
خيلي ناراحت بودم. البته اصلا چيز تازهاي نبود اما از ترس اينكه افسرده نشم یه وقت دور از جون!! رفتمو واسه تنها دو روزي از هفته رو كه آفم عصرهاش!! كلاس جور كردم! حالا موندم چطور وقت كش برم واسه وبلاگنويسي! چون مثل هميشه زودتر از اونچه كه فكرشو ميكردم حالم خوب شد بس كه به خودم رسيدمو هواي خودمو داشتم! اين يه شگرده عاليه كه بيشتر وقتا جواب داده واسه من. اونقده دور و برم ادماي افسرده و بي هدف و خسته مي بينم كه تا كمي هوام طوفاني ميشه ميگم نكنه منم؟...و هي دلم شور خودمو ميزنه! بعد هيچي ديگه اونقده بالا پايين ميپرمو همه رو هم با خودم موجي ميكنم، كه جدي جدي به بهم تلقين ميشه از اولشم قرار نبوده اتفاق خاصي بيوفته! مثلا تو اين دوازده روز، 4 بار شام با بچهها رفتيم بيرون و از اونجایی که دونگی حساب میکنیم همه به خاطر یه نفر مجبور شدن دست بکنن تو جیب مبارک!. خرت و پرتهايي خريدم كه در حالت عادي كلي دليل داشتم واسه نخريدنشون! يا مثلا پياده روي ساعت 12 شب تو اون سرما و خيابوناي خلوت و به اجبار بيرون كشوندن داداش بعنوان بادي گارد!! بستني خوردن كنار دز وقتي استخونات رو داره ميجوه با سرماش. اين جور وقتا تحمل خاله خرسهها رو ندارم! يا تحمل اونايي رو كه واسه تالاپ تولوپ دلشونم فلسفه جور ميكنن! اينجور وقتا يه دوست خوب خيلي خيلي بيشتر از اوني كه مثلا عاشقته به دادت ميرسه! ادماي يه چشم! ادمايي كه اونجور كه دلشون ميخواد به فكرت هستن! فقط يه نفر بود كه گفت تو كجات سره؟ از كي سره؟ دلم ميخواست ببوسمش. خيلي زياد. اما روم نميشد. نشد..
أه....الان يه موتوري قيژژژژژژژژژژژژژژژ از تو خيابون رد شد و كلمههامو برد.....نوش جونش!
بهتر! چي كار ميشه كرد؟ پيش مياد عزيزم. پيش مياد دايي جون. پيش مياد عمو جون. پيش مياد خاله. پيش مياد گلم...پيش مياد دخترم....پيش مياد...پيش مياد...پيش...پيش...پيشرفت..پيش.....رفت...
*
و زنده باد وبلاگ كه ادم توش اينهمه راحته تو حرف زدن!...:dd
كجا بودم من؟ تو خودم. البته نه همشو. نصفش رو با يه سري اتفاقات كه بيشتر شبيه جوك مي مونه و نصفه ديگهشو؟... مثل وقتي كه يه پول هنگفت رو كه خيلي خيلي برات مهمه مي سپاريش به يه ادم كاردان و حرفهاي تو بيزنس كه همه روش حساب ميكنن و طرفم با دلسوزي ميگه فلاني حالا اومديم پوله تمام هدر شد اونوقت چي؟ تو هم با اطمينان ميگي بيخيال بابا اصلا مهم نيست! اما توي دلت ميگي يه عمر اينكاره بودي حالا چرا بايد نوبت ما كه بشه خرابكاري كني؟ بعدم دقيقا خراب كاري مي شه و همه پولا به فاك فنا ميره!. به همين راحتي! و تو حق حرف زدن نداري. خودت خواستي! غير از اينه؟ توئه متوقع! توئه زياده خواه. اما اين كه قمار نبود. يه پروسه بود كه همه تا اخرش ميرن.
