ناارامي هاي جنوب و نقطه ته خط. هر چند كه به شخصه فكر مي كنم اين جور حركت ها ريشه در ناديده گرفتن حقوق معيشتي مردمي داره كه سخت ترين دوران ها رو پشت سر گذاشتن و با اين حال هنوز كمرشون از زير سنگيني اون همه اوار و خرابي بلند نشده...
**
اقا جان ما اقليت ۷۰ ميليون نفري ايراني كه نزديك به ۳۰۰۰ ساله به اين فلات مهاجرت كرديم خواستار حقوق انساني اجتماعي هم ارز با اكثريت منبر نشينانيم .حقوق دموكراتيك منطبق بر معيارهاي جهاني هم پيشكشتون كه اين روزا شترم كه پنبه دونه مي بينه خميازش مياد...
**
سفر نامه ناصر زيتون هم نگاه زنده و مستندي به وضعيت مناطق جنوبي داره...« ميدون بزرگ انديمشك كه پر از مجسمههاي رزمنده و توپ و تانك بود و نشون مي داد وارد استاني شدي كه يه زمان جنگ رو تجربه كرده دزفول خيلي سبز و خرم بود. عين شمال... اسم دزفول قبلا دژپل بوده. اولين دانشگاه جهان يعني جندي شاپور اول در اين شهر تأسيس شده ». با بدجنسيه تموم فقط اين تيكش رو كپي پيست كردم. ممنون از زيتون عزيز.
**
ديشب تو يه گزارش خبري از كروبي جون مي پرسيدن بودجه ستاد انتخابي شما از كجا تامين ميشه...اونم بعد كلي طفره رفتن و خنده هاي نمكين ارثي گفتن از كمك هاي مردمي ! كه تو اينجور موارد هم مسلمأ مردم راضي نيستن به كس خاصي اشاره بشه!
**
و سارا مادر دارد...و ليلا مافي هم!
تو جنوب هر چيزي مقدسه و بايد حفظ شه.هر چي جنوب تر مقدس تر...نخل هاي سر بريده سوسنگرد...ديواراي تركش خورده خرمشهر..موزه جنگي ...خود جنگ...نفت...فقر...راهيان نور! لطفا كفشاتونو در بيارين...اين خاك مقدسه...چرخ هاي مملكت با خون همين شهدا مي چرخه! خون ملي!...نوار رو بلند كن حاجي! من همينجا شهيد شدم..."چرت نگو مومن ‚ مونده تا پالايشگاه"..اينجا بالا نيارين.اشوب نباشه.ناامني نباشه.نامه جعلي...سياست جعلي...سينه بزنيد!...چه حالي ميده تشنه بودن كنار كرخه و كارون...اول همسايه ‚ بعد خودت!...برادراي ديني كويت... رفسنجان...قم...دلت مياد اونا سر تشنه زمين بذارن؟...شكر خدا از بركات نظام حالا ما به اون درجه از پيشرفت رسيديم كه يه موزه داريم قد يه استان كه وقتي مي خوايم دلي تازه كنيم ميام پابوس خاكش...جنوب يعني گفتگوي بي پرده با خورشيد...پس چرا من افتاب سوخته نيستم؟ حالا بهت ميگم اين راز رو..سالهاست افتاب اين منطقه سوخته...حالا اينجا افريقاست! افريقاي مقدس ايران! ناسيوناليست ها به گور باباشون خنديدن...اخه سفيدم داريم اينجا...اصلأ همه چی رو سیاه نشون دادن كار خودي ها نيست! سرخوردگي مياره..سياه و سفيد...افريقاي جنوبي ايران!.. كروبي كه بياد همه بالاي هجده ساله ها حقوق نفت ميگيرن...اه كروبيه عزيز به بركت خون ملي! ماه رو از شب افريقا برمي داره و جاش قرص نون مي ذاره...
*
تام تام
طبل عصيان
...گوزني دلزده از مرگ شاخ درختان را مي شكند
بغضي كه در داغ ترين نقطه سنگ اتش مي شود
توتمي كه از قبيله خويش گريزان است...
طلاي سياه
شط سفيد
شورش يك خداي خسته زنداني!
روح جنگل كه از هجومي دوباره بر مي خيزد
و شير دختران امازون كه از سينه زمين جاري ست
...هراس مكن
در چشمان من
ماشه اي است
كه پشت بر اسارت كنندگانش مي چكد...
