تبليغاتX
رهايی



 

استرپتومايسين مي خواست. گفت كه چند هفته‌ست داره مي‌گرده و حالام يه داروخانه‌چي ادرس اينجا رو بهش داده. بهش گفتن: «اينجا اداره‌ست، كار درماني نمي‌كنن» حتما فكر كرد: «كجا اومده كه كسي فارسي نمي‌فهمه؟» و كاغذ چند تا خورده رو گرفت سمت ميزهايي كه با بخارهاي چاي اول وقت، رو هوا بود و دوباره گفت: «خيلي مريضم ..همه جا دنبالش گشتم...اگه مرض عود كنه...» بهش گفتن: «دست ما هم نيست به خدا، جيره‌ بنديه اهوازه! هر جايي سهميه خاص خودشو داره» برگشت كه بره، نگاش زودتر از پاش از اون ميز با كاغذ‌هاي تميز و صاف برید.
چهره گناه‌زده همكارمون تلو تلو مي‌خورد: «حالا وايسا يه كم حالت بهتر شه بعد برو»
تكيده بود. بيحال هم بود. تنها بود. كمي زرد بود. بيشترش سياه بود. خواسته‌اش اما يه رنگ بدتر: نشدن...نبودن...يه زن بود.

-----------------

گفت سه تا از بچه‌هاش تب مالت دارن و بستري‌ان. گفت كه هزينه‌ها كمرشو خم كرده! ما نگاه كرديم: اصلنم خم نبود! گفت:" بيمه روستايي مي‌خوام" بهش گفتن: «فرم رو دير پر كردي و حالا حالاها بايد وايسي تو نوبت» دوباره از اول تا اخر تعريف كرد : سه تا بچه دارم، هر سه تب مالت دارن، هر سه بستري‌ان، هزينه ها...بهش گفتن كه خيلي دوست دارن كاري واسش انجام بدن اما دست هيچكش نيست! سه باره گفت كه سه تا تب مالت...گفتن: « فكر نكن بيمه روستايي شق القمر مي‌كنه واستون، علي الحساب چاييت رو بخور تا نوبتت شه» مي‌خواست دوباره تعريف كنه اما به جاش گريه كرد. بخار چاي نشسته بود پاي چشامون...
گريه‌اش كهنه بود. خودش خاكستري بود. يه مرد بود.
يكي گفت: «مردمو اينجوري از مرديشون ميندازن!!....» 

+ نوشته شده در Thu 15 Sep 2005ساعت 11:8 PM توسط رهايی |



 

سنج و صنوبر

سنج و صنوبر رو تموم كردم. اولين باري بود كه خوندن يه رمان رو اينقده طول مي‌دادم. همه جا باهام بود، حتي مسير‌هاي طولانيه بازديد‌هامون. اروم مي‌خوندم. انگار كه بخوام مز‌ه‌اش زير زبونم بمونه. اينو از آفاق ياد گرفتم، از دايي اسد، كه از بو‌ها و مزه‌ها آسون نگذرم! سنج و صنوبر يه تابلوه، يه امپرسيونيست با رنگ هاي زنده، گاهيم سورئالي كه از ته اويزونت مي كنه! گاهي فقط سياه و سفيد! گاهي سايه ــ روشن! تصوير ادمايي كه يه گوشه‌ي پرت دنيا، زندگي رو تو شديد‌ترين شكل ارومش بو مي‌كنن و جا به جا فيلسوفاي كوچيكي مي‌شن كه همون ارزش‌هايي رو كه به قيمت نابود شدن خودشون بهش معتقدند، به سخره مي‌گيرن! جايي كه ارزش آفت مي‌شه و مي‌زنه به مزارع. جايي كه هيچي جلودار عوامزدگي نيست. اونجا كه انگار زندگي هويتي مستقل از خود اد‌م‌ها داره، هويتي خارجي كه جز انفعال و وازدگي پسخوراندي نداره. ارزش‌هاي پوسيده‌اي كه سيل مي‌شن و همه چي رو ويرون مي‌كنن و با اين همه بازم ادما رو كپه‌هاي خاك مي‌شينن بي كه بخوان از نو بسازن! بستري چند لايه با بيش از 40 شخصيت كه انچنان پرداخت قوي دارن كه به هيچ عنوان گم نمي‌شن و تا اخر باهاتن، لابيرنتي كه هر تيكه‌اش رو با يه راوي متفاوت طي مي ‌كني. يه دايرة المعارف فولكلور، يه فرهنگ لغت حجيم كه مهناز كريمي با مدد اون تونسته يه گستره وسيع جغرافياي رو تو سنج و صنوبر تصوير كنه. تو سنج و صنوبر همه چي هست، از زنانگي‌هاي زير خاكستر، تا عشق‌هاي معلولي كه اجبار در سركوب بهشون حال و هواي رياضت مي‌ده، ته مانده‌هاي شاهانه ، ارزش‌هاي بي ابرو شده، تقابلي فرسايشي با جريان عقيم باور‌هايي كه انرژي رو تحليل مي‌برن بي كه از پا دربيان، حقوق زنان، سياست، گلوباليسم، ريشه‌هايي كه به جستجوي هويت تا اعماق رو مي كاون، يه مردم شناسيه ظريف و زير پوستي. تو سراسر رمان صداي ناله رو حس مي‌كردم «صداي شغال‌ها نمي امد.از زوزه گرگ هم خبري نبود. گه گداري صداي مع كشيده گاوي التماس مي‌كرد. درست مي گويم. مع از گرسنگي نبود مع التماس بود. ان شب هيچ كس معني صدا را نفهميد». بازگشتي كه در اخر منتهي مي‌شه به له شدن اخرين تعلقات! آفاق تو بازگشتش بار‌ها و با‌رها از صنوبر بالا رفت. بازگشتي كه يه جور طي طريق بود انگار! لذت از مسيري طي شده و دوباره ديدن مسير! چرا كه « چاه كه نباشد، وصيت نامه عمه قزي كه برقرار باشد، ملكي كه ديگر مرد كودكي‌ها نباشد، به كاغذ بايد قناعت كرد براي واگويه غم غربتي كه تا هميشه هست، درست مثل دايي اسد كه انجير وحشي‌اش را به سكه‌اي خريده‌اند...» مدت‌ها بود كه از خوندن يه رمان ايراني اينجوري كيف نكرده بودم. سنج و صنوبر يه نوستالژيه خودموني بود..از همونا كه همه جا باشون درگيريم، و بالاتر از اون، يه جور كاتارسيس اروم بود، يه جور پيدا شدن...

** 

كاشان را كه رد كني، پشت كوه كمر اشك، نگين يشم را در دل كوير زرد خواهي ديد. ديگر نه از كوير خبري هست و نه از ان گرماي زرد وقيح. ملكي ان جاست. وصيت نامه عم قزي را بايد دور انداخت. جان در دور دست ها چشم به راه است.

----------- 

پسر عرب با خشونتي متظاهرانه گفت:« من عبدااله بن طارق يك عرب سعودي هستم وقتي هوا خوب باشد ما مردها مي رويم ساحل و اب تني مي‌كنيم»
ميس گري پرسيد:« و زنها؟»
عبدالله براي اولين بار سرش را بلند كرد و گفت: « و زن ها هم اگر دلشان بخواهد كه نمي خواهند. ميتوانند با مردشان بيايند توي ساحل بنشينن و دريا را تماشا كنند ولي تماشاي دريا كه چي؟ دريا كه تماشا ندارد» شارلوت با عصبانيت پرسيد: «شما از شنا لذت ميبريد؟»
عبدالله محكم جواب داد: « خوب بله» شارلوت همانطور عصباني در حالي كه پشت سر هم با كف دستش دامنش را صاف و صوف ميكرد پرسيد:« پس چرا زن ها؟»
عبدالله محكم دستش را كوبيد روي ميز و جواب داد: «چون اونها زن هستن و بايد از چيزاي ديگه‌اي لذت ببرن» ميتسو گفت:« خوب حالا زن هاي شما بايد از چه چيزهايي لذت ببرند؟» عبدالله برگشت سمت ميتسو و جواب داد: « از اشپزي...از بچه داري...از جواهر...از ارايش كردن براي مردهاشون...»
زن برزيلي جلوي همه ما دست مردش رو گرفت و گفت: «من از ارايش كردن بدم مي اد جواهر و خونه بزرگ رو هم دوست ندارم ولي من واقعا دوست دارم توي ساحل برقصم. اونقدر برقصم كه بميرم»
دندان هاي خرگوشيه ويكتور از توي دهنش بيرون زد:« خوشبختانه ما در مملكتمان اين ازادي را به زنها داده‌ايم كه با رقص خودكشي كنند. ولي به نظرم قوانين عرب براي مردها سعادتيه»زن دست مردش را با حرص كنار زد و گفت: "شيت!" ميس گري براي اين كه بحث را درز بگيرد گفت؛ «حالا تو»
گفتم: «اسمم افاق است ايراني هستم ما در سواحل كشورمان در تمام طول سال هم زمستان داريم و هم تابستان همه كارهايي رو كه هم اينها گفتند درسواحلمان انجام مي‌دهيم» و توي دلم گفتم: «تزوير راز ماندگاريمان است دروغ خوب مي‌گوييم. غرور ملي هم داريم»
ميس گري گفت: «بله. بله. شنيده‌ام كه شما ايراني‌ها هر كدام توي يك يارد خانه‌تان يك چاه نفت داريد.»

