
اولش خيلي سرد بود...يخ يخ...اما بعد پاهام عادت كردن. مثل هميشه. دوست نداشتم عادت كنن. دوست داشتم حس كنم كه تو ابم...كه رودخونه داره از لا به لام رد ميشه...كه دز تا اين حد بهم نزديكه...كه اين ماه سهي بعد از نيمه شبه كه بالاي سرم درشت شده و متعجب...سعي ميكنم بر خلاف جهت اب موج بسازم...يه قايق موتوري انگار كه فكرمو خونده باشه با فاصله چند متر از كنارم رد ميشه و ...اب از زانوهام ميكشه بالا..ميره و برميگرده...مردد...بچهها بيرون از اب رو سكوها نشستن...يه مرده خوابزده از چادر مسافرتيش اومده بيرون و به بچهها نگاه ميكنه كه سر يه ورق نشون دار جرزني ميكنن...يكيشون داد مي زنه: « تو بازي نمي كني؟» :« گفتم كه اين بازي رو بلد نيستم»... خدا ورقها رو ميريزه و ازت نميپرسه كه بازي رو بلدي يا نه؟!...ماه چرا اينقده بزرگه امشب...چرا كرم پودر نزده؟..زرد زرد..سايه لكههاش كجاي دنيا افتاده؟...مژده مياد تو اب:«دو هزار سال پيشم يه دختر روناشي سهي نيمه شب مياد اينجا تا دلتنگيهاشو بريزه تو اب اما شاپور اون ور رودخونه برق چشاشو ميبينه و واسه اينكه بياد پيشش به سپاهياش دستور ميده كه روي دز پل بزنن و از اون موقع تا حالا مردم روناش همش تو كار ساختن پلن...» مهدي با پوزخندي ميگه:« إ؟ پس اينجوريه؟» و مژده ادامه ميده:« چي فكر كردي؟ كه پل واسه جنگ روميها بوده؟...نه جونم...تازه اگرم اينجوري بوده بازم اين دختر روناشي بوده كه شب مياد اينجا و مي بينه كه سپاهياي شاپور اون ور اب دارن اسيراي رومي رو ميبرن و برق چشاي يكي از روميها دل دختره رو...بعد دختره فكر ميكنه كه چطور بره اون ور اب پيش اسير رومي و اينجوري ميشه كه اولين پل قديمي دنيا...» برميگردم سمت پايين رودخونه كه جديدترين پل دزفول چراغاش از دور مثل يه رشته مرواريد افتادن رو گردن دز...«تاريخو ما ميسازيم. به همين سادگي!» دز حتي تو شبم نميتونه سنگهاشو زير پوستش قايم كنه...«من چي؟ ميتونم؟» تا بالاي زانو خيسم...ميتونم تا كمر خودمو بكشم تو...ميتونم عميق بشم. مثل هميشه برم زير اب...ته ته...«خودتونو بيشتر از اين خيس نكنين ها؟ لباس نداريم عوض كنيم ماشين خيس مي شه»...يه جزيره ناشناخته بايد اينجاها باشه... سرندي پيتي به بالههاش فكر ميكنه و كنا هنوز خودشو افتابی نکرده...امشب نه!...پس كي؟...يه وقت ديگه كه ماه« سرخ است و مشوش»...كه جزيره بياد بالا...كه يكي يه پل جديدتر بسازه....
امروز سومين روزي بود كه رسمن رفتم سر كار. بهم ميگن كارشناس نظارتي مركز! اين چيزيه كه دكتر باستاني مسئول واحدمون وقت معرفيم ميگه و تو يه برگه هم اينو نوشتن و زدن بالاي صندليم كه نه خودم يادم بره كيام و نه بقيه!!! اين واحدي كه الان مشغول شدم بهش ميگن واحد اپيدميولوژي. اين مركز واحدهاي زيادي داره: بخش زنان، حرفه، تغذيه، امار، محيط، اموزش، اما همچي كه پام به مركز رسيد و برگه ابلاغم رو ديدن بي چك و چونه بردنم واحد اپيدميولوژي و اونقده پرسنل اون بخش خوشحال بودنو تحويل گرفتن كه هر لحظه ميگفتم الانه كه جلو پام قربوني كنن كه البته قربوني نكردنو بعدم از پشت چش نازك كردنها و اشارههاي واحدهاي ديگه كم كم دستم اومد كه اين همه خوشحالي بابت چي بوده. در واقع اينطور كه فهميدم تموم واحدها از كمبود نيرو مينالن و طرحهاي بهداشتي رو دستشون باد كرده و شبكه هم مدام بهشون فشار مياره. حالا تو اين هير و ويري( رقابت واحدها واسه قاب زدن نيروي جديد) و تو اون هيري و ويري ( جلز و ولز من با اهواز) دكتر باستاني از طريق واسطههاش تو شبكه اهواز كه باعث ميشن تو ابلاغ من اين دو كلمه ناقابل : واحد اپيدمي قيد بشه اب پاكي رو ميريزه رو دست واحدهاي ديگه و برخلاف روال هميشه كه نيروي طرحي اول بايد يه مدتي همينجوري تو مركز واسه خودش ول برگرده و به اصطلاح abserve بشه...