تبليغاتX
رهايی



 

مردگان وفادارند!

پارچه سفيد

كنار می‌رود

و به جای يك انگشت

تمام كبودت مهر می شود

در برگه سفيد كافوری .

پنج دقيقه تنفس!

و باز

همان شكاف دهان گشوده

كه وعده‌گاه مردگان وفادار است!

حالا تا چهار سال بعد

به نيت روياهات

پوشك خيرات مي‌شود

و قيچي‌های قرمز روبان‌ داری

كه با احترام

دست بر سينه:

"سر زد از افق...مهر خاوران..."

۲۶ خردادماه هشتاد و چهار

+ نوشته شده در Thu 16 Jun 2005ساعت 10:45 PM توسط رهايی



 

                                      

از وبلاگ گلناز :

"سال 58 که بسیاری از ما هنوز به دنیا نیامده بودیم ، پیش نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی درحالی تصویب شد که به غیر از خانم منیره گرجی زن دیگری در تدوین آن نقش و نظری نداشت . این گونه بود که قانون اساسی کشوری تنها به دست مردان و برای مردان نوشته شد و حقوق زنان ، حقوق نیمی از جمعیت کشور در آن محو شد اگرچه در اصل 21 قانون اساسی آمده است :
همه ی افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه ی حقوق انسانی ، سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلامی بر خوردارند .
اما باید توجه داشت که بر اساس این اصل  زن و مرد به طور یکسان مورد حمایت قانون قرار دارند و این جمله به هیچ وجه به معنای حقوق یکسان داشتن یعنی برابری و مساوات نیست همانطور که به اعتقاد بسیاری از فقها زن و مرد مسلمان از حقوق یکسان برابر نیستند .
نویسندگان قانون اساسی بر تساوی زن و مرد معتقد نبوده بلکه به جای تساوی حقوق به موازنه ی حقوق بین زن و مرد باور دارند و بر این اعتقادند که به دلیل تفاوت های میان زن و مرد ضرورتی ندارد که هر حقی که مرد دارد زن نیز دقیقن ازآن برخوردار باشد و در عوض باید در ازای هر حقی که مرد دارد حقی هم برای زن قایل شد .
این قانونی است که من را که زن را در آن نه هم تراز مرد که نصف مرد می داند و بنابر این خون بهایی هم که به من تعلق می گیرد نصف خون بهای مرد است و همین طور ارثی که به من خواهد رسید نیمی از ارث یست که یک مرد خواهد برد . شهادت من در دادگاه به دلیل ناقص العقل و احساساتی بودن ام !!! ارزشی معادل نصف ارزش شهادت یک مرد را دارد و گاهی شهادت دادن ام جرم است . قانون خشونت آمیزی که به خانه و حریم خانواده نیز نفوذ کرده و طبق آن مرد حق دارد هر وقت که بخواهد همسر خود را طلاق دهد و حق سرپرستی کودکان را از او بگیرد و قتل کودک به دست مرد را مجاز می داند . قانونی که که در آن هرگاه مردی همسر خورد را در حال زنا با مرد اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد می تواند در همان حال او را به قتل رساند .
این قانون، قانون من نیست . برای احقاق حقوق من نوشته نشده است. پس باید اعتراض خود را به هر شکل که می توانم به قانونی که من را آدم نصفه نیمه ! به حساب آورده است و گاهی اصلن به حساب نیاورده است برسانم .
می گویید : جمهوری اسلامی کلیت اش اشکال دارد شما چسبیده اید به قانون اساسی اش ؟
عزیزان مبارز و انقلابی اجازه دهید ما آن بخشی که کاری از دستمان بر می آید و زورمان می رسد را به عهده بگیریم . کارهای سخت و خطیر مثل انقلاب و بر اندازی را شما که ید طولا در آن دارید به عهده بگیرید ! توقع که ندارید تا آن روز که 26 سال است که قرار است چند ماه دیگر بیاید دست روی دست بگذاریم ؟! راست اش من بعید می دانم در خرتوخری انقلاب شما باز هم حقوق ما ملا خور نشود !
می گویید : شما فمنیست ها بین زنان و مردان فاصله و تفرقه ایجاد می کنید ؟
این هم از آن حرف هاست . کمی که لای پلک ها باز کنید می بینید که فاصله وجود دارد و ما فمنیست ها فقط آن ها را پر رنگ کرده و نشان می دهیم . خون بهای نصف و دیه ی نصف و حق طلاق مردان را فمنیست ها ایجاد کرده اند ؟ فاصله وجود دارد تا زمانی که مردان جامعه در برابر ظلم به زنان سکوت می کنند . سکوتی که می توان تعبیر به رضا شود !
و در آخر شعارابداعی
فرناز را می نویسم که ما " می خواهیم ، می خواهیم ، می خواهیم ! می گیریم ، می گیریم ، می گیریم ! حق مان را "
گیرم تنها و با دست خالی . گیرم با تجمعات 100 و 200 نفره . گیرم با فحش و متلک و کتک . گیرم هزار سال دیگر و با امید به جهان دیگری که ممکن است ! روزی بالاخره ما می گیریم حق مان را ..."

