اره دیگه همینه! نخبگان جوشن پوش!! شکر کلام میریزن...ملت جوک می سازن...زنان پرده نشین می خندن....این بارم امضای نبوی پای این جوکه!
امروز بعد از مدت ها رفته بودم کتابخونه مخبر...دنبال یه کتاب که نداشت. البته من به هوای دو سال پیش رفته بودم که داشت!! یادم میاد شیش سال پیش که من دوره دبیرستان بودم و تب دکتر شریعتی حسابی بین من و دوستام زده بود بالا ...البته اون وقتا دوره...دوره ی حماسه بود و به جای مرد بیست میلیون دلاری ...مرد بیست میلیون ارایی روی پرده بود و خوب من و هم دوره ای هامون جز دکتر تب خیلی ها رو داشتیم....همه تا خر خره تو دیگ قورمه سبزی بودیم!!....اون موقع متصدی مخبر یه اقایی بود با هوار تا پشم و پیلی که چهره اش منو همیشه یاد چهارده معصوم می انداخت...امروز که رفتم ندیدمش اما دلم براش یه جورایی تنگ شده بود....اون اقا وقتی فهمید که من اسلام شناسیه دکتر رو می خوام...دیگه ول کن معامله نبود که!! اصرار پشت اصرار که باید واسه « تکمیل و تفهیم مطلب» از علامه طباطبایی هم کتاب ببری....بهش گفتم که بابا من فقط کتاب دکتر رو می خوام اما اون پیاده که نمی شد هیچی انگار همون لحظه قربون خدا برم به قول داداشم« فل فور» اسمون غرمبیده بود که « بنده ما را هدایت کنید! » نیست که من ارایش داشتم و اااای ...یه جینگیلی موهام بیرون بود هول ورش داشته بود که دیگه با این کتاب ـــ به زعم خودش ناقص ـــبه کل از دست رفتم!! هر چند من زیر بار نرفتم و همون کتاب دکتر رو برداشتم ..بهش گفتم که اگه اجازه بدی همینو بر دارم اگه مغز به زعم شما جلبک ما نکشید واسه تنویر بیشتر علامه رو هم میبریم...سری بعد مطهری هم به سفارشات اضافه شد اما خوب خوبیش این بود که روابط ما دوستانه!!! شد و من از اقای حضرت معصوم کلی فیض کتابی بردم...حالا خودمونیم اگه بفهمه یه خانوم دوست خطابش کرده ممکنه به رگ معصومیتش بر بخوره اما یه خوبی که من دارم!! اینه که جز داداشام بقیه یا غریبن یا دوست!! برادر باشه واسه معصومین! ...این سری میخواستم اگه دیدمش از دور براش دست تکون بدم که : « سلام دوست قدیمی..» هر چند این اخری زر خوشگلی بود می دونم....
دختره و خورشید بد جوری تو کف هم بودن. خورشید عاشق چشمای دختره بود و دختر هم عاشق چشمای خورشید. اما خورشید عاشق تر بود! وقتی دختر نیگاش می کرد چشماشو می بست و هوا ابری میشد یا اونقده می تابید تا دختر تاب نیاره و چشماشو ببنده :« مگه بهش نگفتن که تو نور بازی با خورشید اون کسی برنده میشه که زودتر چشماشو ببنده؟!» دختر خسته بود...سردش بود. از فاصله ها بدش می اومد ...می خواست دستشو دراز کنه و بگیردش..لباشو بذاره رو لبای خورشید...از سرما می سوخت...این نور کم بود. می خواست بیشتر ببینه..می خواست بیشتر بفهمه... می خواست داغ بشه... :« به من نگاه کن ..مستقیم تو چشمام. فقط به من...نگو خیانت نمی کنی..تو قطب و استوا که یه جور نمی تابی؟...چند میلیارد ادم...من اینجام ..روی این مدار معلق ...اینجا قطبه...زیر صفر درجه شرقی...» خورشید چشماشو بست...دختر نیگاش کرد....خورشید چشماشو وا کرد..دختر چشماشو نبست...اخر بازی مال دختر بود : « باید بشینی تو چشمام » خورشید تابید... دختر نیگاش کرد...پر نور...دختر خیره شد....پرنورتر....دختر خیره تر....محو و خیره....اونقدر محو محو ...که همه چی نور بود....هر چی بود...فاصله نور بود....سال نور بود..بازی نور بود..زمین نور بود...دختر نور بود و جز خورشید هیچی نبود....
اونقده حالت خوب گرفته ميشه وقتي مجری khabar ميپرسه :اما اقاي ...اونجا حتي يه كپسول اتش نشاني هم نداشت !!! و اقاي ....جواب ميده: خوب دقت كنيد اصولأ تو همچين وضعيتي كه اينا داشتن اصلآ نميشد از كپسول استفاده كرد!!!!
