تبليغاتX
رهايی



 

امروز بد بود اما نه بدتر از ديروز كه خدا زده بود تو سر هر چي در كه قرار بود من از توشون رد بشم .وقتي فكر مي كنم كه چطور ديروز گذاشتم اون همه استرس بهم وارد شه حرصم ميگيره از خودم...اونم سر بود و نبود يه مدرك بي خاصيت كه هنوزم نفهميدم واقعأ مهم بود يا نه؟.اداره طرح تهران مي گفت كه خانم بدون اون مدرك چطور ما بايد بفهميم كه شما واجد شرايط هستين يا نه؟.شيراز مي گفت اين مدرك محرمانه ست و ما اونو دست كسي نمي ديم ‚ تهران بايد خودش استعلام كنه!!! دزفول هم ميگفت پس با اين اوضاع ما ديگه هيچ جاي پياز نيستيم.! خوب وقتي پاش بيوفته كه همزمان با دو سيستم اداري كه هر کدوم بيش از هزار كيلومتراز هم فاصله دارن در تماس باشي اونم بدون داشتن لنگ هاي هزار كيلومتري ‚ این جز از سايه سر ارتباطات پيشرفته از چي ميتونه باشه؟. يه پام سپوراي طفلي بود كه پا به پاي تماس هاي من از اين اداره به اون اداره در به در تو شيراز قل ميخورد. يكيشم سالومه بيچاره كه صبح زود زنگ زدم و كشوندمش بيرون كه قربونت برم تو فقط بدو...براش توضيح مي دم كه اقا بيست و هشتم اعلام كردن كه اين مدرك رو مي خوان ‚ تا چهارم هم فقط مهلت داريم واسه ارسالش اگه همكاري نكنين كار از كار مي گذره ! ميگه زنگ بزن فلان جا! ديگه براش توضيح نمي دم كه شماره قبلي هم همين رو گفت!! اقاي فلان جا كه گوشي رو بر ميداره ميگه خودت بايد بياي...ميگم بابا ايني كه مي خوام به بچه هاي سال پيش هم بدون اينكه خودشون بيان دادين...ميگه اونا وكالت دادن به دوستاشون.زنگ ميزنم تهران ميگن به هيچ عنوان وكالت واسه صدور همچين برگه اي لازم نيست! سپورا از خدمات شيراز زنگ ميزنه كه با با اين اقاهه خودت حرف بزن زبون منو كه نمي فهمه!!! مرده ميگه خانوم من واسه دوستتون كلي توضيح دادم محرمانه يعني چی شما ديگه متوجه بشين! ميخواستم بهش بگم مرتيكه با يه شهروند محترم از يه دهكده جهاني اينطوري حرف نمي زنن اما با خودم فكر كردم كه الان اون مدركه اهميتش خيلي بيشتر از احترام و دهكده جهانيه! ديگه اون اخراش جيغ مي زدم پاي تلفن...دوباره زنگ مي زنم تهران يه خانومه گوشي رو بر مي داره و ميگه ؛ كي به شما گفته همچين مدركي نيازه؟ ميگم اي بابا خانوم همين اقاي فلاني...ميگه پس نيم ساعت ديگه زنگ بزن كه خودش جواب بده. داشتم فكر ميكردم كه واسه موش هاي اسكينر هم وقتي اخر ماز هيچ غذايي نبود يه دو سه تا دريچه واسه خلاصيشون تعبيه ميشد اما...نيم ساعت ديگه اون اقاهه تو اداره طرح و نيروي انساني تهران ميگه به اين شماره تو شيراز زنگ بزن.زنگ ميزنم. خونسرديه مرده ديوونم ميكنه..گوشي رو معطل نگهداشته و با يكي دیگه حرف ميزنه همش هم ميگه خانوم يه لحظه...قطع ميكنم و سپورا رو ميگيرم كه ؛ زود باش اين شماره رو بگير ادرسش رو هم نمي دونم. هیچی .اخرشم هم هيچكدوم از گلوي هم پايين نرفتن! فقط بار اخر كه زنگ زدم تهران انگار مرده دلش سوخت و گفت بيا بدون اون مدرك يه كاريش ميكنم!!!.كاش زودتر دلش مي سوخت.گوشي رو گذاشتم و نعره ام رفت هوا...پر بودم از نفرت...حس كردم يه جورايي باهام بازي شده...چند ساعت جنگ اعصاب اونم تو شرايطي كه دستت به هيچ جا بند نيست كه بخواي تلافي كني!..هي به خودم ميگم محكم باش...خودتو ول نكن مثل اين ديوار گلي ها كه با يه تلنگر ميريزن پايين ! اما نميشه.موندم كجاي اين محرمانه ست كه من فارغ التحصيل شدم و قراره دو سال طرحو يه جايي از اين دهكده جهاني كه ديروز بدجوري باد كرده بود بگذرونم؟ اين چه جور محرمانه اي هست كه سر اخر با يه سليقه شخصي ميشه ازش گذشت؟ امروز دیگه خودم  پا شدم رفتم اداره پست تا ببينم چه بلايي سر بسته اي كه دو روز پيش بايد ميرسد اومده كه گفتن هنوز نرسيده! نه زار زدم نه شکایت کردم! بدتر از دیروز که نبود . پيش مياد! دندت نرم! به قول اون منشيه تو بوتيك : اينجا كه سويس نيست!! پس زار زدن نداره....با خودم ميگم خوب حالا دستت اومد ديگه. بعد از اين واسه يه پست دو سه روزه از دو هفته پيش برنامه ريزي مي كني كه اين مدلي به پيسي نيوفتي.اما وقتي تموم فرصتي كه واسه اطلاع رساني و ارسال مدارك در نظر ميگيرن ۶ روزه كه سه روزش هم به تعطيلي مي خوره معلومه كه جن سليمون هم باشه سوسك ميشه و ميره پي كارش .حالاهیچی هم دلمو خنک نمی کنه نه فحش دادن کدخداها به ترتیب مقام نه خبر لغو تموم طرح ها! مهم هدر رفتن ATP ها بود که رفت.ميدونم اين چيزا هميشه هست ‚ بوده و ممكنه كه مختص يه زمان نباشه اما سوزش اينه كه هميشه مختص يه مكانه! ياد ماريا به خير كه با اون همه ديسيپليني كه ازش يه دانشجوي نچسب و استاد عزيزم ساخته بود ديگه ترم هاي اخر ساعت نمي بست و يه چيز هايي دستش اومده بود . ميگفت فهم زمان ظرفيت زيادي ميخواد كه ما ايروني ها رو فقط عصبي ميكنه....

+ نوشته شده در Thu 17 Feb 2005ساعت 8:31 PM توسط رهايی



 

امروز خيلي ها والنتاين رو بهم تبريك گفتن همینجوری! منم به خيلي ها تبريك گفتم همینجوری تر.اما يكي يه جور خوبي بهم تبريك گفت :" والنتاين رو به تو و اونی كه دوستش داری تبريك ميگم" گفتم « اون » نه! « همشون » همه مردای من! همه مرداي متاهلي كه يه جوري حسابشون رو تو زندگي مشترك پس دادن و...من يواشكی همه اون هارو دوست دارم.مردايی كه با ارزو های همسراشون تا ته زندگی كردن.مردايی كه رسوم اخلاقی درست نكردن.اونايی كه قضاوت شتابزده نكردن. از امروز "فردای" زناشون رو مطالبه نكردن.ميخكوبش نكردن. مجبورش نكردن تا كنارشون روباه بازی دربياره تا حقشو بگيره.مردايی كه همسراشون خطر كردن حرفای عجيب زدن از صلح گفتن و توهين ديدن با اين حال از اونا حمايت كردن...من تمام اين مردان رو دوست دارم....

* * *

ميگه كاشكی اينجا بودي...ميگه دوست داشتم مثل اون موقع ها باهات حرف می زدم.خسته شدم.بريدم.ديگه نميخوام زنده باشم.دوباره شب گريه هام برگشتن.ميگم بازم خر شدي؟با اين همه كار كه ريخته سرت هنوز وقت داری گريه كنی و فكر مردن باشی؟ دوازده ساعت تو اون اداره بي در و پيكر ليست مرتب مي كني با اون عدد و رقم هاي گيج سر و كله ميزني وقتي هم كه بر مي گردي بايد به حساب ريخت و پاش هاي همخونه ايه مزخرفت برسي ..بعدشم بري سراغ مشترك مورد نظرت كه ديگه حالا بعد كلي خون به جيگر شدن اختصاصي شده و يه دو سه ساعتي هم با اون تو فازamneris letter باشي و بعدش با حفظ اون رژيم مزخرف تر كه اخرش ميميري باهاش بري تو رختخواب و تازه كشتي ازادت با اون سيم هاي دوسر لخت كه: "يه كم به خاطر من ارايش كن...مامانم راضي شده ...تو نجيب ترين دختر دنيايي...بابات راصي نيست؟...كي جزوه هاتو مي گيري دستت؟...نه! بوس والنتاين اينطوريه ! ...واسه مامانت پول ميفرستی؟...فقط يه كم دماغت بايد عمل شه...مرتیکه واسه چي نيگات كرد؟...كاش بتوني مانتوي تنگ بپوشي...مطالعه ات كمه...اخ که اگه لباتو عمل می کردی!...كافكا خوبه...چرا باهام اومدي هتل؟...سارتر بد نيست... اختلاف سن مال قديمه...مطالعه كن...مي خوام همه ات مال من باشه!...ده سانتی بپوش...چرا اعتماد كردی؟...تو رو همونطور كه هستي مي خوام..."