دقيقا تو لحظههايي كه فكرش رو نميكني!! همه چي مرتبه...مرتب!...دز زير پوست منه! به همين نزديكي. اما درست لحظهاي كه فكرش رو نميكني از دست ميري. تقصير كي بود؟ تقصير تو بود؟ تقصير من بود؟..تقصير اون بود كه كارشو بلد نبود؟...من كار بودمو از دست رفتم؟..عشق بودمو از دست رفتم؟...موتور بازي دوباره تو جاده خلوت؟...فرصت زندگي؟...
همون شده بودي كه مدت ها آبت ميدادن تا از زير خاك بياي بيرون. بعد كه اومده بودي بيرون...
تو چرا زبونتو خوردي؟...ميتوني راه بيوفتي و دنبال افتاب بگردي؟..مگه ريشه نداري؟...مگه بهت نگفتن ريشه داري و اصيلي؟ مگه سالها با اصالت پات رو نبستن؟...دختر خوب و خوشگل نجيب...اصيل...عسل...دختر سر..سر از همه...سر از اوني كه لاله..سر از اوني كه نمينويسه..سر از اوني كه نميشنوه؟...سر از اوني كه نميبينه...سر از خودت...
مگه نمي گي: to strive , to seek, not to find...and not to yield
غير از اين بود كه قصهاي درست نميشد...تو ديگه نمينوشتي آخه؟
شوخي بود. جوك بود. ديدي دختر خالههات چطوري خنديدن؟ ديدي اقا معلم به روي خودشم نيوورد؟...
طنز دوست دارم...سريال طنز كانال سه رو دوست دارم. صداشو همیشه از تو اتاقم مي شنوم. واسه همينه كه وقتي با وجدان تو حرف ميزنم شوكه نميشم...كاشت..نداشت...برنداشت....
عيد همه مبارك....
----------------------
و نصف ديگهاش هم با پرسه زدن تو وبلاگهاي به صف شده رزمي كار! بحثها رو دنبال ميكردم اما وقتي ميخواستم واسه شوهر خاله هه توضيح بدم دليل دعوا رو، چيز قابل فهمي از كار درنيومد. بعد اون گفت: ميشه بگي فرق مني كه زياد اهل نت نيستم با تويي كه يه بخشي از دنياته چيه؟ چي چي ياد ميگيري؟!!!!....منم سعي كردم بهش بفهمونم كه اين خنگيه آني! كاملا شرايطيه!! اما خودمم باورش ندارم اينو. خواستم فقط حفظ ابرو كرده باشم. اما جدا اين واسه خودمم مسئله ست. چرا وقتي مي دونم مطالب وبلاگي تو ذهنم نميمونن بازم با اين ولع وقت مي ذارم و ميام سراغشون؟ حجم زياد مطالب، سرعت زياد توليد و ولع خوندن يكباره اونا. تو ميخوني واسه همون لحظه! همون اندك وقتي هم كه برات مي مونه رو مي ذاري رو نتي كه با شات داون بيشتراش از ذهنت بيرون رفته...
*
خيلي بده كه ادم مال نتيجهگيري نباشه و پستهاش هميشه نيمه كاره تموم شه؟؟ يه جورايي مثل زندگيش؟..مثل نفس كشيدناش؟..بريده بريده؟....
آشنا، کهن، تنها...
سر چهار راه منتظريم تا چراغ سبز شه. سرما نوك دماغامونو گرفته و ول نمي كنه. دلم ميخواد بقيه مسير رو هم تا خونه پياده بريم. بهش ميگيم دوپينگ اديوپاتيك! معلوم نيست واسه چي و برا كي تو اون لحظه اينقده انرژي دارم! نسيم ميگه: "اره جون عمه كه نميدوني واسه چي؟" حواسم يهو ميپره سمت پيرزن كه سلانه سلانه داره يه كيسه رو ميكشه سمت اتوبوس. سنگينيه كيسه از چهرهاش پيداست. ميگم: "خيلي بي شرفيه اگه اين پيرزن بچه داشته باشه و اونوقت..." نسيم كه تازه متوجه پيرزنه شده بدون حرفي ميره سمتش. دارم نيگاشون ميكنم. نسيم يه سمت كيسه رو ميگيره و ميخواد كمك كنه اما پيرزن كيسه رو ول نميكنه. نسيم پشت به من انگار داره اصرار ميكنه. چهره پيرزن واسه يه لحظه مياد تو زاويه: آشنا...کهن...تنها: « ولش كن. نميخوام. بهش دست نزن. همتون مثل همين. ولش كن ميگم...!!»
