تبليغاتX
رهايی



 

summer 1968

راستي دوست داري پيش از رفتن چيزي بگويي؟
شايد بخواهي بگويي كه دقيقا چه حس مي‌كني؟
ما پيش از سلام كردن خداحافظي مي‌كنيم
من حتي از تو چندان خوشم هم نمي‌ايد و اصلا نبايد به تو محل بگذارم
ما فقط شش ساعت پيش با هم اشنا شديم
صداي موزيك خيلي بلند بود
امروز از بسترت بيرون امدم
و يك سال معركه را از دست دادم
و دوست دارم بدانم چه احساس مي‌كني؟
چه احساس مي‌كني؟
انها يك كلمه هم بر زبان نياوردند!
بي واهمه، ارام دراز كشيدند!
تو گهگاه به من لبخند مي‌زدي، اما راستي چه لزومي داشت؟
من سرما را در باد 95 درجه خيلي زود احساس كردم
دوستانم در خورشيد ارميده‌اند، كاشكي من هم انجا بودم
فردا شهر ديگر با خود مي‌اورد، و دختري ديگر چون تو را
ايا پيش از رفتن فرصت داري به مرد ديگر خوشامد بگويي؟
فقط بگو ببينم، چه حس مي‌كني؟
چه حس مي كني؟
بدرود با تو و النگوهاي بچه‌گانه‌ات
براي يك روز به اندازه كافي دردسر كشيده ام.

The Atom_ Heart Mother Album
Pink Floyd

+ نوشته شده در Fri 14 Oct 2005ساعت 1:4 AM توسط رهايی |



 

پسره حواسش نيست. كلافه‌ست. كاغذاي جلوشو خط خطي مي‌كنه. دوست دارم بدونم چي رو داره خط مي‌زنه. دختره دقيقه. ريزه. عينكش خيلي عادي نشسته رو صورتش.انگار كه جزيي از جسمه‌شه، نه مثل من كه از عينك متنفرم. داره نت بر‌مي‌داره. سئوال‌هاي خوبي مي‌پرسه. مرده خيلي مي‌دونه. به اندازه تموم مو‌هايي كه رو سرش نيست! تيكه‌هايي از ژرمينال رو داره مي‌خونه. فصل شورش معدنچي‌ها. مقايسه ناتوراليسم روس و فرانسه. اقاي ريشوي روشنفكر! كه دير هم اومده به طرز فجيعي از فرانسوي‌ها دفاع مي‌كنه! كه ناتوراليسم‌شون صد شرف داره به روس‌هاي خرافاتي كه بيشتر كتاباشون تفسير ديگه‌اي از انجيله! دختره باهاش بحث مي‌كنه. مرده ليوان ابي رو كه جلوشه مي‌بره سمت خودشو انگار كه بخواد لباشو تر كنه فقط، چند ثانيه نگه مي‌داره و مي‌گه :« واسه اينكه اخر بحث تون هسته‌اي نشه برنگرديم تو معدن؟» نسيم رو كاغذ واسم مي‌نويسه: «تشنمه!» مرده واسه رعايت حال اونايي كه روزه‌ان سيگار نمي‌كشه. خودش گفت! «اما از اب نميشه گذشت...» من دلم مي‌خواد قصه‌هاي خودشونو بخونن. اونا واقعي‌تر از تموم قصه‌هان. رو كاغذ واسه نسيم مي‌نويسم: « منم تشنمه!..پس كي اينا قصه‌هاشونو مي‌خونن؟...»