تو با اين حجم غليظ زندگی چطور ميخواي بميری؟

 

+ نوشته شده در Mon 14 Feb 2005ساعت 11:52 PM توسط رهايی



 

دیدین یه وقت هایی یه هوس دوری همش وول می خوره و اونقدر میاد و میره تا اخرش مجبور می شی بی تعارف یه دل سیر بهش فکر کنی و اه بکشی یواشکی؟ و بعد از یه مدت هم باورت میشه که نه بابا هوس نیست و یه خواستنیه موندگاره ...و بعد که بهش رسیدی تا یه چند روز گیج گیج می خوری و باورت نمیشه...بعد هم که باورت شد هر وقت یادش میوفتی جریان خونت اونقده تند میشه و همینطور تا چند روز دوست داری ازش حرف بزنی ( البته یواشکی با خودت ) و تا چند روز دیگه شم همش این ور اون ور رو نیگا می کنی تا نکنه یه وقت چیزی از اون خوشی جا مونده باشه و بعد همینطوری میره تا عادی شه و بعد دوباره باورت بشه که فقط یه هوس بود؟ خوب می خوام بگم که حالا من اینجوری شدم....یعنی هنوز تو اون مرحله ام که جریانه هی تند و کند میشه و ماهیه طفلی نمی دونه به کدوم شریان پناه ببره....تازه کسی هم که این بلا رو سرم اورده هنوز خودش نمی دونه!  اگه بفهمه شاید از خنده ...اما خوب حتمأ یه روزی بهش میگم....یه روز که به مرحله اخر برسم شاید هم کمی زودتر که اونم حالش جا بیاد...اخه خودم هم خیلی تصادفی فهمیدم ....خوب بهتره قبل از اینکه متهم به خزه نویسی بشم  ــ علاوه بر بداهه نویسی ــ چرت پرت گفتن و بذارم کنار...اما جدأ شرمندم می کنید و خوشحال که تا این حد خودتون رو موظف می دونین تو پر شدن چاله چوله های وسیع خاکستری به من کمک کنین...من علاوه بر اینکه فهمیدم "اونا "تو مطلب قبلی کین !  ادرس یه چشم پزشک حاذق رو هم به دست اوردم که با احتساب مسیر نسبتأ نزدیکش توصیه کردن که فرصت رو از دست ندم...مرسی از لطفتون. به نظر میرسه بستن این صفحه کامنت پر بی فایده هم نبوده...اول اینکه بعضی ها از اجبار به کامنت گذاشتن راحت می شن : کامنت هایی که شبیه یه متن پورنوی بی نام و نشونه و هم اونایی که حس می کنی باعت زحمت نویسنده اش میشه: " ممنون که بهم سر زدی " البته این نظر منه و تو دهنیش اینه که دندون اسب پیشکشی رو که نمی شمارن اما منظور من اون منظوری که در خور این تودهنی باشه نیست ها؟...می خوام بگم اگه یه نوشته اونقده کشش داره که به هیچ وجه نمیشه ازش بگذری  ـــ حتی اگه مطمئن باشی که ساعتت نفس های اخر رو میکشه ــ و دلت می خواد هر جوری شده خودت رو تو حال اون نوشته شریک کنی و میری دو خط می نویسی دیگه این تشکر نیاز نداره کمااینکه من باید از تو دوست خوبم تشکر  کنم که مینویسی و یه جورایی مارو تو هوای شادت راه میدی...اینجوری میشه که ایمیل ها خیلی بیشتر حال و هوای نظردهی رو پیدا می کنن و عمیقأ حالت رو جا میارن . یا کوبیده شدی اساسی یا اراسته شدی به گل و بلبل...و هر از گاهی هم ایمیل هایی که بوی گل مریم هامو  میدن و ادم سیر نمیشه از خوندنشون و..خلاصه امروز یعنی ببخشید دیروز من یه کلی منگ بودم بابت اون اتفاق تصادفی و چون دیروز شنبه بود و اول هفته احتمالأ تا اخر هفته همه چی یهویی و تصادفی میشه برام ..اصلأ هم خرافات نیست و تازشم دوستام از چند روز پیش کلی برام پیام گذاشتن که این روز ها دفترچه ثبت نام ارشد میاد که هیچکدومش بهم نرسید و اخرش دیروز تصادفی متوجه شدم که دفتره اومده و اگه دیر جنبیده بودم هیچی دیگه..تازه "پلکم هم هی می پره و کفشامم همش جفت میشه" که معلوم نیست کی قراره بیاد...یکی هم نیست بگه دختر جون هیچکی نمیاد همیشه این تویی که قراره بری....

* * *

شب

تا اخر چراغ ها روی زمین افتاده

نرده ها ما را دعوت به لم دادن میکنند

شب تا اخر چراغ ها می چسبد

زیر لب و گونه های ــ ما ــ

من و تو با چشم های بسته

شبنم نرده ها را خشک می کنیم

و شب

تا اخر چراغ ها ما را می مکد...

" بازرس"

+ نوشته شده در Sun 13 Feb 2005ساعت 2:2 AM توسط رهايی



 

راستش خيلي وقته كه ديگه به چشام اعتماد ندارم .يه مدته ريپ ميزنن..واسه همين مي خوام دوباره بپرسم . اونا كين؟؟ ميدونم سال گذشته گفتي يه مشت مزد بگير حكومتن! خواب مونده ها...افغان هايي كه بابتش پول مي گيرن...گفتي يه مشت سربازن كه به زور مافوق ميان...يه مشت نون به نرخ روز خور...در دهاتي...فيلم هاي ميكس شده سال پيش...اينم گفتي كه اگه پيوند قرنيه هم انجام بدم بد نيست. اما امسالم مي خوام بپرسم اينا كين؟..اينا كه تو برف و بارون ميان شعار ميدن؟...اينا كه  ۲۷ساله مرگ امريكا و اسرائيل رو تو همچين روزي از خدا مي خوان و مطمئنن كه امروز نشه فردا ديگه حتمأ زنده زنده تو جهنم مي سوزن...اون دختر پسري كه دوربين با اون زوم انتخابيه دقيقش تا توي دماغشون رو هم نشون ميده كين؟...چرا كسي بهشون گير نميده؟..روسري دختره تا پس كلش اومده پايين اما چون دستش تو دست پسرس و اون دستشم معلوم نيست كجاست نمي تونه بياره جلو..اما عيب نداره مهم شعاره كه داره ميده..مهم حضوره كه به هر شكل تو اين روز بزرگ مجازه!.شهروندان ازاد در روز ازاديه سرزمينشون ازادانه حضور سبز دارن..مجري زن تاكيد عجيبي رو اين كلمه داره. اون كانال داره دلقك بازي واحدي رو نشون ميده  ملت هم مشعوف حركاتش...اون خانوم هميشه در صحنه كه تو جمعيته و به جاي صلوات كف ميزنه و زوم ناخوداگاه! دوربين اين مجال رو بهت ميده تا غوري تو احوال خط لبش داشته باشي چي؟ نگفتي كيه؟ نمي توني بگي افغانه! تيپش عين خودته...با همون چشماي درشت! امروز هيچي سانسور نميشه امروز هر حضوري سبزه! حتي سبز تر از خدا ‚  چون اونو نميشه تو دوربين نشون داد...امروز هيچ دوربيني اصرار نداره تا از دختر كاملي كه كنار تارگت وايساده و سر و وضعش شبيهه ماست فقط يه تيكه از دست و شونه اش رو نشون بده...فدرت انتخاب دوربين هاي ما گاهي اونقده بالاست كه تو مجبوري مدام به چشات شك كني. اگه فكر مي كني برف و بارونه يا مه..يا اگه فكر ميكني ضعف فنيه اشتباهه! چرا به خودت نمي رسي؟ ...اب هويچ جيز بدي نيست! khabar  داره خاتمي رو نشون ميده كه تو اخرين ۲۲ بهمن ماه رياستش عذر خواست. اون گفت به خاطر تموم قصور ها و تقصير ها عذر مي خوام!! قصور خودش؟ يا قصور اونايي كه مثل هميشه با كنايه بهشون گفت كه ديگه نمي تونيد بيشتر از اين جلوي ملت وايسيد؟ اما حرفاي ديگه اي هم زد گفت كه جمهوري اسلامي ما مردم سالاره هر چند اين مردم سالاري بايد تصويب بشه...عدالت پروره هر چند كه از فقر و بدبختي هنوز نشونه هايي مي بينيم... مردم گراست هر چند كه گاهي به نام اسلام چهره اي خشن نشون داده ميشه...در عرصه هاي علمي بسيار!! پيشرفت كرده هر چند كه از توسعه ارماني فاصله داريم...با اين حال اين دليل نميشه كه نجنگيم! دستور زبانش مشكل نداشت اما يه جاي كار مي لنگه...ضعف چشامو با چي پوشش بدم؟ وقتي جمله هاي بعد از " هر چند " رو پر رنگ تر از اونچه كه هست مي بينم؟ خاتمي گفت اونايي كه ملت رو مستضعف و فاقد شعور ميدونن بدونن كه وقتشه با ملت راه بيان. اما نگفت كه بابا اگه اين فقط يه جنگ رواني نباشه و جدي جدي نوك اسلحه بچرخه طرف ما اونوقت از اين ملت با اين حال خراب عقلي چطور انتظار دارين كه حاليش شه بازم بايد در راه اونايي كه احمق فرضش ميكنن خون خودش و بچه هاشو بده؟؟...حرف حساب رو همه دوست دارن. ترو خدا حرف حساب بزن...ما كه بلد نيستيم اما مردم تو سرما وايسادن كه حرف حساب بشنون ..من بازم نوميدانه به سخنرانيت گوش ميدم واسه حرف حساب...خوب ادمم.. خرم... همش اميد دارم...حرف حساب بزن حرف حناق نه! حرف حساب. عجب صبري داره اين بز عزازيل كه اخرش يه جايي تو اين بيابوني بايد نفله شه! پسر سه ساله رو شونه باباش تو اون سرما داره last speech گوش ميده...نه بابا حال چشام خوب نيست!..تروخدا اونقده در گوشم وطن وطن نكن منم جنگ رو دوست ندارم اما چطور مي تونم خودم رو قانع كنم كه تو راهپيمايي شركت كنم كه 22 بهمن هم نباشه و فقط ضد جنگ باشه اما اخرش جناب معظم اله بيان و ازحضور هميشه سبز و روحانيم تشكر كنن؟...مثل اون استادي كه مجبور ميشي اسمشو اخر تحقيقت بياري و بعدش انگار تموم زحماتت مي تركه و پودر ميشه...يكي گفته بود :" هزاره اي كه با شاهنامه فردوسي شروع شد با توضيح المسائل تمام شد و سده اي كه با مشروطيت اغاز شد با انقلاب اسلامي پايان يافت . " كي اين جعبه پاندورا باز ميشه تا چشم ها اون چيزي رو كه مي بينن باور كنن...

