تبليغاتX
رهايی



● شاید مادرم هیچوقت واقعا باورش نشه....

 

هر وقت نمی خندی، می دونم که غمگینی!

هر وقت یه کم غمگینی، می دونم که خیلی خیلی غمگینی!

یه ادم چقدر می تونه خوب باشه؟

نهایت دوست داشتن یه ادم کجاست؟!

یه ادم میتونه تو این دنیا تا میتونه خوشی و تفریح داشته باشه و حال کنه!

یه ادم می تونه تا سر حد مرگ از خیلی چیزا بترسه!

اخردوتاشم تنهاییه...فرقی نداره...

وقتی از خوشی ستاره ها دورت می چرخند و تلپی میوفتی...!

یآ وقتی از ترس کز می کنی و به هیچی و هیچکس نزدیک نمیشی!

من می خوام وسط باشم مثه تو...

می خوام خوابام رو قرطینه کنم!

 

...شاید مادرم هیچوقت واقعا باورش نشه!

شاید" اون" هم باورش نشه!

اما حالا دیگه شب ها وقتی از ترس خوابام داد می زنم و میپرم، فقط دنبال دست های تو می گردم....

 

 

+ نوشته شده در Mon 2 Jun 2008ساعت 5:42 PM توسط رهايی



● سهامداران

 

پسره سه روز تموم مارو بيچاره كرده بود. يه دكتراي(چي چي شناسي) پر مدعا كه تهديد مي كرد استاندار و فرماندار رو مياره اداره و اونجا رو روي سرمون خراب مي كنه! مشكوك به داشتن ژن يه نوع كم خوني  بود و با پارتي بازي، وساطت و نهايتا بدهني مي خواست  مجوز ازدواجش(بدون تعهد) صادر بشه! نمي تونستيم ازمايشاتش رو كه گواهي مي داد ناقل اون نوع خاص بيماري نيست، قبول كنيم. چون ازمايشگاهي كه ازمايش داده بود جزء مراكز معتبر_از نظر اداره ژنتيك_نبود و اون كه 700 هزار تومان هزينه كرده بود نمي تونست قبول كنه بي احتياطي كرده! سه روز تهديد...سه روز هتك حرمت...و اخرشم التماس! از تموم پارتي هايي كه ميشد كمك گرفت اما استان اجازه قبول ازمايشات رو نمي داد . حتي كار به پرس و جو از وزارت هم كشيد كه اونام مجددا گفتند اون ازمايشگاه معتبر نيست! راه حلهايي كه پيش پاش گذاشتم يه جور مايه گذاشتن از خود بود اما در نهايت منجر به ثوابي شد كه بوي كبابش بلند بود. سراخر با تعهد گرفتن از اون و نامزدش مجوز صادر شد! اون اين تعهد رو نمي خواست چون نمي خواست نامزدش فكر كنه كه مشكل داره!

پسره شخصيت درستي نداشت. منفعت طلب!  دروغگو ، متظاهر، قانون شكن و بددهن.

اون راهنمايي هاي تيم مشاوره رو جدي نگرفته بود! با اين همه، دليل نمي شد كه فكر نكنم يه جورايي سيستم هم در قبالش مقصر بود!

كي اهميت مي داد اون 700 هزار تومان هزينه كرده؟

وقتي تصميم گيريهاي مديران ما تو سطح كلان در تضادند! وقتي يه ازمايشگاه تو يه  بيمارستان دولتي معتبر! دست به ازمايش هاي فوق العاده تخصصي مي زنه كه اين ازمايش ها از نظر مرجع بالاتر معتبر نيست! وقتي بيشتر مديران علمي استان سهامدار اين ازمايشگاهند! وقتي مشاور دانشگاهي ما تو استان، كه مثلا معتمد ماست!! و ما مجبوريم بنا به دستور العمل، مردم رو پيش اون بفرستيم تا پاي برگه شون رو امضا كنه ، خودش سهامدار اون ازمايشگاه كذاييه و مردم رو مي فرسته اونجا!  وقتي اون ازمايشگاه هنوز 6 ماه از فعاليتش نگذشته به اشتباه، يه مجوز سقط و يه مجوز صحت سلامت جنين صادر كرده! و هنوزم داره فعاليت ميكنه....اونجاست كه وقتي همون پسره ي منفعت طلب كه حرمت هيچي رو نگه نمي داشت، مي پرسه: "واقعا فكر ميكنين دارين خدمت ميكنين؟ " اونوقته كه جوابي نيست...اونوقته كه جلوي يه همچين ادمي بايد كم بياريم....

