تبليغاتX
رهايی



 

ديشب تو برنامه قرعه كشي تيم‌ها واسه جام جهاني اين دختره‌ي مجري خيلي باحال بود لباسش. از اون باحال‌تر اين آق دادكانه كه هي من منتظر بودم دوربين يه نمه نشونش بده بيبنم در چه حاليه، كه بله دوربين رفت روش! نيشش تا بنا گوش باز بود و مي خنديد...هم لباس دختره جيگر بود هم خود خوشگلش! چرا نخنده؟ اختصاصي بودن بركات نظام كه مي‌گن همينه!...
فقط كاش جاي عربستان بوديم. آخه ديگه پرتغال اشتباه 4 سال پيش رو تكرار نمي‌كنه و همه تيم‌ها رو اساسي جدي مي‌گيره. من اندازه ذره‌اي جو!! فوتبال حاليم نيست اما خيلي دوسش دارم هيجانشو. ايني‌ام كه گفتم مربي پرتغال خودش گفته كه تيم ايران از اون قوي‌هاست و ما قصد داريم جديش بگيريم. :)))

*
خم شده بود واسه در اغوش فشردنت. اما وقتي لرزيدي، تازه فهميد كه آب رو با اسمون اشتباه گرفته. ببين عزيزم! آب واسه جيم شدنه. مغز خر نخورده كه اهلي بشه! همه جام يه رنگ نيست! و گرنه كجا مي‌شد اينهمه نمك ازش دراورد!
نگران نباش. همه محكومن به اينكه يه روزي حالشون خوب شه...درست مثل خودت...

**

کسی خبری از این تجمعی که قرار بود برگزار بشه داره؟ چی شد؟

متن سخنرانی هارولد پينتر به مناسبت اهدای جايزه نوبل ادبيات به او! اینو تو لینک دامپ هم گذاشتم اما اونقده لذت بردم از خوندنش که حیفم اومد مستقیم اینجا بهش لینک ندم. مرسی از زنانه های عزیز.

الان دیدم که پرستوی نازنین در مورد اون تجمعه کامل نوشته!

***

اقا من همش اميد داشتم بيوفتيم تو گروه انگليس. بالا رفتن‌مون كه بعيد به نظر مي‌رسه ــ اگه به حقيقت نگين كه هيچي تو اين فوتبال پيش‌بيني‌پذير نيست! ـ اما اونجوري عوضش جلوي اين مايكل اوون محبوب من يه بازي مي‌كرديم جانانه و كلي هي دوربين اون رو نشون مي‌داد.
يعني چي؟ يعني من خوشگلي رو با بازي خوب قاطي مي كنم؟...جدن كه!  :)))

****

اين هفته من بايد برم اهواز. گزينش دارم. همون كه از هفته ها پيش كلي واسش مايه گذاشتم. بعدا در موردش كلي مفصل مي گم. الان به دليل شرايط فوق‌العاده امنيتي!! هيچي نوِ‎‎‎‎‎‘شه گفت در موردش. مردم از اين همه احتياط . من پارانويا نگيرم شانس اوردم. وبلاگ نوشتن تو ابعاد جغرافياييه كوچيك همينه ديگه _ همه مشكلات وب نويسي به توان دو مي شه. فقط بگم خودمو خفه كردم با رساله آسون گيييييير اقا لنكراني دامت افاضاته و احكام شناسايي مو تو ماست! و بيانات جوهر بار معظم و بيانات اون يكي معظم بزرگه و وصيت نامه‌هاي مالی عبادي، وزراء، فقها، آخ چه مي‌كشم. حنوط، جبيره، استحاضه، نماز وحشت چند ركعته؟ وقت غسل‌هاي مستحبي؟ اگه بين ركعت دوم با سوم شك كني چه خاكي بايد تو سرت بریزی؟...فکرشو کردی؟
خدا وكيلي جاي اينا تو زندگي واقعي كجاست؟

پ.ن: گفتم ابعاد جغرافیایی کوچیک که نگفته باشم شهرستان یه وقت به دوستاى گل برنخوره که چرا هی میگی شهرستان و این مشکلات تو هر جای این مملکت هست. خداییش اینجا هم تعارف؟  

------------

                          

یکی از خواننده های خوب که تو کار ساخت جواهره اینا رو فرستاده بود واسه تفلدمو نوشته بود ادرس بدین واقعیشو پست کنم براتون. این همه مهربونی رو کجای دلم بذارم من آخه؟  :ddd

+ نوشته شده در Sat 10 Dec 2005ساعت 9:51 PM توسط رهايی |



 

تجمع مدنی-صنفی در محل انجمن صنفی روزنامه‌‌نگاران در اعتراض به مرگ روزنامه نگاران:
شنبه، 19 آذر، 12 ظهر، انجمن صنفی روزنامه‌نگاران واقع در بلوار کشاورز، (از شرق به غرب، بعد از فلسطين) خيابان شهيد کبکانيان، کوچه هفتم، پلاک 87. 
وبلاگ پرستو