---------------

به شارلوت گفتم: «ما كلاه مخصوصي داريم كه روي فيزيك مي گذاريم، تا ديده نشود فقط نميدانم چه كسي اين كلاه را ساخته.چه موقع ساخته شده و چه بازاري دارد؟» شارلوت خيره نگاهم مي كند دامنش را مي‌كشد روي پايش: «خودتون رو زير اين كلاه گم نمي كنيد؟» حالا نوبت من بود كه خيره نگاهش كنم. جواب مي خواست: «اولا كه ما اصلا خودمون رو پيدا نمي كنيم كه بعدا گم كنيم....» شانه بالا انداخت و گفت: «هر كسي بايد راه خودش رو پيدا كنه با قدم هاي خودش با تاتي تاتي.
انقدر دير شده كه وقت تاتي تاتي نيست. بايد بپرم. مي پرم، مي پرم. خان جون داد مي زند: «دختر نبايد بپره خوبيت نداره. زبونم لال بي صورت ميشه» دستي به صورتم مي‌كشم چشم چشم، دو ابرو، دماغ و دهن و يه گردو، هنوز صورتم رو دارم. از ذوق است كه فرياد مي‌زنم قلبم مثل همان وقت ها مي‌زند. با حرص فرياد مي زنم برو كنار بايد از دروازه بگذرم. و از درد صورتم را با دست مي پوشانم. داد ميزنم: «اي بي پير لامصب! دروازه كه هميشه باز بوده. پس معطل چي هستي؟»

--------------------- 

«همو طور كه نرجس خاتون لبه ايوون تو هوا مي دويد و حرف مي زد، شكمش هم همو طور بزرگ مي شد. تا يه وختي كه درد به جونش افتاد و ننه‌ام سر خشت نشوندش، تا كه آقام تو گوش بچه اذون خووند و يه مسلمون به مسلموناي دنيا اضافه شد. بعد دگه كم كم عروسك رو داد دست بي بي سلطان. ئي طفل معصوم پدر نديده رو بغل كرد و لبه ايوان هي تو هوا رفت و رفت و به شاه نرسيد..» دايه گفت: «درد دل مثه سربه. از دهن كه بيرون مي‌آد مي افته تو چاه. برا همينه كه نفس چاه اين قد سنگينه. يه وقت رو به آسمون ضجه نزني ها كه بر مي گرده و مي خوره تو سرت فهميدي ننه؟ غم كه جوش زد و كف كرد تو گلوت، برو سر چاه و خودت رو خلاص كن. اي طوري سر به مهر باقي مي مونه و هيچ وقتم تو سرت نمي خوره. فهميدي ننه؟»

------------------ 

صنوبر خم مي شد، خم مي شد و همين كه مطمئن مي شدم، نرم و بي صدا مي‌شكست. ارام، ارام. و من در هوا ول بودم و همراه ساقه به زمين برمي گشتم.با تقه‌اي در سرم، استخواني شكسته بود. اما بدتر از ان نفرين‌هاي مادرم بود: «الهي خير از زندگيت نبيني دختر» دلم مي سوخت. دلم براي خطوط موازي هم مي سوخت عمدا كج و كول مي كشيدم‌شان كه بلكه يك جايي به هم برسند...

-----------------

«درد‌هاي مربوط به سر كاملا متفاوتند. مثل رنگ هستند كه ريخته شود روي مركز دايره‌اي دوار. رنگ ها پخش مي‌شوند به تمام وسط دايره. زياد و كم. پرنگ‌تر و كم رنگ‌تر. نارنجي تر و مشكي تر و سرخ تر. درد‌هاي سر سمج و چسبناكند. مي‌گردند و همه چيز را با خود مي گردانند تا سر حد تهوع تا خود تهوع و سرگيجه. همين است كه به ديوار روبروي تختم نوشته‌ام آخ، يك آخ بزرگ»

------------- 

به عم قزي مي‌گويم: «يك نفر گفته زندگي را بايد رقصيد.» اخمش بيشتر مي شود. خان جون مي گفت: «رقاصي مال مطرباس. مال زناي اوطوري» تقريبا همه وسط ميدان روي سكو هستند و مثل سنج هاي تابستان خودشان را تكان مي دهند طوري كه انگار مي خواهند همه بدبختي ها را از روي شانه هايشان بتكانند. ته دلم يك نفر پا مي تكاند دام دام دام...توي سرم: دام دام دام...مورگان مي گويد: « منتظر چي هستي پاشو و شرش را بكن» مي‌دوم سمت صنوبر يا درختي كه شبيه صنوبر است. عم قزي با انگشت سبابه اشاره مي كند كه نه! زل مي زنم توي چشم هاش، داد مي زنم كه تو وصيت نامه‌ات رو نوشته‌اي پس چه فرقي مي كنه؟ اخم ميكند. چشم مي‌بندم و شروع ميكنم به شمردن گوسفند‌ها...به گوسفند نهمي نرسيده خودم را بالا مي كشم...گروه نجات از راه مي رسد. مردي با لباس زرد فسفري به سرعت از نردبان بالا مي ايد با قيافه مهرباني انگار كه برادرم باشد يا پسر عمه ام نگاهم مي كند و مي گويد: « نترس زندگي به اون بدي هام كه فكر مي كني نيس» توي دلم بهش مي خندم و مي گويم كي همچي خيالي كرده؟ مرد اما به حرفم گوش نمي دهد: « بي كاري؟ بي پولي؟ ها؟ مي فهمم. شايدم يه عشق بي سرانجام ها؟ مي خواي برسونمت خونه؟ ها؟»

---------------

و مادر باغچه نيسري را عمدا فروخت. مي‌خواست پاي مرا از "دلخواست" ببرد. كار سفر را هم خودش جور كرد با پول فروش نيسري. من ساكت نگاه مي كردم مثل دايي اسد كه از توي درگاهي اتاقش ساكت نگاه كرد تا كبكي به عقد خيرالله درايد. اين سكوت هم لابد ارثي است. شايد هم به خاطر اين اقليم است. اين جا چاه ارتزين ندارد...»

-------------------- 

 اب سبكم كرده. نشسته تلو تلو مي خورم. از سبكي خودم خنده ام مي گيرد. عم قزي مي گفت: دختر سبك به درد لاي جرز نمي خوره!

------------------- 

عيد‌هاي فطر هم ما را مي بردند قبرستان، سراغ مرده ها. عيد هاي قربان هم مي‌رفتيم تماشاي قرباني كردن گاو و گوسفند و شتر. سالي يكبار هم در بزرگترين جشن سال و شادماني سالمان مي رفتيم عمر كشان. از صبح زود راه مي افتاديم تا به موقع برسيم به ابو لولو تا توي دود سياه و گند مجسمه پارچه‌اي عمر كه رويش نفت مي ريختند و اتش مي زدند و صداي قيه زن ها كه گوشمان را كر مي كرد تند تند تخمه بشكنيم و اين شانس را داشته باشيم كه يك تكه كهنه اتش گرفته جلوي پايمان بيفتد و جفت پا رويش بپريم تا خاموش شود و به اين ترتيب خودمان را در كشتن عمر شريك بدانيم و دايه بگويد ننه يه قدم به بهشت نزديك تر شدي. ولي دختر ها و پسر هاي بزرگ‌تر توي دود و لاي گند كهنه نيم سوخته عاشق مي شدند.