+ نوشته شده در Fri 7 Oct 2005ساعت 10:38 PM توسط رهايی |



 

دختر خاله‌ هه تربيت معلم قبول شده و از اون جايي كه موهبتيه واسه دختر معلمي! ــ نه اينكه مال انبياء باشه ها؟ واسه اين كه اينجا ديگه سر و كارت فقط با خانوماست و شيفت شبم توش نيست و سه ماهه تابستونم مي‌شيني تو خونه و حقوقتو مي‌گيري ــ يكي از اشناها تو پيام تبريكش گفته : خوب ديگه دختر جون! به سلامتي هم مستقل شدي هم شوهر كردي!!!
استقلال و شوهر!...استقلال و جمهوري اسلامي!...
البته هر دوشون همراه با ازادي... ربطشون؟...چي بگم والله...
تو مصاحبه ازش پرسيدن: اگه كاترينا بياد ايران مردم چيكار مي‌كنن؟ دختر خاله هم خيلي جدي مي‌گه: « از اون جايي كه رهبر عزيزمون به اين مسايل خيلي حساسن، خيلي زود دستور مي‌دن كه مردم بسيج بشن و باهاش مبارزه كنن! و مسئولاي خوب‌مون هم كمك مي‌كنن و مسئله با كمك دولت و ملت حل مي‌شه!» البته ما بعدن بهش گفتيم كه جواب درست اين بوده: از اونجايي كه كاترينا زنه، علما فتوا مي‌دادن كه مردا به خاطر مسايل شرعي بمونن تو خونه و زنا رو مي‌انداختن جلوش واسه مبارزه!! d:
سئوال ديگه اين بوده كه عمليات استشهادي يعني چي؟
دختر خاله: يه جور برنامه پليسيه!
جدن اگه دختره مي‌خواست واسه اين خنگي برنامه ريزي كنه بازم به اين شيكي از اب در نميومد!
يه جايي هم پرسيده بودن: اين روزا بالاترين قيمت معامله يه بشكه نفت چند بوده؟ دختر خاله هه هم جواب مي‌ده كه حدود 40 دلار. بعدا بابا هه سرش داد زده كه چقدر بهت بگم اخبار گوش كن دختر! 70 دلار..70 دلار...اگه به خاطر اين 30 دلار ردت نكردن. كه البته ردش نكردنو قبول شد! اصلا رسالت اين جور مصاحبه‌ها، تشخيص درجه خلوص متقاضي‌ها‌ست و خلوصي از اين بالاتر كه تو مسايل سياسي و اقتصادي پخمه! باشي؟!....

**

ددي؟
تو اون بالايي؟
يادت كه نرفته شب جمعه رو؟
خوابامو سوار كردم رو هد‌پاك كن!
مي‌خوام دوباره خام خام بشن!
مي‌شه يه تك پا بياي و بگي از حالا بايد چيكار كنم؟
سه تا قل هو الله و يه حمد؟...
درسته؟
تو كه فكر نمي‌كني دير باشه ها؟
يه كم وحشت كردم اما
قول مي دم اين بار گوش كنم...
راستي اونجا چقدر جريمه شدي؟
اين راسته كه اين ور پل بالاي 160 مي‌رفتي؟...

+ نوشته شده در Fri 7 Oct 2005ساعت 0:6 AM توسط رهايی |



 