منو بي مقدمه تو واحد اپيدمي به كار ميگيره و يه جورايي كفر بقيه واحدها در مياره. طوري كه اونام افتادن تو كار زيراب و اينكه دكتر بي قانوني كرده و رسمش نبوده و... با اين همه ظاهرن از دست رييس بزرگ هم كاري برنمياد ديگه و يه جورايي دستور مستقيم اهوازه. منم كه هيچي ديگه. با وجود اينكه اولش دوست داشتم برم واحد زنان و مثل همه عصباني بودم كه همچين بامبولي در اوردن اما همكارام رو كه ديدم كلي ذوق كردم. پخته، مجرب، چهل به بالا، اروم، خونسرد، با كلي معلومات كه فقط كافيه بپرسي ازشون. دكتر منوچهري يكي از همين اقايون همكاره كه كافيه تو اوج عصبانيت يه نيم نگاهي بهش بندازي. مثل اب سرد ميمونه. اروم و فوقالعاده خونسرد. من تنها خانومي هستم كه اون واحد كار ميكنم و باقي همكارا چهار نفرن كه يكيشون همين دكتر باستاني مسئول بخشه. البته پنج تا كاراموز هم داريم كه دخترن و فارغالتحصيل مدارس كار و دانش و واحد رو ميذارن رو سرشون بس كه شيطونن و هيچ تركي رو نميذارن از زير خندههاشون قصر در بره و به همه چي گير ميدن. از موهاي بهم ريخته همكارا تا يقه دكتر و نوع ادكلن..منم كلي باهاشون دوست شدم. هر چند كه اولش تعجب مي كردم كه چرا تا اين حد به اين بچهها رو ميدن كه از سر و كولشون بالا برن اما حالا ميفهمم كه اين يه بخشي از روش دكتر مارمولكه. اينو شيرين يكي از دخترهاي كاراموز به مسئول واحدمون ميگه و پر بيراه هم نميگه طفلي. چون تا جايي كه ميشه دارن ازشون استفاده ميكنن و به جز ثبت نامهها و كلاسه كردن پروندهها كه جزء كاراموزيشونه، تكميل نمودارها و امارها رو هم بهشون ميدن كه اونا هم ظاهرن بدشون نمياد چون هم اتظار نمره بالا دارن و هم بعضيهاشون ميگن ما تابستوني خسته ميشيم و كاراموزيمونم كه تموم بشه باز واسه كمك مييايم!!! خوب از اونجايي كه اينا فكر ميكنن منو قر زدن از واحدهاي ديگه!! منو رو دست ميبرن و كلي خوش به حالم شده فعلن! منم اصول فمينيستي رو بنا به توصيه يكي از دوستان گذاشتم تو جيبم و از اب گل الود ماهي ميگيرم.طرحي رو كه بايد پيگيري كنم خودم انتخاب كردم و چند جاي دور افتاده رو كه براي نظارت بهم معرفي كردن رد كردم. اما بيشتر از اين نميشد سوءاستفاده كرد و بيماريهاي غير واگير رو به من سپردنو فعلن من بايد پيگير طرح اسكرين ديابت باشم. و تا يك ماه ديگه بايد امار تمام مراكز شهري و روستايي رو شسته رفته نحويلشون بدم.تايم كاريمون رسمن از هفت و نيم تا دو هست كه واسه رفت و امدمون هم راننده داريم.خوب فعلن همه چي تقريبن همونجوري بوده كه خواستم جز اين رييس مركز كه همون روز اول كه ابلاغمو امضا كرد بهم گفت بهتره اينجا ديد تر و تميز مراكز شيراز رو كنار بذاري و عميق تر به مسايل اين شهر نگاه كني!!!!!...مرتيكه اول كاري كلي حالمو گرفت.بعدن فهميدم كه اين اقا يه چند ماهيه شده رييس ستاد و شديدن خود محوره و پرسنل هم زياد ازش دلخوشي ندارن. البته هنوز خيلي زوده كه به صرف اين حرفش و ديد سايرين بخوام در موردش قضاوت كنم اما دكتر باستاني چيزاي خوبي بهم گفت: اينكه اينجا يه اداره دولتيه كه اكثر پرسنلش سابقه دارن و همديگه رو كاملن ميشناسن و بيشتر وقت ها تو كاراي هم ريز ميشن. گفت كه اينجا حرف و حديث تا دلت بخواد فراوونه و بايد به گوشات تمرين فراموشي بدي. و ديگه اينكه مواظب پاچه گيراي حرفهاي باشم!!!...اونوقت موندن كه چرا طرحهاشون عقبه؟ بعدنا علي رغم اينكه به خودم قول دادم طرف دفتر اين رييس مركزه نرم اما حتمن اينو بايد يه وقتي حاليش كنم كه كار كجا بيخ داره و ربطي به ديد تر و تميز نداره! بعدشم بايد به فكر چندتايي قلاده باشمو چند كيلو پنبه...
نشست لب بوم ما...با بارون خيس شد، با برف گوله شد...اما نيفتاد تو حوض...و فكر ميكنم كه اينهمه، قدرت عشقه يا تنفر؟... و نگاه ميكنم به اين دستها كه تا كي مي تونن خالي باشن، كه چقدر از مرحله پرتن هنوز...که چقدر این دنیای واقعی گاهی میتونه مجازی تر از مجازی باشه...اين ديوارا و سقفهاي كوتاه...چقدر جونمون ميتونه بلرزه...چقدر حالمون ميتونه بد باشه...
.....................
.................
كي ميگيره: فراش باشي
كي ميكشه: قصاب باشي
كي ميپزه: اشپز باشي
كي ميخوره:حكيم باشی
.........................
گنجشکک اشی مشی...