«قلبم شده عينهو گنجشك» مرد اينو ميگه و پاشو نشون ميده : « مي بيني جاشو؟ بايد خدا رو بابت حواس پرتيش شكر كرد كه گاهي يدكي اين ور اون ور رگ و پي جا ميذاره واسه اين پيوندها »...دختر مسير رگ رو مي گيره و ميره تا جايي كه تو كبودي و ورم گم ميشه...پسر برمي گرده سمت دختر و مي پرسه :« پيوند يعني چي؟ ميگي واسم؟» دختر مي شينه و گل يايين شلوارشو مي تكونه. زن ميگه :«گنجشكي كه واسه نشستن شاخه اي نداره پيونداش رو از دست داده » پسر اما هنوز دنبال تلاقيه يه نگاهه ...دختر گرمشه و فكر مي كنه سخت ترين كار دنيا شايد ناديده گرفتن چشمايي باشه كه توشون يه ققنوس بال بال مي زنه !دختر به اوني كه رفته فكر مي كنه و به زن ‚ كه مرد رو مقصر مي دونه و ميگه :« اگه بهش پول نمي داد حالا از دستش نمي داديم » اون از تاريخ بدش ميومد ‚ از گذشته بدش ميومد ‚ از معماري ‚ از خرابه هايي كه نمي شد روشون چيزي بنا كرد ‚ از اين اجرهاي نمدار...پسر نفس زنان خودشو به دختر مي رسونه:« نگفتي پيوند يعني چي؟» « إ ‚ گير دادي ها؟ چرا نمي ري پيش پسرا؟ » پسر با خنده ميگه :« نه بابا؟ حالا ديگه پسر و دختر داريم؟! من فمينيستم ها؟..» دختر سعي مي كنه خودشو جدي نشون بده :« ببين ‚ خوب شايد يعني پايان فاصله »...« اما هميشه فاصله اي هست »...«پس خودتم مي دوني همه پيوندا اخرشون يه جورايي منتهي ميشه به كشك؟ » دختر اينو ميگه و به دستي كه گل رو چيده و بهش تعارف ميكنه خيره ميشه.پسر منتظره...دختر داره به فاصله ها فكر مي كنه...زن ميگه :«ميتونستي منصرفش كني.الانم دير نيست. فكر ميكني ميتوني يه جوري برش گردوني؟ حرف تو هميشه واسش يه چيز ديگه بوده...» دختر ياد اون كتاب ميوفته «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم» و دلش مي خواد به زن بگه بذار اوني كه از دست رفتنيه از دست بره اما زن كه بر مي گرده سمت صدا ‚ انگار باد هم كتاب رو مي بنده و ميره.يكي داره اواز مي خونه...پسر داره مي رقصه...« مي بيني چقدر شبيه اونه؟ هيكلش ‚ راه رفتنش ‚ رقصشو مي بيني؟ ‚ مي بيني چطور دستاشو وقت راه رفتن از پشت قفل مي كنه؟ » صداي زن مي لرزه...دم در امامزاده جلوي پسر رو مي گيرن : « نميشه بري تو ‚ موهات بلنده! از كجا اومدي كه ريختت اين جوريه؟» پسر بي اعتراضي دوربين رو خاموش مي كنه و بر ميگرده تو ماشين :« لعنت به تاريخي كه اينا صاحابشن». دختر ميگه ديدي تو هم از تاريخ بدت مياد؟ پسر شيشه رو مي كشه پايين :« نه! من مثل اون نيستم.من جايي كه معمار ها رو مي گيرن معماري نمي خونم » دختر اما فكر مي كنه كه اونم هيچوقت كار سياسي نكرد اما اخرش پناهنده شد.اونم مي خواست جايي مثل خارجي باهاش رفتار كنن ‚ كه واقعا يه خارجي باشه! تموم مسير رو دويدن. پسر خودشو مي اندازه رو چمن و دستاشو از دو طرف باز مي كنه انگار كه مي خواد اسمونو بغل كنه...« چقدر ديگه بايد بزرگ شم؟ چقدر ديگه كه چيزي رو ريز نبينم؟ كه بشم اندازه تو؟ » دختر اما نگاهش رفته اون پايين ها...تو اون غباراي خاكستري دور...هيچي تو اندازه خودش نيست و فاصله ها هميشه چيزايي رو مخفي مي كنن...