+ نوشته شده در Thu 10 Feb 2005ساعت 9:43 PM توسط رهايی



 

چقدر دلم مي خواست بي دغدغه بشينم و يه دل پر بنويسم...بيوفتم به جون كيبورد و تا مي خوره كليك كليكش كنم...از اون زنه بنويسم كه ديروز زير بارون يكي يكي در خونه ها رو مي زد و واسه نوه هاش لباس گرم مي خواست. از گلاب خانوم كه پاش بد جوري شكسته و ديگه حالا حالا ها نمي تونه تو خونه ها كار كنه. دلم مي خواست از فكراي درهم و برهمم بنويسم . از تنفس غليظ سلول هام تو اين مه ــ دود حماقت... از اين ماهيه كه مسير دلمو گم كرده و مدام تك ميزنه به رگام...از اون حباب كوچولو كه يه گوشه دلم بغ كرده و همش ميترسم بتركه...از كابوس هام بنويسم كه دوباره دارن ميان سراغم. از اون توپ نفرتي كه يه شب افتاد تو خونمون و صداش واسه هميشه خواب و از سرم پروند....جنگ...اردوگاه...از نقل و نبات هايي كه فوج فوج سرمون ريخت و به افتخارش شهرمون شد شهر نمونه! تلخ ترين نقل و نبات هاي دنيا كه تموم بجه ها رو از بغل خنده گرفت....از اون بچه هه بنويسم كه مامانش زير اوار موند و بعد از بيست و هشت سال هنوز بزرگ نشده! یا يه فصل سير بنويسم از شوي بوش...از انگشت رنگي اون زن عراقي كه تو مراسم تحليف به نشونه ازادي عوضي بالا رفت ..از اون مادر شهيد!!! امريكايي كه زن عراقي رو بغل كرد و گريون بهش گفت كه پسر من كشته شد تا تو ازاد بشي و حق راي داشته باشي...از نامه اون شهيد امريكايي بنويسم كه به سبك وصيت نامه هاي خودمون تو كنگره خونده شد...از تو دهني هاي هميشه محكم سخنگوي خوشگل دولتمون كه ملت رو هنوز همونطور هميشه در صحنه ميبينه...از اونايي بنويسم كه هنوز نفهميدن جنگ خارجي وجود نداره و همش جنگ داخليه! از شباهت پست حكومت ها... از اعتيادمون به يه حجامت بي درد اروم...اما مجبورم چيزاي ديگه اي بنويسم امشب. بايد اين امار كپك زده رو ليست كنم...ميزان هاي مرگ و مير از سال 1995 به اين ور.اما هر چي به خودم فشار ميارم فقط امار هاي اين سه چهار سال اخر رو مي بينم..امار هاي اين سه چهار سال يادم مياد! امار هاي اين سه چهار سال تو ذهنم مي مونه...ميرايي شيرخواران در سال 2001 افغانستان...ميرايي كودكان زير 5 سال عراق...ميزان مرگ و مير در حوادث طبيعي...ميزان اميد به زندگي در كشورهاي خاور ميانه...سالهای پر کاریه WHO!

* * *

اگه بريد اينجا مي تونيد پيام هاي ضد جنگ خودتون رو بذارين میگن اين پيام ها به گوش بوش می رسه! ...راستي سالگرد حكومت ملوك الطوايفي كشور عزيزمون رو هم تبريك مي گم...ابيه كه رفته ديگه...

+ نوشته شده در Wed 9 Feb 2005ساعت 0:49 AM توسط رهايی



 

 

مي خواهم در اين فرصت كوتاه

كه جلاد دارد سيگار دود مي كند

با تو حرف بزنم

از اين گلوله سربي

كه در گلويم بزرگ و بزرگ تر مي شود

تا نام جهان به خود بگيرد!

...بيگانه اي در خيابان همچنانكه تخمه ميشكند

به من خيره مانده

و چيزي ــ بين خنده و شهوت ــ

بر لبانش درنگ كرده است.

نفتي كه پالايش يافته

تا در چراغخانه فاحشه اي انجام وظيفه كند!

جنگ هاي بی پايان

فرود امدن نيزه بر تانك...خمپاره بر سر

و كودكی كه در كوچه های اهواز سال ۵۹

دنبال سر كنده اش مي گردد

تا بتواند عروسك خود را ببوسد!

...معشوقه ام گفت :

" اين بار كه امدي ‚ مقداري سيب سرخ بياور ..."

من انار بردم و ديگر او را نديدم

تنها گناه او اين بود كه خودش بود

و تنها گناه من اين بود كه خودم بودم

اگر انسان بتواند كس ديگري باشد

دروغي براي رستگاري ادميان گفته است

اين را تو بايد بهتر از من بداني گاليله

وقتي بر فرفره زمين

با سرگيجه پا مي شوي

تا به سكونش سوگند بخوري!

ايا براي اينكه دست بريده ام را باور كني

بايد دست ديگرم را نشانت دهم

كه خنجر گرفته و خونين است؟

پس ايمان بياور

وقتي از تبديل ني لبك ان پري كوچك غمگين

به باتومي سخت و سياه حرف مي زنم

از حقيقت مي گويم!

...ماه كج مي تابد و نمي داند كه با لكه هايش چه كند

و من نمي توانم براي جهانم كه معطل

در اتاق انتظار نشسته است

تصميمي بگيرم!

* * *

اقاي فلسفه مي گه "من شرط ميبندم كه اون اين كار رو نمي كنه!  همين الانم مثل خر تو گل مونده! حمله به ايران؟ فكرشم نكن! مي گي نه؟سر سه تا فيش همراهم شرط مي بندم!!...بزن قدش! "  به دستي كه به طرفم دراز شده نيگا مي كنم و خيلي جدي ميگم اصلأ فرض نداره ..نمي تونم بزنم قدش...نميشه بابا إ !!! داداشم اما با ريشخند ميگه "خنگول بازي در نيار بزن! من جات بودم شيرجه مي زدم دختر...الان پاي مصلحت مملكت ميونه..."

+ نوشته شده در Mon 7 Feb 2005ساعت 1:58 AM توسط رهايی



 

 