از اونجايي كه اقاي تمدن انچنان گوشمون رو پيچونده كه فرصت اخ گفتن هم نداريم، زودي ميرم سر اصل مطلب:
اگه دلتون ميخواد ۳۰ مگا بايت فضا داشته باشين يا به نهضت دات com یا org يا net بپيوندين حتما تو اين مسابقه شركت كنين و اول شين اگرم حوصله اول شدن ندارين يا خيلي افتاده تشريف دارين ميتونين دوم يا سوم شين و عوضش يه طراحي سفارشي قالب وبلاگ داشته باشين. موضوعاتي كه ميتونين در موردش بنويسين ايناست:
۱.موضوع اول يا اصلي: آيا با لزوم مجازات اعدام در جامعه موافقيد يا نه؟ اگر نه، پشنهاد جايگزين چيست؟
۲.موضوع دوم يا جايگزين: اگر بخواهيد براي كسي نامه ايي بنويسيد، اين نامه را به كه مي نويسيد و چه مي نويسيد؟
هم براي كسايي كه تحليلي مينويسن و هم براي اونايي كه گرايش به نوستالژ نويسي دارن.البته نميدونم كه موضوع دوم ميتونه جنبه طنز هم داشته باشه؟ بر ما چه گذشت مفصل در اين مورد نوشته . فكر ميكنم با توجه به دلايلي كه خود اقاي تمدن گفتن اگه زمان مسابقه بيشتر بشه هم اطلاع رساني بهتري صورت ميگيره هم كسايي كه ميخوان شركت كنن فرصت تمركز بيشتري دارن.شخصأ خيلي دوست دارم بتونم يه سر و ساموني به خودم بدم و تو مسابقه شركت كنم خصوصأ اينكه وعده مسابقه رو خيلي پيش از اين داده بودن. اگه بتونم چيزي بنويسم حتمأ موضوع دوم رو انتخاب ميكنم چون اين روزا بدجوري سلولهاي خاكستريم سيناپسهاشون رو دادن اجاره و مدام تو چرا و اما و زيرا ريپ مي زنن.راستي كسي ميدونه منطقيترين فرد دنيا كيه؟ ميخوام يه نامه فوقالعاده احساسي براش بنويسم...
من چرا اينهمه دلشوره دارم امشب؟... انگار كه جوجههاي منو هم مثل نوشي بردن....
يكشنبه: شبكه بهداشت و درمان دزفول
اون:ما نياز داريم. در واقع همين الانم دو تا پست خالي كارشناس داريم. اما برگههاي اعلام نياز ما رو پس ميفرستن! اگه تو شبكه اهواز اشنا داشته باشين...
من: ...خانم شاكري...
اون: نه! يكي كه برندهتر باشه...
دوشنبه: معاونت بهداشت:اهواز
اون:چرا متوجه نيستين خانم؟ وقتي هنوز تو خوزستان جاهايي هست كه تو مراكزشون يه كارشناس هم نيست ما چطور شما رو بفرستيم دزفول؟
من : اما دزفول اعلام نياز داده و شما ماه گذشته به من قول دادين. چرا مرتب حرفتون عوض ميشه؟
اون:چون بخشنامهها ماه به ماه عوض ميشه. در ضمن نيازها رو ما تعيين ميكنيم.
من: پس ربطي به اصول ترزايي نداره! ببينين..من يه روزه نيومدم كه كارم جور شه. مدت هاست منتظرم...مثل خانم دكتر ج..درخواستم رو هم جلو ننداختين...بايد منو بفرستين دزفول!
اون: (با عصبانيت) ما اينجا بايد نداريم! شما براي من تكليف تعيين ميكنين؟ اصلأ ميدونين چيه؟ من ميتونستم شما رو بفرستم اما ديگه نميفرستم! پيش هر كس هم كه ميخواين برين...
من: (با كمي ناباوري) ميتونين؟ اما نميفرستين؟...
« اخرين بار كه كسي رو اينطور با بغض نگاه كردم كي بود؟..تنها حرف جديدي كه تو اين صد بار اومدن و رفتن شنيدم...نه احمق! گريه نكن..اينجا جاش نيست...جاش نيست...» با عجله رفتم سمت دستشويي...تو اينه يه دختره بود كه خيلي ضعيف بود...تو اينه يه دختره بود كه نميتونست شرايط رو تغيير بده...تو اينه يه دختره بود كه گريه ميكرد...«چت شده؟ خجالت نميكشي؟ اخه اينجا؟ به درك...فوقش بفرستنت يه جاي دور. عوضش گمه گم ميشي...مگه يه وقتي همينو نميخواستي؟...پس چرا اين ريملها نمييان پايين؟...نكنه ضد ابه؟..من كه گفته بودم واترپروف نميخوام...لعنتي...»
دفتر رياست شبكه:
ــ نگران نباشين! من كسي رو براي اون پست نميفرستم. زنگ مي زنم ياداوري هم ميكنم...شما و خانمتون از پونزدهم همين ماه ميتونين منتقل شين.
ــ يه دنيا ممنون اقاي دكتر... شرمنده كردين...پس مطمئن شم كسي رو نميفرستين؟...
« خونسرد باش...قول مي دم پنج دقيقه بعد همه چي تموم شده...»
اون: بفرماييد...
من: ماه گذشته كه صحبت كرديم گفتين كه تير ماه نوبت منه...يادتون كه مياد؟
اون: (با يه لبخند) شما حالتون خوبه؟...گريه كردين؟
من:«خونسرد باش» يه مساله كاملن شخصيه ممنون!...« لعنتي»...حالا من سر نوبت خودم هستم اما كارشناستون ميگه كه بر اساس بخشنامه جديد شرايط تغيير كرده.
اون: بله..بخشنامه جديد اومده.
من: اين بخشنامه شامل اين اصل ميتونيم بفرستيم اما نمي فرستيم هم ميشه؟
اون:( با خنده) خانم م.. اينو گفته؟
من: سكوت...
اون: تشريف داشته باشين...
از اتاق ميره بيرون. بعد از چند دقيقه...
اون: بايد بهش حق بدين!! روزي صدها مراجعه كننده داره..بفرماييد اينم نامه معرفيتون...برين علوم پزشكي.
من: (با تعجب) تموم شد؟
اون: بله..موفق باشين!
