تبليغاتX
رهايی



 

بابا به خدا خيلي گله این isp من! من که ايمان اوردم بهشون اساسي! امشب تقريبن هيچ وبلاگي فيلتر نداره. اصلن باورم نمي‌شه. البته اين يه isp ديگه‌ست. اما حتي شبحي هم كه هميشه فيلتر داشت امشب بازه...اقا زنده باد اين خوش مستيتون..يا كار اقاي B باحاله. يا اقاي A از كاراش نادم شده و اومده تو راه...چه مي‌كنه اين كابينه خوش قدم جديد!!اگه ديدين ديگه من به اين كابينه بد بگم....

+ نوشته شده در Fri 19 Aug 2005ساعت 8:40 PM توسط رهايی



 

اين isp كه استفاده مي‌كنم كمترين فيلتر رو داره. اون موقع هم كه بلاگ رولينگ رو بيشترا فيلتر كرده بودن بازم فيلترش شامل بلاگ رولينگ نشد. حالا امروز در كمال ناباوري، سرزمين افتاب و ملاحسني باز نمي‌شن. البته از قبل شبح و الانم فانوس جزء فيلترينگ ثابتن، اما بعضي وبلاگ‌ها مثل سرديبر خودم، زيتون، يا سايت گويا گاهي فيلترن و گاهي نه، و هنوزم بعد از مدت‌ها بر اثر نوشيدن IQ الوده دستم نيومده كه اين وبلاگ‌ها چه وقت‌هايي فيلتر مي‌شن و علتش چيه؟ كاش اصلن اين مخابرات عزيز ميومد به خاطر نشون دادن يه كم حسن نيت بعد از اون همه سوء نيت، يه سايتي واسه خودش دست و پا مي‌كرد و ليست وبلاگ‌ها و سايت‌هاي مشمول فيلتر رو مي‌نوشت و با يه جيره‌بندي زماني واسه فيلترينگ، هم ما رو از اين گيجي نجات مي‌داد، هم اين isp هاي بيچاره‌ي نخورده مست رو! تو سايت هم اعلام مي‌كردن كه وبلاگ X چه روز‌ها و چه ساعت‌هايي فيلتره و چه ساعت‌هايي نيست! اينجوريه كه مثلن من مجبورم عضو چند تا isp مختلف باشم كه در صورت فيلتر شدن وبلاگ مورد علاقه ام توسط يكيشون برم سراغ isp ديگه و تازه معلومم نباشه كه اين وبلاگي كه ديشب فيلتر نبود امشبم بازه يا نه! و خلاصه مدام بايد در حال چك كردن و سنگ رو يخ شدن‌هاي گاه و بيگاه باشيم!!! تنها توجيه اين فيلتر هاي فله‌اي بي برنامه مي‌تونه رودرباسيه مفرط صاحبان فهيم ispها باشه!! فكرشو بكنين شب پيش شيفت اقاي A بوده و مياد وبلاگ X رو فيلتر مي‌كنه، امشب اقاي B كه از قضا يواشكي طرفدار وبلاگ X هست مياد يه سري بهش بزنه و مي‌بينه فيلتره! بعد سعي مي‌كنه با فيلتر‌شكن بازش كنه كه مي‌بينه انتي‌فيلتر‌ها هم فيلترن، اونوقته كه مجبور مي‌شه با يه فحش زير سیبیلی وبلاگ X رو از فيلتر خارج كنه و بخونه. اينجوريه كه ما بعضي شب‌ها از صدقه سر اقاي B مستفيض مي شيم و مي‌گيم اقاي B امشبه رو مست كرده و به userهاش یه حال تمیزی داد...

پ ن 0 : اين وسط تنها وبلاگي كه ظاهرن تا ابد الدهر مشمول فيلترينگ شده شبحه! حالا چطوري و بر چه اساسي به اين تفاهم عميق رسيدن جاي كلي تفكر داره!!!

پ ن 1: حالا اگه مخابرات همچين لطفي كرد و وبلاگ زد، شمام روشو زمين نندازين و بهش لينك بدين تا كلي خر كيف شه واسه خودش. يا مي‌تونيم با يه حركت جمعيه دبش امضامون رو زير شعار «( مخ ـ بي ـ رات) مام باهاتيم» بذاريم و ازش حمايت كنيم. چطوره؟

+ نوشته شده در Thu 18 Aug 2005ساعت 11:14 PM توسط رهايی



 

می دونم جمود فکریه تو بیشتر از اونیه که بشه درمونش کرد اما بازم بد نیست یه نگاهی به این چند تا لینک بندازی...من همیشه امید دارم!

زنان در جامعه بدنبال تعریف جدیدی از خود هستند!

حوا صدایم می زنند اما نام من لیلاست! 

حاملگی!

سقط جنین!

 15/48 درصد از زنان ایرانی خانه دار داری اختلالات روانی هستند!