ديشب خيلي شلوغ بود. از اون جشن ها كه سگ صاحابشو نمي شناسه . مخصوصأ‌‌ اگه بعد از يه دو سه سالي هم از اونجا سر در اورده باشي.همه چي رو به راه بود...ملت داشتن بدجوري به خدمت هم ميرسيدن. بعضي ها دو روز پيش همديگه رو ديده بودن و بعضي هم مثل من مجبور بودن هرازگاهي از بعضي گل باقالي ها به خاطر به جا نيوردنشون عذر بخوان!!!...فاميل دور پدري..! چه خوب شد كه به حرف دلم كه ـــ اين جور وقت ها خيلي مزخرف ميشه ـــ گوش نكردم و نموندم خونه!..."و ما افريديم غيبت را تا دل كوچيك ياسمن جون همچي يه كم خنك شه كه رنگ موهاش به خوشگليه دختر بهي خانوم نيست!!" ...اما اونقده كيف ميده كه يه موقعي بري تو قالب اين خاله خان باجي ها..البته كنار اومدن با چيز درد بعديش با خودتونه ديگه !! من كه داشتم خفه ميشدم هم از تنگي پيرهن بد مصبم كه داشت تنمو مي خورد هم از زور خنده اي كه اگه همونجور ادامه پيدا ميكرد پيرهنه رو جر مي داد اساسي...همشم ازاثرات سوء خوردني هاي مامان پز!!!... اما تنها كسايي كه سرخوش مرخوش اون وسطا حال درويشي مي بردن..عروس و داماد بودن كه مست هم‚ داشتن مي رقصيدن و ملت هم تو طوافشون چه شيلنگ تخته اي كه نمي انداختن..نميدونم بعضي ها چه اصراري دارن كه حتمأ با شوهراشون برقصن..از اثار به جا مونده روي كفششون ميشد حدس زد چند بار توسط اقاي همسر لگد شده اما خيلي كرم پر زوريه اين كلاس رقص جفتي كه به دردش مي چربه!!...اونجا يه بچه هه بود كه كلي دلم براش سوخت بس كه هي ميومد و دامن مامانشو ميكشيد كه يعني خسته شدم بيا...مامانه هم كه گرم رقص بود و همش حوالش ميداد كه برو پيش بابات !!...اما بجه هه همش اون وسط گيج گيج مي خورد .بعد كه يه كم موشكافي عمل اومد ديدم اي عجيب! بابا هه كه تو بغل مامانه داره ميرقصه!!...يه چيز باحاله ديگه اي كه منو تا سر حد مرگ خندوند يه خانومه بود كه خودشو چادر پيچ كرده بود و تنها تنها ميرقصيد...فقط دو تا چشه خوشگلش رو در معرض ديد دشمن گذاشته بود..گفتم شايد نذري ‚ چيزي داره! اما با متد خاله خان باجيسم زودي فهميدم كه طرف داره حوزه علميه ميخونه و اگه مجلس مختلط نبود حالا هنرنمايي شكيلش رو ميديم اون وسط ..اما حالا ديگه بايد با چادر رضايت بديم...گفتم نيگا كن ترو خدا كله روشنامون باد كردن و اونوقت اين خانومه به اين راحتي مذهبشو زمانيزه ميكنه!! خلاصه معركه اي بود ملت ديشب!...منم كه اصلأ نشد درست و حسابي برقصم اخه هيچ محرمي نبود كه جفت جفتي...!! ما ــ من ومامان ــ تنها نماينده اجداد پراكنده بوديم!!!..اما با اين حال خيلي خوش گذشت. يه كم كه دقت مي كردي ‚ مي تونستي با بيانات خاله باجي هاي حرفه اي حال كني..." اين پسره مشنگ عاشق چي چيه اين دختره شده؟... فوق حقوق داره كه داره...اخ نه يه كم قيافه....نه هيكل ميزون...خودمون اينهمه دختر داشتيم ها؟ مي بيني؟ ترو خدا؟..پسره تلف شد رفت هوا..." اما اين وسط مامان داماد ديدن داشت كه مثل يو يو دور عروسش بالا پايين مي پريد. مي گفتن اونقده پسره حرصش داده و گفته زن نمي خوام كه حالا فكر مي كنه عروسش خود خود مونيكا بلوچيه!!!...ننه سليمه و عمه ملوك هم بودن ــ اره همون ها كه مي شناسين! ــ كه هر كاري كردم نبينن منو نشد..ميدونم واجبه بزرگيشونو احترام! اما خوب حوصله مي خواد به خدا..." ننه! رهايي درست تموم شد به سلامتي؟ » ــ اي ميگن تموم شده... « خوب حالا چيكار ميكني ننه؟ » ــ دارم درس مي خونم.. « إ مگه نگفتي تموم شده؟..." ــ حواسم نبود ننه در واقع تموم نشده... "ايشالله عروسيه خودت ننه جون! ننه سعيد رو كه ميشناسي ؟ پسر فريده خاله بالا؟ اون درسش تموم شده و ماشالله يه پارچه اقا شده ديديش كه؟ همونه كه اونجا وايساده ..بگو ماشا..." تا اينجاشو داشتم با نيش باز خوب گوش مي كردم ها ‚ اما يهو اون اهنگ دامبولي رو گذاشتن كه بدجوري الرژي دارم بهش . همون كه پسر بابا مي خونه: جوونيه و سادگيه و خوشگلي ...اما اینبار به جاي اينكه رو اعصابم راه بره منو برد يه جايي...يهو دلم تنگ شد واسه اون موقع ها...دختر كوچولو ها و پسر كوچولوهاي هفت سال پيش حالا كلي بزرگ شده بودن و واسه هم افه ميومدن....چقدر اين لحظه ها مي تونه جذاب باشه...حالا تازه مي خوان بفهمن اون حجم نگراني كه يهو تو دلشون ميريزه چيه؟...اون دل درد هاي عجيب غريب...اون روياهاي شيرين و واقعيت هاي تلخ ... اون خواب ها... اون اسكارلت بازي ها؟...ايينه كجاست؟..از اخرين باري كه بهش نيگا كردم ده دقيقه گذشته!...همه چي مرتبه؟..رژم پاك نشده؟...مدل موهام بهم نخورده..گل سرم كج نشده؟..نكنه كمربندم شل شده باشه؟...جايي كه وايسادم خوبه؟..از بين اينهمه جمعيت منو مي بينه؟..چرا نيگام نمي كنه؟..أه ! د نيگام كن بيشعور!...اون شونزده سالگي كه هيچوقت فهميده نميشه...اون روزها فاصله ها كوتاه بودن..ادم بزرگ ها اينقدر زياد نبودن... ومن هنوز « رت باتلر » رو پيدا نكردم! « اخ جيگر چشات » به! خواستم بهش بگم كه كوچولوي شونزده ساله من ديگه خانومتر از اين حرف ها شدم اما با خودم گفتم جشنه بابا...دلت نمي خواد دوباره شونزده ساله بشي؟...به افتخار دلهره هاي شونزده سالگي...همه جيگر چشام مال تو كوچولو....

+ نوشته شده در Fri 4 Feb 2005ساعت 11:55 PM توسط رهايی



 

 

ده بار دكمه صفر!...صفر...صفر...صفر...پشت خط! تقلاي سهمگين امواج و گيسوان اشفته من! يا خط رو خط افتاده...يا اينم دلاشوبه ماهه كه سر به سر رها مي ذاره!  شایدم دوباره كار بابت اون دختره با چشاي درشت و خيس سر ايستگاه باروني چند شنبه بالا گرفته؟ ــ همون حكايت قديمي كه مي دوني ــ دوباره مي گيرم!...ده بار دكمه صفر...همه تلفن هاي دنيا زنگ ميزنن...يك ميليار " الو بفرماييد "...يه ميليار هر كه «جز او كه صدايش خوب است »....كسي همه حنجره اش رو مي پاشه كه:       " ! you are not alone  " ...دروغ ساده خوب! ...ترسخورده ميگم : الو؟..شما هموني هستين كه روحش راه راه نيست؟...هموني كه انسان رو رعايت ميكنه؟....همون كه به رها ميگه : « هوا را از من بگير خنده ات را نه! »..همون كه روياهام تو ترانه هاش بغض كرده؟...هموني كه قراره چند ترانه تحملم كنه؟....مابين خنده و خميازه گوشي هارو مي ذارن!....يكي اما مثل هر شب كمي ديرتر!...تموم جونم شيرين ميشه : " مرض داري اين وقت شب؟..تو اين سرما؟ "   " ببخشيد انگار اشتباه گرفتم! "    " غلط مي كنيد اشتباه ميگيريد..وقتمون رو از...."    سرمو از شيشه خيس اتوموبيل اهواز ــ دزفول بر مي دارم....اقاي راننده كمي بلندش كنين....

« مهر تو را دل عظيم

بافته بر قماش جان

پرده به پرده...نخ به نخ

تار به تار...پو به پو...

در دل خويش طاهره... گشت و نيافت جز تو را

صفحه به صفحه...لا به لا

پرده به پرده ...تو به تو...»

+ نوشته شده در Thu 3 Feb 2005ساعت 1:30 AM توسط رهايی



 

 

صبح ساعت ۱۰: " الو سلام رها "  ــ سلام خوبي؟  " خوبم ...يه زنگ نزني ها بي معرفت" ــ باشه من بي معرفت! خوب تو يه زنگي مي زدي ببيني..."من امتحان هاي ترمم بود ا"  ــ ميدونستم امتحان داري... " پاشو بيا دلم واست تنگ شده بابا "  ــ اگه بدوني من..." چي من؟  تا نوبت من ميرسه مي ري تو فاز..."  ــ نميشه الان سارا..." اصلأ به جهنم خره! منو باش كه التماسش مي كنم...واسه همين منت كشيدن هاست كه زنگ نمي زنم ديگه! هي كار دارم..هي نميشه! "... ــ سارا؟ ممنون كه ..." ديگه نمي خوام حرف بزني! خداحافظ! "

ـــ كي بود؟ : سارا بود داشت حالمو مي پرسيد!

عصر ساعت ۶ : " الو رها؟ خوبي عمه ؟ چيكار ميكني؟... "  ــ سلام عمه جوووون! قربونتون برم مرسي...! " بگو ببينم طرحت چي شد؟ " ــ هيچي عمه موافقت نمي كنن اينجا باشم... " مگه دست خودشونه " ــ خوب ميگن نياز استان و..." عمه اينا بهونه ست..مگه واسه نسرين همينو نگفتن؟ اونقدر رفت و اومد تا كارشو درست كردن..ناراحت نشي عمه جون ها؟..همه اش به خاطر خودت ميگم ..نميشه كه هر چي اونا گفتن بگي چشم! رو حرف خودت وايسا ‚ براي چي پاشي بري يه جاي ديگه! اگه قرار باشه بري يه جاي ديگه خوب مياي اينجا ...اينجا ما همه هستيم...به عموت گفتم كه " ... ــ واي نه عمه من تهران نميام..ميخواستم كه همون شيراز مي موندم..." همينه ديگه متوجه نيستي داري چيكار مي كني...ميفرستنت دارقوزاباد..خوبه؟...اونجا بهتره؟...شب به عموت ميگم زنگ بزنه" ... ــ نه عمه لازم نيست.....من مي خوام....من ...

ــــ كي بود؟ عمه بود...گفت رو حرف خودت وايسا.

شب ساعت ۱۱ : " الو؟..." ــ إ سلام عمو جون؟ حالتون چطوره... " خوبم عمو ..گوش كن ببين چي ميگم‚ من با بخش... صحبت كردم‚...همين فردا جور كن بيا..." ــ اما عمو..."تو فقط گوش كن ما كه بد تو رو نمي خوايم عمو جان..." ــ  اخه شما به اين فكر نمي كنيد كه من..." اي بابا عمو ‚ تو فكر خودت نيستي! واسه يه بارم ..." ــ مي خوام پيش..." اينهمه وقت نبودي حالا هم روش." ــ اما من ترجيح مي دم....

ــ كي بود؟ يه حجم نگران....گفت تو فكر خودت نيستي!