"گوشه هایی از رمان سنج و صنوبر: نوشته مهناز کریمی" 

+ نوشته شده در Tue 13 Sep 2005ساعت 11:59 PM توسط رهايی |



 

Keep Talking

سكوتي مرا فرا گرفته                                        
انگار نمي توانم درست فكر كنم
در گوشه اي مي نشينم
هيچ كس نمي تواند مزاحم من شود
فكر ميكنم كه حالا بايد حرف بزنم
_ چرا با من حرف نمي زني؟
انگار حالا نمي توانم حرف بزنم!
_ هرگز با من حرف نمي زني
حرف هايم درست ادا نمي شوند
_ به چه فكر مي كني؟
حس ميكنم كه انگار غرق مي شوم
_ چه حس مي كني؟
حالا احساس ضعف مي كنم
_ هرگز با من حرف نمي زني
آيا مي توانم ضعفم را نشان دهم؟
_ به چه فكر مي كني؟
گاهي به حيرتم!
_ چه حس مي كني؟
از اينجا به كجا مي رويم؟
_چرا با من حرف نمي زني؟
حس مي كنم كه انگار غرق مي شوم.
_ هرگز با من حرف نمي زني
مي داني كه حالا نمي توانم نفس بكشم...
_ به چه فكر مي كني؟
به هيچ كجا نمي رويم...
_ چه حس مي كني؟
به هيچ كجا نمي رويم!
_به چه فكر مي كني؟
_چه حس مي كني؟
_چرا با من حرف نمي زني؟
_هرگز با من حرف نمي زني...

The Division Bell Album from Pink Floyd

+ نوشته شده در Fri 9 Sep 2005ساعت 10:55 PM توسط رهايی |



 

فكر مي‌كرد شوخي مي‌كنم .سرشو تكون داد و رفت تو! اما در حياطو كه باز كردم، ياسي دختر همسايه با تعجب پرسيد: « جدن اين كارو مي‌كني؟» گفتم خوب اره اما شرط نمي بندم اگه ديدنم چي؟..گفت: «شرط نيست. از صدقه سر شهردارم كه چراغاي خيابون اصلي دو روزه خاموشن. بدو دختر! يه دور كه بيشتر نمي‌زني! يه خيابون خلوت تاريك واسه تو. زود باش!» وقت نداشتم به خريت حاصله فكر كنم. گور باباي تعقل در مواقع بحراني! روسريه ياسي رو پيچوندم دور سرمو موهامو انداختم تو تيشرتم. «با اين شلوارك؟» ياسي اينو گفت و دويد تو ساختمون. چه شريك جرم جسوري! شلوار داداشم بلند بود و گشاد، اما پوشيدم. كلاه داداش...دوچرخه داداش...زينش اذيتم مي‌كرد اما با اولين ركاب و حس كردن اون تاريكي خنك رو پوستم...تو خيابون كسي نبود. كسي نيست...«نمي‌خوام برم پيست. نمي خوام زير سقف هاي كوتاه بسته برونم. اين خيابون مال منم هست مگه نه؟ اين اسمون، اين خاك...» براي لحظه‌هايي سرمو سمت ستاره‌ها گرفتمو با تموم قدرت ركاب زدم. عجب عشقيه اين اسمون پولكي وقتي حس كني قشنگيش هيچ الكي نيست! دست انداز‌ها...چرا هنوز زير و بم‌هاي خيابونايي رو كه دوست دارم نمي‌دونم؟ دست‌اندازها بدجوري حالمو گرفت اما تو خيابون پشتي كه پيچيدمو اون چنارها...بوي چنار تو شباي تابستون...خيلي خوب بود...خيلي خوب...چقدر مونده تا يه دورم تموم شه؟...سر تقاطع كه خواستم بپيچم. پسر همسايه داشت دم در با دوستاش...صداي گوشي و نگاه پسر همسايه كه كي بچرخه؟!...هول شدم. : «كجايي؟ خوبي؟ همه چي مرتبه؟» به ياسي گفتم: «منو نديد. هيچكدوم نيگامم نكردن. فكرشم نمي‌كردن كه يه دختر باشه! كه دختر همسايه رو بشه شباي تابستون گاهي جز روي بوم تو خيابون رو دوچرخه هم ديد!» ياد اولين روزي افتادم كه رفتم بودم حراست! يه حواس عميق كه همه چي رو مي‌خواد فرو بده! يه لامسه‌ي مست...هيجان خوني كه انگار اولين بارشه مسير‌هاي اصلي قلبتو مي‌ره و همش اشتباه مي‌ره و فشارت مي‌پره بالا! مثل اون موقع‌ها كه اراك برف ميومد و تنها كسي كه مثل وحشي‌ها مي‌دويد سمت پنجره و از كمر به سمت اسمون خم مي‌شد تا دونه‌ها تو مسير اريب‌شون بشينن رو صورتش، من بودم، اخرشم سر همين، حراست خوابگاه منو خواست. مرده تسبيح چرخون گفت: «شما رو ديدن بدون پوشش از پنجره خم شدين تو خيابون!» گفتم: «اخه برف ميومد» بعد زود اضافه كردم: «شب بود!» گفت: «شما رو روزم ديدن؟!» گفتم: «اره...اها...روزم بود ولي خلوت بود!» تو دلم گفتم اخه وقت نبود فكر كنم كه موهام ممكنه چه حالي به خيابون بده! بلند گفتم: «راستش من جنوبي‌ام و عاشق برف چيكار كنم؟» :«پس اون حركات جلف چيه كه از اتاق شما ديده مي‌شه؟ اولين بارتون نيست. گفتن شما از پنجره علامت مي‌دين، دستمال تكون مي‌دين، بادبزن مي‌گيرين دستتون پاي پنجره...» حالا بيا درستش كن! «دستمال؟ اها، برف ميومد، خواستم برفا رو بيارم تو، يه پارچه گرفتم بيرون پنجره. برفاش اب مي‌شد، چيزه ديگه‌اي هم تو اتاق نداشتيم اين بود كه جاش ماهيتابه گرفتم بيرون. بادبزن نبود كه...» :«اينهمه عمليات اونوقت واسه چي دختر جون؟»... :«كه بگيرم زير ذره‌بين و ببينم همون جوري شيش ضلعين؟»...مثلن! چي بايد مي‌گفتم؟ كه يه جور زندگي كردن بود؟ يه جور خواستن بي دليل؟ پوكيده بود از خنده...مرد تسبيح گردون حراستي! بعد خودشو جمع كرد و گفت كه من بايد شان دانشجويي رو حفظ كنمو...اخ اون شكم گنده چي مي‌فهميد زندگي كردنو...ياسي در خونه منتظر بود. ترسيده بود: « خاك تو سرت! عجب خري هستي! اين يه دورت بود؟ كسي نديدت كه با اين وضع؟» گفتم: «شلوارم كه استين بلند بود!» رفتيم تو. داداشم داشت با تلفن حرف مي زد و تا منو ديد وا رفت! اون ظاهر پسرونه جاي هيچ سئوالي رو باقي نمي‌ذاشت...

