تبليغاتX
رهايی



 

فردا مزخرف‌ترين امتحان دنيا رو دارم. اگه شانس بيارم مي‌تونم بهره هوشيمو تا پنج سال ديگه احتكار كنم. امشب تو جمع اونا گوشامو گم كرده بودم. مثل هميشه از اوني كه مرده بود شروع كرده بودنو رسيده بودن به طرخ جديد بازيافت ذباله ‌شهري و مردونگي شوراي نگهبان و عشوه‌هاي رفسنجاني! دوستت نشسته بود كنارمو تعريف مي‌كرد كه چطور تصور مي‌كرده خانم همكارش عاشقش شده و...! اصلأ كنجكاو نبودم بدونم اخرش چي شده. نه سئوالي.نه نظري.ياد عصري افتادم كه به يكي مي‌گفتم برعكس اون كلي هم به حرفاي بقيه گوش مي‌دم و سنگ صبورم. ازش پرسيدم تشنه‌ات نيست؟ با حيرت نگام كرد. شايد جاي بد داستان پرسيده بودم. شايدم فراموش كرده بودم هنوز مرداد نيست! صداي خنده و شيطوني بچه‌ها از بالا ميومد. انگار نه انگار كه كسي مرده! چقدر فراموشي خوبه! ليوان اب رو گذاشتم رو ميز و خواستم برم بالا قاطي خنده‌ها كه اومدي. عوض شده بودي.زياد! كجات عوض شده بود؟ دوباره نشستم سر جام. بعد از مدت ها بهم سلام كردي.چقدر دلم تنگ شده بود. د مطمئنم اين بار كه ديدي منو دلت نلرزيد. اما من دلم مي‌خواست باهات حرف بزنم. بهت بگم كه چقدر الان بهت احتياج دارم. به گوشات. به ادامه سكوتت اخر مكث‌هاي من وقتي كه مي‌دوني هنوز وقتش نشده كه حرف بزني.همبازیه کودکی های خوب و برباد رفته...اگه فقط مي‌تونستيم همون ادماي سابق باشيم. اگه تو به حق خودت قانع بودي. اگه من دنيا رو مثل تو مي‌ديدم. مي‌تونستيم بازم با بچه ها در بريم پشت بوم و مثل هميشه به دنيا و كلكاش بخنديم...نه؟ امشب حاضر بودم بخاطر تقصير نداشته‌ام ازت عذر بخوام واسه فقط يه لحظه حرف زدن با تو ‚ اگه فقط يكبار نگام ميكردي ‚ مي دونستي؟ انگار ما محكوميم كه تا ابد يا با هم باشيم يا نباشيم. بي حد وسطي! و من چقدر از اين احساس تعريف نشده‌اي كه بود و نبودش واسه از دست دادن ادما فرقي نداره هراس دارم! يه بار از ازدواج جادويي حرف زدي و پرسيدي به نظرت کسی هست که تا صبح كنار اوني كه دوسش داره بخوابه بي اونكه لمسش كنه؟...دلم مي‌خواست بازم از هوس‌هاي عجيب غريب ادما حرف مي‌زدي و من مي‌گفتم عجب! و تو مي‌گفتي هيچ چيز انساني عجيب نيست. احمق! چرا منو نمي ديدي؟ من امشب گوشاتو مي‌خواستم. مي‌خواستم بپرسم چقدر مي‌ارزه كه ادم خودشو عوضي نشون بده؟! مثل الان تو! مثل حال و هواي اين روزاي من! پرسيدي؛ «دنبال كي ميگردي؟ دنبال اوني كه دنباله نداره؟» بايد امشب بهت مي‌گفتم اين انساني ترين واقعيتيه كه اون روز گفتي. من خودمو گذاشتم زير بالشو نشستم روش...مي فهمي چطور؟ مثل اون هفت سالگي‌هاي ديوونت كه سرزده ميومدي تو اتاق و منم از ترس دستايي كه هيچ چيزي رو دست نخورده نمي‌ذاشت روي ميز دفترمو مي‌ذاشتم زير پامو مي‌نشستم روش. اون ديوونگي‌هاي خوب از دست رفته! حيف كه نديدي چقدر بزرگتر شدم. چشامو كه چقدر حساس‌تر شدن.پوستمو كه چه حجمي برداشته. « تني كه هوش كلماتش از صداش پيشي گرفته!»...نديدي يا نخواستي ببيني. يه نوع اعاده حيثيت! اگه فقط يادت مي‌موند كه گقته بودي هيچ چيز انساني عجيب نيست ‚ شايد مي‌تونستي بفهمي كه رفتنا به بود و نبود چيزي بستگي نداره. كه گاهي مي‌ري چون چيزي نيست كه نگهت داره و گاهي هم از ترس موندن و درجا زدن و گاهي هم واسه از كف ندادن چيزي كه با خودخواهي بهش ميگي مال من! يادته اون باري رو كه به شوخي گفتي قلب من فقط در حضور وكيلش حرف ميزنه؟ گفتي اخرش قلبتو مي‌كشونم دادگاه؟ گفتي كه من خبر ندارمو قلب‌ها هم واسه خودشون قاضي و دفتر و دستك دارن؟ كاش مي‌دونستي كه من چطور دارم حق خودمو مي‌خورم. كه چطور دارم سر خودم كلاه مي‌زارم و هيچكس نمي‌ياد منو دستگير كنه...نمي‌خواي با من اشتي كني؟ گوش میکنی صدای بچه ها رو اون بالا؟ اون همه پسر خاله دختر خاله..پسر دایی دختر دایی...کدومشون سالهایی که میاد قراره حسرتهای الانه منو تجربه کنه؟...کدومشون به گوش های کودکی هاش دست می کشه و می بینه نیست؟ يه نفر امشب مي‌گفت كه ديگه حق ندارم نگات كنم! اما تو كه هنوز مال!! كسي نشدي ، شدي؟...