 

+ نوشته شده در Sun 12 Jun 2005ساعت 11:48 AM توسط رهايی



 

                           

وبلاگ نسل سوم و حمایت از دکتر زرافشان.

لوگو از سرزمین افتاب. ممنون از هاله جون.

نامه گنجی از زندان و شروع دوباره اعتصاب غذا! جا داره اینجا واسه اقتدار رهبری یه کف مرتب بزنیم

و فراموشی یه معجره ست خصوصآ وقتی قرار باشه ادم رییس جمهور شه! امضای اقای خالیباف رو پای این نامه ببینین. البته نامه رو هم بخونین تا اشکتون واسه ظلمی که به نظام رفته دراد.

تو سایت تریبون فمینیستی میتونین سرود جنبش زنان رو بشنوین. شور عجیبی توش هست نه؟

گوهر افشانیه دوباره شایق جون!...خداوند صبر جمیل عطا کناد.

+ نوشته شده در Sat 11 Jun 2005ساعت 3:37 PM توسط رهايی



 

پیروزی به توان دو!

افرین به این همه انرژی. زنده باد سماجتی که به هر طریق حقش رو میگیره. بطور قطع بودن توی این جمع زنایی که علاقه انچنانی به فوتبال نداشته و ندارن و شاید حتی دیگه بعد از این گذرشون هم به ورزشگاه نیوفته اما چه چیزی مهمتر از تابو شکنی. همون خطوط قرمز جنسیتی که عمر حماقتشون به قد یه تاریخه! و چقدر این قدم به قدم شکستن میتونه شیرین باشه. مثل مزه مزه کردن یه توت فرنگی که دوست داری مزه اش تا مدت ها بمونه. میدونم که در مقابل اون همه نابرابری های قانونی و عرفی که علیه زنا اعمال میشه این شاید اصلأ به چشم نیاد. میدونم که تا فرهنگمون تکونی نخوره درست شدن چند قانون و دادن چند تا امتیاز که تداوم شون رو هواست دردی رو دوا نمیکنه. میدونم تا وقتی چشم ها عادت نکنن ما رو کامل ببینن...تا اون دستای خشک عادت نکنن به برگردوندن حقی که اونقدر ازمون دریغ شده که گاهی خودمونم فراموشش می کنیم...تا خودمون باور نکنیم خودمون رو ...چیزی عوض نمیشه. اما فرصت ها رو نمیشه انکار کرد. کار دیروز دخترای ما به نوعی هم حساس سازی بود و هم حساسیت زدایی. هم واسه اونایی که سال ها به تابوی دختر خوب بی خطر عادت کردن و هم واسه اونایی که یه عمر با این جمله "زن رو چه به این حرفا" زندگی کردن. من به طرز عجیبی خوشبینم. خوشبین به این که میشه کارایی کرد. به هر حال کار دیروز بچه ها میتونه یه پایلوت باشه واسه طرح های هماهنگ بعدی. شایدم بتونه مقدمه ای باشه واسه یه حضور سمج تر تو ۲۲ خرداد. کاش تو هماهنگی حنجره هامون هیچ کوهی تو عرض اندامش نتونه پژواک اعتراضمون رو به خودمون برگردونه. انتخابات که بگذره مسلمأ شرایط  سخت تر میشه. باید از این دیوار های ساده لوحی که واسه قد کشیدن بیشتر وعده پنجره های رنگ رنگ  میدن استفاده کرد! الان وقتشه! یکی از اون وقت ها که تو سرزمین صدا خفه کن های حرفه ای کمتر دست میده. در واقع ما دیروز دو تا پیروزی داشتیم : یکی تو ورزشگاه جلوی اون همه جمعیت...و یکی پشت درهای ورزشگاه و بی تماشاچی! اونی که تو ورزشگاه بود حریفش مشخص بود. یازده بازیکن سرخ پوش. شرایط مساوی قانونی. ضربه در برابر ضربه! و یه جمعیت چند مییلیونی حامی. اما اینی که پشت درهای ورزشگاه بود حریفش مشخص نبود. اگرم بود تو شمار از یازده تا خیلی بیشتر بود ــ راستی پیرهن تعصب و حماقت چه رنگیه؟ ـ کسی این بازی رو به رسمیت نمی شناخت و بازیکناش تنها چیزی که دریافت کرده بودن کارت قرمز بود. این بازی خیلی وقت بود شروع شده بود اما کسی سوت اغاز بازی رو نشنیده بود! اونا بارها از زمین بلند شدن و خودشونو تکوندن و بازی رو ادامه دادن اما این بار این دخترای ما بودن که حریف نامریی رو وادار کردن برای یه بارم که شده به کارت قرمز تن بده! اونا توپ رو از دست ندادن و نمیدن...به قول مون سویه منتقد فرانسوی: "در برابر دیوانگی بدها فقط دیوانگی عاشق ها چاره ساز است". دخترا و زنای ما این بار بدجوری عاشقی کردن...