شمارش معکوس برای اعدام زنی که به او می گوییم: "میم عین" چون ابرو برایش مهم است

فقط 15 میلیون تا نجات جان یک زن!

 ازار جنسی زنان در محیط های کاری ایران!

 

 

+ نوشته شده در Thu 18 Aug 2005ساعت 10:7 PM توسط رهايی



  دز من...

 

  

اونقده خوبه يه روز خسته كه به زور خودشو تا ساعت 2 ظهر كشونده هنوز از ماشين مركز پياده نشدي زودي چپونده بشي تو يه ماشين ديگه كه داره از در و ديوارش ادم مي‌ريزه...يكي بشینه رو پاي بغليتو واسه خودش موج مكزيكي بياد...يكي كامل نيم‌تنه‌اش رو از پنجره بکشه بيرون و در جواب مامان نگرانش كه مي‌پرسه سر ظهري كجا رفتين داد ‌بزنه: آنتن نمي ده!!! يكي اهنگ دامبوليه محلي بخونه! كي يخ بريزه تو يقه‌ي راننده...دو تاي ديگه به قول خودشون نقشه يه تهاجم كروكوديلي به دخترا رو بكشن!!... بعدشم پياده بشي تو يه ساحل شلوغ كه از دور شبيه لونه‌ موريه كه زيرش اتيش كردن و هنوز نرسيده شيرجه بري تو دل اب و اونقده جووني كني كه تموم ساحل ميخ بشن كه اين اپاچي‌ها از كجا اومدنو...هي خنده‌اي كه ته دلتو ضعف بده...هي اوازي كه واسه بار چندم خودشو بندازه وسط...هي خرچنگ‌هايي كه يواشكي بيوفته تو جيبت...هي روسري‌هايي كه با اب بره...هي زير ابي رفتنو چشمك زدن به ماهي‌هاي گشنه...هي جري‌تر شدن خورشيد...بعدشم از زير اب دراومدن يه اقا غول پر پشم و پيلي تو فاصله نيم متريت كه انگاري داره تو بغلت دنبال سنباد مي‌گرده و با اون مايويي كه داره از پاش ميوفته زهره‌ات بره و ناخوداگاه دستتو ضربدري بذاري رو سينه‌ات و حس كني كه هيچ مانتو تنت نيست!! ...بعدشم يه دل سير خنديدن به يه دختر ناناش كه با يه ماسك ضد افتاب و چتر! تا كمركش اب اومده و از دور و بري‌هاش مودبانه مي‌خواد كه ازش فاصله بگيرن تا با شنا كردن‌شون خيسش نكنن!! و برادراي مخلص اطلاعات پارك كه ده دقيقه يه بار پيج كنن: لطفن اخلاق را رعايت كنيد...لطفن غرق نشويد..لطفن حجاب را رعايت كنيد....زهر ماري نخوريد...

اون روز دیگه روز خسته ای نیست! 

**

اين وبلاگ جديديه كه واسه مسابقه مقاله نويسي تدارك ديدن و توش نكات جديدي در مورد مسابقه هست كه خوندنش براي اونايي كه شركت كردن و مقاله فرستادن یه کم!! لازمه.

**

شرحی بر کابینه بی شرح 

متاسفم اقای نسبتأ‌ رییس جمهور!

کلیشه های جنسیتی زنان و کار خانگی!  

 **

نگراني بابت همه‌گيريه وبا تو خوزستان و كلن استان‌هاي جنوبي داره بيشتر مي شه. پيك خطرم وقتيه كه مسافرهاي تابستوني كه به مناطق high risk سفر كردن بخوان برگردن. يعني شهريور ماه! امروز واسه نظامي‌ها و درجه‌دار‌ها كلاس اموزشي داشتيم . يه شماره تماس هم هست كه مرتب از راديو اعلام مي‌شه كه اگه مردم در اين مورد اطلاعاتي خواستن در دسترس‌شون باشه. با تموم حساسيت وحشتناكي كه به راديو دزفول دارم بد نيست اين روزا اجبارأ يه گوشي هم به اين راديو بدين!

+ نوشته شده در Mon 15 Aug 2005ساعت 11:34 PM توسط رهايی



 

فكر مي‌كني كامل منو مي‌شناسي؟...فكر مي‌كني بايد قوي‌تر باشم؟...فكر مي‌كني نياز به نفوذ بيشتري هست؟...فكر مي‌كني قيافه‌ام وقت گريه كردنت چه شكليه؟... فكر مي‌كني يه جور لجبازيه؟...فكر نمي‌كني خوابيدن رو بالش خيس واسه منم جالب نيست؟...فكر مي‌كني من خسته نمي‌شم؟...فكر مي‌كني منو نبيني راحت‌تري؟...فكر مي‌كني مي تونستم تو رو عاشق‌تر كنم؟...از كي ديگه چيزي نخواستي؟...از كي صداتو نشنيدم؟...از كي دلت تنگ نشد؟...فكر مي‌كني مي‌تونستم بهتر از اين باشم؟...فكر مي‌كني دليل محكم‌تري داري؟... فكر نمي كني واسه رها شدن كمي ديره؟...فكر مي‌كني هزار سال پيش باهوش‌تر بودي؟...فكر مي‌كني مي تونم بازي رو تموم كنم؟...فكر مي‌كني خداي خوبي نبودم؟...