اين هفته، هفته سالمندانه. هر جا مي‌ري سمينار! پاتو هر جا مي‌ذاري كلاس اموزشيه. همه مي‌خوان به هم اگاهي بدن! اقا مي‌دوني شصت سالت بشه قراره چه بلايي سرت بياد؟ دو سه روز دربدر تازه‌هاي سالمندان بودم. اين رئيس ما خيلي كارش خرابه. گذاشت تو دقيقه نود خودشو جا داد تو يه كارگاه اموزشي كه هم واسش ماموريت حسابه هم اينكه يه چند روز مي‌ره خارج از شهر و سمينار بي سمينار. عوضش سخنرانيش افتاد گردن من! شونه خالي كردنم هيچ فايده نداشت. وضعيت بقيه از من بدتر بود! از اين جور كارا متنفرم! سخنراني براي جمع. اونم مطلبي كه تخصصت نيست! نتيجه تموم سرچ‌ها صفر بود. در واقع به نظر مي‌رسيد فيلد ما از چهار سال پيش در مورد سالمندان هيچ تكوني نخورده و بشر تو اين تيكه بسيار مهم (اونجور كه بمون گفتن) هيچ پيشرفتي نداشته! اينجوري شد كه مجبور شدم متن سخنراني خود دكتر فراري رو بردارم و ارائه بدم. طب سالمندان. البته ديدم خيلي خشكه، اين شد كه كلي گشتمو به زور ادبيات ملي و كمي شعر توش جا دادم. تو مثنوي دوم مولانا در مورد طب سالمندان چيزايي به نظم اومده كه براشون خوندم. بهشونم گفتم كه پزشكاي عزيز برين كشك‌تون رو بسابين كه با وجود اينكه هم تو قانون ابن سينا و هم تو باقي ادبيات مليمون خيلي روشن به روشهاي درماني سالمندان مستقل از ساير رشته‌ها اشاره شده، اونوقت تو مملكت بلبل‌مون هنوز رشته‌اي به اين عنوان نداريم و اين در حاليه كه 30 سالي مي گذره از روزي كه اين استعمارگراي بيگانه! طب سالمندان رو مستقل از ساير رشته‌ها اعلام كردن و متخصصين خاص خودشونو تو اين فيلد دارن. با وجود اينكه اصلنم اشاره تازه‌اي نبود و خودشونم اينو مي‌دونستن اما قيافه‌شون وقت گوش دادن همچي مصيبت زده بود و هي سر تكون مي دادن كه كلي سر شوق اومدم و هي شوريش رو زياد كردم. حالا بماند كه قبل از رفتن رو سن دستام سرد سرد بود از استرس. همكارام نمك مي‌ريختن حالا كه پاتو تو كفش بزرگترا كردي و مي خواي خارج از تخصصت حرف بزني مي‌ريم يه چندتايي كتاب در موردش مي‌خونيم و حسابي سئوال پيچت مي‌كنيم. رئيس فرصت طلب مارموكلم! كه مي‌خواست جيم شه همش مي‌گفت: «اهميت ندين. شما از عهده‌اش برمياي!» البته از اين همكاراي كله خراب منم همه چي بر مياد خصوصا اين دو تا دختره كه تازه شدن همكارمون...