+کلی لینک از ان چه گذشت!

+ نوشته شده در Thu 9 Jun 2005ساعت 4:48 PM توسط رهايی



 

                                

عالیه . شاید تنها مانور مثبتی که این روزا بشه داد همینه!

بقیه اطلاعات رو تو وبلاگ امشاسپندان بخونین . 

+ نوشته شده در Thu 9 Jun 2005ساعت 12:54 PM توسط رهايی



 
مجتبی سمیعی‌نژاد، وبلاگ‌نویس 25 ساله و دانشجوی رشته ارتباطات، نویسنده‌ی وبلاگ "من نه منم" و سپس "استیجه"، از تاریخ 11 آبان 1383 تا هشت بهمن 1383 را، "به دلیل انتشار خبر بازداشت 3 وبلاگ‌نویس دیگر" در بازداشت به سر برد. سپس بعد از آزادی موقت در بهمن‌ماه 1383، برای انتشار نظراتش وبلاگ جدیدی ایجاد کرد و همین امر موجب دستگیری مجدد وی، درست به فاصله‌ی چند روز پس از آزادی‌اش گردید که این حبس تا امروز نیز ادامه داشته است. مجتبی سمیعی‌نژاد اینک در زندان قزل حصار در میان مجرمان عادی و خلافکاران به‌سر می‌برد.
حکم دو سال زندان برای مجتبا، رسماً به وکیل وی ابلاغ شده است و جرم ناکرده‌ی او "وبلاگ‌نویسی" است؛ همان‌کاری که همه‌ی ما به آن مشغول‌ایم. این حکم در شعبه‌ی سیزده دادگاه انقلاب به‌وسیله‌ی قاضی سعادت صادر شده است. وظیفه‌ی انسانی و اخلاقی ما وبلاگ‌نویسان و همه‌ی کسانی که به حقوق بشر اعتقاد دارند، اعتراض به این ظلم مسلم است. از تمامی وبلاگ‌نویسان، نهادهای حقوق بشری و انسان‌های آزاده‌ی ایران و جهان خواستاریم تا صدای اعتراض خود را به این عمل غیر قانونی و حکم غیر انسانی بلند کرده و آزادی فوری مجتبا سمیعی‌نژاد را خواستار شوند.