نمي خواهم كسي در اغوشم كشد . i don't need no arms around me
هيچ دارويي نمي خواهم كه مرا ارام كند . find i don't need no drugs to calm me
ان نوشته روي ديوار را ديده ام. i have seen the writing on the wall
فكر نمي كنم اصلا چيز ديگري بخواهم . don't think i need anything at all
نه! اصلا به چيز ديگري نياز ندارم. no! don't think i'll need anything at all
همه اش اجرهايي بود در ديوار . all in all it was all just bricks in the wall
همه تان سر تا پا اجرهاي ديگري بوديد در ديوار . all in all you were all just bricks in the wall
حالم خیلی بده...خیلی بد...فاصله مصیبت ها همش داره کم میشه و ما هم اونقده ایوب زده شدیم که اشکامون هم باهامون راه نمیان...شهریور اینجا همه چی رو نوشته....لردگان هم نوشته...اونقدر واقعی که بوی سوختن تنشون داره خفم می کنه...کودکان ایران سوختن....
بی احتیاطی؟!!!...فقر؟!!!!!....نبود امکانات؟!!!!....یا ادم های دست دوم؟....احساس های دست دوم؟...مصیبت دست دوم؟....خیلی از مرکز دوره نه؟ زیاد صداش اذیت نمیکنه؟ نه؟...یه دفعه بوی سوختنشون مشامتون رو ازار نده؟؟!!!...اینم بایگانی کنید رو بقیه پرونده ها...سونامی ها فاسد بودن سرشون زلزله اومد اقای یزدی ...اره مثل همیشه حق با شماست!!...مشکل «بچه های سفیلانی » چی بود که سرشون اتیش بارید؟؟ زیاد طول نمی کشه ...سر و صدا ش زود می خوابه....برین لالا کنین اما نه! اول موعظه هاتون رو بکنید..تقصیر ها رو تقسیم کنید سر ملت ...بعد بخوابید...
برای آیدا و دخترانه های ساده اش...
دستات گرم نیست....صدات اون حسی رو که باید داشته باشه نداره.... دوستت دارم رو به پنج زبون زنده دنیا میگی اما صدات زنده نیست. انگار از ته چاه میاد..مثل متنی که تو نمک خوابونده باشن. من از کنسرو بدم میاد و فکر می کنم اگه تو برای یه بار هم که شده به جای اون امانتی که چه غلطی کردم بهت دادم تنت رو تو خونه جا میگذاشتی و دوباره بهم نیگا میکردی ...یه جور دیگه که فکرنکنم اومدی sex tv ببینی! شاید قضیه یه کم فرق می کرد ! من مثل اون دوست قبلیت نیستم که بگم سکس برای سکس.نه کوچولویی که هیکلت دو برابر منه...من سکس رو برای عشق می خوام و عشق رو برای زندگی...دو سال زمان کمی نیست..من عاشقت نشدم . اره همون که هی میگی :«کی میشه گولت بزنم؟ » اما نشد که گول بخورم...تو زنانگی منو نمی فهمی. « اخی فمینیست من...» اره من زنم با تمام زنانگیم و اگر فمینیست بودن یعنی فکر و روحی به زمختی و سختی فکرتو داشتن ؟! ــ که نه تنت ـــ من فمینیست نیستم!! منتظر بقیه اشی؟ نه جونم... تموم شد. « تفنگو پاک کن رفیق»
اینجا داره بارون میاد چه جوری! منم نشستم پشت pc و از مرحمت babylon فیص میبرم.جدآ سایه خدا و دست اونایی که دست دارن و خرشون میره تا ابد رو سر سازندگان این نرم افزار مستدام باشه!...بس که طبقه همکف ما وسعت داره!!! باید امشب این ترجمه رو هر طوریه تموم کنم.the healing power of faith اینا رو واسه تپل خوابگاه می نویسم که نگه تو کی درس می خونی! شیر یخ با شر شر بارون و رحمت babylon و اهنگ i am with you از avril lavigne ای می چسبه ها....یه بار امتحان کن می بینی! اهنگ avril رو هم همینجا میتونین بشنوین. « خدا دختر دادی؟...شکرت!» اینو مامان میگه وقتی گاهی بهم سر میزنه...مثل الان!...اخه مگه میشه گوش کرد و باهاش بلند بلند نخوند؟ «دختر همسایه ها خوابن مگه خل شدی؟ »
اره بارون خل میکنه...چل میکنه
دخترای هوایی رو اسیر دل دل میکنه...ساز بد رهایی رو طلسم وباطل میکنه.....همین. بقیه اش باشه فردا که اگه تگرگ بیاد نوستالژیش بیشتر میشه...
دکتر فلانی زن دوم گرفته. شاخ اول:نه ه ه ه ه .... تازه خبرشو نداری مهندس فلانی هم با منشیش ریخت رو هم و منشیه الان بارداره و زن اولش زیر بار نمی ره اونو بگیره... شاخ دوم : مرگ من؟؟؟؟ حالا اینا کجا بودن؟ « تو شهر ما...» شاخ سوم: چی؟ی ی ی ....امکان نداره از خودت در نیار ..یه چیزی میگی ها....شهر ما این چیز ها رو بر نمی داره...شهر نمونه ما...
