تبليغاتX
رهايی



 

                                                 

انگار اول يه گفتگوي يه نفره بود فقط. از همون ديالوگ‌هايي كه دوست داري جلو آينه بار‌ها و بارها واسه خودت تكرار كني...بعد همه ميان تو كادر...طوري كه ديده نمي‌شي...آينه جا نداره اما...
ــ بخورش! آب مي‌شه ها؟...چرا زل زدي به اين آينه جلو مردم ؟...زشته همه رد مي‌شن نيگا مي‌كنن!
:«خودت باش خره...هيشكي "تو" نمي‌شه. نمي‌خواد اداي زندگي كردنو درآري. صفحه اخر شناسنامه‌ات رو نيگا كن. نذار تو كميت‌هاشون بپيچوننت. منتظر چي هستي؟ يه علامت خاص؟»
دلت مي‌خواد جيغ بزني! اما...
چي؟...آينه تحملش زياده؟ نمي شكنه؟ هواي همه رو داره؟...اوكي! پس ادامه بده...ادا دربيار...فقط ادا...
:«بستني خوردن بسته! ساعت از 10 گذشته رفيق! يه دختر الان بايد تو خونه باشه! مي‌شه بريم؟»

+ نوشته شده در Fri 18 Nov 2005ساعت 7:35 PM توسط رهايی |



 

گفته بودم ديدي وقتي يكي بهمون مي‌گه دوسِت دارم، از همون موقع كه مي‌شنويم احساسمون تغيير مي‌كنه و يه جور ديگه نيگاش مي‌كنيم؟ گفت نه!
باور نكردم! حالا اما هيچي تغيير نكرده، اين همه يخي، اين سرديه مضاعف...ترسناكه! گوشي رو مي‌گيرم دستمو فقط گوش مي‌دم!...گوش نه...تو هوا دوخته مي‌شم و فكر مي‌كنم! به حرفهاي اون نه!...به خودم!...حرف‌هاي نگفته خودم...نگفته كسي ديگه! به مامان كه رد مي‌شه و خودشو مي‌زنه به اون راه! به داداش كه با اشاره بهم مي‌فهمونه: "خسته نشدي؟"...و من سعي مي‌كنم آبشار شِوي رو دوباره كنار هم بچينم. يعني مي‌شه بعد از زمين خوردن اون همه انرژي بازم بهش گفت آبشار؟...
«بله! نه! شايد! » چيزي براي گفتن نيست، جز جمله‌اي بي حوصله كه منتظره از تو هاشور بيرون بياد و رسالتش رو زمين بذاره!
توضيح...دو خط نفس تنگی...سه خط مكث...دوباره از سر خط...توجيه...دو خط غرق شدگي...سه خط بال بال زدن...
:«‌چندتا كتاب بايد خونده باشم كه فكر كني مي‌فهممت؟ دست به نقدم واسه كدوم بايد خوب باشه؟ جمله‌هام بايد پيوست حرفاي كي باشه؟» از اينكه اينجور شناخته منو حرصم مي گيره! حرصم مي‌گيره كه چرا سعي نكردم خودمو درست نشون بدم؟ اونجور كه هستم؟! وحشت از سطحي بودن جمله‌هايي كه بهم نسبت مي‌ده اونقدر هست كه صدام در نمياد! نكنه هميني باشم كه مي‌گه؟ نكنه باز فريب چش گربه‌اي اومده سراغم؟ ايا اين همون حس شرقي نيست كه دست نيافتني رو مقدس و عميق مي‌دونه؟ شايدم عادت كرديم به تموم عشق‌هاي طلبكار، عشق‌هاي مغرور محتاط، عشقهاي معلول لال...
اشتباه من كجا بوده؟ از كدوم خط و ربط شكسته؟ كدوم خنده بي‌جا؟ كدوم شيطنت بي‌هوا؟ كدوم مرز اشغال شده؟...
اين همه سردي رو كي تو پيرهنم ريخته؟...به خواهرش فكر مي‌كنم كه بهترين دوسته و مادرش كه چقدر دوستم داشت!...هنوزم داره؟! حالا كه رد اين همه اشفتگي رو گرفته و رسيده به من؟ ايا هگل عزيز خيلي سير نيست كه مي‌گه ربطي به كسي نداره؟! احساسش بي كه بدونه داره بهم اسيب مي‌زنه. به كسي گفته بودم دونستنش مسئوليت نمياره! اما حالا مي‌فهمم كه اينطور نيست، ممكنه تغييري در كار نباشه، اما مسئوليت هست. وقتي جزء اون بيست درصد ادمايي باشي كه از افتادن برگي تو ماداگاسكار مصيبت مي‌گيرن...اين كه ديگه بيخ گوشته! مي‌دونم مي‌گذره و به قول اون خاطره خوب بايد گفت take it easy اگه بشه! فقط تا اون موقع، اين احساس بدي كه دارم! چه علت باشي و چه معلول، هيچ فرقي نمي‌كنه، هميشه هست، اين حس ازار يكسويه...انگار كه بلد نباشي باهاش چيكار كني! خرگوشي مي‌شي كه تو كلاهش گم مي ‌شي! گاهي فكر مي‌كنم ميكروبش از كجا اومده كه همچين ژنوم قوي داره! اقا معلم گفت: «از اولم گفته بودم يه جور اسيبه؟ نه؟» هيچوقت دلم نخواسته بود به منطقش آلوده شم، اما وقتي واسه هر چيزي دفتر و دستك و كلاس هست؟ وقتي واسه اينم دوره‌هاي علمي دو تا پنج سال تخمين زدن؟!! بهتر نيست رسما بشه جزء طبقه‌بنديه CDC ؟