+ نوشته شده در Tue 1 Feb 2005ساعت 1:14 AM توسط رهايی



نميدونم بايد خوشحال باشم يا ..افسانه ازاد شد. همش میگم نکنه مثل خیلی از خبرای دیگه پوچ از اب دربیاد!!....هشت سال پشت ميله ها ..خيلي دريا دلي مي خواد كه روحت مثل ميله ها راه راه نشه...شايد بگين خيلي ها بيشتر از اين عمرشون رو پشت ميله سر كردن تا بيگناهيشون ثابت شد...اما اخه اينجوري كه بوش مياد ميتونست خيلي زودتر از اينا همه چي روشن بشه فقط اگه ....فقط اگه...ظاهرأ مدرك بيگناهي سالها گوشه پرونده بوده و خاك خورده!!! ...در واقع نديدنش.....!!!!!!! ديگه هيچي نگم بهتره....بايد خوشحال باشیم....اما حالا ليلا و ژيلا موندن...عاطفه كه اعدام شد....بايد رفت سراغ...الو خدا؟؟....

" ليلا در حالی به مغاک مرگ رانده می شود که گابريل گرسيا مارکز، نويسندهً نامدار کلمبيائی، پس از ده سال سکوت، اولين رمان کوتاه خود "خاطرات جنده های غمگين من" را چاپ کرده است: رابطهً پيرمردی نود ساله با دختر باکره ای چهارده ساله که به وسيلهً پدرش به باند فحشا فروخته می شود. آيا اين داستان به نظر آشنا نمی آيد؟ تنها، خون بکارت ليلا در هشت سالگی بر گردن مادرش لخته بسته نه در چهارده سالگی. گارسيا مارکز از اين گونه داستانها، با محتوای استثمار دختران خردسال کم ندارد ... اما در کشور ما و همچنين بسياری از کشورهای ديگر دنيا، اين نه يک داستان رئاليسم جادوئی بلکه يک واقعيت اجتماعی است که بوی تغفن و اندوه می دهد. "    نقل از ایران امروز

 از مهتابي خم ميشوم

و به جاي تمام نوميدان جهان مي گريم...

+ نوشته شده در Mon 31 Jan 2005ساعت 2:11 AM توسط رهايی



اي بابا ما تا اومديم بجنبيم كه اين انقلاب به همه هدفهاش رسيد و تو خيلي جاها از پيشبيني هاي قبلي هم جلوتر افتاد...انگار هيچ كاري واسه ما نمونده‚ هر چند ميگن ميشه با صداي خوب هم به انقلاب سرويس داد مثلأ گروه تواشيح راه انداخت يا گروه كر يا كنسرت اختصاصي واسه بانوان يا اگه خوش تيپ باشي...يا اگه عفيف باشي تو خونه هاي.......يكي از بچه ها ميگفت كه خيلي جواتي رهايي...اخه انقلاب made in iran كلاسش چيه كه سرويس داشتنش چي باشه..حالا انقلاب فرانسه بود..روسيه بود... كوبا بود يه چيزي!!!! بعد يه جزوه بهم داد كه بخونم...يه بخشش مال انقلاب مشروطه و تقاضا هاي اهالي مشروطيت از حكومت وقت ...

1. نبودن عسگر گاريچي در راه قم

2.بازگردانيدن توليت مدرسه خان مروي به حاجي شيخ مرتضي

3.بنياد عدالتخانه در همه جاي ايران

4.روان گردانيدن قانون اسلام به همگي مردم كشور

5.بازگردانيدن حاجي ميرزا محمد رضا از رفسنجان به كرمان

6.برداشتن موسيو نوز از سر گمرك و ماليه...

7.برداشتن علاء دوله از حكمراني تهران

8.كم نكردن توماني دهشاهي از مواجب و مستمري

گفتم اي بابا هنوز هيچ كاري انجام نداديم كه! ما هنوز تو برگردوندن بعضيها از رفسنجان مونديم...موسيو نوز هم كه روز به روز تو تجارت ازاد و سرمايه گذاري جا پاش سفت تر ميشه! زورمون به عسگر گاريچي كه هيچي به اصغر گاريچي هم نمي رسه! علاء دوله هم كه جاشو داده به جلاء دوله و ما رو خفه كرده با طرح هاي زيبا سازي و رفاهيش! دهشاهي هم كه حالا كم نمي شه هيچي ‚ جاشو داده به پاداش هاي ميليوني و پاترول و موبايل دولتي!!! عدالت هم..عجب ...بابا امروز روز غدير خم بود ها؟! روز ولايت‚ عدالت...فقيه... « ــ إ چرا به اين ها پول ميدي؟ بنداز تو صندوق صدقات ! مگه نميدوني چنتاشون رو گرفتن با خونه و ماشين و ويلا...» جدأ؟ خوب اره ديگه اينم از بركات عدالت زيادي و رفاه اجتماعيه كه هر روز شمار اين سرمايه دار ها بيشتر ميشه....اينا رو ميگن يه مشت سرمايه دار بي اخلاق! با اون همه مكنت! باز ميان واسه چندر غاز خودشون رو به موش مردگي ميزنن كه « سه تا بچه دارم...شوهرم معتاده...مادرم مريصه...» « بابام پول نداشت ما رو بذاره مدرسه..» « پول عكس كليه مادرم رو ندارم» همينه ديگه! وقتي صرفأ به توسعه و رشد اقتصادي فكر كنن و به اخلاق و تهاجم فرهنگي توجه نشه همينه ديگه! معلوم نيست اين بودجه فرهنگي كجا هاپولي ميشه..بابا نصيحت كنيد ارزش هاي اخلاقي رو رواج بدين..بگين دين ما چقدر از عزت نفس گفته! اگه نشد ديگه كار همون گروههاي نهي از منكره كه به روش خودشون ارشادشون كنن! « ــ اوف‚ ولمون كن ترو خدا رها..خفمون كردي دختر..ول كن..باز مي خواي همه ادامس هاشو يه جا بخري؟ اينهمه ايت الكرسي يه جا واسه چي مي خواي ديگه كنكور كه نداري...اينطوري وجدان دردت كمتر ميشه؟...كيف نمي يارم واسه همين ديگه! يعني من وجدان ندارم ؟ يعني مشكلشون اينجوري حل ميشه؟...بيا مشكل منو حل كن حلال...اتر جون...