بهش گفتم این خیانته .تو داری به زنت خیانت می کنی . چطور ادعا می کنی عاشق زنتی و اونوقت به سیما میگی دوست دارم؟ : « دوست داشتن هیچ مرزی رو نمی شناسه این یه قانون نانوشته ست که همه بهش معترفن حالا یکی تو دلش نگه می داره و یکی هم مثل من جرأت ابرازش رو داره...مردا بعد از ازدواج گاهی به این شیطونی ها و به این دوست داشتن های کوچولو نیاز دارن..» اما این بی شرفیه!..: « من هیچ مذهبی رو قبول ندارم. فقط انسانیت! که اونم تو دایره من یعنی روندن تا جایی که کسی اسیب نبینه..من به سیما همه چی رو گفتم . گفتم که عاشق زنم ام . گفنم که اگه بفهمه همه چی بین ما تمومه چون من عاشق اونم...اما سیما رو هم دوست دارمو دلیلی هم نداره که این حسو پنهان کنم » این گول زدن خودت وسیماست! احساسی که تاریخ مصرف داره... : « اره تاریخ مصرف داره اما مهم کیفیته من وسیما داریم با هم حال می کنیم و این مهمه . هوای دم وباید داشت مگه چند نفر تو دنیا پیدا میشن که حرفای همو مثل من و سیما بفهمن؟ اخه خیلی بی انصافیه مگه به کجای دنیا بر می خوره؟ دنیا به این بزرگی ..ما یه شب با هم باشیم زلزله میاد؟..» خوبه پس مهم احساس ادم هاست..که می تونه همه چی رو دور بزنه؟..شرایط و موقعیت هم به درک...اخلاق هم که بره زرشک پاک کنه...سیفون مذهب رو هم که کشیدی!! زنت چی؟ میگی زنت هم واست می میره اومدیم خانومت عاشق که نه! چون فقط عاشق توئه...اومدیم از همکارش خوشش اومد و خواست یه شب باهاش بره پس با این حساب نباید با این قضیه مشکل داشته باشی..چیه؟ فکر می کنی؟ :«نه میدونی ..زن ها دلدارترن!!! کمتر اتفاق میوفته اما اگه خواست بره نباید بذاره من بفهمم چون ناراحت میشم چون این اسیبه...و من هم دقیقأ به خاطر اینکه اون اسیب نبینه نمیذارم بفهمه چون هم اونو دوست دارم و هم زندگیمو » با این توجیهات معنی خیانت عوض نمیشه...سیما سادست..الان احساسش شدیدأ درگیره انسانیت حکم می کنه که از زندگیش بری بیرون! :« ما حرفامونو زدیم سیما میدونه که من براش نمی مونم می دونه که دیر یا زود باید بره دنبال زندگیش ... تو اسمت رهاست اما هنوز تو بند خیلی چیزایی باید واقع بین باشی الان نود درصد مردای ایرونی همچین تجروبه هایی رو بعد از ازدواج دارن ....» اره کاشکی مثل من توی بند بودی اما معنی واژه ها رو عوض نمی کردی..زن دوم داشتن دور از انسانیته اما یه زن با هزارتا هوس ونیمچه عشق مسئله ای نیست....: « طبیعت بیرحمه ..همه اینجا حق دارن...همه »
: عمو! « جونم!» : یه چیزی بپرسم؟ « چرا نه؟» چرا نود درصد مردای ایرونی بعد از ازدواج میرن با زنای دیگه؟ : « چون با زنشون تو تختخواب مشکل دارن » یعنی هر کی با زنش مشکل داشت زودی باید بره عاشق یکی دیگه شه؟....« نه عمو وقتی پای سکس میاد وسط اونم با یه زنی غیر از زن خودت دیگه عشق میره اون ردیف های اخر وایمیسه » یعنی نود درصد مرد ها.... :« نود درصد رو نمی دونم اما برای اکثر مرد ها بعد از ازدواج این موقعیت ها پیش میاد و قصیه فقط تنوع طلبی و سکسه »
سیما به خدا دیوونه شدی..نمی فهمی داری چیکار میکنی!.خودت رو بذار جای اون زن...این خیانته! اون مرد داره به زنش خیانت میکنه وتو به هم جنست !اینجوری که اون توجیه می کنه خیانت کلی روشنفکریه! چرا نمی فهمی اون تو رو فقط برای سکس می خواد... : « می دونم رهایی..همه این ها رو می دونم...منکه ببو گلابی نیستم رها؟...می دونم این عشق تاریخ مصرف داره ..میدونم که اخر کار شاید حتی حوصله فیلم اومدن رو هم برام نداشته باشه...می دونم که این مرد مال من نیست..حضور اون زن رو مدام حس میکنم..هیچ چیز به نفع من نیست...تموم معیارها منو محکوم می کنن جز داغیه این احساس که می خوام تا اخرش رو زندگی کنم...اون مرد نهایت خواستنه منه...یعنی من حق ندارم یک شب... حتی یک شب این خواستن رو اگر چه دروغین! واقعیش کنم؟ به کسی هم قرار نیست اسیبی برسه اون بر میگرده سر خونه زندگیش..منم برای همه همون دختر نجیب باقی می مونم...»