* *

اناري شكسته در دست و

بعد از ظهر اين حياطي

كه چندان هم بي ارتباط با ابديت نيست.

صدايت مي‌كردم اگر

كسي در مويرگ‌هاي ملتهبم نمي‌گفت

خوب كه چه مردك احمق!

انار تنها انار مي‌ماند

و كاشي‌ها انقدر واقعي

كه دهانم پر از خون ميشود.

بهزاد خواجات

+ نوشته شده در Thu 19 May 2005ساعت 2:31 AM توسط رهايی



 

كاش هاله مي دونست كه ما از پنجره اش به كجاها که سرک نکشیدیم!

* *   

براي اعتراض به اتهام مديار (مجتبي سميع نژاد) مي تونيد اينجا رو امضا كنيد.

+ نوشته شده در Tue 17 May 2005ساعت 12:19 PM توسط رهايی



 

   

 مي‌خوام به قانون اثر فكر كنم.به اصل تمرين. به جاذبه m/s ۹۰ زمين كه همه چي رو سر جاش نگه مي‌داره.مي‌خوام به هرم مازلو فكر كنم.به نقطه‌اي كه رها مي‌تونه خودش باشه بي هيچ ترسي از پرت شدن.مي‌خوام به پوستم فكر كنم كه داره مي‌سوزه. به پارگي ازن. به سوراخي كه يه روز اسمشو گذاشته بودم سوراخ فرشته‌ها. به دستي كه بايد روشو بپوشونه و نمي‌تونه. به چهره‌اي كه بايد برگرده... وقتي زمين بي كه سرگيجه بگيري ‚ رو شونه‌هاش مي‌گيره و مي‌چرخوندت چرا باز بايد نگات دنبال اون فاصله‌هاي نامطمئن ابي ‚ پي اغوش شاملویی باشه؟ ديگه نمی خوام به گردوغبارا بگم ابر. به پيونداي هيدروژني خيس بگم خورشيد! بايد وزنمو زياد كنم. اونقده كه بچسبم به زمين. اونقده كه نسيم نگران تند كردن قدم‌هاش نباشه. لعاب واژه‌ها...چشايي كه بايد با اسيد شسته بشه...ستاره...سرب...سنگ...عذاب ديده شدن...وجدان سنگين...سنگ...ثبات...اگه يه روز فكر كني اين درختي كه بهش تكيه دادي و منتظري تا پرندت بياد همونيه كه ازش قنداق تفنگ مي‌سازن...اگه فكر كني دريا به خاطر ماه نيست كه خودشو بالا مي‌كشه...اونوقته كه حالت از چشات بهم مي‌خوره.از استعاره ديدن بهم مي‌خوره. از ايهام گرفتن بهم مي‌خوره. از معما فهميدن! ديشب يكي مي‌گفت مواظب باش! دريا هر بار که كسي رو غرق مي‌كنه گريه مي‌كنه!...اما من مي‌خوام به قانون ارشميدس فكر كنم و ديوونه‌اي كه واسه عبور از دریا پاره سنگ‌ مي‌ريزه توش. به عمقي كه كم نمي‌شه .به مدي كه بالا و بالاتر مياد!...باید به این فکر کنم که هر مدی به خاطر ماه نیست. موجي كه از جلو مياد مي‌كشدت عقب...اوني كه سرش به سنگ خورده و داره برمي‌گرده هلت مي‌ده جلو...نبايد گيج بشي...نبايد خيره بشي...به قانون تمرين فكر كن! اينجوري بهتره...دنيا رو كه لخت ببيني مي‌توني تا ابدالدهر زندگي كني. مي‌توني پرت نشي. نشكني. گلويي تازه كردن بهونه نمي‌خواد...يه ليوان اب مي‌خواد...فقط ليوانی اب...