از ساختمون ميزنم بيرون...« موفق باشم؟...همش همين بود؟...يه شوخي بود؟ ميخواست اذيت كنه؟... بخشنامه جديد بود؟»
فلكه ساعت ــ يك بعد از ظهر: گرماي بالاي پنجاه درجه بيداد ميكنه...خورشيد خوشحال خوشحال بالاي سرم بندري ميرقصه...اولين ماشيني كه جلوي پام ترمز ميكنه مي پرم توش...
راننده: دربست. كجا؟
من: دربست؟..اها...علوم پزشكي...
«چرا گذاشتم باهام اينطور رفتار كنه؟..چقدر ارزش داشت؟ چرا نشد جلوي خودمو بگيرمو...يعني دلش سوخت؟...چشام بادومي بود؟ از گريهام خوشش اومد؟...از ضعفام لذت برد؟ چقدر از خودم بدم مياد. ماشين داره منو كجا ميبره؟...» انگار از خواب پريده باشم برميگردم سمت شيشه ماشين...مردم تند تند دارن عبور مي كنن! خيالم راحت ميشه...ماشين كنار يه در بزرگ نگه ميداره: علوم پزشكي اهواز.
من: اين در اصليه اقا؟ من بايد در اصلي پياده شم.
اون: نميدوني در اصلي كجاست؟ معلومه مال اينجا نيستي..منم نيستم...اينجا كلي در داره...بذار بپرسم ... از ماشين پياده ميشه که بپرسه... « چه مسئول! چه شريف...»
اون: دو در بالاتره...
من: ممنون!
وقت پياده شدن پولو ازم قبول نميكنه و تندي پشت يه كارت چيزي مي نويسه و ميگيره سمتم: كارت كه تموم شد بهم زنگ بزن ميام دنبالت...
من: (با تعجب) مياين دنبالم؟ كه چي؟
اون: كه برسونمتون...يه كم حرف بزنيم..
پولو مي گيرم سمتش: من وقت ندارم اقا. پولتون رو بگيرين...دوباره ميخواد حرف بزنه كه پولو مي ندازم تو ماشين و پياده ميشم. از ماشين پياده ميشه و جلوم وايميسه و پولو ميگيره سمتم: امكان نداره بگيرم. ترو خدا كارت تموم شد زنگ بزن... « اي خدا...چه گيري كردم..ولش كن برو...مياد دنبالم...اگه بياد؟...چيكار كنم بره؟!!...» پول و كارت رو ميگيرم.
من: باشه! زنگ ميزنم.
اون: ( خيلي جدي) يادت نره ها؟...
من: نه!
ميرم سمت دانشگاه..« كثافت!...رواني! نه! ساده بود..احمق بود...بيكار بود..شايدم تنها بود...پولش؟؟..حقش بود! هر چي بود پست بود...»
دبيرخانه علوم پزشكي اهواز:
اون: كي شما رو فرستاده اينجا؟
من: دكتر ن....
اون:شما دقيقأ كي درخواست دادين؟
من: اذرماه
اون: روزش؟
من: دقيق يادم نيست سوم؟ چهارم؟ مشكل چيه؟
اون: بخشنامهاي هست كه ميگه اگه شما قبل از اذر ماه درخواست دادين لازم نيست ديگه اين مراحل رو دنبال كنين.
من: حتمن دكتر ن... اين مورد رو در نظر گرفتن وگرنه منو بيخودي اينجا نميفرستن.
اون: بايد اينطور باشه اوصولأ. اما قبل از شما چندتا مورد داشتيم كه ايشون چك نكردن و كلي از مراحل رو بيخودي رفتن...
من: حالا تكليف چيه؟
اون: خانوم همه اينا به خاطر شماست.اين نامه بايد بره شيراز. مي خوايم بيخودي نرين اونجا...
من: مطمئنم كه اوايل اذرماه بود...« به خاطر خودم...ادمهاي كاردرست!»
اون: اگه مطمئنين. مشكلي نيست...اين نامهي محرمانه! رو بايد ببرين علوم پزشكي شيراز.
تايپ و ثبت نامه. تشكيل پرونده...« ممكنه تا برسم شيراز باز بخشنامه تازهاي بدن بيرون؟..»
پنج دقيقه مونده به دو ــ بيرون دانشگاه: با ديدن هر ماشين قرمزي ناخوداگاه قلبم ميلرزه...« اگه طول بكشه تا ماشين گير بيارم؟..اگه اون مرتيكه دوباره بياد؟..ميتونم پياده راه بيوفتم برم در پاييني...نه! كه چي بشه...فرار ميكني؟ » يه سري دانشجو ميان سر خيابون.همراهشون سوار اولين تاكسي مي شم.
سر نادري: تموم مغازها بستهست و تو خيابون ماشينها تك و توك ميرن...حرارت زمين از تنم ميكشه بالا و لباسمو ميچسبونه به پوستم...تشنگيم داره دنبال يه شير اب ميگرده...يخ در بهشت! پس تو اين جور بهشتها هم يخ پيدا ميشه...پيرمرده ليوانهاي پر رو رديفي چيده رو گاري دستيش...
« واحد بهداشت مدارس: يكي از كلاس هاي ابتدايي: خوب تو پسر خوب بگو ببينم تو خيابون بدون ليوان اب؟
ــ نمي خوريم خانوم!