+ نوشته شده در Wed 10 Aug 2005ساعت 11:32 PM توسط رهايی



 

بار دیگر آرشی دیگر: دریا روندگان

فراخوان برای ملاقات با گنجی: «ما امضاء کنندگان اين فراخوان، ضمن تأکيد بر ضرورت پاسخگويى قوه قضائيه به درخواستهای مشروع ،قانونی و برحق اين روزنامه نگار شجاع در ساعت 14 روز پنج شنبه20/5/84(ساعت رسمى ملاقات) به منظور ملاقات با اکبر گنجی به بيمارستان ميلاد مراجعه خواهيم كرد تا ضمن ملاقات و مذاكره با او، درخواست صميمانه آزاديخواهان و مدافعان حقوق انسانها را به گنجی عزيز برسانيم و بگوييم که مسير مبارزه و دفاع از آزادي،عدالت،دمكراسى وحقوق بشر ،وجود عزيز تو وامثال تو را بيش از پيش مى طلبد...»

تغییر قانون اساسی: ف م سخن

گفتگو با سیمین غانم :خبرچین 

+ نوشته شده در Wed 10 Aug 2005ساعت 10:29 AM توسط رهايی



 

سبزه نبود اين شد كه بلبله اومد و گل‌مون رو حسابي اراييد. اپيدمي وبا. به تمام مراكز بهداشتي درماني حالت اماده باش دادن. تو خوزستان تا حالا موردي رسمن گزارش نشده اما مردم حسابي ترسيدن...فعلن تموم طرح‌ها و برنامه ‌ها رو به حالت تعليق دراوردن و جلسه پشت جلسه كه با اين بامبول جديد چيكار كنن. امروز گردنم خشك شد پشت كامپيوتر. 4 ساعت تموم رو صرف تايپ يه سري جزوه اموزشي وبا كرديم. سخت‌ترين قسمتش اين بود كه مجبور بوديم واسه مناطق دور افتاده‌اي كه درصد بيسواديشون هم بالاست كمترين سقف سواد رو در نظر بگيريم و جزوه‌ها رو به ساده‌ترين شكل ممكن دوباره‌نويسي كنيم طوري كه بي هيچ كشتي گرفتني مطلب رو بگيرن: علايم، راه‌هاي انتقال، پيشگيري...با وسواس تموم كلمه‌هايي مثل استحمام رو هم ساده‌تر مي كرديم و مثلن مي‌نوشتيم حمام كردن. يا در مورد آب هاي الوده تو مشتي پرانتز و كروشه توضيح داديم كه بابا منظورمون از اب الوده همونيه كه كلر توش نيست. هموني كه لوله كشي نيست. هموني كه گاواتون توش شنا مي كنن. يا تو قسمت پيشگيري مونده بوديم كدوم كلمات فهمش بيشتره؟! بنويسيم ضدعفونيه توالتها؟ دستشويي ها؟ يا اصلن بنويسيم اجابت مزاج ؟ به بچه‌ها گفتم ما زيادي حساس شديم ديگه. بعيد نيست اين بروشورها دست همون ملت دورافتاده كه برسه كلي به ريشمون بخندن و فردا كه واسه بازديد مي‌ريم با دست نشون‌مون بدن!! واسه اينكه جزوه‌ها بيشتر تاثير بذاره مخصوصن براي بچه‌ها، دور و برشون رو كلي حاشيه‌ي گل منگولي گذاشتيم. خود جناب ميكروب وبا رو هم ــ ويبريو كلرا ــ شبيه اين خون‌آشام‌ها با دندوناي بيرون‌زده گوشه صفحه كشيديم. هر كي از راه مي‌رسيد يه نظري مي‌داد و اين شد كه اصلن خوشگل نشد. دو تا ادم گنده دريغ از يه جو قريحه زيبا شناختي!!! يعني اون شكلكه اصلن به حاشيه گل منگوليش نميومد اما خوب هدف اين بود كه حسابي جلب توجه كنه و تابلو بره تو چش و چول مردم كه ايشاالله مي‌ره و مردم سلامت مي‌شن. تيم‌هاي سيار هم كارشون رو شروع كردن. فردا هم يه سري كلاس اموزشي داريم واسه بهورزا و از اهواز هم ميان براي بازديد. يه چيزي تو مايه‌هاي ستاد بحران. رييس مركز امروز شخصن از تموم واحدها ديدن فرمودنو خاطرنشان كردن كه «مي خوام فردا همه چي مرتب باشه» و به تجربه هم ثابت شده كه واسه پيشبرد هر چه بهتره كارا تو اين مملكت همين ژست‌هاي مكش مرگ ما بهترين متده. شما هم تو رو خدا خيلي مواظب خودتون باشين. به غير از ضد عفوني كردن سبزيجات و ميوه‌ها، سعي كنين حتي الامكان غذاهاي پخته شده رو همون موقع گرم و تازه مصرف كنين و نذارين بيرون از يخچال بمونه چون امكانش هست تا وقتي كه شوهر جون بياد و غذا ميل بشه ويبريو كار خودش رو كرده باشه. اولين علامتش هم احساس پري و غرغر شكمه و بعدشم اسهال جهنده كه ناگهاني شروع مي‌شه. استفراغم هست ديگه. دل‌درد و دل‌پيچه هم نداره! ولي تو شرايط اضطراري مثل الانه ما، هر نوع اسهالي رو مشكوك تلقي كنين و زودي برين درمونگاهي، جايي...حواستون باشه ها؟ خدا كنه كه شرايط هر چه زودتر كنترل بشه و اونقده دست دست نكنيم تا مثل باقيه چيزامون فرصته از كف بره.اين پسته هم خيلي بهداشتي شد ديگه.