+ نوشته شده در Mon 16 May 2005ساعت 11:27 PM توسط رهايی



 

تو اين هفته‌اي كه مياد و اواخر ماه اينده دو تا امتحان دارم كه يه جورايي خيلي تاثير گذارن رو مسيري كه هميشه دوست داشتم توش بيوفتم.واسه همين اين روزا خيلي كم مي‌رسم اينجا بنويسم.اما همين وبگردي‌ها و خوندن مطالب بچه‌ها و اين جو زنده باعث مي‌شه كه حتي اگه بخواي به هر بهونه اينده‌نگری چشات رو ببندي و به كارت برسي بازم نتونی و يه چيزي دوباره ذهنت رو مي‌كشونه سمت همون حساسيت‌هاي مشترك.اون چيزه جنسش از بافت پيونديه كه تو رگ و پي هممون هست.شاهرودي صحبت‌هايي كرده كه خيلي شبيه اون زلزله‌اي هست كه كارشناس‌ها اومدنش رو پيشبيني كردن. فقط خوشبختانه يا متاسفانه انگار اون گسل روشن ضمير تنها گذرش به سيستم قضايي افتاده و اونم فقط تو دفتر شاهرودي! بعضي‌ها با پوزخندي قضيه رو هم ميارن:« خوب كه چي؟» خيلي‌هاي ديگه مشكوكن و اين حرف‌ها رو نوشابه انتخابات مي‌دونن. بعضي‌ها يه گوشه از اين اب هميشه گل‌الود رو ديدن كه انگار يه كم روشن‌تر شده و مي‌شه توش شنا كرد و دارن سعي مي‌كنن كه اگه بشه به قول هاله جون با اين اتحادهاي كوتاه مدت نفس تازه‌اي باشن. بعضي‌ها صورت حساب‌هاي پرداخت نشده حمايتيشون رو دراوردن و بعضي‌هام كه دارن دنبال ردپاي دستاي چند جانبه مي‌گردن!!. همه هم حق دارن و به نحوي حكايت "زخم پا و زير و بم‌هاي زمينه"! فقط چيزي كه حق نيست اينه كه به هر دليلي يادمون بره كه هر جا حقي تنها بمونه مثل مرگ بي دليليه كه پاي ذهن‌هاي بي تفاوت ما ثبت مي‌شه.حق زنده‌ست اما تو يادهاي ما. اگه قرار باشه ما هم كركره يادهامون رو بياريم پايين جايي واسش نذاشتيم و بي تعارف اين كمترين كاره واسه مايي كه نمي‌تونيم يا به هر دليلي نمي‌خوايم هزينه زيادي بپردازيم.يه عمر چيزايي شنيديم و ديديم كه اون چيزي كه اونا مي‌گفتن نبود. انگار كه خواب نما شده باشيم ...حالا يكي از خود خودشون به درد ما گرفتار شده و خواب نما شده...خوندنيه نسخه‌اي كه واسه اين يار خودي مي‌پيچن!! حالا موندم اونجور كه فرناز گفته ما داريم به زبون اونا باهاشون حرف مي‌زنيم يا اونا دارن به زبون ما حرف ميزنن؟...