قصه اون ها بعد از یه مدت کوتاه تموم شد و کلاغه رفت خونش! سیما هم ازدواج کرد...فقط علی موند و حوضش! رهایی موند و یه عالمه سردرگمی..یه عالمه ناباوری...با یه تومور گنده تو مغزش..که شب به شب بزگ و بزرگتر می شد و دردش روحش رو می جوید... دیدی؟ چه راحت پذیرفتن؟ ..اب از اب دنیا تکون نخورد..« باید زنی بود و اینو تاب اورد » ...نکنه اونی که میاد تو زندگیم جزء اون ده درصد نباشه؟ کی معنای واژه ها رو تعیین می کنه؟ یعنی بدی همون خوبیه؟ اگه اینجوریه کثافت معنی نداره لجن معنی نداره..همه چی بوی یاس میده...« بگذار انسان دروغ های ساده خوب را باور کند » دروغ خوب..دروغ خوب...اینو کی گفته بود؟باید بهم بگه ..اسیب رو ترجیح میدم تا هالو موندن و..من حق انتخاب دارم...لعنت به خوبی ..لعنت به گذشت...پس باید دایر ه فضیلت هامو بزرگتر کنم..اره خدا؟ اونقده که سیما و اون پسر تهرونی با اون توجیهاتش توش جا بشن ..سیما مال کجا بود؟...چه اهمیتی داره مگه اون دکتره همشهریت نیست...این فضیلت ها که مرز نمی شناسن؟ پس شدن فضیلت اره؟...اما مگه من نگفتم از هر دست بدی از همون دست می گیری؟ پس اینم جزء همون دروغ های ساده خوب بود؟...اسلام گفت چهار تا زن بهشون بدین قال قضیه رو بکنین..اما اونا قبول نکردن گفتن انصاف نیست حقوق ادم دردش میگیره..اما عضو شریفه دردش اومده بود...چه احمقی بودن زن ها ...یه زن رسمی که اب تو دلش تکون نخوره و باقی همه جی جی ..سیما به همه زن ها خیانت کرد ..سیما باید از خودش می گذشت...بعد از سیما با کی میره؟ اما من می خوام اون فقط مال من باشه!..تنش فقط مال من باشه...روحش..اما روحش مال هیچکس نیست...اگه روحش رفت یه جایی دیگه تنش رو هم نمی خوام...باید بهم بگه..این انصاف نیست...باید بگه...
خدا رو هزار مرتبه شکر که تنها کمبودمون هم مرتفع شد و تو کشور گل و بلبل ومنقل رسمأ قیمت گذاری میشیم. من نمی فهمم چرا بدشون اومده؟ از فردا دیگه هیشکی جرأت نداره ما رو بالاتر یا پایین تر از قیمت اصلی بفروشه...هر کس بر اساس قیمت ثابت مختص خودش فروش میره.حالا زیاد مهم نیست که معیار قیمت گذاری چیه..بالاشهری و جنوب شهری ..دختر دیپلمه و فوق لیسانس..چاق و لاغری و گوشت اضافی!!...یا شاید هم بر اساس foreground و background مد روز که در این مورد اخر حتمأ با متخصصین زیبایی و هیکل مشورت میکنن تا مثل باقی کاراشون معیارها کاملأ منطبق بر اخرین تعریف های جهانی باشه!!
...اره اینا مهم نیست..مهم دکون هاییه که در کنار دکون های پزشکی قانونی واسه تائید بکارت!...راه میوفته...«دفتر ثبت اسناد قیمت گذاری مونثین »....حتم دارم که الان سر این موضوع کلی جوک باحال یاد اقایون مجلس نشین افتاده و دارن فیض می برن...اخه این سوژه خیلی باحالتر از بحث استهلاک خانوم هاست که چند سال پیش نماینده بندر عباس سر به روز شدن مهریه ها پیش کشید...الان باید بشینن میلیمتری واسه زن ها تبصره بدوزن...موندم این شکرکلام ها قبل از خندیدن ازشون تراوش میشه یا بعد از اون...اما مهم اینجا رعایت عدالته که خوب داره میشه...اصلأ تموم این اکتیو بازیهای ظلم ستیز سر تکمیل اون نصفه ایمونه که همش کم میاره و خانوم ها مجبورن مایه بذارن و کاملش کنن اما نمی دونم این نصفه ها چرا تمومی ندارن؟...یه سرپرست خوابگاه داشتیم که هر وقت میدید موهامون زیادی !!! بیرونه یا ارایشمون به قول خودش!! ناجوره! حدیث هاش گل می کرد که : « حجاب نیمی از ایمان است» یا «متانت نیمی از ایمان است»...حدیث هاش مصلحتی بود اگه ارایش داشتیم می شد: « ارایش نداشتن نیمی از ایمان است» ..شده بود مایه تقریح بچه ها...حالا اینجا هم قضیه تکمیل همون نصف ایمونست.....و این خیلی هم خوبه و کی می گه توهینه؟...اند حقوق بشره..ته تهشه...فقط من الان باید برم یه چند لیوان اب خنک بریزم سرم حالم جا بیاد. قبلأ دو سه تایی جیغ میزدم اما چون زیادی بنفش بودن مامان اینا در خواست کردن یه روش مدرن تر بکار ببرم..پیشنهاد پست مدرنیسم ها هم مبنی بر خوندن تن تن و نیکلاس کوچولو محترم! ...اما هیچی مثل این اب خنک سوپاب مخ منو میزون نمی کنه ..بس که این اقایون عدالت پرورن.....