**

دو روزه كه رو سر شهر داره خاك مي‌باره. تو خبرا مي‌گفت كه اين به خاطر طوفان شني هست كه تو عراق داره مياد. بدون ماسك بینی نمي‌شه بيرون رفت. ديروز كه اومدم خونه يه لايه گردوغبار نشسته بود رو مژه‌هام و سفيدشون كرده بود. راهي كه اومده بود همون بود. جايي كه نشسته بودم همون بود اما خود برف نبود! ادم ياد اسمون يزد ميوفته و اون شن باداي كويري. فقط اين سري ابدارچي مركز، اين اقا فريدوني زودتر از جنتي جنبيد ه بود. مي‌گفت اين نفرين اسمونه كه رو سر شهر خاك مرده مي‌پاشه!!!

**

ترور...ترور نافرجام...اعتصاب گنجي...از سر گيريه غني سازي...حالام كه اسهال ملت...چه پا قدم خيري داره اين ريیس جمهور احمدي! هي اين اپيدميولوژيست مركز گلو پاره مي‌كنه كه بايد ديد داشته باشين و خودتون يه پا تحليلگر سياست‌هاي بهداشتي باشين. نيست حالا اين تحليل ظریف رو ببينه و توصيه‌هاي به بار نشسته‌اش رو!

**

مرگ در سال‌هاي وبايي 

اشك روزنامه‌نگاران همراه با همسر گنجي!

+ نوشته شده در Wed 10 Aug 2005ساعت 0:8 AM توسط رهايی



 

عجب شب مزخرفيه امشب. همه چي سر جاشه و تكون نمي خوره اصلن. يه احساس خاصي دارم. يعني ميدونم چه مرگمه اما وقتي ادم بخواد به خودشم دروغ بگه بهتر از اين نميشه. ديروز تو باشگاه خيلي خوب بود. ده دقيقه در جا دويدم...ده دقيقه خيلي كيف ميده. اما اينكه فكر كني يه عمر در جا دويدي...! چي مي خواستم كه بهش نرسيدم؟ نمیدونم. فقط ميدونم كه الان ميخوام از خودم مطمئن باشم. اما نميشه. مثل قد كشيدن يه گياه زير سايه خورشيد كه ضريب اطمينانيه واسه افتاب كه فردا زودتر بياد بيرون. من ضريب اطمينان ندارم! رفتم زنگ بزنم به نسیم، نشد. رفتم بعد از دو سالی چت كنم، نشد. رفتم كتاب بخوندم، نشد.خوابيدم، نشد. نشد كه مطمئن بشم. يه راهي بايد باشه ولي. يعني اين حرفا همش مال منه الان؟ خوبيه ديوار اينه كه سرش داد بزني صداتو پس ميده و دست كم باور مي كني كه حرفايي زدي...باور...رفتم نوشته ناشناخته رو خوندم دلم يه جوري شد،اونجا كه از باور حرف ميزنه دريارونده هم خوند و تنش لرزيد. مطمئن بودن منتهي ميشه به ادم شدن! حالا اومدم بنويسم...دارم هذيون ميگم اما نمي خوام جلو خودم خيط بشم. نمي خوام مثل دفعه قبل بگم نديدم. بد ديدم. هي به خودم ميگم حداقل تو هم سوت زدن رو ياد بگير: اما به جاي سوت، فقط فوته كه بيرون مياد! فوت...كه نه ذهن منو اروم ميكنه و نه دريايي رو اشفته! ديدين تو مسابقه گاهي بر مي گردي كه مطمئن شي پشت سري بهت نميرسه و همزمان سعي ميكني قدماتو تندتر كني كه به جلويي برسي؟ من الان اينجوري ام، با اين تفاوت كه جلویی سر نداره...هویت نداره...سرشو برنمی گردونه ببینه این پشت چه خبره و کمی باید قدماشو کندتر کنه! ما سه نفر داريم در جا ميدويم و هيچ رقابتي هم در كار نيست.