نسيم ديگه اصرار نميكنه. با حيرت پيرزني رو نگا ميكنيم كه خودشو با كيسه ميكشه سمت اتوبوسي كه ازش جا مي مونه!...
حالا سرما از زير لباسا، تنگ بغلمون كرده...
نسيم: «من مثل كي ام؟» ....
من: «حتما شبيه بچههاش ديگه...»
دلايل وبلاگي واسه وبلاگ نوشتن!
ديروز رهايي رو كه باز كردم ديديم نوشته اسس دينيد! نزديك بود قلبم وايسه! همينجور چند لحظه بر و بر فقط خيره شده بودم به صفحه و حالا تا مغزم به خودش بياد و باقيه صفحهها رو هم باز كنم ببينم همه اين جوريان يا نه، يه چند كيلويي A T P سوزوندم. هر صفحهاي رو كه باز ميكردم همين پيام رو ميداد و مختص رهايي نبود!! و واسه يه چند ساعتي دز ايران قاطي كرده بود. از وقتي يكي از آي اس پی ها وبلاگ مينا رو فيلتر كرده!_احتمالا واسه كلمه دختران!_ اعتراف ميكنم كه ترسو شدم. يعني ترسو تر شدم و بيشتر تو نوشتن احتياط ميكنم. برخلاف اون چيزي كه دوست داشتم اتفاق بيوفته، هنوزم تنها جايي كه راحت مي نويسم همون دفتر يادداشت هميشههامه! وقتي از كارم مينويسم حواسم هست كه حتما يه چندتا نشونه گمراه كننده از خودم جا بذارم، ترس از شناخته شدن باعث شده كه حتي ارتباط با خوانندهها و دوستاي مجازيم فوقالعاده محدود باشه و همين خيلي اذيتم ميكنه. هر چند شايدم همش به خاطر اين نباشه و يه كماش هم مربوط به رهايي باشه كه ديگه يه جورايي شناسنامه دار شده! مستعاري كه رفته رفته جون گرفته واسه خودش، تند و تيز ديده شده، انگ خورده گاهي، يا يهو بيهوا ماچ شده اونجور كه تا چند وقتي گيج گيج خورده و زبونش بند اومده! حالا اون "سركش ناآرام" رو بيشتر حس ميكنم كه گاهي چه تلاشي ميكنه از جلدم بيرون بياد و تو دنياي واقعي خودشو نشون بده. سرك كشيدنهاشو كه چه لذتي داره! و گهگاه نگاه عجيبشو...با اين همه وقتي مجتبيها براي نوشتن غرامتي دو ساله از عمرشون رو بايد بدن...اين احتياط مسخره اجتنابناپذيره و بدجوري بهت پوزخند ميزنه. انگار رهايي وجود نداره و ديوارها ريشهدارتر از اين حرفان....