+ نوشته شده در Thu 8 Sep 2005ساعت 11:3 PM توسط رهايی |



 

يه همچين روزي سلمان حريري اولين كلمات فارسي رو تو دنياي سايبر، يه جايي به اسم وبلاگ مي‌نويسه. جايي كه بعد‌ها و فقط بعد از گذشت چهار سال ازش بعنوان پديده وبلاگنویسیه فارسی ياد مي‌شه! راستش منم تا مدت ها فكر مي‌كردم كه حسين درخشان اولين بلاگر فارسي بوده ــ هر چند كه تقريبن هر دو تو يه محدوده زماني وبلاگنويسي رو شروع كردن ــ اما اين تواضع، اين سكوت عجيب سلمان حريري حتي وقتي كه پيشنهاد گفتگوي راديويي، اونجا كه مي‌تونست بابت جلودار بودن تو اين حركت كلي واسه خودش مانور بده رو رد مي كنه، اونم فقط به احترام دوستی و دامن نزدن به اختلافات! تحسين برانگيزه و به نظر من دشوار! از اون روزي كه واسه اولين بار وبلاگ سردبير خودم رو بازكردم و خوندم و لينك‌هاي سمت راستش رو كليك كليك كردم، دوسال و نيم مي‌گذره. هميشه با خودم مي‌گفتم يه وقتي منم وبلاگ مي زنم! يه وقتي منم مي‌نويسم، هر چي دلم خواست!...جايي كه لازم نباشه از كسي خجالت بكشم...لازم نباشه «من» رو قايم كنم...جايي كه خودم باشم! حالا امروز چهارمين سالگرد تولد وبلاگ هاي فارسيه و رهايي سه ماهه ديگه يك سالش تموم مي‌شه! شايد يه روزي تولد وبلاگ‌هاي فارسيم به كليشه‌ها بپيونده، مثل خيلي از چيزاي ديگه. كمااينكه هستن دوستايي كه اصولن به تولد گرفتن و اينجور چيزا معتقد نيستن، يا بچه‌هايي كه حتي صداشو در نيوردن! اما مباركيه اين روز بابت ادماييه كه لحظه به لحظه نو شدن خودشون رو با بقيه قسمت مي كنن و اينجوري هر روزي كه مياد روز تولده! چون تو مي‌نويسي و با نوشته‌هات نفس مي‌كشي...و ادمايي كه بودنشون برات لذت بخشه و يه جور مسكن...حتي اگه نشناسنت يا نشناسيشون...فقط ميدوني كه خوندنشون تو رو بزرگ مي‌كنه و پخته...«اونقدر كه تنگ شدن اين لباس ترس واست گريز ناپذير مي‌شه»! تولد وبلاگ‌هاتون مبارك...لحظه به لحظه از نو ديده شدنتون...از نو خونده شدنتون مبارک باشه....

+ نوشته شده در Wed 7 Sep 2005ساعت 9:54 PM توسط رهايی |



 

فكر نمي‌كردم خوش بگذره! از لباسم خوشم نميومد! فكرشو بكن،از دو هفته پيش بدوني كه دعوت داري عروسي و تدارك ببيني و لباس بگيري واسه خودت و فكر كني كه بهتر از اين انتخاب نمي‌شد و بعد همون شب هنوز نرسيده، به محض اينكه لباسو از كوله‌ت در مياري و چشت بهش مي‌خوره يهو حس كني كه حالت ازش بهم مي‌خوره و ناخوداگاه اخمات بره تو هم و هيچ توضيحي هم واسش نداشته باشي!! حتي وقتي همه بهت مي‌گن چقده بهت مياد و...بازم تو كتت نره و فكر كني كه از اين مسخره‌تر نديده بودي!!! ...به طرز وحشتناكي ازش بدم ميومد. انگار نه انگار كه كلي پشت ويترين نگاش كرده بودم...كه كلي بابت انتخابش ذوق كرده بودم. انگار نه انگار براي اولين بار يه رنگ صورتي دلمو برده بود! بدتر از اون گل سر صورتي بود كه وقتي رو لباس مي‌پوشيدمش مي‌گفتن عين فرشته‌ها شدي!..عين عروسك!!...انگار كه بگن عين مرده‌ها شدي! يه لحظه وسوسه شدم كه برم پسش بدم! حتي گفتم به جهنم! مي رم يكي ديگه مي‌گيرم! لباس قبليمو مي‌پوشم! اما نشد كه خودمو راضي كنم! : سري بعد شايد نشه چيزي رو پس داد. شايد تاوان پس دادنش خيلي سنگين باشه...شايد...چرا بايد خودمو تو همچين شرايطي قرار بدم؟ يعني همش از بي‌دقتيه؟ اونم وقتي كه از چاردونگ حواسم مطمئن بودم؟! دندم نرم! همينه! بايد بپوشمش و حال خودمو بگيرم تا سريه بعد ديگه...دوست داشتم يكي يه كشيده‌ي جانانه به صورتم مي‌زد! نمي دونم اين خلق و خو، اين حس و حال مزخرف گاهي از كدوم گوشه‌ي بي‌هوام بيرون مياد؟!...تحمل اينكه حتي يه بار بپوشمش رو هم نداشتم! اگه اين لباس يه ادم باشه؟!..اگه يه ادم بود؟ از گوشت و خون؟ يه ادم واقعي...نه عروسك كه من بدم مياد؟...اينجوري كه مي‌شه اعتماد به نفسم رو هم از دست مي‌دمو با خودم مي‌گم پس همه‌ي انتخابام ممكنه اينطوري باشه و از خودم مي‌ترسم! مي‌ترسم كه تو مهمترين تصميم‌گيري‌هامم ـ اونجا كه انتخاب تنها راهه ـ اين ور بي‌حساب فريبم بده! چقدر مي‌شه صورت مسئله پاك كرد و شير سرد سر كشيد: كه هيچ اتفاقي نيوفتاده؟

----------

خوش گذشت. خوندم! رقصيدم. دوست قديمي ديدم. ازم تعريف شد! از لباس كه منتظر بودم تا جشن تموم شه و پرتش كنم تو كمد...از كارام كه فقط خودم مي فهمم چه كلاف گمي شدن واسه خودشون! از رقصم كه همپاي خوبشو نداشت!...از چشام كه شبيه چشاي پسر داييه عروس زن داييه بابا بود و چه خر كيفي دارن اين تعريف‌ها! وقتي تو مدام داري از حس بشريت تمام و كمال استفاده مي‌كني و چيزي از سرزنش واسه خودت كمي نمي‌ذاري! فقط اين حس نارسيسيم كاملن اشباع مي‌شد اگه نمي‌فهميدم كه اون چشاي شبيه، مال اونه! و هيچ شباهتي تصادفي نيست! همون كه اصرار دارن بگن مثل لباس يدفعه از چشم افتاد...همون كه هنوز بخاطرش سنگ‌ها از رو دوشم قل مي‌خورن و ميوفتن پايين كوه...

------------------

فكر نمي‌كردم برقصم. اما رقصيدم، با همون لباس عروسكي...يه دور...دو دور...سه دور...بعد وسط مجلس، تو اون گرماگرم شور و هيجان، اونجا كه اقاهه داشت گلو پاره مي كرد كه: «خوش امدي به خانه‌ي دل» و اصلنم صداش كپي خوبي نبود، يهو برقا رفت! يه لحظه همه ساكت شدنو بعد...همه چي افتاد رو دور تند! پسر و دختر بود كه جيغ مي‌زد و آواز مي خوند...يه جور وحشي گري قشنگ و بكر! يه جور حيوان صفتي كه گاهي خيلي مي‌چسبه! من كه چشمم نمي‌ديد اما چه خوب مي‌شد كه هر كي با هر كي دلش مي‌خواست مي‌رقصيد! مثلن اون پسر قد بلنده با اون دو تا دختر جي جي باجي كه دم به دقيقه مي‌رفت كنارشون و يه چيري مي برد و سر صحبتو باز مي‌كرد! يا شادي عمه زيبا با اون اقا كم موهه كه شبيه پوآرو بود و دماغش دل شادي رو برده بود...يا عمه زيبا يه كم فكر مي‌كرد كه تو تاريكي كي مي‌خواد ببينه و يه كم مي‌نشست رو زمينو پاشو دراز مي‌كرد تا هي از درد پاشو نماله!...منم؟..مي رقصيدم...تموم شبي رو كه زخمي مي‌شد و از درد بخودش مي‌پيچيد بي كه صداش در بياد...مي‌رقصيدم به ياد تموم مردايي كه در من بودنو قرار بود يكي بشن و من اون يكي رو فقط! دوست داشته باشم...اون یکی که سال هاست دنبال سرش میگردم...آن مرد دوست دارد..آن مرد رقص دوست دارد...آن مرد نمي رقصد...

**

تموم ستاره ها دنباله دارن : کسوف!

خاطرات نیویورکی! 

+ نوشته شده در Mon 5 Sep 2005ساعت 2:39 PM توسط رهايی |



 

                     

کاش سرشو بالا بگیره و ببینه که چراغا هنوز می تونن سوسو بزنن.. 

------------------

مراسم يادبود قربانيان اعدام‌های ٦٧ در خاوران... « چيزی كه مشخص بود، كسانی كه كشته شده بودند در اين واقعه، به صورت خيلی تنگاتنگ دفن شده بودند و هر قسمتی كه حدودش را وابستگان اين افراد مشخص كرده بودند، پنج شش نام در كنار هم قرار گرفته بودند و اين نشان می داد كه اين افراد در يك فاصله زمانی معينی و در كنار همديگر با فشردگی كامل دفن شدند...»