راستي نگفته بودم دو دختر خانوم ديگه! به جمع همكارا اضافه شده و صف آرايه جبهه‌مون كمي متعادل شده؟ هيچي ديگه اون همكاراي موذي قبول كردن كه در ازاي خريد پيش پيش كيك و سانديسي كه تو اين جور مراسم‌ها مي‌دن از خير سمينار اومدن بگذرن و خيال منو راحت كنن! با خودم قرار گذاشتم كه اگه سئوالي پرسيدن ذيق وقت رو بهونه كنمو بگم سئوال‌هاتون رو بذارين اخر وقت. اخر وقتم با ياري خدا جون غيب ‌‌شم! كه البته احتمالا اونقده پيچونده شدن تو بحث، كه از خير سئوال جواب گذشتن! خيلي خسته شدم. انگار كه كوه كنده باشم...بعضي وقتا از بوي علمم حال و هواي خفه‌گي به ادم دست مي‌ده. اين رئيسه هم مي‌بينه من بدجوري كشته‌ي اين جور كارام! هي بهم پيشنهاد همكاري در امر خطير تحقيق مي‌ده! بهش مي‌گن كك تحقيق! يه سمينار اسفند ماه هست تو كرمان كه از حالا اين اقاي مارموكل سه تا مقاله واسش اماده كرده و كاراي مقاله مالارياشو هم داده دست من! اساسي دارم تو عمق سه هزار پاييه علم دفن مي‌شم. تو محل كار يه اقاي سالمند داريم كه بخاطر نبود نيرو هنوز ازش كار مي‌كشن. يه سالمند نمونه! كه مطابق جدول اريكسون مو به مو جلو اومده و الان تو سن پيري تو نخ نوع دوستي و افكار فوق بشر دوستانه‌ست! روزشو بهش تبريك گفتيم و واسش گل گرفتيم! واسه مني كه تموم سالمنداي فاميل به رحمت ايزدي رفتن، اصلا كار لوسي نبود، اما واسه نسيم نه! قيافه درويش مابي داره و مدام ذكر مي‌گه و نماز سر وقت و...يه حال خوبي داره واسه خودش هميشه...يه ارامشه خوب... وقتي منو مي‌بينه با مهربوني مي‌گه: «همه چي درست مي‌شه دختر جون! فكرشم نكن» بعضي وقتا ترس برم مي‌داره كه نكنه جدي جدي فكرمو مي‌خونه و مي‌دونه كه الان دارم به چي فكر مي‌كنم؟! كاش از اين همه ارامش كمي مال من بود...فردا روز اخره سميناره...
فردا بايد يادم باشه بعد از سمينار برم امار مالاريا رو بگيرم از ازمايشگاه.
بعد برم باشگاه. بعدش با نسيم برم تعليم رانندگي. بعد يه سر بريم پست.
بعدشم اگه وقت بشه بريم اون كافه دنجه كه من دوست دارم و نورش خيلي كمه...
كاش شهر من خيلي بزرگ بود! يا دست كم ادماش خيلي بزرگ‌تر بودن...
كاش مي‌شد اسم كافه رو گفت...
كاش مي‌شد هيچكدوم از اين كارا رو نكرد و صبح زود پاشد و از چش همه خط خورد و رفت الواتي...
اخه بهار جنوب، اين روزاست....