امروز رهايي يه ساله شد. طفلي جونش بالا اومد تا راه رفتنو بلد شد! نميدونم راستي راستي واسه چي نوشتم. مينويسم و چرا هنوز دلم ميخواد ادامه بدم. چون اون چیزایی رو که دنبالش بودم بیشتراش عملی نشد!Lتوضيح دادنش هم بيفايدهست. در واقع يه دليل كاملا وبلاگيه! اونجور كه من وبلاگ رو واسه خودم تعريف ميكنم: سرخود، بي قانون و رها. ايا اين سه كلمه نمي تونه دلايل رهايي باشه واسه من؟
اين پست رو دارم از تو واحدمون مي نويسم. هيچكي نسيت اينجا. خيلي باحاله. همشون رفتن اتاق رئيس واسه 10 دقيقه اعتراض و الان دو ساعتي هست كه نيومدن...اضافه كاريهاي اونايي كه هميشه over مي گرفتن كم شده حسابي. اونام رفتن بالا اعتراض. خيلي هام خوشحالن البته. ميگن كم كم داره حق به حقدار ميرسه !! اخه ظاهرن حق مقام و حق سفره رئيس مئيس ها رو قطع كردن. داييم تعريف ميكرد اين سري كه رفتن اهواز حتي يه ليوان اب هم رو ميز نذاشتن واسه پذيرايي!!! يه همكار دارم كه از حرف زدنش مشخصه خيلي دكتر جون رو قبول داره...امروزم ميگفت همه اين تغييرا مال دكتره و از وقتي كه اومده بدجوری زده تو گله اين مسئول ها و بعد تعريف كرد كه چه طوري شخصا رفته همدان و در نقش يه مراجعه كننده ساده حال استاندار همدان رو گرفته و اونو عزل كرده!! راست و دروغ اين خبرا رو من اصلا نميدونم فقط يه موجي افتاده تو اداره ها كه هر كار درستي رو ربط مستقيم ميدن به درايت احمدی. حالا نمي دونم تعمديه اين يا جدا كارمندا اينجوري فكر ميكنن. هيچكي هم از گند كارياي جديد سياسي حرف نمي زنه و حقيقتا هم اين مسائل و سروصداها چه ربطي ميتونه داشته باشه به كارمندي كه صبح تا شبش رو كشيكه و دنبال يه باريكه اب واسه بهتر شدن زندگي؟! به هر حال احمدي ظاهرا داره تبديل ميشه به مرد شماره يك ادراه چي ها! اينم بگم بچه بسيجي هاي اداره همچي گند كاريهاي دكتر رو به درايت هاي ظريف سياسي تعبير مي كنن كه ادم حالش بد ميشه از اين همه نون به نرخ روز خوردناي اينا. اخه از پوزخند زدناي بعضيهاشون وقت تعريف كاملا مشخصه كه خودشونم اعتقادي ندارن به اين حرفا اما فعلن دور دوره پاچه خواري دكتره!!! اما خداييش خلي كيفور شدم بخاطر اين حذف حق سفره _ اگه راست باشه!!_ اخه خيلي زور داره كه ادم بدونه رئيسش بابت شب نشيني ها و احتمالا پاسور زدنا و حال كردناش با دوستاي اداريشم حق سفره بگيره!! « اخه يكي نيست به من بگه واسه چي موندم من اينجا؟؟L»
خوب من برم تا اينا نيومدن و خِرمو نچسبيدن. اونم با اين مطلب!...نوشتن همچي چيزي تو اداره هيچ از عمليات استشهادي كم نداره...فقط اگه اين كاراي رجايي وار كه چه عرض كنم علي واري كه به احمدي نسبت ميدن راست باشه _ كه من شديدا بدبينم! _ يكي از كسايي كه از دم تيغش ميگذره خودمم....چون دارم به طرز بي شرمانه اي از اينترنت اداره براي مقاصد پليد شخصي استفاده ميكنم:d بمون گفتن از اينترنت اداره فقط بايد واسه سرچ و ارسال امارها استفاده كنيم. كه امارها ماهيانه ست و اينام كه تو واحد نميدونن سرچ رو با چه سيني مي نويسن...اينه كه خدا رو خوش نمياد اين ساعت هاي بي زبون هويجوري! به باد تلف بره...غلطهامو بعدا ميام درست مي كنم....فعلا...