توضیح:
این حرکت به هیچ نهاد، شخص، گروه و ایدئولوژی وابسته نیست و در واقع حرکتی است مستقل و جوشیده از درون خود وبلاگ‌نویسان.
 
** 

وبلاگ ازادی برای مجتبی سمیعی نژاد...این حرکت ها الان به حمایت احتیاج دارن.تنها کاریه که فعلأ از دستمون برمیاد.اینو واسه اونی میگم که میگفت خوب که چی؟ تا حالا با این کارا چی کار کردین و کجا رو گرفتین! می دونی... واسه بعضی ها وجدان درد از دندون دردم بدتره اما خوب که فکرشو بکنی می بینی بدتره وقتیه که وجدانه از سرت افتاده! درسته دوست جون! نسبت به این کارای ساده و پیش پا افتاده و وقت پرکن! سخت ترین کار اونیه که تو انجام میدی: کنار اومدن با وجدانت!

دلم از دستی میلرزد که هزار بار ناتمام از شانه ام فرو افتاده ست...

این تو رو یاد چیزی نمی ندازه؟

 

                                

سميعی نژاد محكوم شد..دو سال حبس...شيك و تميز!... یعنی تو این هياهوي « به .... راي مي‌دهم» صداش میاد؟ صداي چرتكه‌شون چي که دارن حساب مي‌كنن نرخ جربزه نفر بعدي رو؟... بهتره اين جزوه‌ها رو ديگه بذارم دم در....

+ نوشته شده در Fri 3 Jun 2005ساعت 1:1 PM توسط رهايی



 

ادم نمي‌شوی!

متهمي به ترك عادت!

ماهي

كه سرخ نمي‌پوشد از درد

و رخت‌های خيسش را پهن مي‌كند

بر بام هر چه همسايه‌‌ی بي‌ديوار...

متهمي به خواب‌های چپ!

و غم كمي نيست

داغ لبانت را

به فنجانی نيم‌خورده نسبت دادن

كه در تعبير لب پريده ميزی ماسيده است.

به اسمان فكر كن!

فلزی ممنوع

كه سرانجام

در شرجي‌های بي‌مقدمه‌ات زنگ مي‌زند

در مي‌گشايی

و از باران خون

كه به چهره‌ات مي‌پاشد

بار مي‌گيری...

ادم نمي‌شوی

و اين ابتداي ازادی است!

رهايی خرداد ۸۴

+ نوشته شده در Wed 1 Jun 2005ساعت 10:28 AM توسط رهايی



 

اکبر گنجی اومده مرخصی. عکساشو ببینین...با دیدن اون خنده ها انگار یه تیکه از غم و غصه هامون می پره نه؟..فقط یه تیکه...اونقدر به مرگمون کشیدن که دیگه به تب راضی میشیم.

**

راستی می بینین چه گلی زدن رو سر وبلاگ هامون؟ دسته گلم دسته گلای اقای شیرازی. سفارشی باغ ارمه! برای مصون موندن از حرص خوردن زیاد که شکر خدا این روزا کم نیست اون ضربدر کنار تصویر رو کلیک کنین .اون human rights رو هم همچنان کلیک کنین که خدا رو چه دیدین شاید تو برنگشتن اقای گنجی به زندون موثر باشه...اجرتون هم دیگه با کلیک کننده بزرگ که میتونه با یه فشار ناقابل به همه این مصیبت ها خاتمه بده و نمیدونم چرا کلیکش نمیاد!!!

مصاحبه گنجی با ایسنا رو هم بخونین اگه وقت کردین.

 

 

+ نوشته شده در Tue 31 May 2005ساعت 0:46 AM توسط رهايی



 

 

برای بمباران گوگلی تا میتونین روی این (Human Rights) کلیک کنین.

توضیحات خورشید خانوم رو هم بخونین بد نیست!

**

متن استعفای خاتمی خطاب به ملت ايران

هنوز گیج این حرفی ام که اینجا نوشته: "راه «دين» و کار «دنيا» جداست و بايد که سياست دنيا را به سياستمداران دنيا دان سيرد و سلامت دين را برای دينداران حفظ کرد."  چه دیر اعتراف شیرینی...