---------------------

«ما مردم جماعت، مردم خدا و قيامت ايم. کار را به خدا واگذار می کنيم و عقاب الهی. می دانيم که به کنه حادثه نمی رسيم. ابزارش را راهش را دانش و فرهنگ اش را نداريم. آسان گول می خوريم. مومنان ايم. دلمان نمی خواهد کسی را بدنام کنيم. از حق خود و حق مظلوم می گذريم. همه را به جهانی ديگر واگذار می کنيم. ما باورمندترين مردم به قيامت ايم.» ــ سیبستان

---------------

«والا در فرهنگ لغت شهید اینگونه تعریف شده است: آنکه در راه ایمان و باور خویش و در راه خدا کشته شود. خبرنگار و عکاس و فیلم بردار و ارتشی طفلکی که به دنبال یک لقمه نون به ماموریت شغلی می روند و در اثر ندانم کاری، سهل انگاری و بی کفایتی محض عده ای دیگر کشته می شوند چه ربطی به معنای این واژه دارند اخه؟ سر چه کسی را می خواهید کلاه بگذارید؟» ــ فرناز!

+ نوشته شده در Thu 8 Dec 2005ساعت 9:28 PM توسط رهايی |



 

ظهري رفته بودم سراغ دفتر يادداشت‌هام و اذر ماه سال‌هاي گذشته.
هوس كردم يه تيكه از يادداشت‌هامو بذارم اينجا:
۱۶ اذر هشتاد و يك...
«ساعت سه و نيم: دانشجو‌ها پشت درهاي بسته مجتمع جمع شده بودنو و شعار مي دادن، اما نگهبانا نمي‌ذاشتن كسي ار محوطه خوابگاه‌ها خارج شه. همه چيز رو درست مي‌شد از تو تراس ديد. همه بودن بچه هاي دانشگاه شيراز، علوم پزشكي، فني‌ها...خيابون ارم خيلي شلوغ بود. فلكه علم رو بسته بودنو ماشين‌هاي تو ترافيك مونده به نشونه اعتراض بوق مي زدن...صداي دانشجوها رو مي‌شد شنيد كه چه شعارايي مي‌دادن...عمو صبحي زنگ زده بود و كلي سفارش كه يه وقتي نزنه به سرمو بخوام قاطيه اينا شم!! فشار دانشجوها باعث شد كه در مجتمع باز بشه و همه يهو ريختن تو خيابون، بعد همه چي مثل ديروز شروع شد، مامورا با لباس هاي مخصوص و باتوم و اون ماسك هاي وحشتناك كه شبيه مورچه خوارشون مي‌كرد ريختن سر دانشجوها. مي‌زدنو به زور سوار اتوبوس‌شون مي‌كردن. يهو ميترا نفس نفس زنون خودشو انداخت تو اتاق. مي‌گفت در خوابگاه قدس رو هم از رو بچه ها بستنو اونام شعاراشون رو مي‌نويسن رو كاغذ و از بالا پرت مي‌كنن رو سر مردم و مامورايي كه اونجان. ميترا از اون نترس‌هاست. ديروز تو تحصن دانشكده پزشكي به رئيس دانشكده كه تندي مي‌خواست بپره تو ماشينو در بره بيانيه دعوت به تحصن داد!
...اون سمت خيابون كه از پشت درختا پيدا بود يه عده از سربازا تو دسته‌جات منظم همونطور كه شعار مي‌دادن «...جانم فداي رهبر!» مي‌رفتن سمت پايين خيابون ارم.يه جوري كه ادم ته دلش خالي مي‌شد عين فيلما. بعد يهو صداي يه دختره ميومد كه جيغ مي‌زد: «ولم كن. بهم دست نزن كثافت!» قلبم داشت از جا در ميومد. ديگه نمي‌شد وايسم. بدو بدو رفتم پايين تو محوطه، پشت ميله‌ها. بچه‌هاي ديگه هم اومده بودن. دختر و پسر. بعضي از پسرا خودشونو از ميله‌ها مي‌كشوندن بالا و مي رفتن تو خيابون. مردم انگار كه از چيزي فرار كنن، مي‌دويدن سمت بالاي خيابون: موهاي ژوليده..لباس‌هاي پاره..آش و لاش...
ــ «به شمام مي‌شه گفت دانشجو؟...در رو بشكنين و بياين بيرون»
ــ «ناسلامتي امروز روز شماست!»
با يغض نيگاشون مي‌كرديم فقط! يه خانوم مسن حدوداي ۵۰ سال كه اصليتش اهوازي بود با چندتا دختر پسر تي نيج كه مي‌گفت نوه‌هاشن اومده بود پشت ميله‌ها و ازمون مي‌خواست كه بريم تو خيابون. شيرين گفت: «نمي ذارن تموم درها رو بستن از رو ما» تهمينه گفت: «ما اينجا كسي رو نداريم. بگيرن‌مون معلوم نيست كي بايد بيفته دنبالمون كه كجاييم» زن گفت: «ما كه نتونستيم حقم‌ون رو بگيريم. حداقل اينا حق‌شون رو بگيرن و ازاد زندگي كنن» بعد به نوه‌هاش نيگا كرد! نگهبانا تو بلندگو داد مي‌زدن كه از پشت ميله‌ها بيان كنار، اما بچه‌ها لحظه لحظه شمارشون اضافه مي‌شد. چند لحظه بعد يهو مامورا اومدن طرف ما. سرپرست خوابگاه خانوم مظاهري با التماس ازمون مي‌خواست كه برگرديم تو خوابگاه! طفلي حسابي ترسيده بود كه يه وقت نبرن‌مون. جمعيت رو با ارعاب متفرق كردن. «خدايا كمكم كن!...دارم ديوونه مي‌شم. جيغ اون دختره همش تو سرم مي پيچه...يعني كجا بردنش!»
يه گروه از سربازا پشت ميله‌ها درست پايين ساختمون ما جمع شده بودن و يه نفر لباس شخصي كه انگار مافوق‌شون بود داشت بهشون چيزايي مي‌گفت! ديگه نتوستم. نمي‌دونم چي شد فقط داد مي‌زدم: «كثافت‌ها...بي شعورا...الهي بميرين...الهي بميرين..» چندتا از سربازا برگشتن سمت صدا. بعد دستاي مرضيه هم اتاقيم بود كه با يقه منو كشوند تو اتاق: «ديوونه! ديوونه! مي‌خواي كار دستمون بدي؟ نديدي با پسر عموي غزال چيكار كردن؟ تازه دانشجو هم نبود؟...تازه فقط داشته رد مي‌شده كه گرفتنش! فكر خودت نيستي، فكر ماها باش...»
فرداش هيچكي سر جلسه امتحان زبان حاضر نشد...