اون كوچيك كوچيكا كه بودم و هيچي نوَفهميدم مثل الان، كريسمسو بيشتر از نوروز خودمون دوست داشتم. نميدونم تقصير فيلمها بود، تقصير پاپا نوئله بود كه هم لباسش و هم سفيدي صورتش دلچسبتر از حاجي فيروز خودمون بود؟! يا برميگرده به همون غربگرايي ژنتيكي خودمون! تو مدرسه با اب و تاب تعريف ميكرديم كه كريسمسه ها. انگار كه قراره يه اتفاق مهي بيوفته. هميشه دوست داشتم يكي از اون كاجهاي پر از ستاره رو تو خونه داشته باشيم...
اسكروچ خسيس رو دوست داشتم. هر چي بود اخرش از خير تموم سكههاش گذشت!..انگار اون اقاي اسكروچم با همون سنت سنتي كه رو هم ميذاشت بازم با اسكروچهاي الان كلي فرق داشت! يه جورايي انسانيتر بود. مال دنياي دست ساز خودمون بود و مري پپنر...همه چي به نظر خيلي هيجان انگيز ميومد. تا ديشب كه رفته بوديم گلفروشي، گلهاي مصنوعي رو كه سفارش داده بوديم بگيريم. كلي كاج تزئين شده اونجا بود. با همون نواراي زرق و ورق دار روشن خاموش و حبابهاي رنگي اويزون...
ميتونستم يكي از اونا رو داشته باشم اما، جدا ديگه چه اهميتي داشت؟ حداقل از دور هنوز اون يه كم هيجانش رو حفظ ميكرد. كافي بود ميومد تو خونه تا اونم آلوده ميشد...فقط بزرگتر ميشيم و بيشتر متوجه رمز و رازايي كه واسه خودمون ساختيم. كه خيلي چيزا از دور قشنگه..كه نداشتنشون قشنگشون كرده...كه زياد نبايد فاطيشون شد...بايد از دور تماشا كرد و از حسي كه بهت ميدن لذت برد..دلخوشكنكهاي بشري...حالا نوروز يا كريسمس؟... چه فرقی دارن؟...فقط رویاهان که از دست میرن....
*
اون(بسيار بسيار مودب): شما چه وقتايي بيشتر دوست دارين بنويسين؟
من: وقت خاصي نداره..هميشه..سر كار..سر حل مسئله..تو حموم..وقت خواب..گراف كشيدن...تو دلم: دستشويي!
مادرش: وقت اشپزي حتما؟..(با خنده) عيب نداره. اتفاقا اين بچهي مام خيلي با گذشته!! هر جا اين كارايي كه گفتين نيمه كاره موند بقيهشو انجام ميده!
من: K؟؟؟؟
پ ن: عنوان مطلب پطروس فداکار بود :d
--------------------
صبحي يه دو ساعتي پاس گرفته بودم و افتاده بودم دنبال يه سري از كارام. دم در يكي از همين ادارهها، يه چندتايي تلفن كارتي بود. از كنارشون كه رد ميشدم يه نفر صدام زد كه: "خانوم ميشه لطف كنين اين شماره رو برام بگيرين و بگين با مينا خانوم كار دارين؟" از جزوههاش معلوم بود كه الان از سر كلاسي جيم شده. قيافهاشم كه مفلوك وار...ادمو ياد اين هنر پيشهي زكريا تو فيلم مريم مقدس مي انداخت. دلم سوخت. نميسوختم البته واسش شماره رو ميگرفتم. پسره طفلي رفت يه كناري وايساد تا كارمو انجام بدم. داشتم شماره مي گرفتم و بوق ازاد و...كه يهو سر و صداها بلند شد. برگشتم پشت سرم...واويلا!...نگهبان اداره اومده بود و گير داده بود به پسره كه چرا از اينكارا ميكني و چرا جلوي دختر مردم رو گرفتي و ازش خواستي شماره بگيره....ديگه مسخرهتر از اين نميشد. عجب روزگار خرفتي!...پسره اصرار ميكرد و مرده هم زير بار نميرفت و ميگفت مسئوليت دارم و حراست اداره گير ميده!!!...منم گوشي رو گذاشتم و رفتم. بعيد نبود نگهبان احمق يهو برگرده و يقه منو بگيره و سيخم كنه! حراست؟؟!...فقط تعصب بود...تعصب و حماقت! ياد خودمون افتادم تو شهر غريب كه بارها واسه اينكه تهمينه دوستش رو تو خوابگاه پيج كنه ميرفتيم باهاشو به يه رهگذره گير ميداديم كه برامون شماره بگيره. تازه كلي اونجا چشت به جمال جماعت اخوان و نسوان جا نماز ابكشي روشن مي شد كه افتاده بودن به پيسي و دنبال يه پيجر مي گشتن واسه طرف مربوطه...واسه همه هست ديگه اين دورهها و معلومم نيست كي مياد روزي كه جووني از نوع made in ایرونیش شاخ و دمش رو واسه اين جماعت از دست بده...