خداحافظ تا جمعه!
پ ن: اگه از جمعه مطمئن بشم...

+ نوشته شده در Thu 4 Aug 2005ساعت 11:48 AM توسط رهايی



 

ترور قاضی پرونده اکبر گنجی ــ گویا

BBC[+]

isna[+]

توجه! توجه!

**

«انگاه پي بردم كه، دست كم، من در سراسر اين سالهاي دراز طاعون زده بوده ام و با وجود اين با همه صميميتم گمان كرده ام كه بر ضد طاعون مي جنگم. دانستم كه به طور غير مستقيم مرگ هزاران انسان را تاييد كرده ام و با تصويب اعمال و اصولي كه ناگزير اين مرگ ها را بدنبال دارند حتي سبب اين مرگ ها شده ام....انها به من جواب مي دادند كه بهترين راه حق دادن به سرخ ردايان اين است كه، اجازه محكوم ساختن را منحصرا در اختيار انها بگذاريم. اما من با خود مي گفتم كه اگر انسان يكبار تسليم شود ديگر دليلي ندارد كه متوقف شود. تاريخ دليل كافي به دست من داده است، اين روزگار مال كسي است كه بيشتر بكشد. همه انها دستخوش حرص ادمكشي هستند و نمي توانند طور ديگري رفتار كنند...»  کامو ــ طاعون

+ نوشته شده در Wed 3 Aug 2005ساعت 0:23 AM توسط رهايی



 

امروز تو مسير كه مي‌رفتيم رانندمون دستشو به اداي احترام گذاشت رو سينش و سرشو خم كرد. قبلنم ديده بودم كه وقتي به امامزاده‌، قبر شهداي گمنام يا سبز قبا مي‌رسيم اين كارو مي‌كرد. اما اين سري هر چي نيگا كردم اطرافو چيزي نديدم.نه مقبره‌اي بود، نه حتي مسجدي. پرسيدم به كي سلام مي‌كنيد؟ خنديد. فهميدم چي فكر كرده بود. اخه اين روزا تو صحبت‌هاش با بقيه همكارا متوجه شدم كه شديدن از نسل جديد و بي باوريش شاكيه و مي‌گفت كه نمي‌دونم مغز اين بچه‌ها رو با چي شستشو دادن.براش توضيح دادم كه كنجكاويم بابت اينه كه چيزي نديدم. اونم گفتش كه پس اون تابلوي شيخ انصاري تو ورودي شهر چي بود؟ اينبار اصلن نشد كه جلوي حيرتم رو بگيرمو گفتم: يعني به اون تابلو سلام كردين؟ اونم در جواب گفت كه تابلو منو به ياد شيخ انداخت. اينجا بود كه كارشناس محيط خودشو انداخت وسط و فحش دادن به اخوند‌ها شروع شد:« اي خدا ريشه اين اخوندا رو كه بهشون سلام مي‌كني بر داره. اي خدا زهر هلاهل بريزه تو حلقشون كه خون مردمو نكن تو شيشه...» از اينجا به بعد ــ كه تقريبن روال شروع بحث‌هاي سياسي تو ماشينه اينجور كه دستم اومده! ــ اقاي راننده ساكت مي‌شه و فقط گهگاهي با پوزخند سرشو تكون مي‌ده كه يعني عجب مغز شستشو شده‌اي، و خانم دكتر باقي بحث رو ادامه مي‌ده: «نخير اقاي... اينجوريا هم نيست ديگه. خودتون دقت نمي‌كنين كه چه ظريف حرفاي خارجيا رو دارين تكرار مي‌كنين؟ نكنه مي‌خواين بگين اونا حرف شما رو تكرار مي‌كنن، يا تصادفيه؟ ترو خدا يه كم فكر كنين و اينقده بهوونه دستشون ندين..» تا اينجاش ما چهار نفر ديگه ساكتيم. :« مني كه وقتي شما تو كوچه بازي مي‌كردين خط مقدم بودم؟..كردستان بودم؟ من بهوونه دست بوش مي‌دم؟ » :«همه يه موقعي عوض مي شن. مثل اين گنجي.» اينجا اقاي همكار جري تر مي‌شه :« عيبش چيه وقتي بفهمي تا حالا اشتباه كردي بگي اشتباه كردم؟ اگه راست مي‌گه چرا ازادش نمي‌كنه؟ نخير خانوم اينا مي خوان بكشنشو خيالشونو راحت كنن. مثل بقيه كه كشتن.» خانوم دكتره با خونسردي تموم كه اون لبخند هميشه گوشه لبش تكميلش مي‌كنه جواب مي‌ده: « اقا خودشون گفتن كه واسه هر چي تو حكومت مسئول داريم. فكرشم كه مي‌كني مي‌بيني كه اقا نمي‌تونه واسه هر چيز پيش و پا افتاده‌ افتاده‌اي خودشو دخالت بده. به هر حال رهبري گفتن.» اينجا هم ما چهار نفر ساكتيم هنوز :« چطور 22 بهمن كه عفو مي كنه پيش و پا افتاده نيست؟ چطور ميگه معين رو تاييد صلاحيت كنين پيش پا افتاده نيست..چطور...» چرا من ساكتم؟ چرا حرف نمي زنم؟...ديدي رها خانوم ؟ ديدي تو هم شدي اهل مصلحت؟ چه فايده داره؟ چي عوض مي‌شه؟ قرارت كه يادت نرفته؟ چه حرف جديدي مونده بزني؟ جيغ! پس جيغ بزن حداقل لعنتي. نيگا مي‌كنم به اون سه نفر ديگه. ماماهه خم شده رو جدولشو تند تند خونه‌ها رو سياه مي كنه. كلافه بودنو از حركات چهره‌اش به خوبي مي شه حس كرد. اقاي پزشك تا حد امكان صورتشو تو مجله‌اش قايم كرده.فكر مي‌كنم چطور كلماتو مي‌خونه!! كارشناس ازمايشگاه هدفون تو گوش، برگشته سمت شيشه‌ي ماشينو خيره‌ي افقي گم. :« من كاري ندارم كه تو امريكا هم بي عدالتي مي‌شه.من مي‌خوام تو كشور خودم نشه.» :« معلومه راديو ‌هاي اون‌وري خيلي گوش مي‌دين اقاي...» و ما چهار نفر همچنان ساكت...