_"مريضي؟"
_"بله! يه نفر گير كرده تو گلوم و با هيچي هم بيرون نمياد.."
ــ"دهنتو باز كن بگو:أأأأ..."

 

+ نوشته شده در Thu 17 Nov 2005ساعت 5:31 PM توسط رهايی |



 

فردا پروژه رو تحويل مي‌ديم و راحت مي‌شيم. يه دباغي رسمي و قانوني! وقتي بخواي زير بار نمايش نري و كارتو فرماليته تحويل ندي و واسه دل خودتم شده يه كم مثبت بازي در بياري، اينجور مي‌شه كه خودت بايد دو دستي پوستت رو واسه نواختن عرضه كني! فكرشو بكن ادم اون همه وقت بذاره كه نه چيزي ياد بگيره و نه چيزي از توش دربياره كه قابل ارزش باشه! اينو ازمون مي‌خواستن! كه در اسرع وقت! يعني تايم تعيين شده كارو واسه بالا بفرستيم!! اونم به روشي كه اونا دوست داشتن! واسه دو سه تا امار زير خاكي به معناي واقعي، مثلا مال سال‌هاي 50ـ60 رس‌مون رو كشيدن! مي‌گفتن ما هر 5 سال تموم سوابق رو مي‌ريزيم دور!!
ديتاهايي كه هيچ سابقه‌اي ازشون نبود و بايستي واسه جمع‌اوريشون از حافظه بازنشسته‌هايي كمك مي‌گرفتيم كه قبل از هر چيز يه دو ساعتي رو بايد وقت مي ذاشتيم واسه درد و دل‌هاشون بابت قدر نشناسي مسئول‌ها و مافوق‌ها و جامعه! ورژن‌ جديد اماري epi info هم كه اصلي‌ترين ابزار كارمون بود خيلي تغییر کرده بود و ما هم تو كار كردن باهاش خيلي مشكل داشتيم. البته تو اين كه لاك پشت اداريه ما نتونه خودشو با تغييرات نوري WHO تطبيق بده بحثي نيست! فقط اينكه مجبور باشيم از روش‌هايي استفاده كنيم كه تو خود كلاس‌هاي اموزشيش هم سئوالامون بي‌جواب مي‌موند، كلي انرژي‌مون رو مي‌گرفت. تازه اون آقا دكتره‌ي خوش مشرب با اون پوزخند قهوه‌ايش! مرتب سر كلاس ياداوري مي‌كرد كه حرص خوردن نداره و خيلي از چيزايي كه گفته مي‌شه بدردمون نمي‌خوره!! و كلي خيال خودش و ما رو راحت مي‌كرد! اما بعدش با پررويه تموم گفتن كه بايد كارتون رو بر اساس اموزش‌هاي جديدي كه داشتين تحويل بدين و در غير اين صورت قبول نمي‌كنن!! حالا بر اساس كدوم اموزش؟!!....
روزي بطور متوسط صد تا فحش مي‌خورديم از بابت كله خريه خودمون، پنجاه بار تصميم مي‌گرفتيم از خيرش بگذريمو به همين پلوي بروكراسي كه ته ديگش رو از رو بستن رضايت بديم...دو سه تا هم كوچولو شانس اورديم كه همونا باعث شد ادامه بديم يكيش اين كه با يه خانوم دوست شديم از دانشگاه اهواز كه دكتراي اپيدمي داشت و كلي راهنمايي خوب خوب كرد ما رو كه چجور مي‌شه تو اين قحطي پنبه‌جات! بدون اينكه زخم و زيلي بشي ـ اخه اين روزا وقاحت به حدي رسيده كه ديگه يواشكي واسه ادم نمي‌زنن و همه مجهزن به تير و كمون ـ ته ديگه رو نخوري و دورش بزني و از نتيجه كاري كه پاش زحمت كشيدي استفاده كني! البته راهنمايي‌هاش هيچ ربطي به تخصصش نداشت! تازه قبل از اينكه بخوايم شروع كنيم يكي از همكارا كه خيلي هم روش حساب مي‌كنن نمي دونم چرا؟! كلي از فوايد كار گروهي و عسل شدن در اختتام پروژه زنبوريسم همچي سخن روند كه ما رو مجبور كرد بپرسيم حالا اي تقسيم كار يعني چه؟؟ و وقتي دو سه روز نگذشته براي 15 روز مرخصي استعلاجي گرفت و جيم شد تبريز و مزه‌ي يه تقسيم كار خفن رو همون اول بهمون چشوند داغ داغ! فهميديم كه طفلي اين كيانوش چي مي‌كشه با اين قوم برره.....