امشب همه چي با هم زده به سرم. بي خوابي و دلتنگي و ماه نديده گي!يه چند روزي مونده تا دوباره ماه قلنبه شه و بياد بیرون و بي ترس از لكه هاش بتابه...هر چند دیگه حالا اونم شاید از یاد برده باشه دختری رو که شب های بدر کامل صندلی می ذاشت تو حیاط و اونقده خیره میشد بهش تا گردنش خشک شه و اگه ترس از ادما نبود همچنان تا صبح خیره می موند. حالا اون دختره هم یه کم ادم شده و فقط از پشت شیشه ها نگاش میکنه...کافیه یه کم دیگه منطقی شه و این لوس بازی ها رو بذاره کنار تا کاملأ سنگ رو سنگ ببینه! کافیه یه کم به درس هاش فکر کنه و جزوه های مرور نشده ای که بویی از دلتنگی نبردن. حالم بد ميشه وقتی می خوام درست فکر کنم و دنیا رو سر جاش ببینم.وقتی با تموم زوری که می زنم بازم باید باور کنم که منطقیش همینه که هست و می بینم.اینکه دختر خرمشهری از شهرش فراری باشه و نخواد دیگه تو موزه جنگی بمونه و یه جای دیگه دختر دوازده ساله رو تو یه اردوی دیدار از مناطق جنگی طوری با مرگ و یاداوری صحنه های کشتار شستشو بدن که انگار فیلم ترسناک دیده و تا مدت ها تو خواب جیغ بکشه و نتونه تو اتاق تاریک بخوابه. که چطور منطقه جنگی می تونه تا اخر عمر جنگی بمونه. که چطور صدای عبور نفت مقدس تو لوله ها می تونه بهترین لالایی باشه...کافیه کمتر رومانتیک باشم. موهامو کوتاه کنم و عینک رو مدام رو چشام داشته باشم باید یاد بگیرم ادم بمونم...
* * *
اومدم ايميل ها رو خوندم.چندتا از دوستان لطف كردن و مواضع خودشون رو در مورد پست قبلی نوشتن و اظهار تاسف كردن كه من اونقده شيكمو تشريف دارم كه از ميوه هم نمي گذرم و گفتن هر چند كه گرون شده ‚ اما خودشون برام ميخرن و فقط مساله رو بازتر نيگا كنم و ...باشه اما از همین الان گفته باشم كه واسه تغيير نوع نگام به ويتامين آ بيشتري نياز دارم حالا دیگه خودتون می دونید. بعدم ما هميشه ميوه رو خورديم هيچوقتم نتونستيم ازش بگذريم و هميشه فكر كرديم كه خوردنش به از نخوردنشه!توجه كنين به خوردن ميوه ممنوعه و اثرات فوق العاده اش كه اگه نمي خورديم الان بايستي تو بهشت ابدي مگس بپرونيم و تجربه اين همه چيزاي جور واجور رو از دست بديم. حالا اين ريشه در چيه ما ادم ها داره نمي دونم اما گيرم يكي تلخ و يكي ممنوعه و يكي كرمو و يكي...در كل از ميوه نميشه گذشت .حالا يكي هلو مي خوره يكيم مثل ملا جون مياد كدو تنبل خنگ مي خوره! ولي مي خوره.بعدم ايميل اونو ديدم كه نوشته بود: «خاك بر سر تو و اون اتاق ۳۹ نمك به حروم.همتون عين همين! بي معرفت و مزخرف.اين از تو اينم از اون تهمينه بي مصرف.مي ميرين يه زنگ بزنين...» دلم كلي واسش تنگ شد.واسه اون رنگ تند ‚ موهاي فرفري و اون رقص بندري.واسه اون دست هاي باروري كه اونهمه كوچولو با كمكش نفس كشيدن! واسه اون انقلاب هاي عشقيش!!...چادر زدن كنار پست انتظامات و شب رو به صبح رسوندن.خواستم همين الان بهش زنگ بزنم اما فكر كردم كه ديگه خوابگاه نيست كه تا صب بشينه پاي چت يا يواشكي دور از چش مسئول خوابگاه بچه ها رو جمع كنه و بشينن پاي فيلم هاي شب مجاز.فردا بهش زنگ ميزنم و ميگم كه چقده يهو دلم هواشو كرد.كاش اين دو ماه لعنتي يه جوري تموم ميشد.همه عمرم تو امتحان دادن گذشت اخرشم نفهميدم برد با اونه كه برگه رو سفيد ميده يا اوني كه سياهش ميكنه! سفيدم كه بدي وقتي دور و برت همه سياهه بازم هيچ فايده نداره! امشب يه نفر مدام تو شقيقه هام مكث ميكنه و منو ياد ماهي ميندازه كه كامل نيست. تهمينه تو دفترش نوشته بود: « اب جيره بندي شد..نون جيره بندي شد..مي ترسم ادمها رو هم جيره بندي كنن و تو سهم من نشي...»....تو؟؟!!!!!