پ.ن: رسمأ در راستاي تكميل پروژه خودكشيه علميم يه چند وقتي غيبت مي‌خورم اما از اونجايي كه به زحمت جلوي خودم رو مي‌گيرم كه ننويسم احتمالأ واسه فرياد كردن "دردهاي مشترك" بازم ميام سوك سوك.مگه اينكه اساسي وبگردي‌ها رو هم تعطيل كنم كه اون‌ موقع از تشنگي مردم دیگه نه از خودكشي!

راستي دريا رو ديدين كه رفته شكار كوير؟

+ نوشته شده در Wed 11 May 2005ساعت 1:55 PM توسط رهايی



 

اولين بار كه گفته بود؛ «نه» ۴ سالش بود.زن با در باز ماشين مسيرش رو بسته بود و مي‌گفت؛ «معذرت بخواه تا بذارم رد شي وگرنه مجبوري از جوب بپري و بيفتي ها؟» و دختر برگشت و تموم مسير رو تا سر خيابون دور زد. زن خنديده بود؛« صندلي سلطون پر مدعا!». دومين بار ۱۱ سالش بود كه پسر خواسته بود در عوض ياد دادن رياضي با هم كشتي بازي كنن و اون گفته بود؛ «نه! من دوست ندارم خادم زاده بشم. يه بازيه ديگه؟». پسرم گفته بود؛ «گوشت تلخ. نمرت كه تك شد مي فهمي». سومين بار پايان ۱۵ سالگي بود كه به پدر تباري گفت؛ «نه» وقتي پدر فوت شده بود و عمو گفته بود؛ «قيمي بهتر از عمو؟ مي‌فرستمش دوبي پيش بچه‌ها» و دختر پشت در‌هاي بسته زار زده بود؛ من قيم نمي‌خوام. مرد زمزمه كرده بود؛ «موقعيت نشناس!». بار چهارم شايد وقتي بود كه پسر دفتر خاطراتش رو برده بود و ازش مي خواست گريه كنه تا برش گردونه؛ « ترو خدا...يه كم فقط! نمي‌دوني چشات اونجوري چقده خوشگل ميشه!» اونم قلبشو نشون داده بود؛« دفتر مال تو!» و پسر گفته بود؛ « خسيس!». شايدم چهارمي اون باري بود كه بهش گفته بودن به خاطر زير سئوال نرفتن انجمن مقدس خانوم‌ها و اقايون باكره! اونو نخونه و دختر خونده بود؛ «بنويسيد پاي گناه مردانم‚ اگر تمام تنم خشت و سيمان است و تير مي‌كشد اهني كه قلبم نيست...» باد پچپچه‌ها رو آورده بود؛ «ج...هرجايي!». يا شايدم چهارمي اون باري بود كه استاد دختر رو تو دفترش خواسته بود كه؛ «تو اين برگه نوشتم كه اون حرف‌ها رو نزدم. تو هم جز شاهدايي. اينو كه امضا كني تمومه. به دوستاتم بگو حواسشون باشه من هنوز به برگه‌هاي پايان ترمتون دست نزدم» و دختر فكر كرده بود چه حيف كه واقعيت‌ها از زبون يه ترسو بيرون بياد. استاد زير لب گفته بود؛ «دانشجوي احمق». شايدم اون باري كه زن با ناباوري پرسيده بود؛ «يعني چي نمي‌خواي؟ يعني چي اشتباه كردي؟ مگه تب مالته كه درجه‌اش بالا پايين بشه؟ اين بهونه‌هاي عجيب مال كتاب‌هاست. تو از زندگي چي مي‌فهمي؟» دختر گفته بود؛ «حق منه اشتباه» و لباي زن جنبيده بود؛ «هوسباز». يا شايدم چهارميش اون باري كه پسر گفته بود؛ «تموم مسيرها از كنارت جم نمي‌خورم. قول مي‌دم.حتي مسيرهايي كه بارها و بارها تنها رفتي.اين حرفاي صدمن يه غاز رو از زبون همكلاسي‌هام تو علم و شهوت زياد شنيدم. ما كه نمي‌خوايم دوست شيم. تو قراره مال من بشي. مي‌دوني اين يعني چي؟ يعني نگو تعصب كور. نگو غيرت دهه سي. بگو حساسيت. بگو حسادت. بگو عشق عشق عشق...». نه تو دهنش خشك شده بود و وقتي رفت پسر داد زده بود؛ «خيانتكار!!». بعدها كسي گفته بود؛ «بازيگر. خيانت براي كسيه كه فرق بين سنگ و سيب رو بدونه!».و دختر با خودش گفته بود چه كلمه پر باريه «نه». چه تست خودشناسي مفيدي! كاغذ رو برداشت و نوشت؛

به عاشق عزيزم!