+ نوشته شده در Tue 2 Aug 2005ساعت 0:12 AM توسط رهايی



 

                             

مردای مست کوچه

تو جیباشون کلوچه

تلو تلو می رفتن

از پیچ و تاب کوچه

آی آدمای مرده

ترس دلاتونو برده؟

پس چرا ساکت هستین؟

سگ دلاتونو خورده؟

به هرکی هر چی گفتم...به من جواب ندادن...

                   

 

+ نوشته شده در Mon 1 Aug 2005ساعت 1:50 AM توسط رهايی



 

اين روزا مي‌ريم بازرسي مراكز شهري روستايي. اين بازديد‌ها هر ماه انجام مي‌شه و شامل يه سري اموزش و گزارشه.از مراكز روستايي شروع مي‌كنيم و مي‌رسيم به مراكز شهري. تيم ما 7 نفره. يه اقاي كارشناس محيط، يه خانوم و اقاي پزشك، يه ماما، يه كارشناس ازمايشگاه، من و اقاي راننده. اونا مدت‌هاست كه تو اين كارن و همديگه رو خوب مي‌شناسن. گاهي مسير‌ها خسته كننده و طولانيه با اين حال گپ زدن‌هاي اونا جو دوستانه‌اي به وجود مياره كه براي مني كه بيشر اوقات فقط شنونده‌ام خودش فرصتيه واسه ريز شدن‌هاي جامعه شناختيك از نوع همه‌گير شناسيش!! بحث‌هاي سياسي هميشه محدود به دو سه نفر مي‌شه و بي هيچ حس همدلي!! با خودم عهد كردم كه سر كار مواظب زبونم باشمو كاري به بحث‌هاي سياسي و چي شد و كي كرد نداشته باشم اگه بشه. اخه مثلن قراره با اين ادما كار كنمو فعلنم جنبه شون دستم نيومده كه ببينم چه مدلين و ايا عقيده و مرام رو تو امور كاري دخالت مي‌دن يا نه؟ فعلن خودم با پاي خودم رفتم زير بيرق مارمولكيست‌ها تا ببينم چي مي شه!!! تو مراكز هم اتفاقات جالبي ميوفته كه سر فرصت چيزايي مي‌گم ازشون. فعلن دارم سعي مي‌كنم يه نظمي به كارام بدم.باشگاه رفتن رو دوباره شروع كردم: با ورزش روزانه از بروز بيماري‌ها جلوگيري كنيد ــ لطفن و خواهشن ــ همش فكر مي‌كردم چه فايده داره اين اموزش‌ها، وقتي خودم عمل نمي‌كنم؟ فعلن تا اطلاع ثانوي اهم زندگي: بازرسي...گنجي...وبلاگنويسي... زنده باد ورزش با كمي نرمش...سرندي پيتي و كنا...رمان سنج و صنوبر و دختر خالم اينا.