*
چطور میشه از یاد برد اون روزا رو؟

-------------------------

 امروز 16 آذر، تولد من بود. اونقده خوبه كه روز تولد ادم تو ذهن دوستاش بمونه. اما متاسفانه يا خوشبختانه هيچوقت نتونستم دقيقا بفهمم كه به ياد موندن روز تولدم تو ذهن دوستام بخاطر خود خودمه يا بخاطر همزمان بودنش با روز دانشجو!
با وجودي كه امروز رو مرخصي گرفتمو سعي كردم بيشتر با خودم باشم اما اونقده تو اين ماه از اولش تا الان امار مرگ و ميرها زياد بوده كه دلم نمياد بگم تولدم مبارك!
منوچهر نوذري هم امروز درگذشت...ديروزم كه...

--------

دوشنبه ديگه يه امتحان سخت دارم كه بايد بخونم يه امتحان كه خيلي خيلي مهمه!
 

+ نوشته شده در Wed 7 Dec 2005ساعت 9:16 PM توسط رهايی |



 

                                

+mehrnews

الان شبكه خبر پشت صحنه‌هايي از خبرنگارا رو حين تهيه برنامه نشون داد...بيست و شيش ساله...سي‌ساله...سي‌ و پنج...چهل و سه....پر از زندگي..اصلا انصاف نيست. انصاف نيست اين...دارم خفه مي‌شم...چه جون دادن بی‌خرجی...رزمایش ادامه پیدا می‌کنه...عزای عمومی هم اعلام نمی‌شه...اتفاقی بوده مثل باقی اتفاقات...تقصیر هیچکی‌ام نبوده...آخه از کار افتادن کامل موتور یه هواپیما چند دقیقه بعد از پرواز چه ربطی به ر...شدن مملکت داره!...اين بار كي عذرخواهي مي‌كنه؟ كي استعفا مي‌ده مثل دفعه‌هاي قبل؟ كي غرامت مي‌ده؟...غرامت!...مثل سري‌هاي قبل كي فراره بياد و مسئوليتش رو به عهده بگيره تا ملت كمي اروم شه؟...

----------------------

غروب سه شنبه خاكستري بود
همه انگار نوك كوه رفته بودن
به خودم هِي زدم از اينجا برو...
اما موش خورده شناسنامه من!

+ نوشته شده در Tue 6 Dec 2005ساعت 11:40 PM توسط رهايی |




«امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را. هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم. هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.»