+ نوشته شده در Sat 17 May 2008ساعت 9:35 PM توسط رهايی |



●لابي هاي كوچولو...ميزهاي بلند....

 

كارم رو دوست دارم اما هيچوقت دلم نخواسته غرقش بشم. دلم نخواسته بخاطرش رقابت كنم اونجور كه پا رو حقي بذارم ، دلي رو بشكنم. دلم نخواسته بخاطرش دروغ بگم: مرخصي هاي شخصي رو جاي مرخصي اداري رد كنم، دير بيامو زود برم و نگهبان كارتمو سر وقت بزنه، بخاطر اضافه كاري بيشتر براي "اون" بزنم يا تملق "اينو" بگم، كار نكرده رو به اسم خودمو تموم كنمو تشويقي بگيرم، اما سخته خيلي سخته...وقتي اينا اسونترين كارا توي يه اداره دولتي واسه پيشرفته! دور زدن ادمها، بدون زحمت زياد! رئيس كوچيك مغضوب رئيس بزرگه و كارمنداي رئيس كوچيك چوب اين رابطه بد رو مي خورن!  كليشه ي  دور و بري هاي رئيس! منشي مورد اعتمادي كه رو تموم تصميم گيري هاي رئيس بزرگ!! تاثير مي ذاره! تو اداره ما اول بايد دم منشي خاله زنك رئيس رو داشت بعد خود رئيس رو...نور چشمي هايي كه هر روز صبح انتظار ابلاغ حكم رياست واحد ها رو ميكشن! رئيسي كه هر روز صبح صبحانه اش رو تو اداره مي خوره ..اونم با آش هاي متنوعي كه شب پيش منشي واسش طبخ كرده...رئيسي كه دلش مي خواد پرفكت باشه اما نيست...رئيسي كه ورد زبونش اينه :"ميبيني؟ من واسه اين اداره چه كارا كه نمي كنم اما كدوم يك از اين كارمندا قدر ميدونه؟ ها" توبگو؟؟..."

 

يه اداره با صد ها كارمند ريز و درشت....لابي هاي كوچولو...ميزهاي بلند....

 

سخته كه اين بخش زندگيم رو در كنار بخشي كه عاشقانه دوسش دارم بي احسا س نگراني روزانه حفظ كنم، سخته كه چشامو رو 8 ساعت از روزانه هام ببندم و با اغوش گرم به خونه سلام كنم، سخته كه دور بمونم از تموم اين چيزا...

+ نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت 3:20 PM توسط رهايی |



● حاشیه های طلایی

 

نوروز 1364. شهر صنعتی اراک. لباسای عیدم خیلی خوشگلن. هنوزم برام جالبه که تو اون بلبشوی جنگ و فرار چطور مامان با اون حوصله واسم همچین چیزای خوشگلی می دوخت! دندون جلوم افتاده ! تو عکس کاملا مشخصه! انگار یکی بزور می خواد بخندوندم. بابام خوزستانه! زمین زیر پام برفیه! روی یه قسمت از دیوار اپارتمان پشت سرم که تو عکس پپداست، پره از شعار های "مرگ بر...جای شهدا خالی..." روسریم رو چقدر سفت بستم.نمیدونم بخاطر سرماست یا بخاطر؟...حاشیه های روسریم هم طلاییه. همرنگ لباسم. شرایط غیر عادی تو عکس کاملا معلومه! تنها چیز قشنگی  که می درخشه، لباس منه، با اون حاشیه های طلایی،  مثل ماه...

 

*

گر سرو دارد سروری

ور گل کند صد دلبری

بر این بلند بی نشان

ای جان تو چیز دیگری...

 

شادیه هزار عید آمده و نیامده پیشکش...

+ نوشته شده در Mon 17 Mar 2008ساعت 6:13 PM توسط رهايی |



● سال مثل برف روی ...