 امريكا به حداد عادل و همراهانش ويزا نداد!

يكي از وزراي كابينه احمدي نژاد : روابط جنسي زوج و زوجه بايد در ساعات معيني باشد!!

+ نوشته شده در Sat 3 Sep 2005ساعت 9:15 PM توسط رهايی |



 

                               

اخبار مربوط به تولد وبلاگهای فارسی رو تو این سایت می تونین دنبال کنین!

--------------------------

«ما، امضاء کنندگان اين نامه، با کمال تأسف به اطلاع همه ی ساکنان کره خاک می رسانيم که يکی از مهم ترين بخش های ميراث تاريخی نسل انسان در معرض نابودی هميشگی قرار گرفته است. حکومت اسلامی ايران مراحل پايانی ساختمان سدی را در جنوب ايران آغاز کرده که قرار است منطقه ی باستانی پاسارگاد و پرسپوليس (تخت جمشيد) را، که مرکز کهن امپراطوری هخامنشی محسوب شده و مجموعه ای غنی و پيچيده را در بر می گيرد، در آب غرق کند. اين اماکن، از همان روزگار پيدايش خود، از جانب نويسندگان تاريخ کهن در زمره عجایب جهان شناخته شده و، در نتيجه، همواره بخشی از ميراث فرهنگی نسل انسان بشمار رفته اند. در مقايسه با نابودی دو مجسمه بودا در افغانستان بدست طالبان، اين تهديد جديد و نتايج آن بسيار گسترده تر از هر نوع تخريب قابل تصوری بشمار می روند که تا کنون بر پیکر تاریخ بشر وارد شده است. اگرچه اين بازمانده های شکوهمند تاريخ ایران ...ادامه » از سایت پویشگران

طومار اعتراض...  / لینکها از هاله عزیز!

----------------------------

شيرين ني ني گلم! واسه امضاي طومار بالا وقتي صفحه ظاهر شد روي عبارت click here to sign petition كليك مي‌كني و بعد يه صفحه ظاهر مي‌شه كه به ترتيب اسم، ايميل، مليت و شغلت رو مي‌خواد كه واسه شغل هر چی بنویسی راضی میشه!!!مثلن یه x! اما تو راستشو بنویس دختر جون! بعدم preview your signature رو کلیک می کنی که بازم یه صفحه دیگه ظاهر میشه که سر اخر باید رو گزینه approve signature کلیک کنی تا امضات فیکس بشه. ببینم چیکارا می کنی حالا....

 

+ نوشته شده در Fri 2 Sep 2005ساعت 3:3 PM توسط رهايی |



 

صداي ملكه يوناني تو اون سكوت سنگين شب كه فرياد مي‌زنه: بسوزونيد!...پرسپوليس رو بسوزونيد! اين انتقام سوزوندن معبد آتنه!…بعد نور زرد رنگي كه پاشيده مي‌شه رو گذرگاه ورودي قلعه و يهو صداي پاي سوارايي كه با همهمه نزديك مي‌شن و جيغ و فريادهاي زنا و بچه‌ها…بعد موسيقي اوج مي‌گيره و نورسرخ رنگي ستون هاي پرسپوليس رو روشن مي‌كنه و پرسپوليس تو رقص زرد و سرخ و نارنجي نور و همهمه‌ي سپاهيا و سكوت ماه و مردمي كه با وحشت صحنه رو دنبال مي‌كنن اروم اروم خاكستر مي‌شه…برنامه نور و صداي تخت جمشيد يكي از زيباترين برنامه‌هاييه كه پنجشنبه ‌شب هاي تابستون تو پرسپوليس اجرا مي‌شه و مردم استقبال زيادي مي‌كنن. هيچوقت يادم نمي‌ره اون توريست استراليايي رو كه با تعجب مي‌پرسيد چرا شما به خاطر اجراي اين برنامه‌ها تو اين فضا اعتراض نمي‌كنيد؟ و در مقابل حيرت ما واسمون توضيح داد كه وجود اين ارتعاشات الكترومغناطيسي و صوتي صدمات جبران ناپذيري به پيكره اين بنا‌هاي قديمي وارد مي‌كنه و بعدم برامون از ماجراي پينك فلويد گفت و اجراشون تو اهرام ثلاثه و اعتراض مردم! اون موقع با خودم فكر كردم كه ما از چي ذوق مي‌كنيم و اينا تا كجا‌ها رو مي‌بينن! اما حالا ديگه نياز به ظريف ديدنم نيست! با آبگيري سد سيوند تو استان فارس كه بهمن‌ماه انجام مي‌شه حدود 120 محوطه باستاني مي‌رن زير آب كه محوطه پاسارگاد مقبره كوروش هم يكي از اوناست و اينطور كه بررسي كردن ابگيري اين سد اثرات تخريبي زيادي رو بناي تخت جمشيد داره! تا حالا ظاهرن تنها واكنشي که مسئولين ذيربط واسه اين نگراني‌ها از خودشون نشون دادن این بوده که گفتن ابگيريه سد تو زمان مقرر خودش انجام مي‌شه و حتي عنوان كردن وقتي مسئله معيشت مردم در ميون باشه وجود اين بناها واسه ما ارزشي نداره!! يعني همه ول معطل! اطلاعات بيشتر رو مي‌تونين تو سرزمين افتاب بخونين. بيچاره توريسته كه نگران اثر نور و صدا بود و نمي‌دونست سال بعدش قراره سر بنا رو بكنن زير آب! دست هيچ اجنبي و بيگانه‌اي هم تو كار نيست كه بگيم خراب كردن يا بردن تو موزه‌هاشون. جلوي چشم خودمون همچين خبطي رو دارن اشكارا و تو ابعادي به اين فجيعي مرتكب مي‌شن و طبق معمول هميشه تنها صداست كه اصلن در نمي‌آيد كه بماند! اين زرشكيه كه مدت‌هاست اينا دارن تو ديس‌هاي بي پلوي ما مي‌كشن و حالا اصلن چي مي‌گم من؟ وقتي صاحب جونت باشن ديگه هويت كه سهله! هويتي كه فقط مال ايروني نيست و تاريخ يه جهان ازش تغذيه مي‌شه! فقط همونطور كه ايزد بانو هم گفته:« اين سد ممكن است براي كشاورزي و مردم ان منطقه ضروري باشد و منظور هيچ كس خرابي سدي كه بي استعلام ساخته شده و ميلياردها هزينه كشور را جذب كرده نيست بلكه سخن بر تاخير ابگيري و تغيير مسير ابگيري است» حالا اين پتيشنيه كه واسه اعتراض به ابگيري اين سد درست شده كه اگه دلتون مي خواد و احيانن مي‌سوزه مي‌تونيد امضا كنين...كوروش! اسوده برو زير آب...

 **

خبرچينم انگار بساط خبرچينيشو برچيد و رفت! بدجوري بهش عادت كرده بوديم...كاش برمي‌گشتن. جاشون خيلي خاليه...روزي پنج شيش بار به يه وبلاگ سر زدن شوخي نيست....

**

داداش كوچيكه ارشد قبول شده اونم اولين انتخابش : چمران اهواز! بايد قبول مي‌شد. انگار كه با ساعت دو سرعت گذاشته باشه تموم واحدهاشو سه تا يكي جهشي گذرونده بود. دانشگاه ازادم تو گروهي كه شركت كرده بود رتبه‌اش 2 شده بود. خيلي خيلي براش خوشحالم و بيشتر از اون براي مامان كه چقدرا نذر كرده بود و توسل خونده بود واسه خودش و كلي سر قضيه‌ي ارشد من و داداش با خودش و خدا خلوت كرده بود. منم ديروز بالاخره حكمم اومد و اولين حقوق زندگيمو رسمن گرفتم! فكر كردم باهاش چيكار مي‌شه كرد مثلن؟...تموم خواسته‌هاي ديروز بي‌رنگ بودن برام. فقط يه چيزي بود كه اگه رو پس انداز قبليم هم مي‌رفت اونفده گنده نمي شد كه از پسش برآد و فعلنا بايد صبر مي‌كردم. چقدر دلم يهو هوس يه عالمه چرك‌هاي سبز گنده رو كرد كه كف دستام باشن و هيچوقتم شسته نشن! همون چرك‌هاي سبز عزيز كه خيلي كثيفن و نبايد زياد بهشون فكر كرد... 