داشتم بلند بلند فکر می کردم که چی میشد اگه ادم ها از فرط دلتنگی اونقدر گریه می کردن که بارون وارونه می بارید و خدا خیس خیس میشد! اونوقت شاید از اینکه ادم هاش ابر شدن دلش می گرفت و...که اقای علوی زودتر از خدا صدامو شنید و در انتظار بارون اونقده باحال بارید که اسمون مجبور شد رو سرش چتر بگیره....واسه همین اسمون شهر ما این چند روزه شد یه پا افتاب مهتاب ندیده...
ممنون اقای علوی که خوش باریدی.......
اون وقت هايي كه بچه بوديم خوراكمون ديدن فيلم هايي بود كه توش مريخي ها به زمين حمله مي كردن!!!حالا فكرش رو بكنید ...ما بايد زمين رو از خودمون پس بگيريم.....در واقع دشمن بيگانه اي در كار نيست و اين به مراتب سخت تره....
امروز از اون روز ها بود که از اسمون سگ و گربه میبارید....فکر کنین سه چهارتا بجه پنج شیش ساله که از سر و کول ادم اویزون باشن و...تو همش مجبور باشی یه سوراخی پیدا کنی و چند تا نفس عمیق بکشی...و این غیر لبخندهاییه که هر از گاهی مجبوری در جواب قربون صدقه های دایی و خاله که مدام از محصولات درجه یکشون تعریف می کنن رو لبات بدوزی...جدأ که بلا به دور ...اگه این ها بچه های من بودن.....البته من عاشق بچه هام اما ققط از نوع دخترش! البته پسر بچه های دو سه ساله هم که صداشون زیاد در نمی یاد خوبن....کاش این متخصصین ژنتیک یه کاری می کردن که تا ادم بچه ست فقط بخنده و فقط بعد از رسیدن به سن قانونی بتونه برای گرفتن حقش نعره بزنه. زیادی پستیه اما خوب اگه شما بدونین امروز چه وقت بی زبونی از من تلف شد...بگذریم! میخواستم از اون دوست هایی که comment گذاشتن تشکر کنم ...و هم اونایی که mail فرستادن...باید بگم که من مرتب وبلاگ های دزفول نت رو می خونم و به بعضی هاشون با اون سبک نوشتاری خاص خیلی هم علاقه دارم شاید تنها دلیلم برای عدم استفاده از سریس دزفول نت private نبودن محیطش بود...با این حال بازم ممنونم و من هم قبول دارم که ارتباط بچه ها اونجا بیشتره...ودیگه اینکه اینجا تنها مزیتس به جاهای دیگه اینه که حرف می زنی و قضاوت می شی بی اونکه شناخته بشی واگر قرار بود وارد محدوده هایی از این دست که شما دوست خوب پرسیدین بشیم که هر کس یه کپی از شناسنامش تو وبلاگ می گذاشت و خیال همه رو راحت می کرد . من تازه شروع کردم...نوشتن رو دوست دارم همچنین ادم هایی رو که می نویسن و می خونن . شاملو می گه شعر عقده وارونه موسیقی بود که در من شکقته شد....منم اتفاقأ الان دارم تعبیر رویای فروید رو می خونم شاید بتونم یه چنتایی عقده احتمالی واسه این وبلاگ نویسیم پیدا کنم....و دیگه این که هیچ تضمینی نیست که شما با خوندن این شکرکلام ها شکوفه بزنید....از تپل خوابگاه هم ممنونم منم دلم واسه خودم بدجوری تنگ شده بود که اومدم تو این خیابون....راستی من اینهمه از اقا معلم و مقایسه بین نسل هاش و قصاوت هاش می نالم اونوقت خودم امروز نتونستم چندتا کوچولو رو اون طور که باید تحمل کنم...نمی دونم حس کردم چند میلیارد سال از این بچه ها بزرگترم اما به هر حال امروز ما یه کم همچین روی اقا معلم رو سفید کردیم...
اون تابلو چشمتو گرفته؟...تو مایه های امپرسیونیسته ، می دونی من اصلأ سبک های سورئال رو دوست ندارم!
