تبليغاتX
رهايی



 

ساقيا امدن عيد مبارك بادت

وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت...

 

+ نوشته شده در Sun 20 Mar 2005ساعت 5:50 PM توسط رهايی



 

اين روز ها

سيگار را از سمت شعله مي گيراني!

زخم لبي زيباتر از رژ لب...

« خانم ها...اقايان...

در حاشيه خانه تكاني عيد

تارهاي عنكبوتي حنجره اي به باد رفت »

پست سوخته روز!

و پرده اي كه همچنان از خود اويزان است...

+ نوشته شده در Sun 20 Mar 2005ساعت 2:39 AM توسط رهايی



 

امسال عجيب عيد شديديه. صبحي اول وقت رفتم ترجمه هاي نصفه نيمه رو دادم به سارا و كلي قربون صدقش كه من نمي رسم و خودت يه كاري بكن و... از اولش هم نبايد قبول مي كردم اما خوب هم بخاطر خالي بودن اون صفحه كه تازه راه افتاده بود و هم بخاطر علاقه اي كه اساسأ به اين جور كارا دارم و مهمتر از اين ارتباطي كه با رشته ام داشت يه جورايي وسوسه شدم .اما ديگه داشت ناجور مي شد و صداي بچه ها هم دراومده بود ...اخ مرسي ساراي گلم كه هميشه يه قدم مونده به خط پايان ليوان اب دستته. فردا هم قبل از سال تحويل مهمونامون ميرسن .اومدن 7 نفرشون كه تا الان قطعيه.مي مونه دو نفرشون كه اگه نتونن بليط هواپيما گير بيارن كه برگردن كيش ‚ با بقيه ميان جنوب. يه نوروز شلوغ پلوغ با يه عالمه خاطره كه تازه ميشه و كلي دل تنگ واسه نوشتن و يه كم تنها موندن. اين هفته يه خونه تكوني ضربتي داشتيم با يه ليست بلند بالاي خريد كه مسئوليتش رو دوش من و داداش بود و با اينكه سعي كرديم كارا رو زودتر انجام بديم بازم اين روز اخري مجبور شديم بزنيم بيرون . خيابوناي هيجانزده...زنبيل هاي نگران...ويترين هاي شيك پوش...هزاريه اخر....انگار كه جدي جدي روز اخره و فردا قحطي سراسري اعلام شده! مثل خودمون كه دچار بحران نوروزي بوديم.موقع تحويل يكي از سفارش ها ‚ فروشنده گير داده بود به سليقمون و به به و چه چه .از همون برخورد اول معلوم بود كه تو نسبت ها اشتباه كرده اما خوب زياد مهم نبود مگه كارمون چقدر طول مي كشيد!؟ اما اون مگه دست بردار بود؟ : « مي تونين از اين نمونه واسه اتاق خواب استفاده كنين!» انگار ما هر چي بيشتر خودمون رو مي انداختيم تو چپ كوچه اونم بيشتر چراغ مي زد .بعدم مثل اينكه تو گلوش گير كرده باشه بالاخره پرسيد :« شما چند وقته ازدواج كردين؟ » وقتي فهميد خواهر برادريم عكس العملش ديدني بود!! دستاشو برده بود طرف اسمونو مرتب مغفرت مي خواست.اول فكر كردم داره شوخي ميكنه اما جدي جدي داشت مغفرت مي خواست و توبه؟؟ از ما هم كلي عذرخواهي كرد و ما هم مجبور شديم كلي مطمئنش كنيم كه چيز مهمي نيست و ممكنه واسه هر كي پيش بياد!! از اونجا كه بيرون اومديم سردردم مثل خود حس عيد شديد شده بود و بدجوري داشت پيشونيمو ماساژ مي داد . تو اون شلوغي پياده رو ‚ يهو يكي دستمو محكم كشيد طرف خودش...اول فكر كردم يكي از همين تن هاي مهاجمه كه تو فشار جمعيت حالي به حالي شده ‚ اما دستمو محكم چسبيده بود و خيره تو چشام كه : رها اين تويي؟...همدوره ايه 7 سال پيش دوران دبيرستان ‚ با يه بچه تپل مپل تو بغل!...نمي دونم چرا اينهمه هيجانزده بود.شايدم من تو يه فاز بد بودم و حس هام همه كور شده بود! ازم شماره گرفت و بهش شماره دادم و مي دونم كه هيچوقت بهش زنگ نمي زنم! فقط ياد ها باقي مي مونن و اونا هم گاهي با ادم قهر مي كنن! مثل من كه اين روز ها كمتر به رها فكر كردم ...به ديوونگي هاش كمتر روي خوش نشون دادم و سعي كردم زودتر بخوابونمش تا كمتر بهونه بگيره واصلأ هم براش « من از اون اسمون ابي ميخوام » نخوندمو ...اون ماهيه هم مرد بس كه تك زد به رگام...ماهي! نكنه جدي جدي فردا قحطي باشه و بي ماهي بمونيم! اخه سفره ما هنوز بي ماهيه.هفت سينم كه بدون ميم ماهي كامل نميشه...

+ نوشته شده در Sun 20 Mar 2005ساعت 2:20 AM توسط رهايی



 

اين پتيشن براي اعتراض به حكم ارتداد مجتبي سميعي نژاده...طفلي پيرمرده كه ديشب مي گفت موقع انتخاباته و اسون ميگيرن! نمي دونست كه مش حسن هنوز باور نكرده گاوش مرده. كه اگه همون موقع مي بردنش اسايشگاه حالا مجبور نبوديم گاه و بيگاه نگران مانورهايي باشيم كه از بالاييه شاخش اين ور و اون ور میده. که اگه فقط شاخه یه جورایی می شکست...