+ نوشته شده در Fri 2 Sep 2005ساعت 1:37 AM توسط رهايی |



 

خوب به سلامتي! ارشد قبول نشدم! خيلي برام مهم بود و مدت‌ها فكرمو مشغول كرده بود. براش وقت گذاشته بودم...اما نشد! با كسي تو خونه حرفشو نزدم انگار كه هيچوقت نبوده...فقط امروز كه داشتم به دوستم مي‌گفتم قبول نشدم مامان با تعجب پرسيد: از كي قبول نشدي؟؟...اونجور كه فكر مي‌كردم اذيت نشدم. حتي سه چهار روز بعد از اعلام نتايج تو سايت بود كه متوجه شدم نتايجو زدن!...اين روزا هم كه اصلن فرصت فكر كردن بهشو نداشتم! بعد از اون همه انرژي و زماني كه صرف شد حالا دارم فكر مي‌كنم كه از كي اهميتشو برام از دست داد؟...

-------

چون مي‌دونستي قبول نمي‌شم كارمو جور كردي اون جور كه خواستم؟...چون اون حواسش نيست دور و برمو تا اين حد شلوغ كردي؟....چون كبريا بايد مي‌رفت نسيم رو فرستادي برام؟...چون دوستم داري اينقده فجيع حواسمو از چيزايي كه دوست دارمو برام مهمن پرت مي‌كني؟...مرسي خدا جونم! هي گفته بودي بايد مسائلو يه جور ديگه ببيني و شاكي نباشي، من اصلن حاليم نبود ها؟....

-----------

امروز هر طوري بود دو ساعت از روز رو كش رفتمو با نسيم رفتيم خريد. بعد از مدت‌ها يه ولخرجي حسابي مختص اذر ماهي‌ها! خدا نكنه پول بياد تو دست من! بهترين خريدام هم از اون پاساژه بود كه پسر خاله مي‌گفت تو شهر خانوماي فروشنده‌اش به اون كاره بودن معروفن!!! و در مقابل حيرت مفرط من و داداش مي‌گفت كه همه اينو مي دونن!! چرا؟ چون اونا خوش برخوردن! خوش پوشن! اهل گپ زدنن! تو يكي از مغازه‌ها مرد فروشنده با خوش و بش و شوخي و خنده صاحب يكي از معروف‌ترين ارايشگاه‌هاي شهر رو كه از قيمت بالاي لباسي انتخابيش شاكي بود، با همون قيمت، همچي پياده كرد كه خانومه كم مونده بود يه ماچم ازش بكنه! فن تجارت! كه واسه مردا هنره و واسه خانوما مي‌شه اون كاره بودن و قيمت داشتن! بيزنس خانوما تو يه شهر سنتي مذهبي اگه موفقيتي هم داشته باشه اونقده مشكلات جانبيه عرفي اجتماعيش زياده كه خيلي از خانوم‌ها رو از ادامه كار منصرف مي‌كنه...اما كلن از خريدام راضيم: يه شلوار واسه محل كار، يه جفت اسپورت ابيه خوش رنگ، يه ضد افتاب + اب، يه رژ گل بهيه مات ــ به نظر نسيم خيلي دهاتيه! اما دل منو بدجوري برد! ــ فتو شاپ 8، سه تا سي دي اموزشيه Epi Info، يه بسته دستكش پرپ و خداحافظ گري كوپر محبوب كه مي‌ره كنار كتاب‌هاي ديگه كه تا كي وسوسه خوندش به گل بشينه! حس خوب ديد زدن ويترين‌هاي خوش پوش و شمردن هزاري هاي مردد تو ذهنت...خريد تو خيابونايي كه تو اوج اين تورم داغ كسل نيستن...

Top Ten پياده شدن: دوازده تومن واسه يه بلوز كه مفت نمي‌ارزيد...بيچاره نسيم! 

متلك Top Ten خيابون شريعتي واسه یه خريد دو ساعته: اين كوچولو‌هاي خوشگل معلومه دانشجو‌ان!!!!

Top Ten مچل شدن: تموم ملت يخ در بهشت مي‌خوردن!!!!

-----------

 از تهران به اهواز. از اهواز به دزفول:

فوق‌العاده محرمانه!

معاون محترم بهداشتي...

 سلام علكيم. احتراما به پيوست نامه شماره...از نظر شرايط اضطراري و همه‌گيري اخير ...اقدامات فوري....مستلزم همكاري همه جانبه و اقدامات نهاد‌هاي بين بخشي....با نظر به اقدام غير مترقبه عموم و گ...زدن ملت به مملكت، اقدامات پيشگيري مقتضي بعمل ايد.

 -------------

 در مورد پست قبلي بايد بگم الان حالم اونقده خوبه كه نگران هيچي نيستم. وقتي دوستايي داشته باشي كه مي‌دونن شكوفه‌هاشون كي بايد به كار بياد و كي هواتو داشته باشن...دوستايي كه انرژي مثبت بودايي‌شون منقلبت مي‌كنه...همونا كه برگ‌هاي كتاباشون با جلد تميز به سمت اسمون مي‌ره...كسايي كه تجربه‌هاشونو بي‌دريغ در اختيارت مي‌ذارن و محكم بهت مي‌گن دختر دزفولي: اونا فقط يك نفرن!...اونوقته كه حس مي‌كني اون غبار بي‌وزن تو اين‌همه حجم بلند نگاه اب شده و رفته...

 --------------

رويا‌هاي من!

قريه‌ايست قديمي

تو مشتي سايه...اما صميمي...

قريه‌ي من!

به جاي فولاد

چشمه رو مي‌پرستيد...

 قريه‌ي من!

خوب و صميمي... دلچسب و زيبا

 شعري قديمي...

 .........

و بعد اون سوت...اون سوت...كه منو با خودش مي‌بره...اون شب با هم و همپاي فروغي واسه روزگارمون سوت زده بوديم....

**

مصاحبه با مجيد زهري 1+2

جشن تولد وبلاگ‌ها 16 شهريور !

دست دردست هم نهيم و جلوي فاجعه اب بستن ميراث كهنسال مان را بگيريم.

زنان عراق ممكن است حقوق اوليه خود را در قانون اساسي جديد از دست بدهند ــ لینکها از خبرچین 

من به فرزندانم در مورد شغلم دروغ نخواهم گفت اما مسلمن دلم نمي‌خواهد ان‌ها صحنه‌هاي واقعن وقيح را ببينند!!!!!!

+ نوشته شده در Tue 30 Aug 2005ساعت 1:14 AM توسط رهايی



 