يه نفر كه فكر ميكردم برام مهم نيست نفر اول ارشد هماتولوژي شده. هماتاقي سابقم زنگ زد و گفت كه خواسته خودش تماس بگيره خبرشو بده اما روش نشده! خيلي ذوق كرده بود، انگاری كه خودش قبول شده باشه! رفتم براش ايميل زدمو تبريك گفتم. وقتي ادمو ميديد اونقده بلند و پر سر و صدا احوال پرسي ميكرد كه ادم ناخوداگاه اطرافشو نگاه ميكرد. يه بارم تو يه بحث خيلي خيلي مهم!! سر اينكه قيصر امين پور دزفوليه يا گتوندي!! دعوامون شد كه اون به نفع من كنار كشيد و بعد فهميدم كه حق با اون بوده و دزفولي نيست! حالا كه برميگردمو نگاه ميكنم ميبينم كه اين پسر اصلا بلد نبود ناراحت شه! واسش نوشتم: اين خيلي خوبه كه شما فكر مي كنيد كه هر كسي ميتونه از اين همه ليبيدوي سرشار شما سهم داشته باشه يه جورايي...
*
يه نفر كه فقط يه بار ديده بودمش دو روز پيش تو آب دز غرق شد. اونجايي كه غرق شده آبش سبز و عميق بود. كنار اسيابهاي قديمي. دو روز بعد كه از اب گرفتنش تنها جايي از بدنش كه زخمي بوده كف دستاش بوده، وقتي تقلا ميكرده كه صخرهها رو بچسبه و بيرون بياد...كابوس اون دستها دست از سرم برنميداره...
*
يه نفر كه قرار بود بره...براي هميشه بره يه جاي دور...تموم برنامههاش بهم ريخته. نه حس تسليت گفتنم مياد، نه دلداري دادن. گفته بود هيچ حوصله نداره. فقط همينو ميفهمم: درد مشترك! بذار سكوت همه چيزو ببره. يه جورايي احساس گناه ميكنم...
*
يه نفر که عاشقه و فكر ميكنه چه ظلمي بهش رفته كه چند سال زودتر به دنيا نيومده. يه نفر كه از تموم روانشناساي دنيا داره كمك ميگيره كه ثابت كنه هيچي نشد نداره...
*
يه نفر كه عاشقه و فكر ميكنه كاش هيچوقت بدنيا نيومده بود...
*
و یه نفر که اینقده قشنگ می نویسه: «چند دقيقه پيش ناگهان خورشيد از زير ابر برای لحظه ای بيرون آمد، شمردم: يک، دو، سه، چهار....درست بيست و پنج ثانيه و دوباره زير انبوه ابر های خاکستری گم شد. فکر کردم، من مسئول اين لحظه بوده ام، مسئول لذت بردن از لحظه ای که رنگ طلايی خورشيد به اطاقی نيمه تاريک جان می دهد. اگر نتوانستم آن لحظه را در دست هايم بگيرم و با تمام وجود از آن لذت ببرم، مسئول از دست دادن آن تنها خودم هستم ...».