بيانيه كانون وبلاگ نويسان ايران

وبلاگ ازادي براي ايران

+ نوشته شده در Wed 16 Mar 2005ساعت 4:1 PM توسط رهايی



 

اونهمه شادي و همهمه برام باور كردني نبود...شبيه خط مقدم جبهه اونجا كه تو فيلما اسمون همش رنگي رنگي ميشه و از زمين و اسمون مي باره.اولش فقط اتيش بود و بپر بپر هاي هميشگي و دستي رو اتيش داشتن...همون اتيشه كه وقتي شب بهش خيره ميشي وسوسه داغش تا مدت ها باهاته...اره از اون وسوسه هاي داغ...بعد يهو همه چي يه جور ديگه شد.يه دسته جديد موتور سوار اومدن و تموم محوطه رو پر كردن از اون نور هاي رنگي فر فره اي.از بچه 9 ساله تا 30 ساله همه جوره توشون بود.بعد كم كم خونواده ها هم اومدن .اونقدر همه چي واقعي به نظر مي رسيد كه اولش حاضر نمي شدم از پشت درخت ها بيام بيرون و بچه ها هم دست گرفته بودن كه اونقده اين روزها تيزر هاي ضد اتيش بازيه سيما رو ميبينم اين مدلي شدم و ميگفتن اين خطر ها مال بچه هاست و از تو گذشته!. يكي از همون موتور سوار ها يه كارتن پر از اين فشفشه ها داشت با يه عالمه اسم هاي من دراوردي كه طفلي همه رو برام گفت و يادم نموند..دم اسبي؟!...شير ماهي؟!!....مي گفت اسم هاشون بر اساس نوع رقصشون تو هوا ست. زيبا بود و دلهره اور. اليته مطمئنم كه بچه هاي ده يازده ساله اينا رو نمي خونن ! اما اونقده زيبا بود كه نميشد ازش گذشت. همون اولاش يكي از همين فشفشه ها افتاد زير پام و تازه وقتي اومدم خونه فهميدم يه تيكه از لژ كفشمو برده. منم كه فقط تو فكر گوش هام بودم كه بهشون بد نگذره و باقيه دم و دستگاه رو ول كرده بودم به امون خدا. جيغ و فرياد و خنده....و حيرت گهگاه من از ديدن بچه هاي چهار پنج ساله اي كه اون وسط وول مي خوردن و نگاه من تو تاريك روشن درخت ها تعقيبشون ميكرد تا ببينه به كدوم اغوش بيخيال پناه ميبرن. شايدم من زيادي مي ترسيدم...شايدم از اثرات گزارش هايي بود كه اين روز ها زياد نشون ميدن. اما هر چي بود شروعش با بچه ها بود و همراهيش با خونواده ها. درخت هاي خشك زمستون زده هم آخشون در نيومد تا عيش همه كامل شده باشه....جالب تر اينكه سر و كله هيچكي پيدا نشد! همونا كه يد طولايي تو به هم زدن اينجور برنامه ها دارن و از خراب كردن شادي ها حال ميكنن.ما هم كه اون اخرا ديگه از سرما كم اورده بوديم و با پوست كلفتيه تموم چسبيده بوديم به فلاسك چاييه يه پيرمرده كه با كيف كوك واسمون از چهارشنبه سوري هاي جوونيش مي گفت و تند تند چايي مي ريخت واسمون.مي گفت اينا اثرات انتخاباته كه كسي نمياد گير بده و تا ميتونيد استفاده كنين! بعد هم برامون كلي از ترانه هاي طنز محلي خوند : « آي دختر خوش قد و بالوي كه روت پوشوندي...»...مدت ها بود كه اينجوري بي غل و غش نخنديده بودم.مي گفت تو يكي از اين روضه هايي كه رفته بوده يكي از سخنران ها با استغاثه به خدا مي گفته كه زودتر امام زمان رو بفرست كه ديگه از دست 110 هم كاري ساخته نيست....

+ نوشته شده در Wed 16 Mar 2005ساعت 1:56 AM توسط رهايی



 

در دومين نشست وبلاگ نويسان در پالتاك چه گذشت...

گزارش دسته اول چاپ اول!

BRB شدن سينه چاك عزيز.

برترین های۸۳ .

+ نوشته شده در Tue 15 Mar 2005ساعت 1:50 AM توسط رهايی



 