تابلو بايد زنده باشه ، صریح و روشن...باید حسش کنی...کاش منم مثل تو می رفتم دانشگاه...اما نه فکر نکنم سطح فکرم همچی تغییر می کرد.یکیش بابای خودم که مدرکش فقط یه پله قدرته مردونشو بالا برد تا فکرشو...وقتی فهمید وادارم کرد چادر سر کنم، فکر می کرد اینجوری ابرویی رو که ازش بردم میاد سر جاش!!! مامان می گفت تو خوشگلی چادر سر کنی زیاد تو خونه نمی مونی!!...بابا می گفت: اگه دوسش داری زنش شو اما قید جهیزیه و جشن و می زنی...باباش پشت میله هاست..قکر نکن واسه خودم جشن بی ابرویی راه میندازم...اما من هیچکسو دوست نداشتم نه اونو، نه بابا رو، نه......از اون خوشت اومده؟...کوبیسمه!...اره..بخت خوب خوبه..مثل علی!...یعنی علی جنبه داره؟..حتمأ داره..اینهمه ازادی داده ..ماشین، موبایل..هر جا می خوام میرم با هر کی ب...اما نه با هر کی نه !به هر حال شوهر خیلی مزایا داره...راستی تو چرا شوهر نمی کنی ؟..کلی ازاد میشی ها؟اما تو که ازاد بودی یه وقت زیادیت میشه... راستی ...علی جنبه داره؟ نکنه اشتباه کردم بهش گفتم که یه وقتی دوست پسر داشتم؟ وقتی فهمید خیلی تعجب کرد می گفت اصلأ بهت نمی یاد..خوب اره مامان مداح..بابای حاجی دست بوس!..خودم هم به این نجیبی و محجوبی!!!....خودمونیم خوب شد حداقل این یه کار رو تو زندگیم کردم که به دلم نمونه...یادته چه بامبولی سر مامان در می اوردم تا یه کم ارایش کنم؟... اما حالا دیگه از هفت دولت ازادم...با علی هم می دونم چطور کنار بیام..حالا دیگه پوستم حسابی کلفت شده و یاد گرفتم چطور به حرف ها گوش بدم که هیچی تو کتم نره....منم که شوهر کردم مامان دیگه زیاد تو فکر ابروش نیست و مدام گیر به منکر نمی ده.....حالا هم خودمو رنگ می کنم، هم تابلو ها مو..همه رو..همه دنیا رو...مگه بابا چی می خواست؟ یه داماد که یه مدرک داشته باشه و به تیپ اجتماعی بابا بیاد که گیرش اومد...حالا دیگه دور منوخط بکشن...دیگه زندگیم مال خودمه...باید فکر کنم ببینم تابلوی بعدیم رو چه سبکی کار کنم؟...اسمونش که باید حتمأ نارنجی باشه...زمینشم قرمز قرمز اون طور که دوست دارم...پرنده هاشم.....راستی رهایی یعنی تو میگی علی جنبه داره...؟؟...نکنه.....
امروز برای هزارمین بار زنگ زدم اهواز .برای اونا مهم نیست که من بومی دزفولم.میگن باید بری دارقوز اباد خدمت کنی. می گم شهر من نیاز داره. میگن نباز رو ما مشخص می کنیم. میگم بابا من بهترین پیشنهاد های کاری رو تو دانشگاه ول کردم اومدم اینجا که پیش خانوادم باشم . میگن تو دو سال به دولت تعهد داری. میگم اگه نرم؟....میگن میل با خودته.
میگم شما ترجیح میدین من بشینم تو خوته تا اینکه تو شهری که دوست دارم و بهم نیاز دارن خدمت کنم؟
میگن هر جور مایلید فکر کنید. میگم حداقل مثل خیلی از استان های دیگه معافیت بدین. میگن به هیچ عنوان معافیتی تو کار نیست خوزستان به نیروی طرحی نیاز داره.
میگم منطورتون همون نیروی طرحیه که به میل خودش می تونه بشینه تو خونه؟
میگن...و این دور تسلسل ادامه داره...نمیدونم شاید تقطیر من باشه که
بعد از چهار سال فیلم یاد خونش کرده و میخواد پیش مامان و داداش هاش باشه و از مزایای یه دونه ای!!! برخوردار بشه...شاید هم حق با نظریات بدبینانه ای باشه که میگه اونا با شهر تو مشکل دارن!! نیست اخه دم ورودیه شهر مسئولای خوشحالمون ۱۰ سال پیش یه تابلو زدن که به شهر نمونه خوش امدید..به تریش قباشون برخورده!!!
اما جدی جدی می خوام این سری لوس بشم وبگم میخوام پیش مامان جونم بمونم...بینیم چی میشه. تو این مملکت که واسه زحمت کشیدن و استعداد درخشان شدن و احیانأ پطروس بودن به ادم جایزه نمیدن یه بار هم لوس شیم ببینیم تره میزارن جلومون میل کنیم؟!!!...هر چند شیطونه بدجوری داره فحشم میده که چرا از حرف ها و نگاه های ارادتمندانه اون اقاهه تو اداره طرح که بهش می خورد خرش ناجور بره سر سری گذشتم...میگفت بیا بهت نامه بدم برو پیش فلان اقا تو دانشگاه!