ما ندانستن را دوست داريم ـ وبلاگ دلتنگستان

+ نوشته شده در Sat 3 Dec 2005ساعت 11:18 PM توسط رهايی |



 

ديروز جشنواره بسيج عشاير بود تو شهيون. همون جايي كه چند سال پيش سي تا از بچه‌هاي شهرمون‌ رو گذاشتن پشت كاميون و به نيت اردوي بسيج و مسجد و...فرستادنشون اون دنيا. همون كاميونه كه بارشو به جاي ديوني تو درهه خالي كرد!
قرار بود فقط واحد ما بره اما بعدش نمي‌دونم چي شد همه اومدن! از رئيس گرفته تا معاون و امور مالي و...عملا اداره به خاطر اين برنامه تعطيل شد. دو ساعتي تو راه بوديم. اونم با اون راه كمر باريك و خاكيه شهيون ، با اون همه دست انداز و پرتگاه. دل و روده‌مون ريخت بهم! بازم دست اين شكارچي‌هاي نفتي درد نكنه كه از اون موقع كه يه چند تا حلقه چاه اون بالاها كشف كردن، دست كم قسمتي از اين مسير رو اسفالت كردن! من يكي كه تو ماشين يه سردردي شده بودم بس كه تكون خورد اين ميتسو بيشي در پيت اداره. اما نسيم مي‌گفت از پشت ميز نشستن كه بهتره!!! بعدشم اونقده خوندن تو ماشين و هي به راننده گفتن از ماشين‌هاي پشت سر كه رئيس مئيس‌ها بودن سبقت بگيره و دور شه، شلوغ بازي‌هاشون رو نبينن! كه راننده‌هه هم باورش شده بود نقش خود اتوبوسه رو تو Speed بهش دادن! خانم دكتره‌ي چسان فسان كه به زحمت دهنشو باز مي‌كرد واسه دو كلمه حرف! حالا با صداي بلند مي‌خوند: « يه ماچ بده..دمت گرم، دمت گرم بابا»...


ادامه...
+ نوشته شده در Fri 2 Dec 2005ساعت 2:19 PM توسط رهايی |



                             

بقیه عکس ها رو تو کسوف ببینین!

جی ال ایکس نداری آبجی؟ فقط اچ آی وی؟...وبلاگ فرناز

گزارشی از گردهمایی هم پیمان در برابر گسترش ایدز در پارک دانشجو ـ وبلاگ آشوب

من اچ آي وي مثبت هستم! ـ گلناز

+ نوشته شده در Fri 2 Dec 2005ساعت 0:55 AM توسط رهايی |




با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟


از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نيستی تباه شوم.


بی تو
اول و آخر کجاست؟       

"حضور خلوت انس"

+ نوشته شده در Tue 29 Nov 2005ساعت 9:36 PM توسط رهايی |



 

تریبون فمینیستی

هم پيمان در برابر گسترش ايدز:
از همه آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابري جنسيتي، خشونت عليه زنان و كودكان و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعي و دسترسي آنان به امكانات بهداشتي_ درماني متعهد هستند، دعوت مي كنيم روز پنج شنبه 10 آذر ساعت 1 بعداز ظهر در مقابل تئاتر شهر به ما بپيوندند.
انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتي فرهنگي کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين كمان
نشريه دانشجويي رستا
کانون هستيا انديش
مركز فرهنگي زنان
تريبون فمينيستي: اين برنامه با هدف آگاهي بخشي درباره بيماري‌ ايدز و روش هاي پيشگيري از آن، ايجاد حساسيت در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماري و حقوق افراد اچ آي وي مثبت برگزار مي‌شود.
اجراي موسيقي و نمايش خياباني از جمله برنامه هاي اين روز است.

+ نوشته شده در Tue 29 Nov 2005ساعت 3:8 PM توسط رهايی |



 

روزاي تعطيل رو دوست ندارم. تحمل هيچ اهنگ غمگيني رو ندارم. حوصله فكراي مهم. بحث هاي جدي...آذر، ماه‎‎ِ منه. نمي‌دونم اين حال و هوا تصادفيه يا نه. به طالع بيني اعتقاد ندارم اما هميشه تو اذر ماه يه جوري مي‌شم. ديروز حرفش بود يه نفر رو بفرستن يه روستاي دور كه راهشم خيلي بده و مدتيه درمونگاهش رو هواست. دارم فكر مي‌كنم كه خودمو معرفي كنم. دلم مي‌خواد از همه چي دور بشم. شايد طبيعت روستا حالمو بهتر كنه. همچي كه يه كم به ذهنم رو مي‌دم زودي مي‌ره سراغ نوشيدن اون چايي كه مدت‌هاست سرد شده! مي‌شينم رو به روي تلويزيون و تند تند كانال عوض مي‌كنم اما فقط ناتاليا‌ست كه با خوندنش ارومم مي كنه"counting down the days"...