+ نوشته شده در Wed 5 Oct 2005ساعت 0:55 AM توسط رهايی |



 

وقتي سياوش مي خونه:
 
تصور كن اگه حتا تصور كردنش سخته
جهاني كه هر انساني تو اون خوشبخت خوشبخته
جهاني كه تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست
جواب هم صدايي ها، پليس ضد شورش نيست
نه بمب هسته اي داره،
نه بمب افكن نه خمپاره
ديگه هيچ بچه اي پاشو، روي مين جا نمي ذاره
همه آزاد آزادن، همه بيدرد بيدردن
تو روزنامه نمي خوني نهنگا خودكشي كردن
جهاني رو تصور كن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودكامه بدون وحشت و تابوت
جهاني رو تصوركن پر از لبخند و آزادي
لبالب از گل و بوسه پر از تكرار آبادي
تصور كن اگه حتا تصور كردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر مي شه از سرمه
تصور كن جهاني رو كه توش زندان يه افسانه است
تمام جنگاي دنيا، شدن مشمول آتش بس
كسي آقاي عالم نيست
برابر با همند مردم
ديگه سهم هر انسانه
تن هر دونه ي گندم
بدون مرز و محدوده، وطن يعني همه دنيا
تصور كن تو مي توني، بشي تعبير اين رويا

+ نوشته شده در Wed 5 Oct 2005ساعت 0:36 AM توسط رهايی |



 

از هم دور افتادیم دختر جونم!

مستراحی به وسعت یک سرزمین!!

+ نوشته شده در Mon 3 Oct 2005ساعت 11:57 PM توسط رهايی |



 

به تموم جوك‌هاي دنيا خنديده بودين. بعد اون فكر كرد: الان بايد بشنوه! يخ‌ها رو از تو پيرهنش تكوند و گفت: "مي‌شه لطفا؟ فقط دو كلمه! كمي جدي باشيم؟" خودتو پشت سكوت ظريف هجاها قايم كردي. چيزي ترسيده بود، چيزي لرزيده بود، اما شكسته نه، و فكر كردي: "اگه مي‌گفت بيا شجاع باشيم بهتر نبود؟"...كلمه‌هاي دو دوزه باز!...شايد اونطور كه بخواي نوشته بشن اما هيچوقت اون جور كه بخواي خونده نمي‌شن! فهميدني در كار نيست! :«ــ ببين ! مي‌شه بازم جوك بگيم؟»  :«ــ اخه من خنده‌ام نمياد» ...اگه مي‌شد به سوت زدن ادامه داد...درست مثل پرنده‌ها!
گاهي يه سكوت زخمي‌ام در دفاع از خودش به جاي پيامبر شدن فقط ديوانه مي‌شه...