وقتي زبونت رو مي بري به انتظار گفتن حرفي يعني كه از خرت گوساله مي خواي . با موندن ‚ بوي تعفن چشات زمينو پر مي كنه . حالا تو هم داري تجزيه ميشي اما نه به اب..نه به بارون..نه به خاك...به زايده اي تو ذرات...ناقص و الاينده.قدم كه بر مي داري ‚ پرت مي شي به قعر چاله اي و قدم ديگه تو قعر چاله دفن شدي و با هر قدم ديگه پرت ميشي تو عمق. يه جاده سنگي رو به خاطر مياري و تو رو تا سر چاه تف مي كنن ‚ ديگه قدم بر نمي داري . مي ايستي ‚ اره بايد فكر كني اين بار ‚ از چاه وارونه اويزون ميشي و تا سحر بعد جاده سنگي رو تو هر يه قدم صد بار خواهي پيمود....
* * *
حالا كه جاي ميزبان و مهمون عوض شده و اونا صاحاب خونن ‚ شايد عاقلانه اين باشه كه وقتي ظرف ميوه رو جلومون گرفتن با همه طعم تلخش ‚ بي تعارف برداريم.چون اين صاحاب خونه پوست كلفت تر از اين حرفاست و بساطو زود جمع ميكنه.مثل باقيه سفره هايي كه واسمون انداخته...خورشيد خانوم به معين راي ميده چون فكر ميكنه وضع رو بدتر از ايني كه هست نمي كنه! اسمش نيتريت پتاسيمه...يه نوع نگهدارنه...حداقل واسه چيزهاي كوچيكي كه داريم و نمي خوايم از دست بديم.هيچ شوري نيست ‚و نه حتي هيچ اميدي به تغيير...با دور اول و دومم اونقده دور خودمون پيچيديم كه ديگه هيچ وعده اي رو جدي نمي گيريم. مهم فقط اين ماسك اكسيژنه كه نبايد از دست بديم...اين باريكه رو...همه اينا هم در صورتيه كه صاحاب خونه نزنه رو دستمون و نخواد خودش برامون تو بشقاب بذاره...وگرنه اگه به جاي نيتريت پتاسيم ‚ سولفيت بكشن كه ديگه اون ماسك هم جواب نمي ده...
اينم قصه خواستگاريه پسر اقاي اول صاحاب خونه!
(لينك از خبرچين)
همون روزي كه فرناز به اجبار بزرگ شد و شوري اشكاش با جشن تكليفش يكي شد ‚ همون روزي بود كه خاطره ده ساله از شوهر خاله اش فرار ميكرد ...و همون روزي كه روياي سيزده ساله از داييش...و من و كبريا از مردي كه تو كوچه كنار مدرسه از لاي پاش چيزي رو به ما نشون داد كه بعد ها مي شنيديم كه مي گفتن بخش اعظم ايمانمون از ساقدوشي با جنابش كامل ميشه! مات و گنگ از درك چيزي كه قراره اتفاق بيوفته ‚ وقتي دويديم و رفتيم كه يكيمون تونست جيغ بزنه!...انگار يه شبه فهميديم كه چه خبره و قضيه از كجا اب مي خوره كه هنوزم با جيغ هاي ديگه جيغ مي زنيم و با اشك هاي ديگه سرازير ‚ غافل از اينكه مزارع پنبه هر سال حرفه اي تر از سال هاي گذشته ميره زير كشت! بعد ها وقتي اون جريان رو تو خوابگاه براي خنده و تفريح گفتم بينمون بودن بچه هايي كه نخنديدن...چون ديگه تو جمع ما نبودن و پرت شده بودن جايي كه مدت ها سعي كرده بودن كليدش رو گم كنن! رويا تو 17 سالگي تونست به داييش بگه نه...بگه كه از بي ابرويي نمي ترسه...بگه كه ميتونه جيغ بزنه...و اون لرزيدن ها وقتي تعريف مي كرد و اون تيك هاي عصبي...اينا عقده و اه و ناله هاي فمينيستي نيست اون جور كه اين اقا يه وقتي گفته بود.اينا زخم هاي سر به مهريه كه هيچ دختري دوست نداره بهشون سر بزنه حتي به قيمت عفونت روحش.شايدم اونقدر سر به مهر تا يه روزي پاك بشن و چه خوب اگه كه پاك بشن.نوال سعداوي سال ها پيش تو چهره پنهان زن عرب جا به جا با مطرح كردن موردهاي اينچنيني اونقدر خوب يقه سنت ها رو مي چسبه و از توش نقبي به سمت هويت جنسي زن ميزنه كه ناخوداگاه براي لحظه هايي انگار راه گلوت باز ميشه و ميتوني راحت تر نفس بكشي و با خودت ميگي كه چقدر خوب‚ چقدر خوب كه اين ادم ها هستن و به اين خوبي مي فهمن و چيزهايي ميگن كه تو رو اروم مي كنه....