همه چي بايد برق بيوفته...بساب...بساب...بساب...اين جور وقت ها چيزهاي كوچيك بيشتر به چشم ميان...دسته ها ‚ گوشي ها ، پريز ها ‚ دريچه ها ‚ پايه ها ‚ باور عيد از همين چيزاي كوچيك شروع ميشه.كاراي من تقريبأ رو به اتمامه...يه تقسيم كار نسبتأ خوب. داداش ميگه اين جور وقت هاست كه ادم دوست داره يه ده تايي خواهر برادر داشته باشه! وقت ندارم جوابشو بدم البته جوابم نداره.يه دوش ده دقيقه اي. باز سشوار موهامو خورد و اين بوي سوختني... كبريا ديگه بايد پيداش شه.امروز اخرين روز كار بچه هاي تئاتره.به دوستام قول دادم سر وقت حاضر شم.روسريم اتو نداره.مامان؟....« حواست كجاست ؟ مامان رفته! » اينو داداشم ميگه كه رفته بالاي نرده بوم و داره لوستر رو ميزنه...«نيوفته يه وقت!»...اين آينه مزخرف هم كه عيد ميد حاليش نيست. سال خدا يه جور نشون ميده...دير كرد اين دختر كه!...جهنم! مشكي رو ميزنم ....« مشكي رنگ عشقه مثه رنگ چشاي مهربونت...» رنگم يه كم پريده! مثل اسمون كه ديگه داره مي ميره بس كه غرومبيد امروز...يه لحظه از كرم پودر لجم گرفت...زنگ ميزنن...«من جواب ميدم» به كي ميگم اينو؟ داداش كه بالاي نرده بومه...اي داد چرا فكر كردم زنگ دره؟ اف اف رو ميذارم و مي پرم سمت تلفن...« چي؟ اين كه صبحي حالش خوب بود...تا اين حد؟...چه شانسي داريم بابا.نه من الان ميام..مگه دست خودشه نره دكتر»...سايه پر...مداد پر...« شب منتظرت باشم يا خودت ميري؟ » صداي داداشم تو اسمون غرمبه ها گم ميشه...بيمارستان تموم مريض هاشو بالا اورده.بعد از زلزله بم بچه ها به اين شلوغي ها ميگفتن سندرم بم.يه تصادفي اوردن. اورژانس پر از كاراموزاييه كه تند تند نت برميدارن. يكيشون اما از تخت دور ميشه... يه كم مكث ميكنه و دوباره نزديك ميشه.حتمأ بوي خون حالي به حاليش كرده اما از ترس اون تيك منفي بايد ادامه بده.چشماتو ببند و ياد بگير. نبايد كاري كني كه استخون هاي نايتينگل عزيز تو گور بلرزه...:« استاد ترو خدا اين تزريقو خودتون انجام بدين من هنوز امادگي ندارم. ـــ زود باشين. مريض منتظره .يه بار جلوتون انجام دادم كافيه!» ... شوهرش مترون بيمارستانه. داييش سرپرست بخش اعصاب :« من زير ذره بينيم.نشين! اينجا واحد فوريتهاست. تو تمام شيفت بايد سر و پا باشي اما تو دست و پا نباشي.دانشجو بايد كلاس داشته باشه!!!»...الان نه. نمي تونم. ميدونم خراب مي كنم.چرا وقتي مي دونم خراب مي كنم بايد انجام بدم؟... مريض خوابيده و منتظره...« جلو مريض هيچوقت نگو نمي توني . وانمود كن كه همه چي تحت كنترل توئه » اما اين پوست واقعيه.زيرش خونه.مولاژ نيست... مايع لج كرده و به هيچ عنوان تن به نيدل نمي ده!... يه تزريق ساده ست. الان تموم ميشه. تموم ميشه ...از شدت اضطراب سر سرنگ رو تا اخر ميكشم...سر سرنگ در ميره و تموم مايع مي ريزه!...« اوه شرم آوره.خداي من! اصلأ باور نميكنم.تا حالا همچين موردي نداشتم!!بجنبين برين ديكلوفنات بيارين. زود باشين مريض منتظره...» ميدويم طرف بخش..بچه ها اما كيف ميكنن : « افرين رها خوب سكته اش دادي » « عفريته نمي گه سال اوليم!» « ازاد خونده ديگه! همش دنبال آتوه كه بگه ملي ها هيچي سرشون نميشه و الكي ميان بالا » « اصلأ اينا كار ما نيست كه اينقده گير ميده. يه واحد كه اين حرف ها رو نداره...»...من اما نفس راحتي مي كشم. دست كم مي دونم رو مريض تست نكردم...بخش ميگه ديكلوفنات نداريم چون تو نسخه هاي جديد تجويزش منع شده!!...حالا چيكار بايد كرد؟...سرم رو ميده دستم و مي گه :« بريم خونه خودت بزن اينجا تزريقش هيچ خاصيتي نداره» ميگم ديكلوفناته؟ و مي خندم...طفلي حال نداره بگه چي ميگي.شيشه ماشين خيس بارونه ‚ دلم ميخواد برقش بندازم و بيرون رو باهاش ديد بزنم اما كبريا سرش رو شونمه و مي ترسم اذيت شه. دلم شور ميزنه...شور كي؟...وقتي برگردم كسي خونه نيست.امشب دايي به مناسبت سالگرد فوت مامان بزرگ شام داده. يكي صبح مي پرسيد چطور بهش بگم ازش خوشم مي ياد؟ چطوري بگم كه ناراحت نشه؟...بستگي داره تو چه جشنواره اي بخواي نمايش بدي؟ كن با فجر فرق داره.واسه نخل طلايي بايد نوستالژيش رو زياد كني ‚ سوء تفاهم...چرا بهش نگفتم بايد واضح حرف بزنه...چرا نگفتم با يه كلمه سوءتعبير شده ممكنه...اما انگار گفتم كه بايد همه چي روشن باشه...روشن ...« نگهدار اقا ». دنباله نيدل رو با چسب زخم مي پوشونم و بهش ميگم تا دو ساعت ديگه از جات پا نمي شي. مي خنده و ميگه اگه اينجوريه تو بايد دراز به دراز من بخوابي و يه چند روزي جم نخوري بس كه حواست پرته.ميگم سرم نمكي مسموميت روحي رو بيشتر ميكنه دختر.من سرم قندي ميخوام! عزيزش اصرار مي كنه تماس بگيرم اژانس اما من دلم مي خواد پياده برم.فقط بيست دقيقه پياده روي! ميام بيرون. بارون شديده. دلمو ميزنم به دريا و...تگرگي نيست...مرگي نيست....اما هنوز خيلي دور نشدم كه اب رفتم حسابي. اين هوا مال اين ژست ها نيست.برمي گردمو اژانش ميگيرم ...پرنده ها تو اين بارون دربدر ميشن... شيشه رو پاك مي كنم. انگار خيابون داره بلعيده ميشه. هواشناسي گفته تا سه شنبه همينجوري مي باره. كجاي اسمونه كه ميگن سوراخ شده و دوجين دوجين فرشته داره ميريزه پايين؟... الان بازي تموم شده و همه دارن كف ميزنن.كاش صداي ضبط رو بلند تر ميكرد:« ادما چتراشونو وا ميكنن...گريه ابر رو تماشا ميكنن...نمي خوان بي هوا خيس اب بشن...زير بارون بمونن خراب بشن...» انگار يه چيزيايي اون عقب جا گذاشتم و بايد برگردم...كاش يادم بياد...يه بچه داره با توپش روپايي ميزنه.زير بارون؟..برميگردم عقب اما ماشين داره دور و دورتر ميشه...يه خيال بود؟...واي رد شديم.«نگهدار اقا» همين سي قدم كافيه تا تموم جونت خيس شه. كاش مي گفتم برگرده عقب...خونه كسي نيست...هنوز كلي از كارا مونده. ده روزي بيشتر فرصت نيست. بايد شريان هامو برق بندازم مخصوصأ اوني كه وصله به اون حبابه...عصب صورتيمو...زوج هشتم رو...جزاير مه گرفته لانگرهانس!!...اخ دلمو!.. اصلأ خودتو بزن به برق و خلاص دختر...« الو رها؟كجايي؟گفتيم دير نكن ‚ نيومدي. اگه ميگفتيم »... « الو مامان ‚ اومدي يه زنگ بزن بچه ها بيان دنبالت.»... « هنوز نيومدي خره؟ الان چه وقت تئاتر رفتنه »... « سلام رها. سارام.جزوه ها رو گير اوردي؟ تماس بگیری ها » «...................................................................................» «..........................