اصلأ چقدر خوبه كه اينهمه درمونده داريم وگرنه غريزه خيرخواهيمون رو چطور ار ضاء مي كرديم! نه؟ هر كس بايد جووني كنه ! تو هم اينطوري! چند روزي رو اين مدلي مي گذرونيم تا بريم تو حالت اهل مصلحت..بعدش باز هستن كسايي كه از اين زرها بزنن....اقا اصلأ خيلي اهل دردي رهايي جون برو تو كميته امداد استخدام شو ‚ تازه مگه همون حاج اقا فلاني و دكتر فلاني تر نيستن كه خيريه فلان رو اداره مي مكنن و صد و پنجاه تا خونواده بي سرپرست رو تحت پوشش دارن ! مگه اقاي مهندس فلاني هر سال ده شب روضه نداره ؟ نديدي چطور اشك ميريزه؟ حالا بعد از يه عمر نماز و روزه و ريش و پيرهن رو شلوار و كجاييد اي شهيدان خدايي و دست خدا بر سر ماست..مي خواي سوسياليست بشيم ؟ ماترياليست بشيم؟...خوب هر شب برو در خونه چند نفرشون كيسه برنج ببر ..روغن ببر...اخر شب هم برو تخت بخواب! مردم راضي ..تو راضي..خدا راضي! يا خيلي روشنفكري برو خيريه هاي روشنفكري پيش خانم دكتر ...كلاس گلدوزي واسه ملت بذار يا كلاس تقويتي! با هوار كشيدن كه عدالت برقرار نمي شه قربونت برم! عدالت يعني همين...يعني غمخوار مردم بودن و به داد ايتام رسيدن...موقع عيد واسه بچه هاي بي بضاعت لباس نو جور كردن....سالي يه بار به كارگرهاي شهرداري تو هتل افطاري دادن حالا سيصده و شصت و چهار شب ديگش اونجا چي ميگذره به تو چه؟ عروسي چند ميليونيه پسر رئيس اداره... به تو چه؟ مگه جيب تو رو زدن؟ دلش خواسته يه پسر داشته و هزار ارزو..دلش خواسته چند صد هزار تومن گل بخره...اصلأ اگه خدا مي خواست كه مي گفت مالكيت خصوصي حرام! تجارت ازاد حرام! يعني تو ميخواي از دين هم جلو بيفتي؟...عدالت يعني همين! يعني هر كسي همونقدر كه خدا براش مقدر كرده بهش برسه!! چي؟ پس انقلاب چي؟ خوب ما انقلاب كرديم كه دست امريكا كوتا شه كه شكرخدا شد. انقلاب نكرديم كه جمهوري كمونيستي برقرار كنين كه..اينهمه شهيد نداديم كه اخرش نص قران بره زير سئوال! مردم اختيار مال خودشون رو هم نداشته باشن...مگه قران نميگه: « ولا تنس نصيبك من الدنيا » مگه تو حديث شريف نيومده كه... مي خواهي انكار كني؟ ايه محكم خدا رو تاويل كني؟ تفسير ماركسيست از ايه « والذين يكنزون الذهب والفضه...» بكني؟ از خدا پروا نداري؟ مگه به همين اسوني هاست تفسير قران؟ هزار تا مقدمه داره..بايستي يه عمر دود چراغ بخوري...زحمت بكشي شاگردي كني...فكر كردي قران مسخره توست كه ايه « ارأيت الذين يكذبون في الدين » رو برداري واسه خودت معناهاي افراطي ازش در بياري؟ ..استفاده از قران راه داره روش داره...منطق داره...استاد مي خواد...صبر كن ايشا الله حاج اقا هفته ديگه با محافظين و جميع اهل خانواده از عمره امسالشون كه برگشتن برو خدمتشون زانو بزن و بگو واست معنا كنن. چي؟ نهج البلاغه؟ اولأ اگه فقه و اصول حاليت نيست حرف نزن همه مي دونن كه نهج البلاغه خبر واحده... و تاره بيا و حجيت خبر واحد رو ثابت كن...ثانيا خوبه كه پز روشنفكري ميديّ چطوره كه وقتي به احكام مسلمه اسلام ميرسه ميگين شرايط زمان و مكان...اما واسه اين يكي يادتون ميره؟ شرايط زمان و مكان مولا چي بود؟ الان چيه؟ اون زمان خيلي از اصحاب پيامبر حساب اموالشون از دستشون در رفته بود...اون هم همه از بيت المال. حالا اين كه زياد مهم نيست..بيت المالي كه دست غاصبين خلافت بود...اينش از همه بدتره وگرنه خوب اقا مولا خودش حلال كرده بود‚ يا واگذار كرده بود و بخشيده بود كه حرفي نبود...مولا ولايت داشت مي تونست اصلأ تموم شامات رو هم ببخشه مثلأ! به كسي چه مربوط؟ پس اينه بحث! خب اقا مجبور شد ــ قربون مظلوميتش برم ــ مجبور شد در برار اون همه تفريط هاي بني اميه يه مقدار افراط كنه كه سر جمع برسه به تعادل! چي؟ به عدالت؟ چه فرقي ميكنه عزيز؟ دوتاش يكيه! چي؟ تعادل يعني چي؟ بابا تو كه تو بديهيات هم مشكل داري! تعادل يعني امنيت‚ ثبات‚ قانون‚ شرع‚ كاسبي‚ تجارت‚ خيرات‚ صدقه‚ مضاربه ‚ پورسانت ‚ حق مديريت ‚ رفاه ‚ انفاق ‚ افطاري دادن به فقراء ‚ واردات ‚ صادرات ‚ وام ‚ بهره ‚ معامله ‚ زدو بند ‚ زيارت عاشورا ‚ محرم ‚ رمضان ‚ عروسي جند ميليوني ‚ سفر اروپا ‚ عمره مفرده ‚ ويلاي كيش ‚ پاترول و موبايل دولتي ‚ دانشگاه ازاد ‚ كجاييد اي شهيدان خدايي ‚ پاداش يه ميليون تومني ‚نظام وظيفه زنان ‚ پسر ادامس فروش ‚بنزهاي ضد گلوله ‚ كارتن خواب ها...كودكان پا برهنه ‚ گرسنه هاي زگيل تپه...كليه درد پيرزن سردشتي ‚ خانه عفاف‚ فواره چند ميليوني ميدان دارقوز اباد تهران ‚ دختر بازي با ماكسيماي حاج اقا ‚ استهلاك زنان ‚ پارك دشت ‚ مسابقات قراني ‚ رالي اتومبيل راني ‚ انتخابات ‚ جناح راست ‚ چپ ‚ ساپورت MI TV ‚ دي جي مريم ‚ فيلتر ‚ روشنفكرمابي ‚ خر مقدسي ‚ شرع ‚ قانون ‚ امنيت ‚ ثبات ‚ تعادل ‚ . تعادل جونم! تعادل. ادم بايد متعادل باشه جونم..اصلأ خودشون فرمودن كه « امه وسطا » اين يعني تعادل. چي عدالت؟ اوف..بابا تو كه باز حرف خودتو مي زني؟ چند ساعت واست ايه قران خوندم..تفسير تاريخي كردم...از مولا واست دليل اوردم تحليل جامعه شناختيك كردم...باز نفهميدي؟ مي خواي تعادل رو به هم بزني كه چي بشه؟ همه چي رو به هم بريزي كه مثلأ از « ت ع ا د ل » « ع د ا ل ت » بسازي؟ سرتو بيار جلو در گوشت يه چيزي مي خوام بگم...بابا جون بيست و شيش سال گذشته ‚ خوابي؟ همينه كه هست ديگه! اگه همه كار ها رو هم بخواي تو انجام بدي كه ديگه واسه امام زمان كاري نمي مونه!!

* * *

الان كه دكمه ثبت مطلب رو كليك كنم و ايميل هايي كه يا فحش ميدن و يا به به و چه چه...منم تبديل ميشم به جزئي از اين تعادل ناعادلانه كه همه رو مرعوب و منفعل كرده..

* * *

لباش يادم نميره ترك بسته بود...از سرما بود؟ دستمو كه كشيد « ادامس نمي خري..يه دونه...» وقتي برگشتم تموم ادامس ها ريخت رو زمين......

+ نوشته شده در Sun 30 Jan 2005ساعت 2:9 AM توسط رهايی



اين فقط مشكل زنها و دختراي تهران نيست...مي تونين بخونين و نظر بدين ...اينم چنتا از اون نظرات ...« اين مشكل خواص زنان پايتخت نيست...ما اينجا نمي توانيم جدا از خانواده زندگي كنيم....تمام راهها را براي زندگي سالم و آزاد پيش روي من بسته است...الان سعي مي كنم هر جور شده از كشورم خارج شوم چون فضاي زندگي اينجا بشدت مسموم هست.... اينجا مردان آزادند هر كاري كه دوست دارند بكنند چون مرد هستند و آزاد، برايشان عيب نيست حتي اگر دون شان انساني رفتار كنند. كسي به آنها خورده نمي گيرد بعضي به همين شيوه تا بعد تاهل نيز ادامه مي دهند....من فكر مي كنم نياز به يك بازنگري كلي در زمينه رفتار جنسي همينطور رفتار براساس احترام بدور از هر گونه تبعضي مي باشد. فرزانه » « مساله اين است كه براي زنان حق كافي قايل نشده اند. يك زن بايد احساس كند وقتي متلكي به او گفته شد مي تواند بلافاصله با پليس تماس بگيرد و شخص مورد نظر را به پليس معرفي كند و بداند كه آن شخص مورد جريمه يا مجازات قرار مي گيرد. در آمريكا شما اگر با كسي اين طور رفتار كنيد به عنوان مزاحمت جنسي، پدرتان را در مي آورند. در ضمن اسمتان را هم در يك ليست مي گذارند و اعلام مي كنند تا ديگر هيچكس به شما نزديك نشود و جايي به شما كار ندهند. آنجا هم بايد به مردم چنين احساسي داد تا از حق خود دفاع كنند. سام - امريكا....» «....براي حل اين مشكل سه راه وجود دارد اول بالا بردن سطح فرهنگي جامعه در برخورد با اين خانمها دوم اينكه راه ازدواج كه حق مسلم هر زني مي باشد فراهم شود. سوم اينكه هر دو مورد فوق انجام شود در مورد راه حل دوم پيشنهاد تعدد زوجات است كه مشكل قانوني ندارد و مشكل فرهنگ سازي است. به هر مسئله اينست بدون همسر بودن يا همسر دوم بودن. اين فرهنگ بايد ايجاد شود هر خانم مجردي بتواند از هر مردي كه خوشش امد خواستگاري كند چه آن مرد زن داشته باشد چه نداشته باشد. همسران اول هم نبايد خودخواه باشند و زندگي را براي شوهر و هووي خود جهنم كنند وقتي مردي توانايي اداره 2 خانواده را دارد چرا اجازه اين كار به او داده نمي شود. حسين - تهران » براي اين اقا حسين بايد بادبادك تركوند...هر چند كه نظرشون كاملأ محترمه اما همين محترم ‚ ماتحت ما رو همچي سوزوند كه پيامدش يه زلزله هشت ريشتري بود از اين نوع!

* * *

امروزعصر‚ نيم ساعت اولش خيلي خوب بود يه جورايي رفته بوديم تو نخ اناليز ملت البته از نوع خيابونيش‚ طفلي فك بيچاره من بس كه بخودش فشار اورد كه تو خيابون قواعد نجابت رو رعايت كنه و نخنده‚ ماهيچه هاش بدجوري تحليل رفته و تا يه مدت بايد بره rest....