-------------


هفته گذشته سه ساعت تموم با اقا معلم تو خيابونا چرخيديم. وقتي شروع كرديم به حرف زدن، خيلي سخت بود! داشتم كم كم از اون همه بي‌اعتمادي و سردي عميقي كه بين‌مون بود نااميد مي‌شدم! يخي كه معلوم نيست كي اب مي‌شه. اون گفت:« ادمايي مثل تو...مثل من! خطرناكن، چون ثبات ندارن» گفت كه من تونستم خودمو مهار كنم. تو مي‌توني؟...
« بال كبوتران حرم را از ابتداي دانه و آب مي‌چينند»...اينو چند سال پيش تو دفترم نوشته بودم. حالا دوباره تو ذهنم تير مي‌كشيد. شايد وقتش بود كه دوباره نوشته بشه. كامل‌تر بشه...
رفتيم و پول داديم تا خودمون رو در معرض نگاه‌هاي سمي مارهاي وحشي بذاريم! آقا معلم گفت؟: «حست چيه وقتي داري به چشاي اين مار بوآ نگاه مي‌كني؟» گفتم: « هيچي» گفت: «احساس قدرت نمي‌كني كه از پشت شيشه دارن نگات مي‌كنن؟ نگاه‌هايي كه هميشه ازادانه از كنارت رد شدن و گه گاه حتي بهت خيره هم شدن؟»
هيچ ادمي رو اين همه پر از انرژي منفي نديدم! اما دوسش دارم، مضحك نيست؟
 
---------------

اين چند روزه خيلي جلوي خودمو گرفتم كه چرت و پرت ننويسم به هر حال شما كه گناهي ندارين! من تو دوره خل شدنم پر حرف مي‌شم و دقيقا به همون اندازه، قدرت نوشتن و تمركز ازم سلب مي‌شه. فقط جون عزيزتون اينقده فمينيست فمينيست نكنين. من نه فرصت شده تا حالا مطالعه مستمري در اين مورد داشته باشم، نه مطلب خاص تحليلي تا حالا شده که اینجا در موردش بذارم و نه حتی ادعايي دارم. من فقط طرفدارشم و گه گاه لينك‌هايي رو از بچه‌هايي كه در اين زمينه فعالن و قبولشون دارم اينجا مي‌ذارم. همين. حتي ادعايي هم ندارم كه خودم بتونم اونجوري كه دوست دارم باشم. حوصله كل كل كردن در اين مورد رو هم ندارم و از همه مهمتر براي جواب دادن و بحث كردن درباره هر چيزي بايد به تئوري‌هاي خاصش كاملا مسلط و اگاه باشي كه من به اين ها هم مجهز نيستم و ممكنه بزنم همه چي رو خراب‌تر كنم! كاري كه اين روزا زياد مي‌كنن! یه چیز دیگه ای که هست اینه كه من ايميل‌ها رو تك تك جواب نمي‌دم و معمولا مي‌ذارم يه چندتايي كه شدن اونوقت جواب مي‌دم و اينجوري راحت‌ترم. يه مدتيه هم خودمو دارم عادت مي‌دم كه ايميل‌ها رو در هر زمينه‌اي كه باشن بعد از خوندن و احيانا جواب دادن بلافاصله پاك كنم. چند وقت پيش تو يكي از همين عمليات‌هاي پاكسازي! زد و دو سه تا ايميل كه خونده بودمو جواب نداده بودم پاك شد و هيچ قصدي هم در كار نبود و ممكنه واسه هر كسي به خدا پيش بياد و هيچ ارتباطي به پر مدعا بودن و اين حرفا نداره! و دليل نمي‌شه كه دوره بيوفتين و توي نظر‌خواهيه وبلاگ‌هاي ديگه شكايت كنين و مثلا منو نقد كنين!!! من به تنها چيزايي كه جواب نمي‌دم، هتاكي، درخواست‌هاي عجيب غريب و توهين‌هاي بي‌دليله كه بيشتر شبيه به بازي كشوندنه! يه سيستم خوب نظر‌خواهي هم با كد‌هاي مخصوص بلاگفا پيدا كردم اما نمي‌دونم مشكلش چيه كه نظرها رو از فيلتر درنمياره! به هر حال تا وقتي نتونستم يه سيستم خوب واسه كامنت‌ها پياده كنم اينجا، مي‌شه از ID:Rahayee78  واسه نظر دادن استفاده كرد. اين يه توضيح گمون كنم ضروري بود كه مي‌شه به هيچ وجه جدي نگرفتش :)) كما في سابق :d

پ ن: این قالب جدید کمی تا قسمتی ازمایشیه! اون قالب قدیمی رو بیشتر دوست داشتم اما هر بار میومدم کمی تغییرش بدم کلی بهم می ریخت و ظرفیت نداشت. اینه که باورم شد خواستنیه بی جنبه هیچ فایده نداره :)) 

------------

 بيبينيد مرد شاعر چه قشنگ گفته؟
 
« ...پا به پاي غزل ديوانه ام
 و تا دلت بخواهد گريه‌ام را مي‌خندم
و چشم‌هايم را به قدم‌هاي تو مي‌فروشم
چقدر دست‌هايت را با آسمان اشتباه گرفته‌ام...
به من قناعت كن!
به هيچ!
نگران كم رنگي خورشيد و
بد خلقي ماه نباش...»
 