بهت گفتم فکر می کنم خیلی تغییر کردم...گفتم که قبلنا، چند سال پیش، اونایی که دوستم داشتن بخاطر چیزایی دوستم داشتن که الان ندارم : مثل دیوانه وار شعر گفتن...دیوانه وار کتاب خوندن... بحث های داغ،  و تو منو بخاطر چیزایی دوست داری که اون موقع نداشتم!! موهامو از تو صورتم کنار زدی و گفتی:" تو فقط فکر می کنی که نداریشون!....وقتی هنوز لباسای کارت رو از تنت درنیوردی یکی یکی خبرهای روز رو واسم می گی و تحلیلاتو به زور به خوردم می دی؟!!...وقتی حاضری 3 روز پشت سر هم یه غذا رو بخوری تا وقت داشته باشی به ترجمه هات برسی! وقتی بزور منو از پای فیلم بلند می کنی که باهات برقصم...وقتایی که از دست زور گفتن بعضی ها تو اداره می خوای خونه رو منفجر کنی!"  گفتم: " داری دستم می اندازی؟ همه اش که شد به زور؟"  از ته دل خندیدی! خنده هات بدجوری مستم میکنه!!  دستامو جسبونیدی به گونه های تراشیده ات و گفتی:  "تو هنوز دیوانه وار بودن رو داری...دیوانه وار زندگی کردن رو...پس تغییر انچنانی در کار نیست. اینو از مرور کردنت می فهمم.... عمیق تر شدی.....چیزی که احتمالا بیشتر از اون وقت ها داری"....دلم می خواست عمیق نگات کنم...عمیق...از ته دل...

 

* *

سال مثل باد...

سال مثل برق...

سال مثل برف روی ...

 

بازم داریم دنبال خونه می گردیم. با این تفاوت که قیمت اجاره ها مثل تموم چیزای دیگه سه برابر رفته بالا. دلم برای مردم می سوزه.  چطورخیلی هاشون با یه حقوق کارمندی ، یا حتی کارگری زندگی می کنن؟ L

 

***

می خواد یه کاری کنه که نفهمم، ولی من یه بوهایی بردم....البته نمی دونم دقیقا چیه! اما احساس می کنم خیلی مهمه! دم عیدی... سورپریز که نمیکنه! جزغاله میکنه!

+ نوشته شده در Sun 2 Mar 2008ساعت 6:12 PM توسط رهايی |



● humans

واسه اینکه یه ادمی مریض شه باید حدود 24 هزار تا میکروب اشریشیاکولی رو ببلعه، ولی فقط یه ادم، فقط یه ادم کافیه  که اونم فقط با دستش یا فقط زبونش یا حتی چشاش تو رو برای مدت ها مریض کنه!

می دونم گلم...می دونم تو تموم واکسن های بدو تولدت رو زدی…

 

* *

من چون سیده هستم نمی تونم اینا رو تو خودم نگه دارم!! من همین جا تو همین جمع حاضر اعلام می کنم که این اقایی رو که شما ازش اینهمه تعریف کردین از کجا معلوم وقتی شما می یاین بازرسی خودشو اینجوری خوب نشون می ده که ازش تعريف وتمجید بشه؟؟

 

* * *

 

یه ادم بدجنس که گاهی خیلی دلسوز میشه!

یه ادم دلسوز که گاهی خیلی بدجنس میشه

یه ادم که میره کنار ویدیو لایزر، دستشو می زنه به کمرشو داد میزنه؛ توجه کنین توجه کنین: من امروز اومدم به شما یاد بدم که کلا چه جور ادمی بودم من از اول...!!

 

*

 

امروز 5000 تومان صدقه دادم که اگه تو اومدی و بوسم کردی یه وقت از شدت هیجان تو بغلت

                              نمیرم عزیزم

                                                 نمیرم عزیرم

                                                              نمیرم عزیرم...

.

 

 

 

+ نوشته شده در Thu 24 Jan 2008ساعت 8:15 PM توسط رهايی



● یه تیکه زمین!

سلام.

تقریبا یکسال پیش تو همین روزا بود که برای اخرین بار چیزی نوشتم. همین مطلب پایین. از اون موقع تا حالا خیلی اتفاقا افتاده...مهمترینش این که من عروس شدم...البته نه خیلی ساده...K                       

بعد همیشه فکرمی کردم که فردا میام می نویسم ...پس فردا حتما این کارو می کنم...شاید هفته دیگه بشه....و رفته رفته واسم شد یه آرزو که یه کوچولو وقت پیدا بشه که...