...افرين گلم! از دوره گردها بستني؟
ــ نمي خريم خانوم! »
خسته تر از اونم كه تا خونه صبر كنم...گور پدر ميكروب ها و انگل ها...ميخوام پولشو حساب كنم كه يكي داد ميزنه: كميته! پيرمرده با عجله ليوانها رو خالي ميكنه تو محفظهش و گاري رو هل ميده سمت كوچه. داد ميزنم اقا پولتون...اما اون مثل فشفشه دور ميشه. يه پسر پونزده شونزده ساله ميپيچه تو كوچه دنبال پيرمرده. پسر رو صدا ميكنم و ازش ميپرسم كه پيرمرده رو مي شناسه يا نه؟ اونم سرش رو به نشونه تاييد مياره پايين. با يه دستم كوله رو ميگيرمو با يه دست ديگهام كه ليوان رو گرفته سعي ميكنم زيپ كوله رو باز كنم اما تعادلم بهم ميريزه و ليوان برميگرده رو زيپ نيمه باز! با عجله ليوان رو مياندازم تو جوي كنار خيابون و نامه محرمانم رو كه حالا خيس اب شده ميارم بيرون. خيس شده و كمي قرمز...« هنوز مي تونم خونسرد باشم مگه نه؟ نامه قرمز پف كرده هم ميتونه محرمانه باشه...» پولو ميدم به پسره: ترو خدا بهش بدي ها؟ مديونش نمونم... پسره ميدوه دنبال پيرمرده كه حالا يه نقطه شده اون دورها و داد ميزنه: باشه خيالت تخت ابجي...« قيافه پيرمرده وقت فرار مياد جلوي چشام...»
سه شنبه صبح: دفتر مركزي دانشگاه علوم پزشكي شيراز.
اون:اين نامه رو ميتونستن برامون فكس كنن.
من:كه جوابش سه ماه بعد بیاد؟ تازه اگه ميومد...
اون:دختر تو چرا نموندي شيراز؟ الان دوستات ساختمون بغلي چندين ماهه كه مشغولن...
من: بله ميدونم...خوزستان نياز داره!!!!!!
سه شنبه شب شيراز: سكوي باغ ارم تو كار تمرين خواباي واقعيه...درخت هاي واقعي...دو تا ماه واقعي كه بي رحمانه ميتابن. ساعت از دو كه گذشت...رفتگر خوابهاي نيمه كاره رو قاطي باقيه واقعيتها جارو زد و برد...
چهارشنبه صبح اداره فارغ التحصيلي شيراز:
بعد از شونزده سال مدرك تحصيلي خالهام رو گرفتم.
اقاي دال: شما با ايشون نسبتي دارين؟
من: خواهر زادهاشون هستم.
اون: كاملن مشخصه!!!
اقاي دال خيلي كمك كرد.دنبال خيلي از كارها رو خودش گرفت.از ريزه كاريهاي اداري معافم كرد و در كمال مهربوني در عرض دو ساعت دانشنامه رو تحويلم داد. بعدأ خالهام گفت كه اقاي دال از دلداران پر و پا قرصش بوده!!!!...« كاش همه پرسنل يه جورايي قبلأ از مراجعين خواستگاري ميكردن...»
چهار شنبه شب خوابگاه ــ شيراز:
تهمينه: حالا مونده تا موقعي كه كم كاري ها و زير ابي رفتنها رو ببيني...بذار رسمأ مشغول شي اونوقت مزه خونسرد موندن رو تو يه جهنم كاري مي چشي و اگه مثل من عادت نكني...
پنجشنبه صبح: علوم پزشكي اهواز:
دبير خونه: متاسفانه اقاي دكتر ش..امروز مرخصياند...« اروم باش دختر...يه وقتي به اين شوخي باحال ميخندي...قول ميدم..take it easy..بايد بلد باشي گاهي چطور جا خالي بدي تا دنيا رو سرت خراب نشه..»
شنبه صبح اهواز ــ دبيرخونه:
تاخير يكساعت و نيم پرسنل بدليل مراسم زيارت عاشورا!
مديريت نيروي انساني:
اون: اين مدارك رو بايد اماده كني
من: دوشنبه گذشته همه رو تحويل دادم
اون:(با خونسردي) پس بايد اينجا باشن.ميشه كمك كني و از تو اين پوشه پيداشون كني؟ يه پوشه پر از برگه و عكس هاي در هم ريخته تحويلم ميده.
من: اينجا چيزي نيست.
اون: پس برو بايگاني سابقهش رو بگير حتمأ اونجاست
بايگاني:
اون: شماره تو كامپيوتر ثبت شده اما تو پوشهها نيست.
همكار اون: حتمأ هنوز تو سبده.
اون: يعني ممكنه؟
يه سبد پر از برگه ميذاره رو ميز...« اگه ازم كمك بخواد سبد رو خالي مي كنم رو سرش...» اروم اروم شروع ميكنه به وارسي نامهها...« چرا اين دستها اينقده كند ورق ميزنن؟» برگهها تموم ميشن و دوباره انگار كه شك كرده باشه از اول شروع ميكنه به گشتن...« اي خدا..نكنه پيدا نشه...» ......
اون: ايناهاش.
معاونت:
ــ اينم برگه اعلام نيازتون خانوم. بايد ببرين شبكه دزفول. موفق باشين. لطفا اين فرم نظرخواهي رو هم پر كنيد.
« ديدي گفتم پنج دقيقه ديگه تموم ميشه؟...» نگاهي به فرم نظر خواهي مياندازم:
ــ ايا خدمات اداري به موقع ارائه ميشود؟
ــ ايا راهنماييهاي پرسنل كافي ميباشد؟
ــ ایا رفتار پرسنل
فردا صبح بايد برم اهواز. از كاراي اداري متنفرم. از جاده هاي خشك بي منظره متنفرم، از بالا پايين كردن پله هايي كه به هيچ جا ختم نميشه، از ساختمون هاي بي پاگرد، از اين اتاق به اون اتاف رفتن هاي بيهوده، از پلكاني كه خستگي سرش نميشه و به زور مي كشوندت بالا، از گوش دادن به حرفاي خير خواهانه اونايي كه پشت ميز لم دادن، از متقاعد نشدن، از اتاق هايي كه وقت وارد شدن بايد روسريمو بكشم جلو، از پوشيدن اين مانتوي گشاد متنفرم....