-------------

پ پ ن: تذكر به جای يک دوست بسيار ظريف: مجيد خانوم! پرنده ها سوت نمي زنن، آواز مي خونن!!

+ نوشته شده در Sat 1 Oct 2005ساعت 7:13 PM توسط رهايی |



ادم‌هاي احساساتي را بايد كشت!

اعتراض!!

---------------------

?would you to see me try
?would you like to call the cops
?do you think its time i stopped
?why are you running away

+ نوشته شده در Fri 30 Sep 2005ساعت 11:8 PM توسط رهايی |



                              

امروز چهارمين روز رزمايش دزفوله. مانور سپاهيا و بسيجيا. كلاساي اموزشي! بسيج اداره ما دوره افتاده بود كه نيرو جمع كنه واسه اين اكيپ‌هاي استشهادي! دو قطعه عكس و يه فتوكپي شناسنامه! « شما شركت نمي‌كنين؟ ماموريت حسابه مي‌شه ها؟ يه چيزي اونور 100 ساعت اضافه كاري...»
«چي؟ اعتقاد؟ ربطي نداره! بحث به صرفه بودنشه. اسمتونو بنويسم؟...»
«شما مي‌رين بسيج خواهران! ما هم چند دوري دور خودمون مي‌چرخيم و حاجي و يا حسين و...يه كم گرد و خاك و تموم! ما واقعيشو ديديم اينكه بازيه!»
تو مانور سال گذشته بود كه يكي همينجوري الكي شهيد شد و مانور همون روز دوم متوقف شد! شهيد...ديگه برام اون بوي خوب هميشه رو نداره. چرا نذاشتن همونجوري بمونه؟ دست‌نخورده و پاك. شهيد در راه ارمان تو! « دروغ گفتن در راه خدا...در راه ميهن...»
پنج شنبه عصرهاي شهيد اباد فقط شكلات و نقل و نبات رو سنگ قبرا خوب بود. «بازي رو قبرا گناه داره!» بازي بازيه. هر جا...با هر كي...بايد اون‌همه بمب ميوفتاد تا شهر ما بشه شهر نمونه! « مگه ما خواستيم جنگ بشه؟ اما حالا كه شد، تا اخرش مي‌ريم. فرهنگ شهادت طلبي بايد حفظ بشه!..»
سالها كسي جرئت نكرد تو انشاش بنويسه :جنگ يعني جنازه...جنگ يعني جل و پلاس‌ جا مونده...جنگ يعني جدا شدن...جيغ شب وقتي موشك‌ها زيرش مي‌گرفتن.
«ما همه سرباز توايم...! جنگ جنگ تا پيروزي!» بايد تو اولين بمباران خاله و بچه‌ها زير اوار مي‌موندن تا از نزديك دگرديسي كامل يه خانواده رو تو هيات شهيد و جانباز مي‌ديديم. هي اون صداهه مي‌گفت : «شنوندگان عزيز توجه فرماييد» اما كسي توجه نمي‌كرد، نه به اژيرهاي سه رنگ، نه به پرچم دو رنگ. بازيه خوبي نبود. سارا مي‌گفت به داييش گلوله زدنو ديگه داييش از رو زمين بلند نشده! بي كه به ما بگن رسم بازي رو عوض كرده بودن. اخر بازي همه بايد از رو زمين بلند مي شدن! اونا فكر كردن ما نمي‌فهميم. برقا كه مي‌رفت و ضد هواييا تو هوا ترق ترق مي كردن، فرار مي كرديم تو بيابونا. يه شبم تا صبح زير اسمون لخت و پتي خوابيديم. اونا مي‌گفتن اگه خوب نگاه كنين ستاره‌ها رو مي‌بينين كه چطور مي‌ريزن پايين. بايد از همون موقع مي‌فهميدم كه چشام ضعيفه! مژگان مي‌گفت منظورشون شهيداست. اما اون شبا فقط از اسمون جراده ‌مي‌باريد و خاكستر. چادرهاي رديف رديف با فاصله‌هاي خيلي نزديك، اونقدر كه مي تونستي ساعت‌ها خيره بشي به زندگي سايه‌هاي بيرون زده از چادر...مرداي افتابه به دست، زناي تشت و لگن! بعدشم اون اردوگاهه بود كه بعدها توش رانده‌شدگان عراقي رو پناه دادن و بعدترهام دختراي ايراني رو كه عراقي‌ها بهشون تجاوز كرده بودن و حالام قراره افغاني‌هاي مشمول طرح جمع‌اوري اتباع بيگانه رو! اخرين شب اون اردوگاه، شبي بود كه دو خيابون پشت خونه رو موشك زد. هيچوقت كلمه‌اي واسه توصيف اون صدا پيدا نكردم! ما خواب بوديم. هنوزم فكر مي كنم خواب ديدم، اما مامان مي‌گه همش راست بود. اخه مگه مي‌شه با چشاي بسته نوراي رنگي رنگيه يه انفجارو از نزديك ديد؟ فقط مامان بي قسم قبول كرد! بچه‌ها گفتن «اگه راست مي‌گي چرا نمرده بودي؟»
ديگه نمي‌شد يواشكي بريم پشت‌بوم تا ببينيم دود از كجا بلند شده. رضا گفت: اخرش صدام خونمونو پيدا كرد! بعد بابا گفت ديگه نبايد بمونيد. آواره جاده‌ها. اصفهان...اراك...تهران...اما هرجا كه مي‌رفتيم ما رو بو مي‌كشيد و مي‌زد. ما بازي بد رو هم دوست داشتيم! ‌بمب ها ميوفتاد و بازي مي‌كرديم، ادم‌ها ميوفتادن و بازي مي‌كرديم: «دستمال من زير درخت البالو گم شده! خبر داري؟ گرومب! گرومب! بي خبري؟ بنگ! بنگ!...»
فقط اين بازي مال ما نبود! هنوزم نيست...