 

+ نوشته شده در Sat 12 Mar 2005ساعت 11:36 PM توسط رهايی



  •  اغوش زنی که فقط قفس میزاد و بزرگ میکنه گرم نیست...

فقط صداي اب بود كه ميومد...شنيدني تر از تموم كلمه هاي سر به سنگ خورده اي كه دلشون ميخواد شاهكار لبات باشن و نيستن! چسبيده بودم به نرده ها و خودمو سپرده بودم به شكل هايي كه از كش و واكش موج ها و سنگ ها جون ميگيرن.بايد كسي دنبال اب باشه...اين جريان تند...اين رگه ها كه تو خودشون مي پيچن و ميرن تو عمق و با شكلي نو تر دوباره ميان رو سطح... اينا از كي فرار مي كنن؟ به كجا ميخوان برسن؟ انگار اين عبور سريع مكرر تنها راه فرار از تهديد هاي موندن و به جلبك نشستنه! اون نمي خواد دوباره بخار شه..ميخواد باشه..همونطور جاري.چه مصيبتيه اگه اخر سر همين سنگ هاي الكني كه ازشون فرار ميكنه منتظرش باشن؟ كه اخرش تو اين تسلسل بخار شه!. قرار بود يكراست بريم خونه. منتظرمون بودن. اما نزديك بود... سرراه بود... دلم واسه خاطره هاي دربند تنگ شده بود.اونم زل زده بود به جايي ‚ كجا؟...نمي دونم.فقط دلم نمي خواست حرف بزنه. اما اون گفت : « ميدونستي يه وقتي خيلي دوست داشتم. هنوزم دارم. اما اون موقع خيلي خل بودم و ميخواستم...». شكل هاي آبي از دستم در رفتن! حالمو خراب كرد. هميشه بي موقع حرف ميزد.فكر مي كردم دست كم بعد از ازدواج كسي بايد باشه كه اينو بهش گوشزد كنه. دلم ميخواست بهش بگم كه من اما هيچوقت دوستت نداشتم نه فكرتو... نه كاراتو... اما به جاش گفتم ؛ جدي؟..چه جالب! نگفته بودي اينو؟ چي شد؟ زيادي رويايي بودم؟ « رويايي » اينو قبلأ زياد بهم مي گفت حتي وقتي داداشش دوسال پيش تو يه مراسم مضحك بهم گفت ؛« اينقده رويايي نباش. حالا اسب سفيد جاشو داده به اين مدلهاي خوشگل. تو فقط بگو بله! همين فردا مدلشو عوض مي كنم » ‚ بازم مطمئن بودم كه اين كلمه رو اون تو دهنش انداخته! از نرده ها فاصله گرفت. انگار سرعت اب بيشتر شد كه اون كلاغه نظرش رو عوض كرد و روي كنده كنار اب ننشست. گفت؛ اخه حرفات ادمو ميترسوند..ما ادم ها قراره زندگي كنيم نه بجنگيم. دو قدم نزديكتر...نرده ها رو چسبيد و ادامه داد:« اما تو الان عوض شدي..ديگه اون شيطنت هاي دخترونه رو نداري...معقول تر... چطوري بگم...» اما من نرده ها رو ول كرده بودمو سرازيرتر از اب....پنج سال گذشته حالا هر دوتاشون ازدواج كردن و شدن منشي همون خرده فرمايشاتي كه وقتي تو جدال هاي جووني از دهن من درميومد اسمشو ميذاشتن شعار! حالا زناشون خيلي هم از من جلوترن تو حق و حقوقشون. به من چي ميگن؟ « سخت نگير هيچكس از شيكم مامانش كه فهميده و حقوقدان نيوفتاده » بايد گرفت و خامشون كرد. يه جورايي گرفتارت كه شدن كنارشون جفتك هم بندازي فكر ميكنن مارگوت فونتيني و اينا هم تراوشات باله ست. وعده خوشبختي با يه تابوي ترك برداشته ناقص! چطور ميشه عاشق ديوارايي شد كه خيرگيت رو به پاي روياي بچگيت ميذارن و جلو پات قد ميكشن و مجبورت ميكنن كه واسه عبور زمين رو بكني و نقب بزني؟

مادرش چي ميگه؟« عزيزم محكم كه باشي هيچكي جرات نميكنه يه نگاه چپ هم بهت....» اما اين اعتراف متمايل به چپ امروز از كدوم دنده سست من بلند شده بود؟

زن به تنهايي يه زندگي كامل بود هيچوقت ازدواج نكرد اما مردايي رو بزرگ كرد كه هر كدوم مي تونستن قفس هاي محكمي باشن اگه زناشون راه و رسم روباه بازي رو بلد نبودن! اونا چيكار ميكنن؟ همون خواسته ها رو يه رنگ ديگه بهش ميدن! اختصاصيش ميكنن.مثل موقعي كه تو سه ساعت تموم با همكارت در مورد لزوم حق مسافرت بدون اجازه شوهر بعنوان يه حق انساني بحث می كني و اونم مدام از نگرانيش بابت بي صاحاب شدن زندگي و بي در و پيكري روابط دفاع می كنه که : « اونوقت كي مياد جواب اينهمه هر كي به هر كي رو بده ». بعدش همون موقع خانومش از مشهد تماس بگيره كه : « برنامه خيلي تصادفي جور شد ... با شبنم دو روزي اينجاييم . تو هم از شيفت كه اومدي يه راست برو بانك و....» بعد همكار عزيز در مقابل تعجب تو بگه:« قانون؟ قانون چي؟ شما ديگه از اون ور بوم افتادين كه اين حرف ها رو ميزنين! هي حق حق حق...حق ازاديه پوشش؟...ديگه نوبره...خانم من چي؟..بهتون بر نخوره ها؟ اما خانوم من يه چيز ديگست..دلش خيلي پاكه! واسه همينه كه ميذارم تا اين حد راحت باشه بهش اعتماد دارم اما همه كه مثل اون نيستن. كي جواب سوء استفاده ها رو ميده؟...» اينجوريه كه ديگه كسي نميخواد كتيبه هاي ذهني رو خراب كنه يا شايدم اين بازي با رنگ ها رو اسونتر ديديم. اما من مي خوام رو همين تيكه زمين و نه جاي ديگه بخشي از مسير زندگيمو تنها باشم...تنها برم...من ميخوام يه اتاق به اندازه يه سوراخ موش تو شهر گرگ ها داشته باشم...اره بي پدر ‚ بي برادر ‚ بي شوهر...رو همون تيكه زميني كه اون زن بچه هاشو تنها به دندون كشيد و با این همه مي خواست تا اخر دنيا به جاي دختر نداشتش همرام باشه كه نه از ايمان به كارم ‚ كه از بي اعتمادي به دختري كه سرانجام تابلوي احتياط رو از گردنش باز ميكنه! و هنر ميخواد در رفتن از اغوشي كه قفس ميزاد و بزرگ ميكنه. اره گرگها فقط شب نيست كه سفر ميكنن ‚ بايد قواعد بازي رو بلد باشي. و من سعي كردم ياد بگيرم. با شب لرزه هاي ساعت سه نيمه شب تو ايستگاه ناكجا اباد...با چمدونی خالي كه تو هر بار اومدن و رفتن سنگين و سنگين تر شد و به هيچ چشمي كه اروم ميپاييدش تا كمك بخواد نظر نكرد...با ريسك كردن و اعتماد گاه گاه...با تحقير شدن وقتي كه مرد ۵ بار حين عبور از راهروي قطار در كوپه اي رو كه از شدت گرما باز كرده بوديم بست و هيچكس اعتراض نكرد‚ مردي كه تنها سمتش ارزيابي بار حروميه مواد داخل كوپه بود . اما اون زن اونجا هم كنار من بود. يه دانشجوي بيست و هشت ساله كه ميگفت: « سخت نگير اينجوري پير ميشي..اين كوپه ويژه خواهرانه ‚ خوب اونم حتما نيت بدي نداشته...»