....منم که کافیه از نگاه یکی بدم بیاد...یا از اون حس های بد بیاد سراغم...دیگه جسارت نشه حرفاش گل لگد کردنه!...نمی دونم شاید شیطونه راست میگه و من یه پارتی خوب رو از دست دادم...خیلی زوره که ادم واسه خدمت کردن تو شهری که همه جوره نیازش رو می بینه و حالیش شده! هم نیاز به پارتی داشته باشه....
اون دنبال دختری می گشت که باکره روحی باشه...
قلبش رو خواست ... دختر قلبش رو داد!
زندگیش رو خواست ...دختر زندگیش رو داد!
روحش رو خواست....دختر بدرودش گفت...
_"این گنج مال من نیست ..روحم مال من نیست...اون مال هیچکس نیست..."
تلفات زلزله سوماتراي اندونزي از مرز هفده هزار هم گذشت...وحشتناكه! باز همون تصاوير...همون هراس ..ضجه ها...يعني اون ادم ها ما بوديم؟...حس مي كنم اون لحظه ها رو بيشتر و سريع تر از هميشه زندگي كرديم!...استاد گفت: " شما تو اين موقعيت ديگه كاراموز نيستين.. بايد خودتون رو جزء پرسنل بدونين...بينم تو چه اندازه هايي خودتون رو نشون ميدين " اونم چرتكه به دست طول و عرض دانشجوهاشو حساب ميكرد كه تو همچي موقعتهاي عيني چقدر كش ميان...اما مگه ميشد كاري كرد؟..گيج و منگ.... نگاه مرد كجا بود؟..پشت اون سقف دنبال چي مي گشت؟...سينشو با دستاش بغل كرده بود! " اقا يه تزريق سادست..دستتون رو..." _روي سينه من بود سرش ... سر صادق.... دستاشو جدا نمي كرد تا مبادا سر صادقش سر بخوره و از دستش بره...دلم مي خواست جيغ بزنم...جرا نزدم؟...چرا استاد همش مي گفت از شما بعيده؟...مگه ما چيكار مي كرديم جز گريه؟...يعني از ترس نمره جيغ نزدم؟ هيچي به نظر كم نمي اومد..همه چي مازاد بر نياز!...كمك...مصيبت...انگار از اسمون پزشك و پرستار مي باريد...._اين دوز مسكن جواب نمي ده..." بيشترش كن" _چقدر؟؟ " بيشتر " ...انگار فيلمه رو دور تندش بود كه بيشتر اون زخم ها پيش از انتظار كارشون به عفونت كشيد!...يه سري از بچه هاي كلاس هم از طرف دانشكده مي رفتن بم....پسرها مي گفتن خواهر ها نيان!..._ دخترها هم كه سرشار شور كمك..._ مگه ميشه برادر ها رو تنها بزاريم؟ ته كمك بوديم همه...ته كووالانس سگانه! تنها كمبود وجود پليس هاي دوره ديده بود تا روز هاي تعطيل به ترافيك جمعيت خط بده و خودشم زير دست و پا نمونه... كه نداشتيم! از تو راهروها به سختي مي شد رد شد...تو اتاق ها كه اصلأ نمي شد رفت...خصوصأ اتاق هايي كه دختر پسر هاي خوشگل بمي رو خوابونده بودن...بس كه ملت مهربون مي شد و... گروه كمكي ما هم برگشت هر چند كه دختر ها رو همون شب اول به خاطر عدم امنيت برگردوندن....مجتبي مي گفت: " انگار هيچ كاري نبود ما انجام بديم...يه هفته فقط بازماندگان رو بغل كرديم و گريه كرديم...كنسرو خورديم و گريه كرديم...خواستيم كمك كنيم خارجي ها قبولمون نداشتن گفتن وايسين كنار....ما هم همون كنار ها نشستيم و گريه كرديم " ميگقت يه شب داشتيم به زخمي ها مي رسيديم كه يهو چنتايي مجروح با باند وسرم اويزون از بدن.. وحشتزده اومدن تو چادر ما..نگو يه عده با هويت اوباش!!! چند چادر اونورتر سر كمك ها با بچه ها گلاويز شدن...اون برامون از موتور سوار هاي مسلحي گفت كه كاميون هاي كمك هاي مردمي رو كه به سمت بم مي يومدن..دنبال مي كردن! اون مي گفت و همه ما..استاد...حتي ماريا ي خودشيرين هم يادش رفته بود كه طبق معمول هميشه بگه: ادامه نمي ديم استاد؟...خيلي عقبيم! من گفتم: يعني جلوي امدادگر هاي خارجي هيچي نشد خودتون رو نشون بدين؟...اينبار محسن گفت: " چرا اتفاقأ ...يه بار كه سگ هاي ردياب رو رها كرده بودن..يهو از پشت يه كپه خاك صداي چند تاشون بلند شد..ما هم با كله دويديم طرف صدا كه اگه زخمي پيدا شده كمك كنيم كه ديديم سگ بمي زده سگ خارجيه رو كشته! محسن ما رو خندوند اما...بعصي وقت ها ميشه كه اين مرد ها چشم بسته از رو شيكم شكر مي ريزن بيرون... مثلأ همين اينشتين كه گفته: " روشنفكران مشكل را حل مي كنند نوابغ مانع بروز مشكل مي شوند " اخه اين يعني چي؟ حالا كاري به روشنكرامون نداريم كه فتيلشون تا ته سوخته! اما از اين همه نوابغ كابينه نشينمون بايد جدأ عذر خواست ! اخه فكرش رو بكنيد تو دوره اي كه زمين هر سال پريودي يهو تصادفي يه جاي دلش درد مي گيره و دل و روده مي ريزه بيرون.....اونوقت اين اقايون و خانوم هاي نبوغ به جاي جلوگيري از مشكل خيابون خوابي و فحشا و بيكاري و كنكور و تورم و صادرات حور...بيان مثلأ به فكر بنايي ضد زلزله باشن و تجهيز ساختمون هايي كه معلوم نيست بره رو هوا يا نه؟ پيك توجه نبوغ مملكتي مشمول اولويت هاست ...؟؟!!!! در واقع تجربه نشون ميده كه ما هيچوقت از تجربه ها درس عبرت نمي گيريم....