--------------

آف گذاشته بود كه: «جاتون خالي! الان تو سايت دانشگاه تهرانیم و يه اخونده رو كردن رئيس دانشگاه، همون كه كتاب ريشه‌هاي انقلاب رو نوشته، همون كه پدرمون سوخت تا پاسش كرديم...» براش نوشتم: "جاي هممون خالي...واسه تموم اون شلوغ بازي‌ها...جاي تموم بچه‌هاي ورودي 80 دانشكده ی نرسيده به فِلكه خاتون..."

+ هنوز

----------------

غروب كسوف رو ديدين؟
و
دوبيتي هاي برره ايه همشهري راد ؟

+ نوشته شده در Mon 28 Nov 2005ساعت 4:48 PM توسط رهايی |



 

                                         

چطور میشه تصمیم های مهم گرفت؟ چطور میشه تصمیم های مهم رو درست گرفت؟...می ترسم...یعنی خدا حواسش هست؟

+ نوشته شده در Sat 26 Nov 2005ساعت 0:7 AM توسط رهايی |



 

گزارشی از مراسم تشییع پیکر زنده‌یاد منوچهر آتشی ـ کتابلاگ

+قابیل...

+صدا کن مرا...

+ نوشته شده در Fri 25 Nov 2005ساعت 0:51 AM توسط رهايی |



 

امتحان زيست شناسي جانوري داشتيم. همزيستي...زندگي انگلي...مثل هميشه گوش راديو رو پيچونده بودم رو بي بي سي فارسي. دقيقا هفت سال پيش. اخبار شبانگاهي. :«قتل داريوش و پروانه فروهر با ضربات چاقوي افراد ناشناس...در منزل شخصي‌شان در خيابان...» اون موقع تازه شروع كرده بودم به خوندن ماهنامه ايران فردا و گه گاه مقاله‌ها و نوشته‌هاي داريوش فروهر رو اونجا مي‌خوندم. نفرت...بغض و قطره‌هاي درشت اشكي كه صفحه‌هاي زيست‌شناسيمو خيس خيس كرده بود...
و استيصال در برابر جونورايي كه با فسيل وحشي‌شون...ذره ذره...فردا رو جلو چشامون ازمون مي‌گرفتن...
گزارش هفتمين سالگردشون رو تريبون نوشته.... + گلناز

----------------

 
"گر بدين سان زيست بايد پست..."

+ نوشته شده در Wed 23 Nov 2005ساعت 10:46 PM توسط رهايی |



 

منوچهر آتشي گفت: "خانم كياني،تا دو سال پيش توي اين شهر داشتم از گرسنگي مي مردم،كسي نبود كه بپرسد حالت چطوره...حالا چه شده كه برايم بزرگداشت گرفته اند»...
مرد چهره‌اي اين چنين ماندگار رو تاب نيوورد..

«خانه‌ات سرد است؟
خورشيدي در پاكت مي گذارم و برايت پست مي‌كنم
ستاره ي كوچكي در كلمه‌اي بگذار و به آسمانم روانه كن
 ــ بسيار تاريكم ــ»
شاعر رفت تا براي هميشه ماندگار بشه...