ممنون از سام عزیز.

+ نوشته شده در Sun 29 May 2005ساعت 3:13 PM توسط رهايی



 

ازادی برای اکبر گنجی...

این حرکت از سوی چند وبلاگ‌نویس آغاز شده است و حمایت‌های دیگر وبلاگ‌نویسان را نیز موجب شده است.برای اطلاعات بیشتر به این سایت مراجعه کنید.

                          

متن نامه به ارگان‌ها، مقامات و رسانه‌های بین‌المللی:

اکبر گنجی قدیمی‌ترین روزنامه‌نگار ایرانی‌ست که تنها به دلیل ابراز عقيده و دفاع از آزادی و حقوق حرفه‌ی روزنامه‌نگاری، زندانی است. وی به بهانه‌ی انتقاد از مقامات دولتی به دست بالاترین مقامات قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی، محكوم شده است و تا این لحظه بيش از ٦١ ماه است كه در زندان به‌سر می‌برد. او در طول اسارتش به انتشار "مانیفست جمهوری‌خواهی" -اثری که به قصد ارائه راه کار برای رسیدن به جامعه‌ی باز و دموکرات نگاشته شده است- و دعوت مردم به نافرمانی مدنی مبادرت ورزیده است و از همین‌رو به سختی مورد خشم و کینه‌ی حاکمان و مسئولان قضایی قرار گرفته است که از طریق سوء استفاده از قدرت قانونی سعی در خاموش ساختن صدای وی دارند، به‌طوری که حتی دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع گنجی نیز هم‌اکنون در زندان به‌سر می‌برد. اكبر گنجی در اعتراض به برخورد ناعادلانه و غير قانونی با وی و عدم برخورداری از مرخصی استعلاجی، از ساعت ‌١٩ پنجشنبه ‌٢٩ ارديبهشت ‌٨٤ اعتصاب غذای نامحدودی را آغاز کرده است و این در حالی‌ست که وی به‌شدت بیمار است و نیاز مبرم به درمان‌های ویژه دارد. ما روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان ایرانی نگران سلامتی گنجی هستیم و به دلیل خودداری مسئولین قوه قضائیه از آزادی و درمان وی، خواهان اقدام فوری نهادهای حقوق بشری برای تحت فشار گذاشتن قوه‌ی قضائیه ایران برای آزادی و درمان وی هستیم. تحت شرایط فعلی، مسئولیت جان اکبر گنجی با نهادهای بین‌المللی حقوق بشر و آزادیخواهان جهان است.

**

فراخوان سازمان گزارش‌گران بدون مرز به وزرای خارجه ۲۵ کشور اتحادیه اروپا و خاویار سولانا برای نجات جان اکبر گنجی.

متن نامه به انگلیسی

Akbar Ganji is an Iranian journalist who has spent the longest period in prison for expressing his views, and defending freedom and the professionalism of journalism. He has been accused, and currently imprisoned for over 61 months, for criticizing governmental officials and exposing the chain murders of Iranian intellectuals and politicians, which were ordered by the highest authorities of the Islamic Republic, both in Iran and abroad. During his imprisonment he has published “The Manifest of a Republic” and has invited the people to civil disobedience. This has angered the terrorist governmental authorities, which by monopolizing the Mafia of power have tried to silence him in such a way that even Ganji’s legal attorney, Dr. Naser Zarafshan, is now spending time behind bars. In order to protest his unjust and illegal imprisonment and the fact that he has been denied a sick leave, despite being severely ill from Asthma attacks, Ganji has started a hunger strike since Thursday, May 19th, 2004. We Iranian journalist and bloggerhereby express our concern for the well being of Akbar Ganji. Iranian judicial authorities have been neglecting Ganji’s freedom and treatment. We plead to other human rights organizations to immediately start pressuring the Iranian judicial authorities for his treatment and freedom. We hereby announce, and conclude, that under the current conditions, the responsibility of Akbar Ganji’s life is in the hands of international human rights organization and all the freedom-loving people of the world.