+ نوشته شده در Sun 31 Jul 2005ساعت 9:17 PM توسط رهايی



 

ديروز سالگرد بابا بود. مدت‌ها مي‌شد كه ديگه با ديدن تصوير قاب شده‌اش اون حباب كوچيك گوشه چپم نمي‌لرزيد. نگاش خيره بود، و من فكر مي‌كردم كه چقدر تونستم به اين ادم قاب شده نزديك باشم و شبيه؟...اگه بود، چقدر مي‌تونست به اين دختر افتخار كنه؟ چقدرشو مي‌ديد؟...يعني من براش يه خاطره محوم رو تابي كه اوج مي‌گرفت؟ يعني جيغ‌هاي منو يادش مونده كه چقدر از ارتفاع مي‌ترسيدم؟ چقدر از اوج گرفتن؟ حواسش بود كه تو كدوم رفت و برگشت گيج تاب منو از دست داد؟...و اون ماهي‌هاي عصر جمعه كه هيچوقت عاقبت به خير نشدن...و قلاب، كه مامان ازش متنفر بود چون تنهاييه بابا رو پر مي‌كرد...فرصتي واسه فرار از مردمي كه دوست نداشت...و اون بركه‌ي دور خارج از شهر كه اخرش يه شب تورش رو انداخت...گل‌ها رو كه پر پر مي‌كردم همكار بابا گفت: "دختر، پدرت خيلي شريف بود"...و من فكر كردم كه واقعن اين سردي از خاكه؟ از من ؟ يا تن سرد اون؟...مردي كه همين زير خوابيده و چقدر دور و بعيد به نظر مي‌رسه...مردي كه پدر من بود...

---------------------------- 

وبلاگ مونا جاييه كه اقای خلجی با دخترش مونا درد و دل مي‌كنه. اين حرف‌ها رو كه مي‌خونم حس بچه شدن ديوونم مي‌كنه. حس قايم شدن تو يه اغوش بزرگ بي دريغ. پدارنه‌هاي دلنشيني كه با هر بار خوندنشون اون حس دور غليان مي‌كنه...حسی که مدت ها فكر مي‌كردم ديگه در من نيست و فراموش شده....اغوش پدري...پدر....

«فرق عشق من به تو با ديگر عشق‌هايم ميداني چيست؟ در معشوق‌هاي ديگرم آن‌ها را كشف مي كنم؛ اما در تو خودم را.»

مهدی خلجی: وبلاگ مونا

 

**

راستي روز مادر مبارك. هر چند كه تو مبارك بودنش انگار حرف و حديثايي بود.

+ نوشته شده در Sat 30 Jul 2005ساعت 0:39 AM توسط رهايی



 

اینو خوندم يخ كردم.ياد چند هفته پيش افتادم تو اهواز كه سر ظهري پرنده پر نمي زد و منم مجبور بودم گل به گل ماشين عوض كنم و بيشتر مسير‌ها رو هم بلد نبودم. گرماي هوام اونقده كلافم كرده بود كه شخصي و غير شخصي هر چي جلو پام نيش ترمز مي‌زد مي‌پريدم توش. در تموم اين پنج سالي كه به قصد مقدس علم اموزي اواره‌ي جاده‌ها بودم هميشه اين فكر كه حالا چي مي‌شه و نكنه ادم درستي نباشه و حالاست كه فرمونو بچوخونه يه جاي ديگه و...مثل بختك رو سرم بوده. حتي يه بار همون ترم اول كه دم دانشكده با دوستم ماشين گرفتيم، همچي كه سوار شدیم، ناخوداگاه شروع كردم به گشتن دنبال دستگيره ی در اما پيداش نمي‌كردم. ماشين از اين فيات‌هاي درب و داغون بود.با نگراني جريانو به دوستم گفتم اما اون با خونسردي گفت كه چيزي نيست و دارم شلوغش مي‌كنم. سر همين چيري نيست گفتنش، تو خوابگاه يه دعواي حسابي باهاش كردم. اخرش از شدت ترس و اضطرابي كه نفسمو بند اورده بود گفتم اقا نگهدار. مرده با تعجب گفتش كه نرسيديم هنوز. اما من بلندتر گفتم: مي‌گم نگهدار. مرده دوباره پرسيد چي شده مگه؟ گفتم دستگيره اين در كو؟...اونم مثل اينكه تازه متوجه شده باشه قضيه رو، نگهداشت. بعدم گفت كه دستگيره زير صندليه و كمي بايد خم شيم تا ببينيمش. دستگيره رو كه ديدم تازه عرق سردي رو كه رو تنم نشسته بود حس كردم. دوستمم در ادامه خونسرديش به راننده گفت: اقا حركت كن! بعد از اون جريان هميشه موضعم بابت اين جور ترس‌ها منفعلانه بوده.دلهره و اضطراب و تپش قلب و دلداري خودم كه اين بارم اتفاقي نميوفته! طفلي دخترا...كاش خبره راست نباشه.كاش اين نيروي انتظامي بي مصرف به جاي گرفتن سیدها كه ظاهرن اين روزا واسه مردم يه جورايي دلخوش كنكن به فكر امنيت جاني مردم بودن...كاش قبل از طعمه بعدي اين رواني رو مي گرفتن....