داشت دنبالم مي دويد :« چرا اينقده تند ميري دختر؟...وايسا ..مامان كارت داره...» رسيده بوديم كنار ماشين. « الو سلام حال شما؟...اره خيلي خوب بود.جاتون سبز! نه ممنون. شما نهار بخورين ‚ راستش يه كم كار دارم بعدن ميام...» . ميگرده و از تو داشبورد يه نوار پيدا ميكنه و ميذاره:« اين صدا رو ميشناسي؟ اگه گفتي كيه؟»...صداي چهار پنج تا بچه بود كه انگار ولشون كرده بودن تو يه حوض تا از سر و كول هم بالا برن و صداي يه زن كه داد ميزد :« پيمان ضبط رو بگير اونور خيس ميشه!!» صداي نوار رو بلند ميكنه و ميگه :«اين تويي كه داري جيغ ميزني». خندم مي گيره از صداي خودم .بهش ميگم كه خيلي خوب يادم مياد كه چطور پامو مي كشيدي تا برم زير اب و منم چطور موهاتو مي كشيدم تا تلافي كنم!. بزرگتر كه شديم و ديگه توي حوض جامون نبود اونا با داداشام رفتن تو استخر و منم مي نشستم رو سكو و زل مي زدم به بازيشون و با خودم فكر مي كردم كه بخشي از بازي ها و روياهاي منو اونا دزديدن.حالا اين مرد يه ديواره كه دور زده شده. پشتش حبس نمي كشي ‚ مجبورش كردن بپذيره كه تكيه دادن بهش قانون نيست. اما اين ديوار سايه نداره ‚ از جنس همون سايه اي كه تو دوست داری  لختي چشاتو توش ببندي و اروم بگيري... سر ميرداماد بهش گفتم نگه دار...گفت كجا؟ ميرسونمت!. خندم گرفت . پياده شدم و گفتم برو خونه زنت منتظره! كارامو انجام ميدم و ميام...

 

+ نوشته شده در Mon 7 Mar 2005ساعت 4:39 PM توسط رهايی



 

جلسه پالتاكي وبلاگنويس ها هم برگزار شد البته اونايي كه اونجا حضور داشتن يه چيزايي تو مايه هاي DVD و CD دادن بيرون كه ميتونين اينجا ببينين! و بشنوين ...ممنون از منتقد عزيز! چاپ اول و ساده تر از اب هم لطف كردن و يه صورت جلسه باحال از جزييات كامل مباحث حاد مطرح شده تهيه كردن تا ما بخونيم.اينجور كه از مكالمات برمياد جلسه اول حول محورهاي خيلي خيلي جدي از معارفه و بيان نظرهاي شخصي تا قطعنامه هاي تصويب شده همينجوري دور ميزده و هيچ توبره اي از بار دانش بي نصيب نمونده اما اگه بي توبره پاي گفتگو ها بشيني لطف شنيدن صداي دوستايي كه مدت ها مطالبشون رو خوندي و باهاشون نوعي ارتباط ذهني برقرار كردي اونقدر هست كه به باقيه جنبه ها ميچربه.صداي مجيد زهري كه نميدونم چرا فكر ميكردم بايد خيلي مسن تر از اين صدايي كه هست باشه.يا صداي علي تمدن كه علي رغم توصيه خورشيد خانوم مبني بر اينكه يه چيزي بگيم و بنويسيم كه نگيرنمون ‚ در نقش يه مجريه حرفه اي اونقده خوب فرو رفته كه ادم همش میگه نکنه با اين مجريآی حرفه اي ميزگردهاي رادیویی كه يه جورايي معلوم الحالن و انچناني و اينچنيني و پيش م ل ت!!پرونده ها دارن! اشتباه بگیرنش. صداي خورشيد خانومم كه ديگه هيچي فكر ميكردم بايد يه صداي شيطون باشه ‚ با كلمه هايي كه تند تند و بي وقفه پشت سر هم رديف ميشن مثل وبلاگش اما برعكس يه صداي اروم ممتد ملوس كه همش تاكيد داشت كه همه چيز خوبه...زمان خوبه...مكان خوبه!...نيست خودم همونجور كه حرف ميزنم مينويسم صداي همه رو هم بر اساس مدل وبلاگشون بازسازي كردم خوب درست ازاب درنيومد ديگه. كلأ اين نوشتن براساس سبك حرف زدن از اصول نوشتن نمايشنامه هاي راديويه اما خوب ما كه كتاب وبلاگ نويسي نخونديم و از قواعدش هم بي خبريم اين شد كه كاربرد اينو ساده تر ديدیم. اما خيلي خوب شد كه صداي اين دوستان رو شنيديم. تيشه اي بود شكيل به ريشه قالب ذهنيمون.تازه يكي از اين دوستاي وبلاگر كه شيطونه بدجوري قلقلكم ميده اسمشو بيارمو حالش جا بياد اساسي ميگفت كه بعد از كلي قاصدك خوني تازه فهميده كه نويسنده اين وبلاگ خانومه!!منم البته لازم دیدم به احترام نبوغش یک دقیقه سکوت کنم. اما خداييش تا باشه اين جلسه ها ‚ همين كه مواضع جنسيتي وبلاگرها مشخص ميشه خودش كليه...مواضع فكري ‚ شغلي ‚ ورزشي كه ديگه جاي خود...خسته نباشين و از این کارا بیشتر باشه بهتره.