امروز بعد از مدت ها رفتم سراغ اين ميل باكس كپك زده ام و با شرمندگيه مفرط در حاليكه تموم سعيم رو كردم كه جلوي اين كنجكاويه زبون نفهم رو بگيرم بازم نشد و از ايميل هاي جديد شروع كردم به خوندن و جواب دادن.عدالت سيري چند؟ وقتي به قول خوابگرد عزيز جهل بر ظلم پيروز ميشه، اينجوري ميشه كه كنجكاوي هم ميزنه تو سر عدالت، هر چند كه سوخت و سوزش مصداق اولي نباشه! سه تا از جواب ها هم برگشت خورد كه يكيش ادرس ياهو بود و ميشد با مسنجر خبر داد اما دوتاي ديگه جي ميل بودن و هيچ ادرس ديگه اي ازشون نداشتم.خلاصه باید ببخشین اگه جواب ها دير شد و اگه هستن هنوز كسايي كه ايميلشون جواب داده نشده كه اين اخري رو بعيد مي دونم مگه اينكه زير سيبيلي جزء برگشتي ها بوده باشه...
شادي گلم يه عالمه از رودخونه دز عكس هاي خوشگل خوشگل فرستاده برام كه حتما تو وبلاگ ازشون استفاده مي كنم. ميدونم ديره شادي عزيزم اما خيلي خيلي ممنونم.
**
هيچكي نتونست پيش بيني كنه كه چطور يه ملت تير خلاص رو نااميدانه تو شقيقه هاي خودش خالي ميكنه.
من احمدي نژاد رو مي شناسم!
بازداشت كيانوش سنجري و عكس هاي هجوم مامورين (سرزمين افتاب)
نامه اکبر گنجی از زندان اوین بعد از ۱۹ روز اعتصاب غذا: « مرتضوی به همسر من گفته است: "مگر گنجی بمیرد چه خواهد شد؟ روزانه بیش از دهها نفر در زندانها میمیرند. گنجی هم یکی از آنها" ». نقل از ایران امروز
نامهای خطاب به قوه قضائیه برای آزادی اکبر گنجی كه به صورت پتيشن دراومده و امضا كردنش هيچ ضرر جاني مالي رو در بر نداره!!!
توقیف روزنامه اقبال ــ وبلاگ وحید پور استاد :« مرتضوی دادستان تهران پشت خط آمد و پس از سلام و علیک گفت:چرا اون نامه کروبی را تو روزنامه اقبال چاپ کردید...گفتم :ما بخشی از اون نامه را که مربوط به سپاه و بسیج بوده حذف کردیم. مکثی کرد و گفت: نه بخشهای دیگه که مربوط به ... حذف نشده ...بعد گفت بهر حال من جلو روزنامه تان را گرفتم الان هم روزنامه تان توقیف شده ..»
**
دريافتم كه ايشان مرا كشته بودند
كافه ها، گورستان ها و كليسا ها را بارها و بارها جست و جو كردند،
بشكه ها و گنجه ها را گشودند،
و سه اسكلت را با با بركندن دندان هاي طلايشان در هم شكستند.
بازم نيافتند.
ايا بازم نيافتند؟
نه، هرگز بازم نيافتند.
(لوركا)
**
نميدونم قراره سر مجتمع فرهنگي دزفول چه بلايي بيارن! امروز با يكي از بچه ها رفتيم مجتمع فرهنگي. سوت و كور. پرنده پر نمي زد و تموم محوطه اش پر شده بود از علف هاي هرز. چنتايي كارگر هم داشتن پشت ساختمونش يه كارايي مي كردن كه وقتي پرسيديم در جوابمون گفتن كه دارن قفس پرنده ميسازن!! انگار نه انگار كه يه روزي كلاسهايي اونجا داشتيم، سالن هاي فيلم، شب شعرها و جمعه شعرهامون... و اون برنامه هاي موسيقي كه...نكنه بخوان جاش باغ وحش بسازن؟!! شايدم بخوان در راستاي فرهنگي كردن اماكن مذهبي كه قبلأ طرحشو داده بودن اونجا رو تبديل به مهديه اي، حسينيه اي، چيزي بكنن. از اينا هيچي بعيد نيست. گيج شدم اما بايد مثل هميشه يه راهي باشه...كاري كه بشه انجام داد...