هنوز سه تا از كارهاي ترجمه مونده با كلي كتاب خلاصه نشده و يه عالمه وقت تلف شده ‚ حالا تو اين هير و ويري هم اگه دلت هواي ولولوژي كنه ديگه خيلي ولخرجيه! هر چي خواستم براي يه بارم كه شده ان تايم باشم نشد كه! به جاي 5/4 يك ربع مونده به 5 سر شريعتي بودم...دوستم طفلي هلاك شد نه از سرما ها؟...از سوسه اومدن ملت! تموم كارمون نيم ساعت هم طول نكشيد! گفتيم بقيه وقتمون رو بريم پاساژگردي كه تر گل ورگليمون هدر نره! دوست جونم طبق معمول هميشه كيف نيوورده بود و خونسرد دستاشو برده بود تو جيبش...فكرشو بكنين چه معركه اي ميشه واسه تيكه! يه نظر خواهي ازاذ از رنگ رژ لب و نسبت انواع ميوه ها و دستاي ازاد دوستم تا زيپ كنار كوله من!! دوستم هم در كمال خونسردي در مورد IQبينندگان !!! نظر مي داد! تو پاساز امين يه لوازم ارايشي بود مخصوص!! اقايون ـــاخه اون موقع كه ما رفتيم همش اقايون teenage بودن ـــ كه حسابي روي منو كم كرد و از جون پياز تا روح ادميزاد لوازم خوشگل كننده ماماني داشت تا من هي غر نزنم كه اينجا هيچي پيدا نميشه! اخه يه چند وقتي بابت سفارش يه مارك خاص به دوستام كه اونها هم پيدا نكرده بودن حالم گرفته بود! دوست داشتم ادرسش رو بهتون بدم اما حتمأ ضايعات حاصل از ذوق زدگيم تو ذهن فروشنده مونده‚ بعيد نيست كه منو از همين عشايري كه تازه اومدن تو شهر فرض كرده باشه!. يه جا هم به يه لباسه كلي گير داديم و خواستيم برش داريم كه خانومه گفت به اين مي گن مدل هنگامه اي! مي گفت نيست كه هنگامه جون لطف كردن تو يه اجراشون اينو پوشيدن! فروشش بالاست! منم منصرف شدم! نه اينكه فكر كنيد اونقده پول باهام نبود ها؟ نه! از هنگامه خوشم نميادش! ..اره...اما لباسه مثل قيمتش بدجوري خوشگل بود! رفتيم و دوباره رسيديم سر چهارراه! ساعت به زور 45/5 بود! كلي بهم برخورد! اخه يعني چي؟ پس بقيه وقتمون رو چيكار كنيم؟ كجا بريم كه بتونيم راحت بشينيم يه كم حرف بزنيم يه چيزي بخوريم و در عين حال دلمون خوش باشه كه اومديم بيرون ؟...گفتم بريم شام بخوريم...اما هنوز خیلی زود بود و معده هه صداش هيچي در نمي يومد ‚ اون طرف ها هم كه فقط پيتزايي بود! گفتيم بريم كافي شاپ اما اوني كه من دوست داشتم كلي از مسيرمون دور بود و اوني هم كه نزديك بود‚ مفت نمي ارزيد! دلم يهو واسه اون روز هايي كه با بچه ها مي رفتيم بيرون و نمي دونستيم كجا رو انتخاب كنيم كه هم از خوشي نمي ريم و هم به باقي جاها بر نخوره! يه ذره شد! اما كاريش نمي شد كرد! رود خونه هم كه نمي شد بريم چون هوا سرد بود اگه هم سرد نبود‚ مرد نبود باهامون! از ديد ملت كامل نبوديم! و چون safe نبود محيطش حق نداشتيم ناقص بريم اونجا...پارك ها هم كه ديگه گفتن نداره!..ما هم كه حيووني دوست پسر نداريم كه با ماشينش ما رو يه چند دوري تو شهر بچرخونه...اين ور پل ... اون ور پل‚ روي پل و زير پل ..جديد ..قديم..سوم...اگرم داشتيم حتمأ ماشين نداشت! ...بعد فكر كرديم بهترين كار اينه كه چند دور ديگه خيابون شريعتي رو از بالا تا پايين متر كنيم تا ساعت 30/6 كه بريم خونه...بيشتر هم مي تونستيم بمونيم ها اما دلمون واسه تيكه هاي كپك زده ملت سوخت ..اخه مگه چند بار يه تيكه رو ميشه به يه نفر انداخت؟ ديگه دلم به من قول داد كه هيچوقت تو زادگاهش  هوايي نشه كه بخواد بزنه بيرون ... نتيجه اخلاقي اينكه غصه نخوريد دخترها ــ و جهنم! پسر ها ــ اگه مي بينيد پارك درست وحسابي ندارين...چند تا كافي شاپ حسابي ندارين...مكان تفريحي در خور ندارين...اين به خاطر خودتون و حفظ اركان جامعه ست! اخه بايدسالم بمونيد و اين هم مستلزم اينه كه هر گهي قراره خورده بشه در ملأ عام و توي همين يكي دو خيابون اصلي باشه ..اين مثل تف سر بالا دو خاصيت داره....هم مي بينن و ارشادمون مي كنن تا مثبت بشيم و هم حربه اي ميشه واسه گفتن اينكه شما ظرفيت بيشتر از اينو ندارين!! بهوونه شون هم کاملأ علمیه!...شما قانون تراكم گاز ها يادتونه؟

پي نوشت: اين مطلب با كليه مخلفاتش جدي بود!!!

 

+ نوشته شده در Tue 25 Jan 2005ساعت 11:15 PM توسط رهايی



اون تمام مدت نصيحت كرد.تمام مدت از نگراني هاش گفت....نگران من بود؟..نگران يه دختر ديگه بود!..همش فكر مي كرد داره با من حرف مي زنه! بهش گفتم...اما بازم گفت كه من اشتباه مي كنم..يعني من خودمو نمي شناسم؟..يعني من بايد قبول كنم كه همش اشتباه بوده و من درست مي دونستمش؟...پس اين خاله خرسه تا حالا كجا بوده؟....اونا اون ور دارن مي رقصن....مامان گفت شال نارنجيتو بزن ..اما من شال سياه زدم......شال سياه گرمم ميكنه!....چند بار مي پرسه ..اره عزيزم خوشگلن...منم سال ديگه عيد مي دم تو برام بدوزي...«لاغر شدم؟ » گفتم اره! چيز مهمي نبود اما وقتي راستشو بفهمه انگار سرشو بريدن!!..گوسفنده اومد تو اتاق! راه فرار اين نيست!..اونم اشتباه رو درست ديده؟ پسرهاي 10 ساله مي خندن...دخترهاي 5 ساله جيغ ميزنن!

« مگه ادم نيستين؟! كي اينو اورده اينجا!!!..مگه دست و پاشو نبستين؟ »...از كي فرار مي كنه؟...واسه چي مي ترسه؟...ترس مال ادماست!...پس واسه اين كه نترسي گوسفند باش!...اونم همينو مي خواد‚ ميگه نبين!..نخواه...نرو تا اشتباه نكني!..من چند سالمه؟..چرا هنوز ياد نگرفتم مثل اونا برقصم؟ اينهمه تو عروسي ها نگاشون كردم؟...چقدر قشنگ مي خونه! يعني اين همون حسيه كه منو عاشق ميكنه؟ خوش به حال شوهرش وقتي اين اوازها رو براش مي خونه! « نه خانوم..اين اهنگ مذهبيه!»...معذرت مي خوام خانوم اما من داشتم تو دلم حرف مي زدم؟...«اين دختره كيه؟ اون! همون كه اون ور وايساده مانتو شم هنوز تنشه...نه اون كه شال نارنجي پوشيده ها؟ اونكه شالش مشكيه...دختره كيه؟ يه جورايي نيست؟ بهم گفت فضول!»...من واسه كي اينجام؟.....«تو اينجايي؟»....دستمو نكش!...« وا كي بره اينهمه نازو؟...خوب بيا يرقص ديگه ».... بخند ...امروز عيده...لعنتي بخند....چقدر تند مي رقصن ...« چرا صورتت خيسه؟ گرمته؟ تو كه نمي رقصي؟ »...سردمه نفساشون ميشينه رو تنم......خيلي سرده اين دور اخره؟...« نه ديوونه هنوز گوسفنده رو سر نبريدن كه!! »...

+ نوشته شده در Mon 24 Jan 2005ساعت 0:2 AM توسط رهايی



غافلان همسازند! تنها توفان کودکان ناهمگون می زاید...

ظاهرأ من بايد يه توضيحي بابت مطلب قبلي به بعضي خواننده ها بدم! اما قبل از هر چيز دوباره ياد اور ميشم كه تو post هاي قبلي هم اشاره كردم كه هيچ تضميني نميدم با خوندن اين نوشته ها وقتتون تلف نشه يا اينكه با خوندن اين شكر كلام ها كيلو كيلو شكوفه بزنيد...رهايي از دلتنگي هاش ميگه كه شايد بي شباهت به نوشته ماليخوليايي از يه اسكيزوفرن نباشه...رهايي از روز مرگي هاش ميگه ...از طنز زندگي خودش و دوستاش... ادم هايي كه ميشناسه يا يه وقتي مي شناخته! بي هيچ ادعايي از full mind بودن...رهايي نه اهل تفسيره و نه تحليل! چون اصلأ كارش اين نيست...رهايي چيز هايي رو كه ميبينه و حس مي كنه مي نويسه، چيزايي رو كه دلش مي خواد!...مينويسه چون با نوشتن عشق مي كنه......توي اين شهر...نمي گم اين مملكت!ـــ بذار خودموني تر باشيم همشهري!ـــ رهاي نوعي خيلي وقت ها به خاطر طبيعي ترين نيازهاش توبيخ شده، خيلي جاها مجبور بوده كه به جرم زن بودن!! وايسه بيرون گود و رقص دلقك ها رو تماشا كنه ...يا مثل اون نقل سيرجاني مرحوم! واسه ادامه دادن خودش بره و يه تيكه شال سبز ازشون گدايي كنه تا مطمئن بشن كه از خودشونه !!فیلترینگ جزئی از ذهن و جسم رهای نوعی بوده و هست. اينا بديهياته و گفتن نداره با اين حال رها اومده تو اين خيابون..اينو محض دل اون اقايي ميگم كه منو بخاطر پنج شيش خطي كه نوشتم مستحق ابكشيده ترين توهينات دونسته ونوشته كه تو زندگيتو بار زدي و اومدي وسط خيابون!! اره خوب! اشكالش چيه كه همه كنار هم تو خيابون بخوابيم..تو خيابون بخونيم، بخنديم، گريه كنيم...خيابون كه فقط مال كارتون خواب ها نيست!..چه اشكالي داره كه ديوار رو خراب كنيم..روحمون رو برهنه نشون بديم؟...اره حق دارين..دختر دزفولي و اين حرف ها؟...اره شما ميگيد كه بايد دم فرو بست و به وسعت تمام جاهليت نجيب بود!!! شما اگر شريف بودين هيچوقت راضي نمي شدين كه با ID ديگران comment بذارين و اونجوري صفحه نظر خواهي رو به گند بكشين...اقتدار شما همش تو اين خلاصه ميشه كه بزنيد و در بريد!! اما رهايي نه وقتش رو داره و نه ديگه حوصلشو كه بخواد به شما اقاي ( اقايون؟) سرتا پا نجيب و محترم حالي كنه ويا نگران comment هاي رنگارنگتون باشه!که دریغ از ذره ای شرافت یا شعور!...پس Mail هاي شما از اين به بعد خيلي راحت delete ميشه و صفحه نظر خواهي هم براي يه مدت ميره ماه عسل تا رهايي با خيال راحت درسشو بخونه...« اين طلسم كهنه كليدش به مشت توست...با كس مپيچ بيهده، ايينه اي بجوي »

جا داره همينجا هم بگم كه به mail هايي كه هر نوع در خواست يا سئوال شخصي دارن جواب داده نميشه حتي براي گفتن نه! استاد معروفي عزيز ميگه : اون كسي كه اينترنت رو اختراع كرد پرومته اي بود كه اتيش رو از المپ دزديد و دادش به دست ما و هيچ زئوسي هم نتونست اونو به زنجير بكشه!!...اما در مورد post قبلي..حتمأ بوده وقت هايي كه با خدا شوخي كردين ، قهر كردين، يا حتي متهمش كردين...در حاليكه همون لحظه ها بيشتر از هر وقتي مي دونستين كه اون عاري از خطاست!!!