+ نوشته شده در Wed 23 Nov 2005ساعت 5:46 PM توسط رهايی |




چطور مي‌شه در عرض كمتر از يه ساعت يه ادم كاملا متظاهر شد؟

اين تجربه خود خودمه! مي‌ذارمش اينجا تا اون دوست گلم كه تموم اقيانوس ارام رو ازم فاصله داره نگه: «شوخي مي‌كني رهايي؟ يعني تو هم بلدي دروغ بگي و تظاهر كني؟»
رفته بودم خونه‌شون كه واسش يه برنامه نصب كنم. اون روز ، روز قدس بود. اينو از راديويي كه داشت رو ميز خودكشي مي‌كرد شنيدم! با خودم گفتم نكنه بخواد بره راهپيمايي؟ طبيعتا بايد مي‌رفت! كار نصبش خيلي طول نكشيد. كمتر از يه ساعت. جالب اينجاست كه بيشتراشون از طرف اداره دوره كاملICD رو گذروندن و مدركشو دارن اما از عهده يه نصب ساده هم بر نميان! گوينده راديوي محلي، همون خانومه كه بخاطر پوشش خلاف شئونش!! تو يه مهموني نزديك بود از كار بي كار شه حسابي حس گرفته بود:« مومنان متعهد در جشن...لحظه به لحظه به اين درياي اعتراض مي‌پيوندند...تا نفرتشون رو از جهان استكبار...»
حس اينكه چه وقت بدي رو واسه اين كار انتخاب كرده بودم ازارم مي‌داد. 11 صبح بود. ناخوداگاه پرسيدم: «مزاحمتون نباشم اگه بخواين برين راهپيمايي؟»
اينجوري خودمو از شر اين فكر كه نكنه تصور كنه من اهل اين حرفا نيستم خلاص كردم! با خونسردي گفت: « هنوز زوده، ولي اگه دوست داشته باشين با هم بريم!» باور نمي‌كردم حرفشو، اما دقيقا همين رو گفت! منم بلافاصله با لبخند گفتم: «خيلي هم خوبه! فقط...» چشاشو دوخته بود به لبام!
« فقط چادر ندارم من...يعني خونه‌ست» عينهو خل‌ها خودم جواب خودم رو مي‌دادم...« خيلي خوبه!» اينا رو من مي‌گفتم!! شديدا استرس داشتم. همش مي‌گفتم نكنه فهميده باشه؟ نكنه آتو دستش بدم؟ داشتم جلوي كسي بازي مي‌كردم كه هميشه مسئوليت شغليش چندين متر جلوتر از خودش ديده مي‌شد و يه سفارشش كافي بود تا...
تا به خودم مسلط بشم و فكر كنم ببينم چيكار بايست كرد كه كباب نشم همينجوري الكي چندتا برنامه بيخود واسش نصب كردم، اونم كه چيزي سر در نمي‌آورد! فقط بلد بود امضا كنه. كاري از اين سخت‌تر؟
وقت رفتن قرار شد برم خونه و اماده بشم تا بياد دنبالم. نفهميدم مسير تا خونه رو چطور اومدم اما همچي كه پام رسيد خونه فقط داد مي‌زدم مامان يه چادر بهم بده! داداشم گفت خيلي مسخره‌اي خوب نرو. كي مجبورت كرده؟...« نرم؟ حرف مفت قشنگيه! اگه از گزينش ردم كنن؟ مي‌دوني يعني چي اين؟ كلي از هدفي كه دارم دور مي‌شم...» و در واقع به تنها چيزي كه فكر مي‌كردم اون گزينش لعنتي بود كه شده بود برام يه كابوس! رد كردن پيشنهادش از اون ديوونگي‌هايي بود كه كم انجام نداده بودم! اما ديگه نه! الان نه! وقتش نبود! درسته حاليش مي‌كردم كه دقيقا هموني‌ام كه بايد از فيلترشون رد نشم! بالاخره كم آوردم! مامان گفت تو كه نمازش رو نمي‌دوني! گفتم ياد مي‌گيرم. نيم ساعت بعد اومده بود. تو ماشين هول بودم. اونم انگار! نمي دونم. حس مي كردم! شايد اونم داشت بازي مي كرد! از رانندگيش مي‌گفت منم تعريف مي‌كردم اما بيشتر حواسم به راهپيمايي بود : اگه كسي مي‌ديد منو؟ دوستي، اشنايي...خيلي ضايع بود. با نفس عمل اعتراض اميزش مشكلي نداشتم. فقط با اين روش مشت‌ها و مرگ ها و...جنگ پرچم ها..!! حتي ياد موقعي افتادم كه جنوب لبنان ازاد شده بود و تموم بچه بسيجي‌هاي خوابگاه ريخته بودن تو بالكن و شعار مي‌دادن و من از دور فقط اشك مي‌ريختم! اما نرفتم كنارشون. تند تندم اشكامو پاك مي‌كردم. دوست نداشتم كسي ببينه. به تصور اينكه اگه كسي متوجه بشه فكر مي‌كنه از اونام!...