دوستامون میگن خفمون کردین بس که غر می زنین از بی وقتی!! دوستای اون میگن که از وقتی تو اومدی دیگه اون نه میاد فوتبال...نه بیشه...نه رودخونه...نه دوره های باغ ...دوستای من میگن تو عند شوهر ذلیلی بودی و ما نمی دونستیم!!!L...اما چیزی که هست اینه که وقت زیادی واسه ما نمی مونه اصلا که بخوایم با بقیه قسمت کنیم!!!..۳ که از سر کار بر می گردیم باقیه وقت رو باید بلد باشیم چطور تقسیم کنیم که برسیم به درسامون...آشپزی...تفریح!! و از همه مهمتر خودمون! که بلد نیستیم  و سر اخر بیشتر به خودمون میرسیم تا به بقیه چیزا!!! بعد از یکسال نامزذی و یکسال زندگی مشترک...هنوزم وقتی به هم میرسیم مثل بچه های تازه از سفر برگشته کلی چیز میز داریم که تعریف کنیم واسه هم. هنوزم کلی مزاحم همیم!J...خیلی ها  میگن هنوز اولتونه!!...و ما گاهی نگران میشیم که نکنه واقعا اینا راست بگن و دومی هم در کار باشه!

خیلی خوشحالم که اخرش تونستم بیامو بنویسم. الان احساس اون مالکی رو دارم که روی تیکه زمینش وایساده و داره واسش نقشه میکشه...ممکنه دیر به دیر بنویسم ...اما هر جور شده باید دوباره بنویسم...

+ نوشته شده در Wed 16 Jan 2008ساعت 5:16 PM توسط رهايی |



این شبها که باز هم کتل، دیرین ترین نماد سرو و سیاوش، شاهی تشنه لب و تنها و بی گناه در پیشانی کاروان عزای امامی عطشان و غریب و مظلوم سربلند میکند و کسی نمی داند و نمی پرسد چرا، نمی فهمم این حاصل هوش و ذوق قوم من است یا جهل تاریخی مان؟
ایام عزای سومین امام بر عزادارانش تسلیت و بر کاسبانش تهنیت باد.   از الوچه خانوم!

---------------------------

1: این روزا همه وقتمون صرف گشتن دنبال یه خونه مناسبه!! چه شانسی داریم ما که حالا تو این یکی دو هفته قیمت های رهن و اجاره یهو کشیده بالاL...یه بالا خونه (۲۰ پله می خورد!) بدون خواب!! ۷۰ متری ! میگفت 9 میلیون رهن!! البته اینجا دزفوله ها؟!!! هزار كيلومتري دفتر رييس جمهور و احمدي جون يكماه پيش اينجا بود!

2: به طرز باور نكردني فکر می کنم خدا باید خیلی دوستم داشته باشه که "اون" با منه...که فقط با اون از مشکلات هم حرف زدن لذت بخشه...تصور مشترکاتی که به تند شدن جریان خونت کمک می کنه! بین باید و شاید موندم! و اینکه درک من از رابطه ام با خدا چقدر درسته؟! که فکر میکنم داشتن اون بخاطر عشق خداوند به منه!
یه پا کشیش شدم اول محرمی!

3: دو تا طرح عملیاتی رو باید تا پایان بهمن بنویسم.
بیست و پنجم امتحان روش های اموزشی دارم که نمره اش تو ارتقا شغلی خیلی مهمه! (ارتقا شغلی = صد هزار تومن! افزایش حقوق= از خوشحالی میمیرم J)
قرار گذاشتم تو این هفته امتحان عملی رانندگی رو بدم!!! می خوام همون سری اول قبول شم! مگه چمه؟! Jاین یعنی باید دو سه جلسه اموزش تکمیلی رو حتما داشته باشم!!
نیاز به دعا ندارم کمی؟L

4: دیشب واسه هزارمین بار خواب جنگ میدیدم. واسه هزارمین بار موشک کنار پام!! افتاد زمین و ترکید! نمیدونم چرا عادت نمی کنم به این صحنه تکراری!! احمدی جون راست میگه ! امریکایی های موذی خیلی راحت تونستن منو بترسونن!!

۵: خاله ام تو تلفن همش گریه میکنه! دحتره نصمیمش رو گرفته:" زندگی با ادمی که همه تحقیرش میکنن!" این یه جور فداکاری نیست؟!
دختره می گفت:" کاش می شد بعضی چیزا رو واسه مدتی تجربه کرد و بعد....!!!"  میشه هیچوقت پشیمون نشه؟... میشه اونقدر خوشبخت بشه که....