پسر تلخه. اما سعي ميكنه پا به پاي ما بخنده. خندهاي كه از خوشي نيست. توماج سرش درد ميكنه و لادن مضطربه: « به خاطر من ميگه امتحان رو خوب داده.» خواجو شلوغه. بوي قليون...بوي اضطراب...بوي يه گنگ نامعلوم...بوي بي تفاوتي اطراف...« تروخدا يه فال بگيرين!» توماج ميگه: « اگه از قناريت خوشم اومد فال مي گيرم.» دختر در قفس رو باز ميكنه و قناري رو مي ذاره رو ميز. اما قناري انگار كه از حرف توماج خوشش نيومده باشه ‚ مي پره رو پاي من و سر ميخوره پايين. از پنجههاي پرنده كه رو انگشتهاي پام كشيده ميشه چندشم ميشه. با تشر بر ميگردم سمت دختر كه نگاه پسر وسط راه ميخكوبم مي كنه...دو تا چشم كه از ته چاه بهت خيره شدن...نگاهي كه داره غرق مي شه و به هر چيزي چنگ ميزنه تا فرو نره...اما نه... از اين بيشتر...غرق شده بود و چيزي كه من ميديدم چند تا تخته پاره رو اب بود...«ميخواستم از يه پرنده كه پرواز رو از ياد برده بود ‚ شكايت كنم...اونم به كي...» برميگردم سمت تهمينه كه فكرشو دوخته به يه تيكه از فضاي خالي و خيره شده بهش...و مريم كه انگار امروز يكي زده تو گوش شيطونيهاش. بعد از مدتها دارم بستني ميخورم. توماج يادش رفته من بستني دوست ندارم...پسر شروع ميكنه به زمزمه كردن يه اواز قديمي...سعي ميكنم نگاش نكنم. برام عجيبه كه تا اين حد درگير شده...عادت كردن به ماسكها...چرا تموم بستني ها به طرز فجيعي شيرينن؟...كي دوباره تخته پارهها همو پيدا مي كنن؟...كي دوباره موج مياد؟...و از كي شروع شده بود؟...شايد ظهر اون روزي كه براي اعتراض به نمرههامون رفته بوديم دانشكده...استاد پرسيد:« تو ديگه براي چي اومدي؟» گفتم : « بهم بيست دادين و حقم نبوده » نه استاد خنديد...نه تعجب كرد و نه تو نمره بچهها دست برد! تو حياط يهو دستشو گرفت روي سينش و نشست رو زمين...هول شديم...تهمينه دويد سمت كافه...بچهها كمك كردن نشوندنش رو سكو..الهه رفت دنبال اب قند..من كجا بودم؟...شايدم اون شب برگشتن ار اردو ــ تو اتوبوس ــ وقتي اواز گل گلدون من رو ميخونديم و اون گريه كرد...چرا نفهميدم؟ شب خواجو خودشو ول كرده بود رو دروازه قران...مثل اتفاق گنگي كه خودشو ول كرده بود تو هواي ما... :« بعد از چهار سال ول كرد و رفت!» فكر كنم اينو ازش شنيدم. از تو اوازش...يا از تو چشاش...يا خودش گفت...من كجا بودم؟...
**
ميگن از بچههاي فعال ستاد رييس جمهور منتخب! بوده! يه شب قبل از دور دوم انتخابات هم نشسته بود تو اتاق سرپرستي ــ كه سرپرست عزيز از خدا خواسته تو اين جور مواقع ولش كرده بود به امون خدا و رفته بود دنبال مصيبتهاش ــ بچه ها جمع شده بودن دورش و اونم يه گوشش رو چسبونده بود به گوشي تلفن و يه گوشش رو هم به دهن بچه ها كه در مورد احمدي نژاد و برنامههاش سئوال ميكردن و اونم جوابها رو ان لاين از دفتر نهاد رهبري مي گرفت!! تو دلم گفتم: « چه دروغهايي كه تحويل اين بچهها نميدن...چطور باور مي كنن؟...» ...نشسته بودم پشت مانيتور و داشتم صفحههايي رو كه بالا اورده بودم ميخوندم كه پيج شدم واسه تلفن! وقتي برگشتم اتاق شورا ‚ نشسته بود جاي منو داشت مي خوند. حيرتم بيشتر از عصبانيتم بود:« بدون اجازه؟!!» منو كه ديد اروم بلند شد و با خندهاي كه رو لباي بستهاش نشونده بود اومد و دست گذاشت رو شونم: « چطور اين دروغها رو باور مي كنين؟ »
می تونم فکر کنم که هیچ اتفاقی نیوفتاده...که اصلأ از اولش هم قرار نبود بازی مال همه باشه. که من این همه غصه بخورم...چه اهمیتی داره حکم کی تفویض میشه؟...چه اهمیتی داره چند درصد دوباره رفتن لای پارچه سفید؟...چه اهمیتی داره اگه شنیدم : "فکر کردی خیلی باکلاسی رای نمیدی؟"...من فقط جای بدی پامو گذاشتم رو زمین...جای بدی پیادم کردن و مجبورم با این خاری که تو پامه باقی راه رو برم...جای بدی که هر چی بهش فحش می دم...هر کاری می کنم که دوسش نداشته باشم نمیشه...شهر من..کشور من..مردم من...ماشین ها هنوز تو خیابونا دارن میرن...می تونم فکر کنم که از هیچکدومشون جا نموندم...چه اونایی که بوق زدن و چه اونایی که چراغاشون رو خاموش کردن...می تونم به ماهی های ازادی فکر کنم که هنوز دارن خلاف جهت اب تقلا می کنن..به امتحان سال بعد و سال های بعد تر شاید...کبریا میگه دیگه نمی خواد وقت بذاری قران رو با ترجمه اش بخونی که ببینی چه حقی بهت دادنو چی ندادن...راست میگه. دوباره باید بره هره ی تاقچه و دستمال گلدوزیه مامان هم روش...شاید یه وقت دیگه که مردم سیر باشن و بشه در موردش حرف زد...می خواستم به عنوان اولین برنامه اموزشی گروه مادران باردار واسشون از حق عدم تمکین بگم!! از حق نافرمانیه جنسی... اما الان وقتش نیست...می تونم از طرح ریشه کنی مالاریای خوزستان شروع کنم...طرح ریشه کنی..چی میگم من؟ یکی اومده که که میگن به همه می خواد حق حناق بده!! شاید یه وقتی بشه در موردش حرف زد...باید برم خونه ببینم پنجره ام هنوز سر جاشه...شاید پرده یه سمتشو انداحته باشن اما هنوز میتونم بشینم اون سمتی که پرده نداره و با جعبه پر لوازم ارایشی که امروز خریدم حودمو نقاشی کنم...به هر رنگی که دلم بخواد...دلم...و بعد به این فکر کنم که چطور میشه اون بادی که می خوام بوزه...که چوب پرده رو با خودش ببره...من چشامو با دستام پوشونده بودم...بازی رو جدی گرفته بودم...یک...دو...سه...چهار...پنج...اما کسی منو پیدا نکرد...شاید بشه یه وقت دیگه چشم بذارمو خودمو پیدا کنم...