اين روزا جشن تولد وبلاگ‌هاي فارسيه.علي تمدن و گوشزد عزيز پيشنهاد‌هاي عملي و خوبي دادن.اين كه علي تمدن مي‌گه بيايم با نوشتن مطلب در مورد كسايي كه دلخورشون كرديم يه جورايي جبران كنيم كاريه كه نه فقط تو جشن تولد وبلاگ‌ها مي‌شه انجام داد بلكه تو باقيه وقت‌ها هم كه از تولد خبري نيست مي‌تونه يه مكانيسم جبران‌سازيه فوق‌العاده موثر باشه. وقتي بي تعارف دو كلمه تعريف خشك و خالي هر بشري رو سر ذوق مياره..بي خرج و مواجب! اونوقت نمي دونم چه كرميه كه همش داريم با حرفامون آرامشو از هم سلب مب‌كنيم؟.....يادم مياد سال گذشته تو خوابگاه داشتم به بچه‌ها مي‌گفتم: « چرا در مورد فلاني اين مدلي حرف مي‌زنين؟ شما كه تو تنهايي‌هاش نيستين و نميدونين اين ادم واسه خودش چه فكرا و دل نگروني‌هايي داره!» اونا در مورد كسي حرف مي زدن كه تو رفتاراش به ظاهر خدا رو هم بنده نبود! اما همكلاسيمون بود و وقتي مي خنديد به همون اندازه شادي رو تو جمع‌مون ميوورد كه وقتي عصباني بود دلخوري و بي نزاكتي رو! زمان زيادي نگذشته اما از اون طرز فكر اين روزا كمتر اثري تو رفتارم مي‌بينم. انگار ديگه حوصله اينو ندارم خودمو جاي ادما بذارم. يادم مي‌ره كه بعضي‌ها تا اخر عمر با عادت به تنفس فكراي معلولي كه بهشون تزريق شده همونطور بدبين و جامد مي‌مونن و به جاي نفرتي كه دارن، مي‌شه نگران اين بود كه اگه بشكنن بدجوري خرد مي‌شن و شايد ديگه نشه جمع‌شون كرد! يادم مي‌ره كه هر چقدر هم بخواي ديگران رو رعايت كني براي دل خودت اينكار رو كردي و نمي‌شه انتظار داشته باشي كه اونا هم رعايتت كنن و اگه نكنن از پستي‌شون نيست! نمي‌شه انتظار داشته باشي اونايي كه هميشه بهشون گفتن جنس برتر و جوري باشون رفتار شده كه ناخوداگاه واحدهاي اپارتايد جنسي رو تو دانشگاه با نمره‌هاي درخشان در كنار واحداي معارف و اخلاق پاس مي‌كنن، يه شبه يه جور ديگه به ما نگاه كنن! سر به سر...هم ارز...شونه به شونه...بي‌ وعده‌ي تكيه‌گاه و كولي دادن هم! يادم مي‌ره خيلي وقتا از هر دستي‌ام بدي ممكنه هيچوقت از اون يكي دستت نگيري! تو ، دلت واسه يه گارگر افغاني كه تو يه صبح دم كرده سر ميدون منتظر عملگيه مي سوزه،مگه نه؟ دلت واسه اون مرد انگور فروشي كه تو ظل گرما وايساده و با هجوم اماكن ميوه‌هاشو همون جور مي‌ذاره و در مي ره اشكت درمي‌ياد...واسه اون زن كارگري كه تا شب جون مي‌كنه و وقتي مياد خونه مجبوره چشاشو رو خيانت شوهرش ببنده! يا اون پسري كه مياد كنار ماشين تا ازش چيز بخري...صحنه‌هايي كه هر روز تكرار مي‌شن و با اين وجود به سختي عادت مي كني مگه نه؟ تو خوبي چون قلبت بلده رنج بكشه، پس چطور مي‌توني با اون قلمت كله منو خرد كني؟...راستش تا حالا فكر مي‌كردم انگ زدنو توهين كردن بيشتر مال مستعارنويس‌هاست كه اسم مستعارشون يه جور ديواره واسه اونايي كه توهين مي‌كنن. ديواري كه باعث مي شه طرفو نبينن و ازش خجالت نكشن! اما با اين چند موردي كه پيش اومد و ادمايي كاملن! حقيقي كه به ادماي حققي‌تر توهين كردن، فكر كردم كه اين شايد برمي‌گرده به فاصله‌اي كه ادما از هم دارن. يه سري ازمايشات روانشناسي هم هست كه مي‌گه ادمايي كه از دور دستور كشتن و شكنجه ادماي ديگه رو مي‌دن اكثر مواقع با كم شدن فاصله جغرافيايي و حتي رو در رو قرار گرفتن با همون ادما نتونستن دستور شكنجه بدن! حالا مي‌شه قضيه ما و كامپيوترهايي كه پشتش مي‌شينيم و روح مرتضوي درمون حلول مي‌كنه!... اخه اين طبع حساس عجيب مربوط به كدوم ژنه كه مزخرف مي‌گيم و تحمل مزخرف شنيدن رو نداريم. يعني هر ادمي به اندازه مزرف گفتن ما نبايد مجال داشته باشه تا اگه دلش خواست اونم دري وري بگه؟

---------------

اين روزا ايميل‌هاي بدي برام مياد . شايد بخاطر همين دلم اينقده پره...البته قبلنم بود اما يه مدت كمتر شده بود، حالا دوباره...نمي‌دونم يه نفره؟...چند نفرن؟...فقط با خودم فكر مي‌كنم اين ادم يا ادما اگه اين همه وقتي رو كه مي ذارن و صرف تايپ اين كلمات و اين داستان‌سرايي‌ها مي‌كنن صرف وبلاگشون مي‌كردن...صرف درساشون..فكراي بشردوستانه ( فقط فكر ها؟ نه عمل) روزاشون سرحال تر و با انرژي‌تر نمي‌گذشت؟...اول فكر كردم چون جواب نمي‌دم بدتر مي‌شه! پريروز بي‌نهايت مودبانه يه جوابيه واسه اون دري وري‌هاي رنگين نوشتم. اما ظاهرن اين ادم اصلن اهل كوتاه پوشيدن نيست! دوست خوبی مي‌گفت كاش صفحه نظرخواهي رو باز مي‌كردي تا هر كس هر چي دلش خواست گرد و خاك كنه... راستش خيلي وسوسه شدم اما اگه گرد و خاك‌ها اونقده به اسمون رفت كه اين چند نفر ادمي كه جمع شديم دور همو به عشق مطالب و يادداشت‌هاي هم صفحه‌ها رو باز مي‌كنيم، تو گرد و خاكشون مجال نفسي و چش به هم زدني رو هم پيدا نكنيم؟!...البته تو فكرم كه يكي از همين كامنتدوني‌ها با سيستم انتخابي واسه وبلاگ بذارم اگه بشه!...چون قبول دارم وبلاگي كه نظر خواهي نداشته باشه يه چيزيش مي‌شه! يعني يه چيزي كم داره و يه چيزه ديگه‌اي هم كه برام خيلي خيلي جالبه اينه كه......بي‌خيال! نگم بهتره، بدجوري جلو خودم پاشدنه!!!...فقط باور دارم وقتي موج مياد همه رو با خودش مي‌بره، همه رو....

***

۴ زن ایرانی در CNN ( لینک از خبرچین)

مبارزه شدید فمینیست ها بر علیه استفاده تبلیغاتی از زنان نیمه عریان

حقمو می خوام

 (لینک از فرناز)

 

+ نوشته شده در Sun 28 Aug 2005ساعت 2:56 AM توسط رهايی |



 