اعتراف مي كنم زمان زيادي لازم بود تا خودم رو به اين خوبي بشناسم و اينو مرهون تو و ديگراني‌ام كه در تمام مراحل زندگي منو به سمت خودشناسي رهنمون شدن.به خاطر جبران گذشته و رنجي كه كشيدي‚ بعد از اين به هر قيمتي خودم هستم. اينا اولين قدماي من واسه شكوفايي استعداد‌هاي خداداديه.كسي هست كه با شوق بازيه منو تماشا مي‌كنه! مي‌خوام برم بشينم رو پاش...دست بندازم دور گردنش و بهت خيانت كنم. مي‌خواي بدوني كه اين اخر بازيه ؟ بهت مي‌گم؛ «نه

**

رفعت جون بنا به اصل طلسم شده يكي مونده به سيزده گفته؛ «تو قانون ما زن و مرد از حقوق سياسي اقتصادي مساوي برخوردارن و شوراي نگهبانم هيج جا تاييد نكرده كه زنا نمي‌تونن كانديد بشن و اين كار به مصلحت ملت و نظامه و من فكر نمي‌كنم كه شوراي نگهبان صلاحيت منو رد كنه با اين حال اگه رد بشم سر فرود ميارم و مي‌پذيرم!!!». مثل اينكه رفعت جونم به خواص نه گفتن واقفه و ترجيح مي ده همچنان شخصيت گهر ريزش تو اون اثر هاله اي بمونه!

**

اينا رو رمضان زاده سخنگوي كارد به استخون رسيدمون گفته؛ «اونايي كه سال هفتاد و هشت به خاتمي نامه نوشتن كه ما ديگه صبرمون لبريز شده و اجازه بدين اشوب‌ها رو سركوب كنيم! حالا با لباس شيك وايميسن جلو مردم و مي‌گن ما خواستار تغيير و تحوليم و اين لازمه اصلاحاته!». قیافش وقت گفتن این حرفا دیدنی بود!

در راستاي پرده براندازي انتخاباتي؛

مي‌خوام برم به همدون...شوهر كنم به رمضون.

**

روز معلم رو به اقا معلم تبريك گفتم. چشاشو ليزيك كرده و با اين حال همچنان وفادار به اون عينك پر از لك...دستمالم از كسي قبول نمي كنه!

**

دلم مي‌خواد از يادداشت‌هاي دختر دز بنويسم اما عوضش همش اين روزا يادداشت‌هاي درسي دارم تا 2 تير ماه كه اون اتفاق وحشتناك بيوفته...اينو خليل جبران به ماري هسكل گفته؛ «هفت نفر كه سهله! بگو يه نفر بخوان...تو قبول مي‌شي..حتي يه نفر...» چقده باور كردن خوبه!

 

+ نوشته شده در Wed 4 May 2005ساعت 12:12 PM توسط رهايی



 