يهو سر يه پيچ مجبور شد بزنه رو ترمز و يه تكون حسابي. بعدم اون چيزايي كه راننده ‌ي مرد عصباني بهمون گفت...! گفت: "ديدي ؟ رانندگيم اونقده هم حرف نداره؟!" راست مي‌گفت اما من بيشتر از اون گند زده بودم با اون همه تعريف! وقتي رسيديم، راهپيماييه تموم شده بود و مردم داشتن مي‌رفتن سمت مصلا. كلي ذوق كرده بودم. واسه همين گفتم: « حيف شد ها...نرسيديم كه!» از ديدن اون همه دختر جوون تعجب كرده بودم اما زودي ياد اون اول راهنمايي و روز جمعه‌اي كه به اجبار اورده بودن‌مون اونجا افتادم. چند سال پيش؟!!...به زحمت جايي اون جا پيدا كرديم. چادر سفيدم رو سر كردم و بين اون همه جمعيتي كه تنها نقطه مشترك‌مون شايد اميد به اينده‌اي بهتر بود نشستم. سعي كردم فقط جلومو نگاه كنم و به راست و چپ توجه نكنم اما نمي‌شد.
چقدر پاكي...چقدر ثواب...چقده دعاي خوب خوب...« بگذار انسان دروغ هاي ساده‌ي خوب را باور كند» داشتم ديگه جدا از خودم خجالت مي‌كشيدم. خطبه‌ها طبق معمول همچين روزي در مورد تاريخ اشغال فلسطين و خيانت اعراب و كمپ ديويد و...بود. بعد يهو شنيدم كه خطيب جمعه عزيز مي‌گفت: «با كافر اسلحه به دست بايد جنگيد. البته نه با همه كفار. تو خود مملكت اسلاميه ما هم كفاري هستن كه ازادن فعاليت‌هاي خودشونو داشته باشن، مسيحي‌ها، كليمي‌ها، مجوسي‌ها و ما بهشون اجازه داديم كه ازادانه واسه خودشون زندگي كنن اما قضيه اسرائيل فرق مي‌كنه و اينجا كافر اسلحه به دست گرفته...»
خودمو دلداري مي‌دادم كه خوب چي ؟ همينه ديگه. مي‌خواستي بهتر از اين بشنوي؟ كفار ايراني كه تو مملكت خودشون زير سايه ترحم اسلامي اجازه دارن نفس بكشن!! چرخيدم سمت اونو گفتم: بيخود نيست اون همه چيزايي كه در مورد دانش و سواد ايشون مي‌گن. داشت ذكر مي‌گفت اما با سر تاييد كرد. تازه يادم افتاد كه انگار تو خطبه‌ها نبايد حرف زد! بلند شدن واسه نماز. بغل دستيم كه يه خانم جوون بود پرسيد: "من اواسط خطبه‌ها رسيدم بايد نماز ظهرم رو دوباره بخونم؟ " خوشحال خوشحال نيگاش كردم: «پس اونم؟» اما از ترس اينكه فكرمو بخونه زودي گفتم: «نه فكر نكنم. نيازي نيست» نماز شروع شد. از همون قنوت ركعت اول گيجي رو خورده بودم. سعي كردم برگردم به اون اول راهنمايي ببينم چيزي يادم مياد كه كمكم كنه. اما تموم وقت فقط چهره هيجان زده‌ي همكلاسيم جلوم ميومد كه كنارم نشسته بود و تند تند از پسر عمو و دختر عمويي مي‌گفت كه يواشكي مي‌رن تو اتاق و حال مي‌كنن با هم. همه چي به طرز فجيعي مسخره بود. يادها و حركاتم اصلا با هم جور نبود! ركعت دوم ركوع نداشت و يهو همه رفتن واسه سجود و اون وسط حركات من ديدني بود! خنده‌ام گرفته بود به خال خودم. «اخه احمق تو اينجا چيكار مي‌كني؟»
خوبيش اين بود كه همه غرق نيايش بودن و حواس‌شون نبود يه نفر منافق داره اون وسط مسطا گيج گيج مي‌خوره. بعد از نماز با هم دست داديم و قبولي گفتيم. بعد اون دوباره شروع كرد به خوندن. عجب غلطي كرده بودم من. داشت نماز ظهر رو از اول مي‌خوند. شستم خبردار شد كه بايد واسه اين باشه كه ما هم از اول خطبه‌ها نبوديم. حالا تو اين گير و دار وجدان منافقم تو فكر قبوليه طاعات بغل دستيم بود كه ازم سئوال كرده بود! نمازها كه تموم شد و خواستيم برگرديم، روزنامه‌هايي كه پهن كرده بوديم زير پامون و روش نشسته بوديمو از رو زمين جمع كردم. يكي از به اصطلاح خادمين كه از اون دم خروس رنگي رنگي‌ها هم مي گيرن دست‌شون كلي دعام كرد!! بعد اون گفت:شرمنده من اصلا متوجه نبودم برشون دارم! اين ديگه واسه تظاهر نبود اما، همه چي زير زبونم اون مزه رو مي‌داد. تا حالا تجربه‌اش كردين؟ در تموم اون لحظه‌هاي مزخرف تلف شدن خودم رو حس مي‌كردم. يكي گفته بود« تظاهر راز ماندگاريمان است» يعني منم اومده بودم كه اينجوري بمونم؟
تو ورودي جايي كه ماشينو پارك كرده بوديم يكي از همكارا رو ديديم. خوشحال خوشحال گفتم ديدين فلاني رو؟ اما اون يهو وايساد و گفت: «نه. وايسيم بره. دوست ندارم تظاهر بشه!»...من اما نيت پاك رو ظاهرا پاك از دست داده بودم! فرداش هنوز پامو نذاشته بودم تو بخش يكي از همكارا با صداي بلند گفت: خوب ديگه خانم...حالا با گنده گنده ها مي‌ري نماز جمعه؟...

+ نوشته شده در Tue 22 Nov 2005ساعت 0:26 AM توسط رهايی |