كاراي بخشمون گاهی اونقده زیاده که حتي نمي‌فهمم چطور عقربه‌ها به دو مي‌رسن و تازه وقتي يكي از همكارا مياد دنبالم كه : «ول كن! فردايي هم هست!» تازه مي فهمم كه تو اين مدت حتي يه بارم سر رو بلند نكردم كه ساعت رو ببينم. اما خوب ديگه تو اين مدت كم حسابي همه جا سرك كشيدمو دستم اومده كه فلان فرم كجا نگهداري مي‌شه و مربوط به چيه و يا امار رو كي بايد رد كنيم اهواز و...يا گزارش‌هاي تلفنی رو چطور بايد بنويسيم و ارجاع بديم. تو گزارش‌هاي هفتگي و ماهيانه هم راه افتادم. مخصوصن اين روزا كه همه چي بابت اين وبا به هم ريخته. خوبيش اينه كه يهو تو معرض همه چي قرار گرفتمو شده واسم يه دوره فشرده همه چي‌داني! چون كاراي قبلي هم هست و فقط برنامه اضطراري مربوط به وبا اضافه شده. تلفن پشت تلفن مردم زنگ مي‌زنن و در مورد وبا سئوال دارن. امروز اونقده كلافه شده بودم كه يه چند دقيقه‌اي دور از چش بقيه همكارا تلفن رو از پریز كشيدم. اما بعدش شرافت ناجور گازم گرفت و دوباره وصلش كردم. اخه اين نوع سئوال‌ها مربوط به اداره ما نيست. اما خوب نمي‌شه به مردم جواب نداد مخصوصن تو اين موقعيت. به خدا بعضي تلفن‌ها اونقده لوسن كه ادم لجش مي‌گيره! دختره امروز زنگ زده مي‌پرسه من دو روزه يبس شدم!! حالا چي كار كنم؟..گفتم اصلن دختر جون اسهال شدي تا حالا ؟ گفت نه! مي خواستم حالشو بگيرم اما صداش يه جوري مضطرب بود و معلوم بود اطلاعات غلط بهش دادن. خلاصه كلي براش توضيح دادم كه اگه علايمي خلاف اين حالتي كه داري برات پيش اومد اونوقت واسه نمونه دادن و درمان بايد اين كار و بكني و اون كار...! يا پيرمرده زنگ زده مي‌گه خانوم من دو روزه عضله پشت پام درد مي‌كنه تو این برگه هایی که پخش کردن نوشته از علایم وباست يعني ممکنه وبا گرفته باشم؟ حالا درد ساق پا اخرين مورد از تظاهرات اين بيماريه كه در حضور ساير علايم اصلي ارزش تشخيصي داره!!! يا يه اقاهه ديروز خيلي عصباني اومده بود واحد بغلي‌ و داد و بيداد كه چطور به سبزي فروش‌ها گفتين سبزي نفروشن اما به اين استخر‌ها هنوز نگفتين تعطيل كنن؟!! البته طفلي بيراهم نمي‌گفت!. مشكل اينجاست كه ما اصلن نمي دونيم تكليف چيه؟! از بالا دستور مياد كه تا مي‌تونين اگاهي بدين. شروع مي‌كنيم به اگاهي! بعد دوباره دستور مياد كه بابا مردمو نترسونيد هنوز كه اينجا خبري نيست!! اينجوريه كه ادم سر اخر مجبور مي‌شه اصلن محل نده و كار خودشو بكنه! همون هر كي به هر كيه خودمون! ديروز مجبور شديم تموم شعارهاي بهداشتي رو كه تا حالا نوشته بوديم مجددن بررسي كنيم بينيم كجاشون ترسناكه و مردمو وحشت‌زده مي‌كنه!! فكر مي‌كنم متاسفانه مردم ما بايد از يه چيزي بترسن كه جلو خودشونو بگيرن!! تو هفته كمتر پيش مياد كه گزارش سل و هپاتيت و ايدز نداشته باشيم. رو گزارش‌هاي مربوط به دو مورد اخر هم با قرمز درشت نوشتن محرمانه! ادم يه جوري مي‌شه با ديدن اين محرمانه!! اين بيماري‌ها دارن تو مردم مي خزن و اروم اروم جلو مي‌رن اونوقت مي‌شن بيماري‌هاي محرمانه و وقتي هم كه در مورد چيزي كمتر حرف زده بشه به طبع اموزشش هم محدود مي‌شه! حالا اين وبا داره اين همه سرو صدا مي‌كنه بازم يه عده هستن كه انگار نه انگار! اونوقت حضرات مي‌گن مردمو نترسونين! چند روز پيش دم باشگاه كه با بچه‌ها صحبت مي‌كردم يكي از خانوم ها كه با دخترش تازه اومده بود شروع كرد با بچه‌ها حرف زدن. من خيره شده بودم به اون يخ در بهشته كه تو دست خودشو دخترش بالا پايين مي‌رفت! حالا من مونده بودم بگم؟ نگم؟ اگه بدش اومد چي! اخرش گفتم كه اينا زياد سيف نيست ها؟ اما اون موضوع رو انگار كاملن شوخي تلقي كرده باشه تا اخرش يخ دربهشته رو خورد! خوب طفلي پولشو داده بود!! اينجوريه كه فكر مي‌كنم اگه مردم بترسن احتمالن! خيلي بهتر باشه! امروزم واسه رابطين بهداشت كلاس اموزشي داشتيم . به نظرم رابطين يكي از مفيد‌ترين راه‌هاي اموزشي‌ان. اينا خانم‌ها و اقايون داوطلبي هستن كه اموزش مي‌بينن و در ابعاد كوچيك‌تر پل ارتباطيه ما و مردم هستن! خيلي با دقت گوش مي‌كردنو سئوال‌هاي جالبي مي‌پرسيدن و كلي منو سر ذوق اوردن كه اين‌همه وظيفشونو خوب بلدن. يه شانسي كه ما اينجا جنوب اورديم گرماي فوق‌العاده هواست كه نمي‌ذاره ميكروب وبا فعاليت كنه...حالا تموم ترسمون از سوغاتی های شهریور و مهره و مسافرایی که با هوای سرد بر میگردن...

+ نوشته شده در Thu 25 Aug 2005ساعت 3:8 PM توسط رهايی



 

دختر خيلي وقته داستانو دستش گرفته و نمي‌دونه چرا تموم نمي‌شه! تو داستان مرد قصه هفت كوه عشق رو پشت سر گذاشته تا دست پري قصه رو بگيره و ببره پيش خودش پشت کوه ها...بعد يهو همون جا تصميم مي‌گيره تو كوه هفتم بشينه و كل داستان سير و سلوكش رو واسه پري قصه بنويسه و پست كنه: اينكه چقدر عذاب كشيده تا با احساسش كنار بياد و باور كنه! اينكه چقدر رنج كشيده تا بقيه رو توجيه كنه سن و سال مهم نيست و پري قصه اونو به خاطر پنج سال كوچيكتر بودن دك نمي‌كنه! اينكه حس بشر خارق‌العاده‌ست و چه كارايي كه نمي‌شه باش كرد...پري قصه غمگينه! دلش نمي‌خواد يكي رو تو غم خودش كاشته باشه. دلش مي‌خواد مرد قصه شاد باشه. بهترين‌ها رو داشته باشه. اما دلش نمي‌خواد خودش "بهترين‌ها" باشه چون مرد رو نمي فهمه! نه دلش مي‌خواد ليلي باشه و بميره...نه دلش مي‌خواد شيرين باشه و اونو به خاك سياه بشونه كه ديگه از كوه نياد پايين...اينه كه واسه پسر مي‌نويسه: «ببين پسر خوب! تو خيلي خوبي! من تو رو همه جوره قبول دارم اما زندگي خيلي واقعي‌تر از احساسيه كه تو داري!»...بعد فكر كرد كه چه لوس! خوب حس اونم واسه خودش واقعيه! دوباره نوشت: «بيين! تو نبايد گول شعرها و قصه‌هامو بخوري! درسته كه منه احساساتي غروبا از اب ميام بيرون و خيره مي‌شم به خورشيد كه چطور با عشوه موهاشو جمع مي‌كنه پشت سرش و يه دنيا رو تا فرداش تو خماريش مي‌ذاره...اما اين دليل نمي‌شه كه تصميم غير منطقي بگيرم!» غير منطقي؟...و فكر كرد چقدر اين حرفا مثل نطفه‌اش كه تو اب بسته شده ابكي‌ان؟! از نو نوشت: «ببين! من عشق اسموني ماسموني قبول ندارم! همه چي زمينيه! پس مي‌بيني كه زيادم تفاهمي تو كار نيست ها؟»...نه!...« ببين! من از هر طرف راهمو مي‌كشم بن بسته! عاقلانه اينه كه...»....و بعد فكر كرد برخلاف خيابوناي خشك و اسفالته، راه‌هاي دريايي بن بست ندارن!...مرد قصه غذا نمي‌خورد. روزه عشق گرفته بود و نذر كرده بود تا روزي كه پري قصه بيوفته تو تورش چيري نخوره! هر روزم بلند مي‌شد مي‌رفت كنار ساحل، اونجا كه كشتي يوناني به گل نشسته بود و خيره مي‌شد به موج‌هايي كه با اشتياق خودشونو بار‌ها و بار‌ها مي‌كوبيدن به سنگ و مي‌گفت: مگه نه اينه كه ناز و كرشمه مال اونه؟...اونقدر صبر مي‌كنم تا....

-------------

دختر داستانو پرت كرد.« حوصله ندارم!» چه پري احمقي! يك كلام ختم كلام واسش بگه كه محاسبات اون شعر‌ها و قصه‌ها از بيخ غلطه!....بگه منم كه پري‌ام، بي‌گدار به اب نمي‌زنمو دل به دريا نمي‌دم! حالا تو اين همه راه اومدي كه چي؟...نمي‌شد با يه ايميل قضيه رو هم بياري؟...بگه كه اين روزا چقدر دلش مي‌خواد از تو دريا بياد بيرون و به جاي اين باله‌هاي خوشگل دست و پاگير، با دو پاي انساني رو زمين راه بره و كسي بهش نگه بالا چشت ابرو...بگه بچه برو واحدهاتو پاس كن!...بگه تو كه هنوز هفت خط نشدي چطور مي‌خواي زن بگيري اخه؟..مگه نمي‌دوني سير و سلوك اصلي همون واديه هفت خط شدنه؟...روزه عشق!... چرا پري قصه بهش نمي‌گه با اين گيري كه دادي اخرشم دوباره برم مي‌گردونن تو همون قصه‌هاي تاريخي و مي‌گن بشين سرجات و جوون‌هاي مردمو خر نكن!؟...اين رودرباسيه مزخرف واسه چيه؟....

+ نوشته شده در Wed 24 Aug 2005ساعت 1:10 AM توسط رهايی