سلام! من رهام!...دوستام بهم ميگن رهايي! اما فعلن از تنها چيزي كه رها شدم يك چهارم از خودم بود كه گذاشتمش تو بطري و از بالاي پل جديد پرتش كردم تو رودخونه... پل قديم تحمل اينهمه سنگيني دخترونه رو نداشت...احتياط و تظاهر به چيز هايي كه هيچوقت قبول نداشتي...ويژگي هاي توارث پذير مردم شهر من! بعد از چهار سال درسم تموم شده و برگشتم خونه! اونها فكر كردن كارشناس بهداشتي دادن بيرون اما دور از چشم اونها من موفق به اخذ دكتراي پرش بدون سكو شدم و الان هم دارم بكوب خودم رو براي ارشد اماده مي كنم! ..استاد غلط هاي شهر منو با خط ابي گرفته...يك خط ابي روي ديكته شهر... كاش مثل اجدادمون اين خط ابي رو به فال نيك مي گرفتيم...شايد نمرمون همچين بد نميشد اگه انساني تر به هم نگاه مي كرديم...البته بهتره بگم انساني تر به هم گير بديم! تو مايه هاي همون خط...بخشنده و خيس! رودخونه شهر منو دو قسمت كرده... كنار دز تنها جاييه كه ابي و قرمز تا ته قاطي شدن ميرن...جوري كه فشار خون من هميشه از دستم در ميره و شيرجه ميزنه بالا! من اهل جنوبم...اما خونه من جنوب نيست...شمال هم نيست....اون جايي كه دل هست هم نيست...وقتي اينو حس كردم اومدم تو خيابون ...يعني همين جا! اما نترسيد...چون قرار نيست يه نفر ديگه به بي خانمان ها و خيابون خواب ها اضافه بشه! اينجا تنها خيابونيه كه مجازي با هر سرعتي بروني...بروني تا ته ؟....بي ترس از زير شدن....چشاتو ببندي و داد بزني جيغ بزني...عين خود خود ديوونه ها...هر چي دلت مي خواد بگي....هر چند تازگي ها پاي 110 اينجا هم باز شده اما تا اون موقع من نشونيمو پيدا مي كنم... مي خوام از شهرم بگم و از خودم... باورهام و روزمرگي هام...ادمي كه نقش دختر خوب رو تو قصه ول كرد و افتاد به جون خودش كه ببينه اين خوبي كه بهش نسبت ميدن همون خوبيه كه تو وجودش هست؟ كه مي خوادش و باورش داره؟ از اقا معلم بگم كه هنور معتقده از يك نسل ابكي كه تموم ارزش ها!!! رو به باد داده چي بر مياد؟ نسل برتري در كار نيست ...شهر برتري هم در كار نيست!..فقط يه كم تازه تر...اين تازه براي تنفس از نوعي ديگر! بايد سرشو بزاره بميره؟ اقاي معلم ! برچسب ها رو بذار تو جيبت...بد نيست عينكت رو هم برداري..چون اونقدر شيشه هاشو گرد گرفته كه جديدن كه با هات بحث مي كنم نه تصوير منو پس ميدن و نه چشم هاي تو از پشتشون مشخصه! ...بذار بچه ها برن خونه...سمفوني مردگان رو باز كن و بخون...ببين چند تا ايدين و ايدا توي اين شهر هست كه يه روز از پشت اين صندلي ها چشم به تو دوختن و مي دوزن؟ به قول اون منتقد فرانسوي: " در برابر ديوانگي بد ها فقط ديوانگي عاشق ها چاره ساز است "