-------

چقده غر زدم اون بالا. يادمه 7ـ6 سال پيش كه دبيرستان بوديم، با اون همه تدابير امنيتي كه بكار مي‌بردن: مبادا چادر نپوشيده باشيم ـ خوزستان يه دو سالي تو دوره ما چادر پوشيدن اجبار بود! ـ مبادا ناخن‌مون بلند نباشه، سر دست‌هاي كشباف رنگي نپوشيم و ازمايش واقعي بودن رنگ لبامون!...
گاهي يواشكي زير اون چادر كه هميشه‌ي خدا زيرش گلي و پاره پوره بود! ـ همين واسمون يه اعتراض بود مثلا! ـ واكمن مي برديم مدرسه و يه گوشه با بچه‌ها جمع مي‌شديمو يا خودمون مي‌خونديم يا كاست‌هاي مورد علاقه‌مون رو مي‌ذاشتيم...
يه بار يكي از بچه‌هاي سال بالايي‌مون اومد و با یه حالتی پرسيد: "داريوش گوش مي‌دين؟!"..ما هم با تعجب نگاش كرديم كه مثلا چي حالا؟..اونم خيلي حق به جانب گفت كه چيه بابا هي اعتراض مي‌كنه و همش شاكيه! شما خسته نمي‌شين اينقده غر مي زنه؟!!!

+ نوشته شده در Sat 12 Nov 2005ساعت 7:50 PM توسط رهايی |



                         

                       

قرن هاست که فیلتر شده ایم . هزاران سال است که پشت پرده ها مانده ایم و با پرده ها  قیمت گذاری شده ایم...وبلاگ اشوب

چرا تریبون فمینیستی فیلتر شد؟ ــ سرزمین رویایی

عکس ها از مجموعه تصاویر بیست و هفت سال ــ وبلاگ برونکا

+ نوشته شده در Mon 7 Nov 2005ساعت 12:10 PM توسط رهايی |



 

بالاخره تونستم یه تک پا برم کنار دریا و...


"هزاران پل بلند
بر روی
هیچ رودخانه ای
هزاران مامور کنترل
برای
هیچ اعتراضی
و
هزاران ترانه کوچک عاشقانه
برای هیچ معشوقه ای..."
  (وحید مقدم)

***

دلم لک زده واسه کلیدای کیبورد و یه کم نوشتن. هی همش خودمو دلداری می دم که فقط یه هفته دیگه مونده...این وبلاگم دیگه زیادی هوا خورده و ترس از هواکش شدنش مجبورم کرد که بیامو حداقل این لینک ها رو بذارم اینجا فعلا...

------------------

كتابي حاوي داستان هاي تحريك كننده جنسي در آستانه انتشار قرار گرفته است.!!