هورااااااااا...........من امتحانم رو دادم.تموم شد.اصلأ دوست ندارم فکر کنم که حالا چی میشه و جز اون هفت نفر خوشبخت هستم یا نه. خصوصأ با دیدن چهره بشاش اقای ترم بالایی که بدجوری از دیدنش کهیرمی زنم و امروز صبح با اطمینان می گفت که قبول میشه و احمدی نژاد عزیزش هم فردا رای میاره! و ازم می پرسید که تا حالا میتینگش رفتم یا به حرفاش گوش دادم؟! فقط حس همکلاسی شدن با این موجود خارق العاده باعث میشه که تموم خط و نشونایی رو که بابت قبولی واسه خدا کشیدم پس بگیرم. به این میگن مکانیسم دلیل تراشی.به هر حال یه چیری باید دست و پا کنم که اگه قبول نشدم بگم پیف پیف بو میده. این مکانیسمه هم جز سئوال های امتحان امروز بود. تنها سئوالی که بدون فکر کردن جواب دادم!! شیراز خیلی گرمه و وضعیت بچه ها اینجا تو خوابگاه مثل اینترنتش هیچ تعریفی نداره. کند و لنگ و لوک...همه از دم احمدی نژادن. با چه حرارتی هم براش تبلیغ میکنن : « اومده که کار کنه...بسته هر چی وعده شنیدیم...پشت سرش بیخودی حرف میزنن...» دختره با دوستاش کله منو با این اهنگ دامبولیاش خورد...یک ساعت تموم این ارش عزیز رو اعصابم می دوید که: "تو رو میخوام..." مدام به این فکرمی کنم که این بچه هایی که الیگیتر و ارش و هلن مدام اویزون قرشونه و چتهاشون رو با صدای ارش قرین صفا میکنن و به احتمال قوی فردا رو هم باید سر قرار چتیشون حاضر باشن...این قشر فرهیخته دانشحو...چطور این اقا رو به ایده الهاشون نزذیک دیدن؟ ..دوستم میگفت تموم ذخیره اگاهیمون!! کپک زد بس که این چند وقت جایی نبود خرجش کنیم. بهش گفتم خوش به حال تو..ذخیره من خیلی وقته ته کشیده! گاهی فکر میکنم شایدم بد نباشه ملت یه چند وقتی خودشو تقدیم این حلال ولایت کنه...از همون موقع ها که فهمیدم میشه از زیر كلاه گشاد انقلاب اومد بیرون و ازشون پرسید که چرا؟ همیشه یه جورایی در رفتن یا جواب دادن که ما نبودیم و از اونی که رفت شعار داد بپرس! حالا اینبار جلوی خودم رفتن و رای دادن . من دیدم.تو قنداق نبودم که ونگ ونگ کنم. فقط دیدم و سکوت کردم... اصلأ حوصله بحث کردن ندارم...به نظرم هیچ حرفی دیگه نمیتونه این جاهای خالی رو پر کنه...البته اگه جای خالی مونده باشه...کلمه های بی ابرو..ایده های مضحک! استدلالهای اب دوغ خیاری...فقط دلم می خواد بدونم که این بارم کسی پیدا میشه که از زیر بار این طفل نا مشروع شونه خالی کنه؟ هر چند وقتی امروز اون دخترا تو چشام زل زده بودنو می گفتن مگه احمدی نژاد چشه؟...تو چشاشون خودمو می دیدم که بیشتر وقتا فقط یه سر طناب پوسیده رو میبینم و بس! سخته که یه عمر اینجوری بار بیای و بعد یه شبه بخوای عوض شی!...اولین باره که دارم ان لاین می نویسم. فرصت چک کردنش نیست و احتمالأ پر از غلط های تایپیه. تایمم هم داره تموم میشه و بعد از من نوبت بچه های دیگه ست...تو این اطاق ده تا کامپیوتر هست و همیشه هم شلوغه و قانونش اینه که هیچکی نمی تونه بیش از یک ساعت متوالی کار کنه.قانون شورای خوابگاه!! والله اون موقع که ما بودیم از این خبرا نبود. نمیدونم اگه چت روم ها رو ببندن بازم اینجا به این شلوغی می مونه؟...شکر خدا مسنجر این دستگاه اف لاین ها رو نشون نمیده و نمیشه باهاش چت کرد.به خاطر همین کسی ازش استفاده نمی کرد و تونستم یه چند خطی بنویسم. اونم با جون کندن. اخه کلیداش نه برچسب لاتین داره و نه فارسی. تازه منم نمیدونستم و تا یکی پیدا شه و اینا رو بهم بگه تموم اف لاین ها رو پروندم. اما مهم نیست...اصلأ مهم نیست...فردا دور دوم سیرک بزرگ ایرانه! راستی تو بازارچه خوابگاه های ارم رو تابلوی اعلانات یه متنی رو با خطوط درشت رنگی نوشته بودن که چش من یکی رو بدجوری داغون کرد. نوشته بودن که مزیت احمدی نژاد اینه که برخلاف سایر کاندیداها نقطه کوری تو کارنامه اش نیست و سرش تو ظرف های زیادی نبوده و مواضعش شفافه! اینا از اون متنه یادم مونده! اما بخش مهمترش اسم شیرین عبادی بود که با خط درشت زیر مطلب نوشته بودن! باورم نشد. هنوزم دوست دارم نشه...اما جدن یعنی ممکنه؟...
.