ايشالله هيچ كامپيوتري دچار هاري نشه ! نفهميدم چش شد يهو، فقط كلي از فايلهاي وبي و پوشههايي كه مربوط به سرچهام بود پاك شد! نه فرصت داشتم و نه حوصله بيرون بردنشو.
اخرش با يه عالمه قربون صدقه رفتن خودم يه ويندوز جديد نصب كردم. حتي دلم حوصله نداشت بابت برنامههايي كه كلي نشسته و دانلود كرده و حالا از دست رفته بودن كمي خودشو بسوزونه بيشرف. سرچها رو بگو. حالا خوبه دلمام خوشه كه كلي احتياط ميكنم بابت لينكهايي كه سيف نيستن و ايميلهاي ناشناسي كه ميرسه از اينايي كه ميخوان دنيا رو نجات بدن با نظريههاشون!!
KKK
دقت كردم وحشتناكترين موجود دنيا خودمم وقتي بيحوصله ميشم! دو روزه كه هيچ كاري نكردم. دقيقا هيچ كاري! نه تو سهشنبههاي قصهنويسي حاضر شدم، نه باشگاه رفتم. نه تلفني جواب دادم.نه ايميلي...تسليتي...كمكي...نه چيزي خوندم...چيزاييام كه ديديم به روي مباركم نيووردم هيچ. لباسام ريخته پاي كمد. يه لنگه شلوارمم از لاي كمد افتاده بيرونو هر بار كه يكي مياد تو اتاق و مثلا دلش ميسوزه و ميخواد با بستن در كمد منظره رو كمي دلپذير كنه لنگه شلوارهه جلوشو ميگيره و طرف از صرافت عمل خيرش ميوفته! كتابها، برگههاي اچار سفيد، پرپوزال ننوشته سرطان سينه، پروندههاي رنگيه پيگيري، رساله اقا لنكراني هنوز بازه! از وقتي كه رفتم اهواز و دو تا فرم مشخصات دادن كه پر كنيمو با كمال وقاحت گفتن برين خونه سماق بمكين تا نتيجه تحقيقات بياد و اونوقت تازه بهتون زنگ ميزنيم كه بياين واسه گزينش اصلي، همينجوري كتابه رو باز گذاشتم از لجم بلكه اين شيطونه كه ميگن سراغ كتاباي باز ميره! بره سراغش ببينم چه غلطي ميكنه...كه نميكنه! "شوخي" كوندرا با جلد روژي شده جلوم مثل جنازه افتاده. دلم ميخواد بيبينم اخرش اين مرتيكه لودويك چه مرگيش ميشه اما حوصله ندارم.
ميز كامپيوتره دچار عوارض سونامي شده. سيديها و فلاپيها رو ريختم پايين تا جاي بقيه چيزا بشه: پوست پفك تركيده، آينه، ساعت پنج دقيقه مونده به يازده، ريمل، ليوان خشك شده شير، جزوه انگل شناسي، شونه پر از مو و دو قطعه عكس سه در چهار كه همش نيگاشون ميكنم و نميدونم چرا اصلا شبيه من نيستن!
هر چند خالهام اينا اخر شب از اهواز ميرسن _احتمالا همون موقعها كه ميخوام اين پسته رو پابليش كنم _ و شايد مجبور شم بخاطرشون دستي به سر و صورت خودمو اتاق بكشم...
خجالت كشيدم مرخصي بگيرم يه وقت مامان اينا فكر نكنن دچار زوال زودرس عقلي شدم! اخه جدا خيلي زوده! اون وقت منه قشنگ! ميگم تازگيا تحمل ديدن فيلمهاي وحشتناك رو ندارم!!
---------------
هندونه شب يلدامون سفيد از اب دراومد عوضش داداشه داره منت سرمون ميذاره افتاده به جون هويچها، اب هويچ بده بخوريم...يلداتون نيو از این چیزا هپي خيلي!
J