مصاحبه اقای شكراللهي رو كه مي‌‌‌‌‌‌‌‌خوندم و دغدغه‌هاشو در مورد زبان وبلاگنويسي و اون تقسيم بندي‚ به اين فكر مي كردم كه جاي من تو كدوم دسته مي‌تونه باشه. مسلمأ تو مقاله نويسي و شكسته نويسي نمي‌تونست باشه.مي‌موند شلخته نويسي و قاعده مندي! فكر مي‌كردم اين شلخته نويسي چيه كه حتي مثال زدنش هم براي اقاي شكراللهي سخته كه با كامنت بعضي از دوستان دستم اومد كه قانونمندي كيلويي چنده و تو همون شلخته‌هاييم نه كمتر نه بيشتر. به هرحال اين همه دغدغه در مورد پاكيزه نويسي و رعايت نيم فاصله باعث شد كه به خودم بقبولونم كه جزء اون دسته‌اي هستم كه مي‌خوام ياد بگيرم! غلط ـ نامه‌هاي مختصر و مفيد رو خوندم.نتيجه خيلي رضايت بخش بود و با كمال تعجب اين word من كه هنوز علامت كما هم براش نامفهومه شاخك‌هاش واسه نيم فاصله جنبيد و دو دستي قضيه رو چسبيد و حالا شايد بتونم اميدوار باشم كه با كشف اين رمز ورژن وبلاگم از شلخته نويسي به چند پله بالاتر كه شايد همون قاعده مندي باشه! ارتقا پيدا كنه و اينجوري اين روحيه رومانتيكم! هم كمي ارضا بشه. با اين حال چيزي كه براي من مهمترين پارامتر تو يه نوشته ست انتقال مفهوم همراه با حفظ نزديكي و صميميت نوشته به موازات همه. حالا اگه كسي بياد و بگه كه نه اين نوع زباني كه شما استفاده مي كنيد نه تنها تو ذوق مي زنه كه هيچ بلكه سرمايه ملي رو هم به باد مي‌ده‚ بايد اين رو هم بگه كه اون نسخه خاص نگارشي رو كه مد نظرشه تحت چه شرايطي واسه فضاي وبلاگستان تجويز مي‌كنه و اصلأ اين با فضايي كه سليقه و تنوع توش حرف اول رو مي زنه چقدر همخوني داره كه بتونيم بعد از اون بحث بهترين و بدترين شيوه رو پيش بكشيم. يا حتي ملاك اين دسته بندي‌ها چيه؟ رعايت كردن و نكردن يكي دو علامت يا قورت دادن اخر كلمه‌ها؟ و ايا اين خودش در اخر يه نوع ابراز سليقه نيست؟فكر نمي‌كنم بشه به اين راحتي به وبلاگري كه همه جوره مايه مي ذاره ــ هزينه‌ها و گاهي دزدين زمان از برنامه‌هاي اصلي‚ استراحت و خواب ــ تا صرفا مجالي داشته باشه براي واگويه كردن دنباله دار انديشه‌هاش انگ سهل انگاري زد. با اين همه خوابگرد عزيز همونطور كه گفتن بهتره غلط ـ نامه‌ها رو هنوز ادامه بدن شايد باشن كسايي كه از اسم شلخته نويسي خوششون نياد و بخوان خودشون رو تو دسته‌هاي ديگه جا بدن. و اگه واقعا با رعايت كردن اين قواعد‚ نيم فاصله به توپ خاكستري نزديك مي‌شيم زنده باد نيم فاصله...

+ نوشته شده در Mon 2 May 2005ساعت 2:23 AM توسط رهايی



 

روز جهاني كارگر مبارك!

مي‌گن رفسنجاني قرار بوده بره ورزشگاه ازادي تو جمع کارگر‌ها سخنراني كنه و از وعده هاي انتخاباتيش بگه و با يه تير دو نشون! اما كارگرهاي عصباني بعد از كلي داد و بيداد كه گزارش 20:30 هم نشون داد! ورزشگاه رو ترك كردن.

حرف زدن با مردم موقع بحران ‚ نوشداروی بعد از مرگه! تا ترياق از عراق آرند مارگزيده مرده باشد.

+ نوشته شده در Mon 2 May 2005ساعت 2:0 AM توسط رهايی



به ياد گنجی...باطبی...اميرانتظام...سمیع نژاد..و...

 

 زندان تو

بهانه كوچك خوشبختي است "

براي زندانبان

تا ايمان بياورد به رهايی خويش...

**

خبرچین و فهرست وبلاگ های حمایت کننده این حرکت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 27 Apr 2005ساعت 2:22 AM توسط رهايی



 

اخرش تونستم از شر اين فيلترينگ راحت بشم. فكرشو بكنيد من مجبورم با اكانت تهران بيام تو نت...يه سري به وبلاگ ها زدم اما هيچ خبري در مورد قطع سراسري نت خوزستان نشده ! نمي دونم مهم نبوده يا خبرش نرسيده!! به هر حال يه نفسي امروز كشيدم. مخصوصأ با خوندن اين مصاحبه اسد عزيز با فرناز.دوست داشتم كلي لينك مي دادم اما نميشه زياد بمونم. قول اين اكانت رو به يكي از بچه ها دادم و بايد باهاش تماس بگيرم. اين قضيه همون قضيه ماسك اكسيژنس...حالا باز بگين اونقدا هم شور نيست! حناق و خقفان.حالا من بايد ماسك رو بردارم و بدم به اوني كه تو نوبته تا اونم هوايي تازه كنه! بعد از نون و اب..هوا هم جيره بندي شد....