+ نوشته شده در Thu 25 Jan 2007ساعت 9:40 PM توسط رهايی |



آقای رئیس جمهور التماس می کنم!

----------------------------------------------------------

●کجا؟...

"پسره بیماره!!"  "می لنگه!!"  " بابا بزرگش هم می لنگیده!!!"  "زن عقدیش ازش طلاق گرفته" ..."میگن باباش سرایدار مدرسه بوده آره؟"... "دختره روش نبوده تو خیابون باهاش راه بره"... "یه خونواده سنتیه طبقه پایین داره"... "حیفه این دختره پنجه افتاب نباشه؟!" ..."تروخدا چطور خونوادش دلشون میاد؟"..." این اصلا با اون قابل مقایسه نیست! اون نه می لنگه! نه زن طلاق داده! این اهم که در بساط نداره..." ...."إ بابا تو هم! میگن باهاش رفته!"...."تنها تحصیلکرده خونوادشونه" "رفیق خواهر زادم پسره رو می شناسه..از زبون خود پسره ماجرای دوستیشونو شنیده..."..."چطوری از این ادم خوشش اومده؟"..."بابا اسم فامیلشون اول یه چیز دیگه بوده...".... "خودشو میاندازه تو چاه..."... "غمش پیر میکنه ادمو!" 

صداش خس خس میکرد...می گفت: "جلوی چشامه!  مدام جلوی چشامه!"
گفتم برین یه جای دور...یه جای دور دور...تو ذهنم به کجا؟؟ فکر می کردم...

اعصاب پولادین!...روح پولادین! می خواد زندگی با این آدما...سوژه می خوان واسه زندگیه یکنواختشون! وقتی به لجن کشیدنت! دست و پا زدنت رو دیدن...وایمیسن کنار گود و نفس تازه می کنن که: "آخی...طفلی...چقده بهش نگفتیم ها؟..."

تربیت شدن واسه پست زندگی کردن! واسه انصاف نداشتن!... خاطره صداهاشون سوهان روحه! ازشون متنفرم...از همه شون متنفرم...

*

"برای فرد سالم، دوست داشتن عیب های دیگری بزرگ ترین دلیل عشق است"  ــ کریستوفر فرانک

پ.ن: البته خودم به این جمله هه زیاد اعتقاد ندارم!!! انگاری یه جاهاییش از نظر م ن ط ق ی  می لنگه!!


 

+ نوشته شده در Wed 17 Jan 2007ساعت 10:54 PM توسط رهايی



●هدیه عمو فیل تر چی!!
          

خیلی خسته ام. اما اونقده احساساتی شدم که نمی تونم بدون نوشتن این چند سطر برم بخوابم.مدت هاست که یه سری از وبلاگ ها فیلترن با این همه بیشتر وقتا خیلی اتفاقی یکی دو تاشون رو از سمت راست وبلاگ رهایی کلیک می کنم به این امید که باز بشن. الان یهویی سیبیل طلا صفحه اش باز شد! بعدم سرزمین افتاب...زنانه ها...ف.م.سخن...هودر...زيتون...
دو هفته ای می گذره از آخرين باري که بعد از کمک گرفتن از یکی از دوستای بلاگر و پرسیدن طرز کار تورپارک ناامیدانه منتظر بودم که فیلتر شکن عمل کنه و حلقه ها رو ایجاد کنه که متاسفانه به دليل سرعت کمی که نت داره فیلتر شکن نمي تونست درست عمل كنه و حلقه ها رو ايجاد نمي كرد! الان اصلا باورم نمیشه بدون فیلتر تموم صفحه های دلخواهم باز میشن! بازم آلیس شدم من انگار!! باور کردنی نیست...شاید این هدیه عمو فیلتر چی باشه!!! نیست فردا عیده آخه!! J))))))مرسی از هدیه ات زندانبان ....

***

         

عکس از کسوف!

کمپین یک میلیون امضا به کرمانشاه رسید! ـ خوش به حالشون!

بخشی از مقاله "رابرت فیسک" درباره اعدام صدام ـ آرمین منتظری

●مردي که سايه اش را فروخت ــ درباره «خداحافظ گاري کوپر» و «زندگي در پيش رو» و رومن گاري!

+ نوشته شده در Sun 7 Jan 2007ساعت 8:2 PM توسط رهايی