+ نوشته شده در Sun 6 Mar 2005ساعت 10:57 PM توسط رهايی



 

رسيدم خونه يكراست رفتم تو رختخواب...يه سوغات باحال واسه خونه. ميگن سوش مرغيه اما واسه من همچين ميكوبه تو سرم كه احتمالأ شتر مرغ بايد باشه.تب دارم. گلوم ميسوزه. تنم هم انگار رفته زير تانك ...قرار نبود اين همه طول بكشه اما غوله دستمو محكم چسبيده بود.حالا هم با اين سرماخوردگي...ديروز كه همش خواب بودم. امروز صبحم تنها كاري كه از دستم برميومد اين بود كه بعد از مدت ها بيوفتم جلو تلويزيون و كانال بازي‚ اخرشم به اين كارتون هاي بوم رنگ رضايت دادم...اينجور وقت ها ادم حوصله هيچ چيز واقعي رو نداره...الانم از صدقه سر مسكن ها كه نميدونم چه انتي ويروسي رو تو لونه اين مرغ ها كردن كه به يه اتش بس چند ساعته رضايت دادن ‚ بعد از چند روز بالاخره تونستم انلاين شم و يه چيزهايي ديدم كه خيلي خوشحالم كرد.يكي اولين گردهمايي مجازي وبلاگنويساي ايروني تو پالتاك هست كه زمانش ۱۵ اسفنده و اقاي تمدن عزيز تداركش رو ديدن. البته به احتمال خيلي زياد تا حالا در جريان قرار گرفتين اما خوب گفتم بد نيست منم اينجا يه اشاره اي بكنم تا اگه هستن كسايي كه هنوز ID نساختن بجنبن! بر ما چه گذشت لطف كردن و در اين مورد راهنمايي هاي كامل رو ارائه دادن.يكي هم توماري هست واسه ارش سيگارچي كه امضا كردنش فقط يه تكون كوچولو ميتونه باشه كه دردسر زيادي نداره .هاله عزيز هم اسم وبلاگش رو براي يه هفته گذاشته ازادي بيان. تو واحد اپيدمي مي خونديم كه به الزايمر ميگفتن اپيدمي ارام قرن بيستم. حالا تو قرن بيست و يكم اين جاشو داده به ديدن و خم به ابرو نيوردن!! حداقلش اينه كه با يه كليك كوچولو خودمون رو تو يه اعتراض مشترك شيك! شريك ميكنيم و يه پله از بي تفاوتي ميايم بالاتر...ميگم شيك تا به اونايي كه اعتقاد دارن تموم حس ها بي ابرو شدن و كلمه ها ويتريني ‚ و همش تو كار زهر خندن ‚ بگم كه چه اينور ويترين چه اونور ويترين ‚ كلمه بايد خريده بشه ‚ اونم با جون دل كه من اينو از حساسيت تو مي فهمم كه ممكنه يه كليك ساده باشه رو دكمه send ايميل يا روي دكمه submit تومار اعتراض .اين مهمه! به به انگار ابريزش هم شروع شد...

+ نوشته شده در Thu 3 Mar 2005ساعت 7:56 PM توسط رهايی



 

گاهي وقت ها مجبوري با كسايي همسفر شي كه خودتم ميدوني واسه بودن باهاشون مدام داري خودتو گول ميزني كه : به به چقدر عاليه...بهتر از اين نميشه...مجبوري چون اين يه مرحله از زندگيته كه بايد بگذره و نبايد توش بموني.حالا رهايي هم يه چند روزي بايد همسفر غول چراغ جادو شه.اين غول نه احساس سرش ميشه. نه ميدونه حس پرت شدن تو يه فضاي خالي يعني چي؟.خيلي هم بد تركيب و بي ريخته! تضمين هم نميده! اما خوب مگه نه اينه كه همه يه جاهايي تو زندگي مجبورن دستشون رو بدن به دستش؟...فقط اين دسته از همين الان داره دردش مياد!...

+ نوشته شده در Thu 24 Feb 2005ساعت 6:18 PM توسط رهايی



 

واکنش فرناز همون واکنش منفعلانه ایه که مجبور میشیم اختیار کنیم اونجا که میگه : "هنوز هم معتقدم که باید به عوام الناس آگاهی داد، هنوز هم معتقدم به آموزش...اما دروغ چرا، گاه فکر می کنم چه تلاش بیهوده ای است آموزش دادن و آگاهی رساندن وقتی که مخاطبت می خواهد تا ابدالدهر در جهل مرکبش غوطه ور بماند و شان و منزلت خوبش را جیرینگ جیرینگ سمفونی النگوها و دستبند ها بداند..."

 

+ نوشته شده در Tue 22 Feb 2005ساعت 7:53 PM توسط رهايی



 

اگه مثل اشك سرازير نشدي...اگه دلت نلرزيد...اگه روحت اينبار چسبيد به زمين و جايي نرفت...اگه پوستت نسوخت...نگران نباش...فقط۲۴۰نفر تا حالا مردن...و رئيس ستاد حوادث غيرمترقبه...سپاه...ارتش..امداد...همه و همه امادگي كامل رو دارن كه جنازه ها رو بيرون بكشن....اگه با يه فشار سريع كانال رو عوض ميكني تا صداي ناله زن تو گوشت نپيچه...اگه اونقدر عميق به ساندويچت گاز ميزني كه دندون هات بريزه تو دهنت...تلقين نكن كه تحملشو نداشتي...ديگه حوصله نداري...ميدوني ؟ عصر شبيه سازيه....يه چيزي اونور پست مدرن...اما هنوز كلاغ كلاغه و بيگناه سياه...حالا به تسليت ها احترام بذار و باور كن كه اين چشاي بتوني مال خود خودته...از خونه هم كه بيرون ميزني ‚ سلام يادت نره...به ديوارهايي كه از جلوت رد ميشن سلام كن و بدون كه پشت ديوار جز باد هيچكي نيست . ضمنأ اگه مردي تلفن كن...روي نوار...خبر مرگت ضبط ميشه....ما امادگي كامل و داريم...