سانسور شدیم! ــ جمهور

**

اين چيزايي كه اين پايين نوشتم مال اين چند روز گذشته است كه هي دلم هوس نوشتن كرد و هي نوشتم و هي نشد پابليش كنم و هي تب كردم و بخار شدم و يخ كردم و بازم اومدم سرخونه اول...

 

 

+ نوشته شده در Mon 25 Apr 2005ساعت 1:32 AM توسط رهايی



 

 امروز دومين روزيه كه اينترنت قطعه.به چند تا ISP زنگ زدم همشون مي گفتن مشكل از اهوازه.مرده مي گفت كل خوزستان به نت دسترسي نداره فعلأ! بوي بدي ميده اين قضيه! جالبه كه يهويي تو اين گير و دار اينترنتم هوس دل درد كنه. كسي هم توضيح نميده كه. ما رو خ..فرض كردن. «ــ خانم تا اطلاع ثانوي مشكل فني داريم!» فردا قراره يه راهپيمايي تفرقه شكن! تو اهواز ترتيب بدن تا جزيره نشينا هم گوشي دستشون بياد و كاري به ساحل امن ما نداشته باشن. هي هم تلويزيون تاكيد داره كه اين راهپيمايي واسه وحدته و بياين و حضورتون حسابي سبزه ...وحدت خوبه.عدالت خوبه مخصوصأ اينكه واسه همه باشه.البته تو مملكتي كه همه عادت كرديم واسه هم ببنديم و واسه هر قوميتي جوك بسازيم و اصلنم برامون مهم نباشه كه وقتي زبونمون رو به اين هجويات عادت مي ديم ممكنه تو مواقع جدي هم به جاي درست ديدن قضيه بريم سراغ همون جوك ها ‚ ممكنه يادمون هم بره كه ما ادما چه عرب ‚چه ترك ‚ لر ‚ كرد ‚ بلوچ يا هر اصالت ديگه ‚ وقتي انگشت بكنن تو چشمون احساسات تقريبا انساني بروز مي ديم. به عبارت ديگه درد مي كشيم! بعدشم اگه ادامه پيدا كنه جيغ مي كشيم.من قضيه رو اينطوري مي بينم. حالا تو هي بگو اونا عرب جدايي طلب افراطين!.من از نيمه خالي دارم حرف ميزنم و اين نيمه خالي جز جنوب خوزستان خيلي جاهاي ديگه هم هست.جنوب شرقي رو كه حتما يادت هست؟ من فقط ميگم اگه به اين مردم و مطالباتشون توجه بشه به رفاهشون ‚ به بودجه اي كه براشون ميره و به خواسته هاشون ‚ ديگه چيزي نمي مونه كه بخواد با تحريك دستاي داخلي خارجي!! فوران كنه.حالا اون چيزه مي تونه جدايي طلبي باشه يا هر نافرماني بدني مدنيه ديگه!.به هرحال من از پوسته ظاهري درگيري ها دفاعي ندارم.و اونجور كه بعضي ها برداشت كردن نيست. من فقط يكبار به اون مناطق رفتم و اونقدر از وضعشون شوكه شدم كه حاضر نيستم با وجود وعده هاي دهن پركني كه ميدن حتي طرحم رو اون طرف ها بگذرونم.عادل عزيز لطف كردن در اين مورد چندتايي لينك فرستادن كه همونطور كه اينجا هم نوشته اكثر اين سايت ها فيلترن البته من نميدونم حرفهاي كه اينجا زده شده چقدر سنديت داره اخه خيلي عجيب به نظر ميرسه كه ادم از رو شيكم پر فكر همچين حركت هايي باشه و فكر كنيم كه رگ زيادي خواهيشون جنبيده! سحر هم تو فانوس چيزايي گفته كه من باهاش موافقم. نميدونم تا كي اين وضع ادامه داره اما خدا كنه بعد از برنامه وحدت بخش و دندون ريز فرداشون اين نت ما رو راه بندازن ...