يرقان نوشته:
"بالاخره عيد فطر رسيد تا من بتونم به رياکري يک ماهه‌ام پايان بدم. ديگه مجبور نيستم هر روز سحر از خواب بيدار بشوم و همراه خانواده شکمم را براي يک روز کامل بي‌غذايي انباشته از مواد خوراکي بکنم. ديگر مجبورنيستم تمام طول روز را همچون يک روزه‌دار بدون خوردن و آشاميدن بگذرانم. مجبور نيستم براي ديگران آرزوي قبولي طاعات و عبادات کنم و التماس دعاي آنها را بپذيرم. ماه رياکاري و دو دوزه‌بازي تمام شد. از فردا آزادم، آزادم که روزه‌خوري کنم، بدون دغدغه خاطر دوست‌دخترم رو که ديگه روزه‌دار نيست ببوسم و توي گوشش در مورد آينده روشني که با هم خواهيم داشت دروغ بگم. ديگه مي‌تونم توي آينه به خودم نگاه کنم و از اينکه نفس عماره‌ام بدون دغدغه خاطر مي‌تونه من رو به سمت جهنم هدايت کنه احساس آرامش کنم."

سايتي كه خبراي مربوط به شب هاي برره رو مي نويسه.
آغاسي خواننده لب كارون درگذشت!
 
(لينك ها از
بلاگ نيوز)

------------------------------------

زن و زمان در سکس و فلسفه مخملباف : سیبستان

اين مطلب عيد فطر الپر خيلي باحال بود!
تريبون فمينيستي فيلتر شد!
و تو اي ضعيفه! اي ناموس! اي زن!
فلش
"تصور كن" كاري از پويا. ديدنش كلي مي ارزه...
بي توجهي تلويزيون فلسطين به اظهارات احمدي نژاد_روزنامه نگار نو.
14 ابان: روز وبلاگ هاي فارسي به تعبيري ديگر!
عكس هاي پرستو از سفرش به بانكوك! از دست ندين ها؟:)))

+ نوشته شده در Sun 6 Nov 2005ساعت 0:25 AM توسط رهايی |



 

كم مي رسم بنويسم اين روزا. اخه اين تو بميري از اون تو بميري‌ها نيست. هم تنبيهي داره توش هم توبيخي و در صورت انجام پرفكتش كلي تشويقي!! مجبورم وقت‌هاي وبلاگ‌نويسي رو بذارم پاي يه پروژه كاري كه تا 20 ابان ماه درگيرم باهاش. يه سري مصاحبه با ادماي كله گنده‌ي به باطن هيچ كاره! كشيدن آمار از تو يه سري پرسشنامه و بردنشون رو گراف و گذاشتنشون تو بايگاني، تا احيانا يادمون نره كه وضعيت اين طوريا بوده!! حالا واسه تغييرش كاري نكرديم هم، نكرديم ديگه! تنها بخش جالبش، ساختن يه برنامه تصويريه با كمك انجمن فرهيختگان كه كار كردن باهاشون تجربه خيلي خوبيه واسم.
نخبه‌هايي كه كشف شدن تا روشون سرمايه گذاري بشه بلكه بتونن چيزي رو تغيير بدن!! از پايه...اساسي...(قابل توجه مرداي انقلابي سال پنجاه و هفت)...ادم از هوش اينا گاهي قندش ميوفته پايين... :))

-----------------

چقدر اين پست جديد سلمان چسبيد....
اينو يه دوست خوب فرستاده بود. دامنه فعاليت‌ها به كجاها كه نكشيده ديگه...

----------------
 
راستي كسي مي‌دونه جريان اين
بلاگ‌رولينگ چيه؟ وبلاگ هاي پينگ شده رو كه باز مي‌كنم هيچ اثري از مطالب جديد نيست. البته مطمئنم كه وبلاگ ها up شدن اما من نمي‌بينمشون، چون گاهي پست جديد رو نشون مي‌ده اما سري بعد باز پست‌ها غيب مي‌شن. خيلي از وبلاگ‌ها اينجوري شدن: فانوس، سرزمين افتاب، درياروندگان، زن‌نوشت، اخرين پستي كه از درياروندگان دارم مال 27 سپتامبره!! محض رضاي خدا يكي بگه جريان چيه؟.... 
:))....wake me up when the september end     

+ نوشته شده در Sun 23 Oct 2005ساعت 6:43 PM توسط رهايی |