 

+ نوشته شده در Tue 22 Feb 2005ساعت 7:31 PM توسط رهايی



 

خورشيد خانوم يه ماه مونده به عيد خونه تكوني كرد. اين خورشيد خانوم گيس هاش بلندتره و با يه جراحي پلاستيك زده چشو ابروشو برداشته! . با اينحال هنوزم همونطور گرم و دوست داشتنيه!

يه درياي صاف و افتابي«به خاطر دوست»

كارناوال عزاداري!

ديشب كه نسيم پيش گل ها بوده است!

وقتي كه هاشمي ميايد..

+ نوشته شده در Mon 21 Feb 2005ساعت 11:53 PM توسط رهايی



 

امروز صبح دلم گرفته بود خيلي. بعد از ماه ها تازه امروز حس كردم انگار يه چيزي كم دارم. بدون اينكه جنگي تو كار باشه خونه كودكي هام خراب شده...امروز اولين صبحي بود كه دسته هاي عزاداري يكي يكي از جلوي خونه مامان بزرگ رد شدن و هيچ دختري نبود تا بره رو پشت بوم و زل بزنه به عبور غريبه هاي سياهپوش ‚ به يه سايه اون ور پياده رو ‚ زل بزنه به اسب هاي سفيد خوشگل و رقص نخل ها .چون ديگه اصلأ پشت بومي نيست.مامان بزرگ كه رفت شمارش معكوس واسه فروختن خونه مادري شروع شد. اون همه كودكي دخترانه رو كوبيدن و حالا ازش فقط يه تيكه زمين مونده كه قراره تا اسمون چندم بره بالا و بشه خونه يه سري خاطره ي ديگه شايد!!! پشت بوم پاتوق حرفاي درگوشي ‚ ذوق كردن از كشف اشاره ها ‚ اشك هاي سالي يه بار و انداختن برگ هاي اكاليپتوس رو سر مرد هاي كچل همسايه.چند سال بود كه ديگه نميرفتم پشت بوم؟...چند سال بود كه جامو داده بودم به اليس هاي ديگه؟... هميشه سر و صداي بچه ها از اون بالا ميومد : سرور...علي... شيوا...ليلا...احسان...توي كش و قوس اون جمعيت و دست هايي كه با شوري همزمان ميرفت بالا تا با يه فرود سهمگين سينه ها رو بسوزونه چقدر برامون ديدني بود درنگ يه جفت چشم كه يهو بين زمين و اسمون معلق مي موند و كله هاي ديگه اي كه با اشاره اون به سمت پشت بوم مي چرخيد...غزل خاله مي گفت: اونجا رو...اون پسره نكبت رو ببين چقدر جيگره ! اون روزي هم كه شوهرش رو تو دانشكده ديد همينو بهم گفت! اما الان ديگه دستش اومده كه وقت عمل بيشتر جيگر ها تبديل ميشن به صفراء! اون بالا تب بود اما تند نبود واسه همين مي رفت پاي بچگي.اما يه وقتي رسيد كه ديگه نميشد رو پشت بوم موند . انگار زيادي ارتفاع داشت.اومدم پايين قاطيه جمعيت.خودمم از اونا بودم ‚ كبريا راست ميگه.اما يه وقت ديدم كه اون وسط ها دارم گم مي شم و اگه خودمو پيدا نكنم هيچي ازم نمي مونه...هميشه فكر ميكردم همه يه روزي از پشت بوم ميان پايين ..اما حالا تو دوره اي كه برج ها خط تنهاييه ادمو تو فضا دارن ادامه ميدن منم مثل كبريا واسه شمع روشن كردن رو سر روياهاي غرق شدم ‚ دنبال يه غار ميگردم ‚ دنبال يه غار چون هنوزم از اونام و غار رو زمينه و نزديكتر به جمعيت . به گواهيه كتاب ها عصر غارنشيني خيلي وقته سر اومده اما تا وقتي كه ناندرتال هست ‚ غار هم هست...اصيل ‚ بكر ‚ وحشي ‚ دست نخورده...چيه؟ تازه كشف كردن كه برعكس اون چيزي كه تو كتاب ها نوشته اونا خيلي هم با احساس بودن.فقط ظريف نبودن كه اونم بعدن كشف ميشه...سرور و ليلا زود اومدن پايين و حالا مجبورن زودتر جستجوشون رو تو جمعيت شروع كنن...بعد از اون ها پرديس پنج ساله تموم جوونيشو تو جمعيت ميكنه و شايدم مجبور بشه يه شبه يزرگ شه ‚ اگر شانس بیاره بدون غار... 

* * *

اخ وقتي كه فرهاد ميخونه :

وقتي كه بچه بودم

خوبي زني بود كه بوي سيگار ميداد و

اشك هاي درشتش

از پشت عينك با قران مي اميخت

وقتي كه بچه بودم

اب و زمين و هوا بيشتر بود و

جيرجيرك شب ها

در خاموشي ماه اواز مي خواند

وقتي كه بچه بودم

در هر هزاران و يك شب

يك قصه بس بود

تا خواب بيداري خوابناكت سرشار باشد...