**

اي بابا انگار قرار نيست اينا رضايت بدن و شبكه رو وصل كنن.خيلي بي شرميه كه به خودشون اجازه همچين كاري رو ميدن.به قول كبريا « نقص فني بگيره اون دم و دستگاشون ». يكي از بچه هاي اهواز مي گفت كه اين حكمي بوده كه سازمان قضايي داده!!شايدم تحقيقاتشون نشون داده كه اين شورش ها و ناامني ها زير سر وبلاگ نويسا بوده! فعلأ با كارايي كه اينا ميكنن هيچي بعيد نيست! هميشه وقتي تقي به توقي مي خوره و يه كم اوضاع از دستشون در ميره اين متد خركني شون به كار ميوفته.متل اين وعده هاي انتخاباتيشون كه اگه ولشون كني از سبكي مثل بادكنك تو هوا گم ميشن.متل 4 سال پيش كه بازم اوضاع يه كم به هم ريخته بود و به همه نهاد ها نامه محرمانه فرستاده بودن كه قراره اينجا زلزله بشه و حواستون باشه و بعدم همه از اين محرمانه خبردار شدن و ريختن تو كوه و كمر از ترس زلزله . يكي هم نبود بپرسه اخه مگه زلزله رو ميشه پيشبيني كرد كه بابتش نامه محرمانه فرستاد؟بعدم معلوم شد قضيه سر اون محاكمه اون اقا معروفست كه نياز دارن حواس مردم به اين طرز فجيع پرت بشه.امروز اين راهپيمايي رو تو راس خبرها گذاشته بودن و صحنه هاشو مرتب نشون ميدادن :« مرگ بر منافق»اينجا هيچكس ديد خوبي نداره.خالم ميگفت :تو رو خدا بازم درگيري؟ كم كشيديم؟ خسته نشدن؟ بازم يه جنگ ديگه؟ پسر خاله شونزده سالم مي گفت :« فقط يه دقيقه فكر كن خوزستان جدا شه ها؟ ايالت خود مختار خوزستان! همه چي تو دست عرب ها باشه چه اهميتي داره. فكرشو بكن برامون يه ميني امريكا درست كنن مثل دوبي..حالي ميده ها...»

**

دارم كم كم فراموشش ميكنم . علامت بديه. من خيلي ها رو فراموش كردم كه اونو فراموش نكنم.كه خواسته هاش برام اهميت داشته باشه كه نذارم اذيت بشه و اون خلأ رو حس كنه.اما طفلي انگار خودشم اعتراضي نداره.اونقده سرش ريخته كه جيكش در نمياد.اما داره فراموش ميشه...مي خواستم پطروس باشم. مي خواستم جلوي اون ترك رو بگيرم. مي خواستم براش فداكاري كنم. « اون خواهر كسيه...دختر كسيه...»

**

يكي قبلا خونده بود :

گل كردن اين بغص گلوگير محال است.

**

امروز پنجمين روزه كه خوزستان فيلتر شده...« متاسفانه ارتباط اينترنت تا اطلاع ثانوي قطع مي باشد جالبه كه حالا بعد از چند روز يادشون افتاده كه يه توضيح كوچيك واسه كاربران به جايي بر نمي خوره.حداقلش اينه كه مثل چند روز پيش من احساس خنگي به ادم دست نميده و ادم فكر نمي كنه كه عيب از خودشه نه از خطوط.واسه اينكه ميله ها رو حس كني لازم نيست كه حتما پشتشون باشي. ممكنه خيلي چيز ها دور و برت باشه يا خيلي كارا واسه انجام دادن ‚ اما كافيه اون كاري رو كه دوست داري نتوني انجام بدي.اون كاري كه بقيه ازادانه دارن انجام ميدن.فقط همون يه كار كافيه تا ميله ها رو حس كني. فرقت رو با بقيه حس كني.اونوقته كه دنبال يه ايرادي تو خودت مي گردي و اگه خدا دوست داشته باشه و دلش نخواد حرص بخوري حتمآ پيداش مي كني...

**

دارم حرص مي خورم...

**

خوبيش اينه كه تلفن بيشتر زنگ مي خوره و بيشتر صداي بچه ها رو مي شنوي.مثبت انديشيه ديگه!

 

+ نوشته شده در Mon 25 Apr 2005ساعت 1:25 AM توسط رهايی