يا نكنه شما در تمام لحظه ها خدا رو عاليجناب خطاب مي كنيد؟..با اين حال وجود رگه هاي طنز در اون مطلب كاملأ مشهوده! اتفاقأ در موردهايي مثل درد و دل با خدا...هيچ ادابي و ترتيبي مجوي...هر چه مي خواهد دل تنگت بگوي!. خدا تنها كسيه كه واسه حرف زدن باهاش نياز نيست به كسي باج بديم..اگر كسي مناجات ميخواد از اون نوع كه اشكش در بياد و فيض ببره ، جاهايي ديگه واسه اين كار هست . تو post هاي قبلي لينك يكي از همين مناجات ها كه اتفاقأ خودم هم از خوندنش خيلي لذت بردم رو گذاشتم كه تو ارشيو هست...به هر حال من بازم ميگم اصلأ راصي نيستم كه كه كسي از خوندن اين گل واژه ها فشارش بپره بالا! حرف هاي «درد اشنا» رو در مورد دكتر قبول دارم كمااينكه خيلي از ما جوون ها بخشي از سالهاي ازمون و خطا رو وامدار دكتر هستيم...با اين حال رهايي از كسي بت نمي سازه...نمي خوام بگم من عاري از ذهنيت سبك ام كه من هم مثل شما جوونم و خام ! اما در اين مورد خاص اون به زعم شما ذهنيت سبك، به اون اقا مربوط ميشه نه رهايي! رها كه نمي تونه زير هر سطري پي نوشت بذاره كه خواننده عزيز! اين فكر و تجروبه شخصي منه و اون يكي نيست!! با اين حال نظراتي از اين دست به نظر خيلي قابل احترام تر ميان تا بعضی ازنظرات به به و چه چه ای كه بي تامل هندونه وار تو وبلاگ گذاشته ميشن!! ...اگر لطف مي كردين يه رد پايي از خودتون به جا مي ذاشتين ممنون ميشدم..از دوستانی هم که لطف می کنن و منت سرمون می ذارن و اون لینک های با حالو میفرستن صمیمانه تشکر میکنم حتمآ تو وبلاگ ازشون استفاده میکنم اين شكر هم مال خليل جبران گله كه ميگه: اين سخنت به من كه « تو را نمي فهمم » تمجيدي است فراتر از ارزشم و توهيني است كه شايسته ان نيستي...

+ نوشته شده در Sun 23 Jan 2005ساعت 0:46 AM توسط رهايی



الو خدا؟....

الان ساعت ۳ بعد از ظهره و من خیلی کلافم...اخه وقتی بی قانونی و عملی!!! تنها راه ارتباط و مبادله بی دغدغه پیام... مخفی شدن پشت مانیتور و فشار دکمه ثبت مطلب باشه...دیگه خوندن و یاد گرفتن این همه مدل ارتباطی جورواجور خاک کردن وقته!!  مدل ایندیانا...لسول..ارسطو....که همشون پرن از کانال پیشرفته و فرستنده فهمیده و مخاطب فهمیده تر و مزاحمی که مچش  تو دستته و هر وقت بخوای می تونی تغییرش بدی و روش کار کنی تا پیامت بهتر منتقل بشه.  اینا واسه ما نیست!.....وقتی به یه نوشته بی امضا تو یه شبکه بی در و پیکر اینهمه گیر میدن حالا تو هی گل لگد کن و بگو : « موثر ترین شیوه ارتباط مدل face to face ارسطو می باشد!! » ...اخی خدا...   مامان نشسته و واسه خودش دعای عرفه می خونه و حال می کنه!....گوینده رادیو میگه : « یارب مرا به حالت اهل دعا ببخش! »  ...اره خدا جونم تو فقط ببخش! ..دعاهامو به من و منو به دعاهام.. که بعد از این همه سال دیگه هیچ سنگ پایی نمی تونه صیقلشون بده! خدا جونم دعا می کنم که « اونا » بعد از اینکه از حالت خواهر برادری دراومدن و قبول کردن که به خواهر برادر های خودشون قانع باشن و مثل بچه ادم اسم  خودشون رو بذارن عاشق! به هم برسن!.... خدا جونم دعا می کنم که اون پسره که اون همه دختر رو گذاشت سر کار  بعد از اون همه دختر کشی دیگه به این love  اخرش قانع بشه و ترکش نکنه چون ادم از گریه هاش کباب میشه!....خدا جونم دعا می کنم که اون اقاهه که عاشق شریعتیه و همش از ساده زیستی میگه اونقده دل زن و بچش رو خون نکنه و ساده زیستی رو بذاره واسه دل خودشو واسه زن و بچش بیشتر اسباب بازی بخره....خدا جونم دعا می کنم که ایران یه کم بزرگتر بشه تا بتونه واسه هر فکری جا داشته باشه تا دیگه اون خانومه اونقده به  شوهرش حرص نده که این جا جای موندن نیست و باید بریم!!...دعا می کنم اونی که رفت تا به ارزو هاش برسه تو سرزمین یخ و اسکی زمین نخوره!....دعا میکنم  اونی که اونقدر عرصه رو بهش تنگ کردن تا مجبور شد بره...یه روزی بتونه با خیال راحت برگرده پیش ما !!....خدا جونم دعا می کنم به اون پسره که دیروز با دوچرخه اش جلوم همچی ارد داد که افتاد و دلم کلی جیز شد یه پژو بدی  تا کیفش کوک شه و باور کنه که  واقعأ کسیه!!! ....خدایا دعا می کنم اینا که واسم mail می فرستن و comment میذارن که تو اله ای و بله!..و میخوان ارشادم کنن! بفهمن اونی که تو ذهنشون ساختن و فکر می کنن در خطره به کل از دست رفته! ...دعا می کنم که خواننده ها هیچوقت یادشون نره که با زدن یه ضربدر گوشه این صفحه می تونن کمتر حرص بخورن!.... خدا جونم حتمأ تو هم اون کتاب خواجات رو خوندی که میگه « اگاهی جنایتی است که بدان تن میدهیم »  خدا جون دعا می کنم ملت همه قاتل و جانی شن اما بخاطرش زندون نرن!!....دعا می کنم همه اونایی که امسال دچار مصیبت شدن مثل « سونامی »  ها و « سفیلانی » ها همگی دچار الزایمر بشن!!!.... دعا می کنم که افسانه و لیلا و ژ یلا اعدام نشن تا من باز مثل همیشه بتونم به اون پسره بگم : « نگو مردگی بگو زندگی »....خدا جونم دعا می کنم تا یه کم شهوت این ملت رو کم کنی تا اون پیرمرده که دیگه باید سرشو بذاره و بمیره بعد از تنه زدن تازه یادش نیوفته که بگه « خوشگله کجا میری؟ » ....خدا جونم دعا می کنم تا یه کادر بهداشتیه مجرب رو برای اموزش اعزام کنن حوزه علمیه تا امار ایدز و هپاتیت تو طلبه ها تصاعدی بالا نره!!!.....خدا جونم یه کم همچین چشای مردم شهر منو زیبا بین تر کن تا من مجبور نشم از بین این همه مانتوی رنگارنگ و شاد یه رنگ تیره انتخاب کنم.....دعا می کنم که همه مامان های شهر من! بشن مثل مامان گل من  که وقت بیرون رفتن همیشه میگه رهایی چرا اون شال نارنجی رو سرت نمی کنی که خوشگل تر میشی؟.....خدا جونم رهایی رو ارشد قبول کن که فقط قبول شده باشه!!!....خدا جونم رهایی رو بخاطر مردی که تنش بوی بارون میده و روحش بوی Intesa حفظ کن. مردی که قراره همپای رهایی تو خیابون بخونه و برقصه و معلوم نیست که تا حالا کدوم گوری گیر کرده!!....خدا جونم دعا می...الو..خدا؟...خدایی ؟؟...الو چی شد خدا جون ؟!!...صدام گیر داره؟ نمی یاد؟...الو...اشغاله؟....خدایا چند صد ساله دیگه ازاد میشی؟؟....فکر کنم خدا دیرش شده بود چون همیشه این موقع ها به اهنگ نیروانا گوش میده:« It's just a dream » یعنی  بنده ما خواب دیدی خیر باشه.... 

+ نوشته شده در Thu 20 Jan 2005ساعت 7:6 PM توسط رهايی |