پ ن: وبلاگ جمهور رو دوست دارم و هميشه مي خونمش. هر بار با دغدغه از «اهواز چه خبر؟» مي‌رم سراغشو البته با اعصابي خرد برمي‌گردم بس كه اين روزا جو خوزستان ناامنه...

+ نوشته شده در Tue 26 Jul 2005ساعت 9:58 PM توسط رهايی



 

پنجمين مرداد بي بامداد: گزارشي از مراسم يادبود احمد شاملو ــ کتابلاگ

مراسمی ساده و صميمی برای آن غول زيبا

 من همينم كه هستم: شعري از ژاك پره ور

ماجراي پسر ملا حسني فابريك!

نگاه نمايندگان مجلس به زن بسيار دردناك است

عباسپور: بايد منتظر دخالت شهرداري درخواستگاري ها باشيم 

**

تا گناهی تازه

گیسوان اذری ام را

به کولیانی می بخشم

که زمین را از اسمان

و سرگردانی را

از تو به ارث برده اند

.......

شانه هایم را تکان می دهد باد

نمی خواهم بیدار شوم

دست های تو که نیست...

+ نوشته شده در Mon 25 Jul 2005ساعت 10:36 PM توسط رهايی



 

فوری: جان اکبر گنجی در خطر است ــ مجید زهری

جان گنجی در خطر است ــ تارنوشت

**

من نمي‌دونم تو اين بلبشو افتابه لگن هفت دست،كه هيچي‌مون به هيچي نيست چرا اينقده مهمه كه حتمن درجه حرارت رو در حد استانداردها حفظ كنن! بابا اين ملتي كه داره بيخ گوشش ادم مي‌ميره و خميازه مي‌كشه، به نظر ارامش طلب تر از اون مياد كه حالا اگه درجه حرارت رو 60 هم اعلام كنن افه بياد و كا رو بار رو تعطيل كنه.فوقش حالا بعضي گروه‌ها ميان يه بيانيه مي‌دن كه شما خيلي بدين و ما هم امضا مي‌كنيم و تموم. حالا اينا چه اصراري دارن كه بگن حرارت اينجا از 49 بالاتر نمي‌ره ديگه خيلي مضحكه. الان چهار روزه كه هواشناسي درجه حرارت شهر رو 49 اعلام مي‌كنه و اين در حاليه كه مني هم كه كلي سرمايي‌ام و زير كولر گازي تو تابستون دو پتو مي‌اندازم، حالا تحمل ملافه رو هم ندارم شب‌ها.بعيدم نيست كه اينا دماسنجشون رو مي‌ذارن تو دز و اون وقت دما رو مي‌خونن!! فعلن كه هوا بس ناجوانمردانه پسه اينجا.

------------------------------

دوست ناباب يعني اينكه شب گذشته‌اش تا سه شب تو اب خيس بخوري و فردا عصرش هم بدون كمترين احساس شرمي كنسرت ذوالفنون رو بخاطر تيليت شدن مخت توسط دوستايي كه كاملن در جريان اسيب پذير بودن پيوندات به اب هستن، از دست بدي و بري دنبال اب بازي و اب تني و اب خوري و اب كاري و..ككت هم نگزه كه همون موقع دوست جونت در به در دنبال بليط كنسرت سر از كجاها كه در نيورده و اخرش حتي بليط ايستاده هم بهش نرسيده و اون وقت بليط افتخاري تو همينجوريا از دست بره و تو هيچم غصه نخوري، چرا؟ چون اون مخش ضد ابه و بي موقع ويرش نمي‌گيره و هوس اب تني نمي‌كنه!! همچين خبطي فقط مي‌تونه از يه روح پرستنده اناهيتا سر بزنه كه حالا بعد از هزار سال سر از جسم تو در اورده و اينجوري بي تابت كرده! بازم خدا اموات سامساراي فقيد رو ختم به خير كنه واسه اين توجيهات بيستش!

پ ن: دقيقن معلوم نيست كه اين روحه جزء موبداي معبد بوده يا خدمه‌اش!

----------------

من: عجب ها...به نظرت چي كار كنم رودخونه كمتر وسوسه‌ام كنه؟

اون: فكر كنم شوهرت بديم به ماهيا خوب بشي...

+ نوشته شده در Mon 25 Jul 2005ساعت 0:44 AM توسط رهايی