+ نوشته شده در Sun 29 May 2005ساعت 12:14 PM توسط رهايی



 

ازادي براي اكبر گنجي. متن پيشنهادي!

**

امروز اومدن بردنش. بي‌سروصدا...هيچكي نفهميد...منم نذاشتم كسي بفهمه...يواشكي رفتم پشت‌بوم و ديدم كه چطور دو تا مامور اطرافشو گرفته بودن و مي بردنش سمت ماشين.شبيه فيلم‌ها. اما بدجور واقعي و نزديك. مي‌گن تو يه سخنراني كه واسه انتخابات بوده رفته و جلو جمعيت‚ تصوير معظم‌ اله (ع)!! رو اورده پايين و جاش تصوير گنجي رو زده. نمي‌دونم اون لحظه فكرشو كرده كه داره چيكار مي‌كنه؟ يعني الان پشيمون نيست؟ يعني جور ديگه‌اي نمي‌شد؟ چهار سال پيشم تو دانشگاه سر همچين قضيه‌اي به يكي از بچه‌ها سه ترم تعليق دادن و اين به جز اون چند ماه بازداشتش بود. اون عكس دكتر شريعتي رو برده بود بالا. اسمشو چي مي‌شه گذاشت؟ جسارت؟ يعني اين كارش دردي رو دوا مي‌كنه؟ نكنه نگهش دارن. يه سميع نژاد ديگه؟! يه نسب عبداللهي ديگه؟! اين‌ بار واسش چند سال مي‌برن تا ادم شه؟ تا دستش بياد دنيا رو پشت قباله كي انداختن؟...هيچكي نيومده بود دم در .شايدم همه مثل من داشتن يواشكي فيلم واقعي مي‌ديدن. ظهر جمعه بود....

**

به دوستام قول دادم ننويسم. تا تيرماه ننويسم.ننوشتن قول مي‌خواد؟ خوب اره! وقتي تموم نيروي خودتو تو چشات جمع مي‌كني كه نيبيني و اروم بگيري تا به كارت برسي و باز نمي‌شه! وقتي تو كشورت كارگردان بي كه با بازيگراش قرارداد ببنده اونا رو مي‌كشونه جلو دوربين. وقتي حس كني كه علي رغم تموم تلاشت بازم دست و پات مال خودت نيست و اون رشته‌هاي نامريي دارن قدم به قدم مي‌برنت سمت همون بازي شكست خورده‌ي هميشه! وقتي پات دلش مي‌خواد از اون تيكه زميني كه بهش دادن تا توش بتمركه درازتر شه. وقتي اين قالب‌هاي تنگ رو دلت سنگيني مي‌كنن و دنبال جايي مي‌گردي كه بكر و وحشي بخوادت. وقتي ظرفيت رشته انتخابيت! هفت نفره كه با احتساب اون سهميه خاص مي‌شه سه نفر و نصفي و با احتساب اون سهميه‌هاي غير خاص و صندلي هاي فروخته شده مي‌شه هيچي و نصفي! وقتي خوشبينانه فكر مي‌كني كه اون «نصفي» مي‌تونه تو باشي! وقتي تنها راه شنيدن دوستي كه حرفاش ارومت مي‌كنه تلفني باشه كه اونم به خاطر بي احتياطي عموش تحت كنترله! وقتي يه وسوسه گنده تو تنت هست كه سال‌هاست مذبوحانه تو سلول‌هات به بندش كشيدي تا صداشو نشنوي كه بهت ميگه: « ديكتاتور كوچيك از خودت شروع كن! »...وقتي يك نفر در بند دارد مي‌سپارد جان...ننوشتن قول مي‌خواد...نمي‌خواد؟

+ نوشته شده در Fri 27 May 2005ساعت 11:3 PM توسط رهايی



 

تحصن سفيد به نشانه همبستگي با تحصن روزنامه نگاران در مقابل ساختمان مجلس و زندانيان اهل قلم : مجتبي سميع نژاد و اكبر گنجي كه اكنون در اعتصاب غذا به سر مي برد...

.

.

.

.

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Sun 22 May 2005ساعت 3:20 PM توسط رهايی