عجب! بازم جاي شكرش باقي كه خالي بندي بود اساسي.اخه دروغ هاي سيزده ديگه اين مدلي مو راست كن نبودن.طراحي صحنه و تركيب رنگ ها حرف نداشت يه چيزي تو مايه هاي جادوگر بلير...ممنون از اقاي تمدن عزيز كه سال نویی شيك ما رو ترسوندن!
ترو خدا يكي بگه اين دروغ چند آوريله؟
حالا چندمش رو هم نگفتین نگین. فقط ترو خدا بگین دروغه....
استارت سوم رو نزدي روشن ميشه.حالا ديگه خوب ياد گرفتي. مي اندازي تو دنده و خلاص.بهت گفتن تند نرو. گفتن سر و كله 110 پيدا شه كارت خونده ست.گفتن نرسيده به پيچ برگرد.اما تن شسته اسفالت بدجوري وسوسه ات ميكنه ‚ اين جاده خلوت كه افتاده رو سينه مخملي كوه...چادرهاي مسافرتي كه مثل لكه هاي رنگي پخش شدن تو دامنه ها...تا بياي به دردسر هاش فكر كني گازو دادي و رفتي. روسريت افتاده دور گردنت...دوست نداري بهش دست بزني ‚ تقصير تو نيست اگه باد هر جا كه دلش بخواد ميره! با چشماني باز در رويا فرو رو...شناي ازاد تو هوا...ياد اون لحظه هايي ميوفتي كه با چشاي باز سعي مي كني فشار اب رو كنار بزني و دنبال اون سنگ چخماق تو عمق ‚ خودتو به كف رودخونه برسوني... دلت ميخواد تك چرخ بزني اما بلد نيستي...عوضش پشتك زدن زير اب رو خوب بلدي!...يه نفر داد زده بود « شاه ماهي دز ‚ جا نموني ». حالا پيچ رو رد كردي...عبور از راه بند جووني! بايد برگردي...تا اتفاقي نيوفتاده! اما اين مگه نه فقط يه عمره؟...اگه چند كيلومتر ديگه برم منو نمي گيرن؟ كدوم مرز رو بايد رد نكنم؟!...دختر موتورسوار دستگير شد!...دختر موتور سوار با موهايي باز...نه! دختر موتور سوار با موهاي باز و چشماني باز...موهايي رها و چشماني...
اين روز ها همه چي انگار سر جاشه و اون رگ پنهان رنگ ها بدجوري خودشو داره نشون ميده. نور از سطوح شفاف رد ميشه ‚ اب تو مسيرش ميره ‚ رنگ ها درجه شون كم و زياد نمي شه و به دنياي كسي تهمت نمي زنن ‚ هيچ قله اي تو مه نيست و امير محمد شيش ساله به كاخ داريوش مي گه قلعه خرابه و اصرار داره به جاي اين قلعه بي در و پيكر از پرنده ها فيلم بگيريم!!! يه مواقعي فكر مي كنم وقتي بشر رو بيرحمانه از شير گرفتن هيچكي ديگه اونو بغل نكرد و فكر نكرد كه چطور بايد ساكتش كنه! حالا انگار يه دستي دوباره پستونك رو گذاشته تو دهنم تا اروم بگيرم. با اينهمه ‚ نه فتح يه دشت شقايق به جاي قله ‚ نه دويدن با تموم انرژي در خلاف جهت باد...نه رقص هاي ما...نه موهاي بلند اون پسر تو اغوش اب...نه اوازهاي دسته جمعي...نه اون مخمل سبز هفت تنان...نه حس تقلاي قلب يه بره زير پوست...هيچكدوم منو خود بهار نمي كنه! هر چند مثل هر سال تموم تنم سبز شده ‚ اينو مطمئنم. فقط بايد بيشتر راه برم ‚ بيشتر ببينم ‚ بيشتر دست بزنم ‚ بيشتر بسوزم و هر از گاهي از جلوي عميق ترين سلول هام كنار برم تا هوايي بخورن. وقتي بخواي سبز باشي ممكنه با گياه اشتباه بگيرنت و اونوقت ازت بخوان كه از اسمون شروع كني...