**
پلك‌هاي پل بسته بود كه مرد
خود را به آب زد
........
شبي كه ستاره‌ها سقوط مي‌كردند
و استخوان سقف ها مي‌لرزيد
پدر گفته بود:
«من مي‌مانم!
ابتني در آتش، مضمون صريح شرجي است...»
و ما سال ها مانده به فراموشي
برگشتيم.
« ايستگاهي حوالي جنوب»
 ــ جايي كه تيغ ظهر تا انتهاي روز روي زمين افتاده ــ
بر پوست سوخته كناري نوشته بود: جنوب يعني
گفتگوي بي‌پرده با خورشيد!
......
چشم مي‌گشايم
بزرگ و بي بار
لميده بر نرده‌هاي نمور
شمارشگر اخرين زفير اسياب‌هاي قديمي
نه اژير سپيد خطي سرخ
نه بوي هراس باروت
فقط ان پايين
مرد هنوز بالا نيامده بود...

+ نوشته شده در Fri 30 Sep 2005ساعت 2:2 PM توسط رهايی |



                                            

سلام.
تا حالا اينجا سلام نكرده بودم. واسه وقتايي كه ادم غريبي مي‌كنه چيز خوبيه. بهش اعتماد به نفس مي‌ده. چند روزي رفته بودم هيچ جا! گاهي وقتي مي‌يام خونه، مامان به شوخي مي‌پرسه: تا حالا كجا بودي؟ و اگه اون روز خوب نگذشته باشه واسم، مي‌گم: هيچ جا! جايي كه هيچ جا نباشه واسه تمرين خوبه! اونم تمرين چيزي كه مطمئنم نيستي خودش بوده باشه. يه چيزي موثرتر از ريلكسيشن. خمير شدن تو دستايي كه بلد باشن چجوري ورت بدن تا بالا پايين‌هاي زيادي صاف و صوف بشه! اما انگار حجم هيچ زياد بود، غليظ بود، چسبناك بود...تازه سنگين‌تر از باقيه چيزا! وقتي‌ام كه هيچ واسه خودش چيزي مي‌شه تو مايه‌هاي ابعاد، تمرين بي‌فايده‌ ست و يادت مي‌ره كه قرار گذاشته بودي واسه خودت كه يه جور خودسازي باشه! حرف نزدن...فكر نكردن! دوستاي خوب نوشته بودن: «خوبي؟ كمكي از دست ما برمياد؟» تو اين چند روز از خودم اينو زياد پرسيدم: چرا نتونستم باشم؟ حتي كمكي؟...انگار فقط مي‌شه وايساد كنار و گذاشت كه باد واسه خودش بياد و بوزه...همينجوري! اصل بي‌قاعده! مثل باقيه چيزا. مثل حرف زدن. كه ما فقط فكرشو مي‌كنيم...حس تكون خوردن لب‌ها! خيلي ارامش بخشه! نه؟ مطمئن‌مون مي‌كنه كه تو...اون...كسي هست، ديوونه كه نيستيم با خودمون حرف بزنيم!!...و جواب‌ها هم هميشه مهمتر و سازنده‌تر از سئوال بودن! همش با خودم مي‌گفتم مي‌تونم دوباره اينجا بنويسم؟ نياز به نوشتن دوباره مياد سراغم؟ فقط اينجا. نه جاي ديگه! روي ميز محل كارم نوشتم: dont keep talking. نسيم گفت: «نمي‌خواي كه فكر كنن ديوونه‌اي؟ ها؟» اما رو اين صندلي امنه! دنيام معطل هيچي نيست! پشت اين ميز جهان مثل جوجه‌اي خيس داره مي‌لرزه اما خوب‌ مي‌شه و خوب‌تر از اون judge كه عمرش مي‌تونه چند ثانيه‌ام بيشتر نباشه. بي محكوميت! مي‌شه جديش نگرفت! مثل روانشناسي كه اينجا پاشو از پشت شيشه جلوتر نمي ذاره. جدن كيه كه بدونه دلايل واقعي كجان؟...ميومدم مي‌خوندم، اما وقت نوشتن، انگار همون چسبناك ميومد و دور انگشتامو مي‌گرفت. بعد كلمه‌ها كثيف مي‌شدن، نوچ مي‌شدن، سرد مي‌شدن و از سرم ميوفتادن. اما اومد! بالاخره اومد: س ل ا م...بايد از همون جايي كه قطع شده بود ادامه داد، بايد بشه...
وبلاگ مينا هك شده و من تازه فهميده بودم اين پينگ‌هاي پشت سر هم واسه چيه!...تو ديگه نمي‌خواستي دستمال بنويسي...يه بهوونه‌ي واقعي؟...دريا با يه عكس هذيون‌هاي بيگ بنگش رو سانسور كرده بود!...شما حالتون خوب نبود و انگار گفته بودين خدانگهدار...مخاطب ممنوع شده بود همسايه جهان ! ادامه از سر خط...نسيم مي‌گه انقلاب يعني اين! يعني پر كردن نقطه‌چين‌ها. پهن شده تو بريدگي‌ها. يعني اون تيكه‌ات كه مدت‌هاست بهت محل نمي‌ذاره بگه: «ديدي ماسك اونقدرهام بد نيست؟ حالا اگه به جاي يه دونه شيشه ده تا شيشه بين تو و همين دنياي مجازي! بود راحت‌تر نبودي؟ چه برسه به...» انگار بدون اينكه متوجه باشم چيزايي رو كه از دركم خارج بودن به درك واصل كردمو حالا فهميدم كه همونا اگه بودن الان بدردم مي‌خوردن، مثل همون دلايل واقعي كه بدجوري جاشون تو بريدگي‌ها خاليه! رفو كردن! چيز مناسب‌تريه! چي گفته بود؟ لغزش آني عقل. درسته! مثل ذوق من وقت خوندن این تو سرزمين رويايي...چند روز پيش...

+ نوشته شده در Wed 28 Sep 2005ساعت 1:23 AM توسط رهايی |