 

+ نوشته شده در Sun 20 Feb 2005ساعت 11:6 PM توسط رهايی



 

مامان امروز نذري داشت يه نذري كه هرسال هم اسمش عوض ميشه پارسال واسه مصاحبه داداشم بود و سال گذشته ترش پشت پاي من و امسالم واسه مامان بزرگ گلي كه ديگه بينمون نيست...واسه همينم خاله هام از صبح اومده بودن كه هم يه ثواب گروهي باشه و هم دیداری تازه کنن و هم اينكه هر از گاهي با يه نگاه عاقل اندر سفيه ما رو ورنداز كنن كه يعني بسته چقدر ميخندين تو اين روز گناهه! خوب حرفاي خاله زنكي خنده داره ‚ نداره؟ اينكه دو ساعت بشيني بحث كني كه ماشين مريم اينا پرت شده تو دره و مال دنيا مياد سر جاش و مريم دروغ ميگه كه بچه ها تو ماشين بودن و خواهرش پشت فرمون بوده و اينو ميگه كه خواهره ضايع نشه و بچه ها كه بهشون يه خط هم نيوفتاده و...بعد هم هي تند تند حلوا هم بزني! خوب خنده داره. اينكه هر كدومشون تو يه رشته كارشناسن و بعضي هاشون هم تو كار اموزشي خنده داره.اينكه يه روزي وقت كنكور اقا معلم بهت بگه رهايي نيگا كن هيچكدوم از خاله دايي هات كمتر از ليسانس ندارن و تو كه نسل بعد از اونايي بايد نوبر باشي ‚ خنده داره. خوب ما كه امروز وقتمون همينجوري رفت حداقل يه كم بخنديم به روزگار...فقط خنده ها؟..بحث نكرديم . كه اگه سر بحث و انتقاد و اين حرف ها باز ميشد به قبر خودمون خنديده بوديم چه جوری..."رومن رولان" چي ميگفت؟ « اين چيزها...خدايشان..ايمانشان..من باورش ندارم بدبختي ست ولي به كساني كه باورش دارند احترام ميگذارم و وقتي كه ميبينم با ايمانشان از در حيله در ميايند و تقلب ميكنند ‚ اين ايمان كه من خودم ندارم اماده ام از ان دفاع بكنم : براي ان رنج مي برم..» يعني ميشه؟.يعني تا اين حد؟...وقت هم زدن نذري هر كس خداي خودشو از اسمون كشونده بود پايين و ليست سفارش ها رو مرور مي كرد داداشمم بدو بدو از اتاقش اومده بود بيرون و با خنده فرياد ميزد" من يادتون نرم ؟ اين هفته ازمون دارم ها؟ فقط وقت دعا كردن سهميه ها ي موروثي رو بذارين كنار و منو تو سهميه ازاد پنجاه درصدي حساب كنين"...حالا ديگه صداي گناه همه بلند شده بود اما من ياد بدبختيه تيرماه خودم افتادمو ديگه خنده ام نيومد. از صبح هم همينجوري نذري ميوردن . يه بارش ناهيد خانم بود كه مي گفت رها جون شما اولين خونه اي هستين كه اومدم اخه حديت داريم كه اول همسايه دست راست رو بدين بعد دست چپ رو!!! مامان ميگه" زياد جوش ميزني عزيزم اين كه دليل نميشه چون بچه هاش تحصيلكردن اينجوري نگه! همه چي بايد به راه باشه.يه كم خاله زنك ‚ يه كم روشن بين ‚ يه كم بدبين و يه كم خوشبين و يه كم گناه و يه كم خيرات و...نه مثل تو همش..." ياد كبريا ميوفتم و ميرم بهش زنگ ميزنم گوشي رو كه برمي داره به جاي خودش صداي كوهن ميپيچه تو گوشي...ميگم كمش كن! ميگه مردم تا عزيز رفته بيرون و خونه شده مال من چي رو كم كنم؟.كبريا رو دوست دارم.يه جورايي وحشيه...گاهي منو مي ترسونه ‚ مثل من كه اقا معلم ميگه گاهي ازت مي ترسم!! اون يه غار تنهايي داره كه روز به روز بزرگتر ميشه و منم كم ميارم تو كشفش.به قول خودش هنوز وقت نكرده خيلي جاهاشو حتي يه شمع روشن كنه. بعد از يه دوره افسردگي ديگه نمي تونست با خانوادش كنار بياد و بخاطر مخالف بودن اونا با خونه مستقل اومده پيش مادربزرگش و معتقده كنار اومدن با اون خيلي راحت تر از يه مشت قفس شيك و تحصيلكرده ست كه واسه نزديك شدن بهشونم بايد بال و پرت چيده باشه.ميگم پاشو بيا اينجا خله‌ ‚ رونق توليدات خاله زنكه نذار تعطيلاتت الكي بگذره بي اسمون ريسمون و خنده...اما اون گفت اينجوري گريه كردن عاقلانه تره كه! يه تير دو نشونه! هم مناسبت داره و هم گريه كردن به حال همين توليداتي كه ميگي دلتو كلي سبك ميكنه ‚ تو اون حال هم كه رقيق شدي ميتوني به جام از خدات بخواي كه پذيرشمو اون ور جور كنه. ميگم خدام؟ و دوباره ياد اون حرف ها ي رولان ميوفتم.ميگه منو كه ميشناسي عروسيشونم برام عزاست چه برسه...ميگم سياهي كبريا ‚ سياه! يه كم روشن باش يه كم زرد باش يه كم سبز يه كم هم قهوه اي.ميگه من فقط غلط مي گيرم ‚اين افتاب پرست هان كه با رنگين كمون حال ميكنن.بعد با خنده ميگه كه اين بار تو حبسشون كن تو اشپزخونه و چند كپي از مسخ شده گان بده دستشون و بگو بخوونن و بعدشم ازشون امتحان بگير ببين نمرشون چند ميشه. بهشون بگو بهتر از متد هم زدن حلواست.ميگم تو معلمي .كار توئه ‚ از من برنمياد. ميگه ازت برنمياد چون از خودشوني...از وقتي اينو گفته بختک این فکر بدجوری افتاده به جونم كه يعني اون از ما نيست؟.."من از اونام" يعني چي؟...خوب منم رنج ميبرم.اما حتمأ نه به اندازه اون كه همه چي رو ول كرده و پناه برده...به چي؟...همش ميگم كاشكي بشه يه كاري كرد...درد بي درمونيه ادم خودشو از هيشكي ندونه...از کی؟...فكر مي كنم همين حلقه ها... همين زنجير هاي نامريي پوسيده كه مدام ازشون شكايت ميكنيم... همين ها يه جايي اون ته مه ها ما رو نگه ميدارن....نگه؟..از چي؟...

+ نوشته شده در Sat 19 Feb 2005ساعت 10:41 PM توسط رهايی