هفته پيش دو روز تموم شهر گاز نداشت. طوفان لوله اصلي گاز شهر رو تركونده بود و نظم شهر ريخته بود به هم. برگشته بوديم به عصر درشكه. بيشتر نونواييها پخت نداشتن و مجبور شدن واسه مردم از شوش و
شوشتر نون بيارن. نه حمومي، نه وسيله گرمايي، هيچي از شرايط جنگي كم نداشتيم. منم كه حسابي سرما خورده بودم و بهترين مسكن بي خبري از همه دنيا: ريختنها، بردنها، جفنگ شنيدنها. حالا تو اين هير و وير رئيس بزرگه هم از سفر مكهاش برگشته بود و گروه گروه از اداره مي رفتن خونهشون واسه زيارت قبولي!!! كه بعد فهميدم اين از حموم و گرما و نون شب واجبتر بوده و بازم اون جايي كه بايستي باشم نبودم! حالا بازم از ديروز گاز نداريم. دوباره كابوس شروع شده. ميگن اينبار جديه و واسه يه هفته طول ميكشه. فكرشو ميكنم وقتي طوفان در عرض يه روز بتونه زندگيمون رو اينجوري فلج كنه. يه بمب چيكار ميتونه بكنه. دو تا بمب چطور؟...
*
تو اين همه بدبختي داخلي و خارجي بالاخره نامه استخداميم از اهواز اومد. بهشون ثابت شد كه محارب في الارض نيستم!
«...و استخدام نامبرده ار نظر هسته گزينش بلامانع مي باشد»
آرومم. خيلي آروم. احساس ميكنم يه جايي آ ت پ سوزوندنام ثمر داده! حالا تا 25 سال ديگه كي زنده كي مرده...
*
دستاش گرم بود. خيلي گرم. زير بارون...كنار آسيابهاي سنگي و رودخونهاي كه گيج گيج خودشو ميكوبيد به پل قديم شهر...من به ابرايي فكر ميكردم كه از تو بغلم آروم آروم رد ميشدن! هيچكي بالاي پل نبود...هيچكي جز دو تا سرباز كه ديدن رنگ لباسشون ديگه مثل هميشه ته دلمو خالي نميكرد! پوستم پرِه بارون بود. سرمو بردم بالا. خواست انگار جيزي بگه اما بارون به جاش حرف مي زد...بارون... رودخونه...گلاي زرد...
يه نفر از پشت سيماي لختِ دور داد زده بود: تو مطمئني حالت خوبه؟؟!!!!
*
«امسال مسيرهاي عبور دستههاي عزاداري رو تغيير داده بودن و زده بودن تو حال هر چي بچه معرفت حسينيه. جدا از دعواها و بزن بزنهاي هميشه كه عرف و نمك اين جور عزاداري هاست، محله سياهپوشان كه تو عصر تاسوعا و صبح عاشورا ميزباني هيات هاي جنوب شهر (صحرابدر) رو داشته از پذيرايي بد بر و بچ صحرابدر انچنان در شوك بسر ميبرن كه تا چند وقت سوژه هاشون پر و پيمونه واسه صفحه گذاشتن!!...خلاصه كاري كه انها با ما كردند كوفيان با امام حسين هم نكردند!!!!...»
خوب اينم درد و دل يكي از برو بچ سياهپوش!! كه جون كنده و اين چند خط رو تايپ كرده و حالام دو ساعته نشسته اينجا پيشم و اونقده با جزئيات تعريف ميكنه حوادث كارنوال عزاداري رو!! كه حتم دارم تا عمر عمره يادم ميمونه چي به سر اين دسته بزرگ عزاداري اوردن!!! من هيچ دخلي به كري كري هاي اين دو تا محله قديمي ندارم كه هيچ، اصلا اهل بيرون رفتن تو اين روزا هم نيستم _ حتي واسه سرگرمي!_ فقط تنها چيزي كه از عصر عاشوراي امسال ميتونم بگم درياي خوني بود كه سر چهار راه شريعتي راه انداخته بودن. اونجايي كه قرار بود بريم مسيرش دقيقا جايي بود كه دسته ها رد ميشدن و مجبور شديم ماشينو چند خيابون اونور تر پارك كنيم و پياده بريم. سر چهار راه اونقدر گوسفند سر بريده بودن كه حمام خون راه افتاده بود. حالم بد شده بود اساسي. اما چارهاي نبود! پاچههاي شلوارامون رو زديم بالا و از ميون خون و لاشههاي دراز به دزاز گوسفنداي وسط خيابون رد كرديم خودمونو...
ميدونستم همهشون يه جلسه خيلي مهم! دارن تو فرمانداري! واسه همين از صبح زود كه اومدم آن تايم كارامو انجام دادم كه وقتي دفتر خالي ميشه بيام تو نت و بتونم وبلاگ بنويسم. هنوز كامل كانكت نشده بودم كه اقاي...ملقب به پلنگ قهوهاي اومد تو! اول خوب اطرافشو بو كشيد. بعد: "دخترم!" _اين از صدتا فحش بدتره اگه كسي بشناسدش! _"...من از صبح منتظر اون امار بودم تكميلش كردين؟"
"بله. فقط يه اشكال كوچيك داشتم كه ميخواستم بذارم دكتر بياد ازش بپرسم"
"دكتر واسه چي؟ اينو كه بايد از من بپرسي!"
"اها بله. درست ميگين شما. همين الان درستش ميكنم ميارم خدمتتون!" پلنگ قهوهاي يه پيرمرده كه هيچكي تا حالا نتونسته سن واقعيشو بفهمه! واسه همين عليرغم سابقه طولاني خدمت و دعاي مستمر پرسنل واسه بازنشستگيش هنوز هيچكي از تاريخ درست بازنشستگيش خبر نداره! اون رئيس يكي از بحشهاست.يه خودشيفته كه در عين حال كه عاشق تعريف و تمجيده همه رو هم با زبونش مي اندازه به جون هم! رفتم تو دفترش و بيحرفي فرم رو گذاشتم رو ميزش و اومدم بيرون. چند قدمي از دفترش دور نشده بودم هنوز كه صدام كرد. برگشتم.
:" ببخشيد دخترم!! شرمنده كه دوباره مجبور شدي برگردي. اين قسمت فرم رو چطور پر كردي ميشه توضيح بدي؟"
اگه نميدونستم و نديده بودم كه با بقيه هم همين مدلي رفتار ميكنه دق ميكردم! اما حالا فقط خدا رو شكر ميكنم كه تو بخشش نيستم! نيم ساعت بعد تو دفتر داشتم واسه خودم ميچرخيدم تو وبلاگها كه يهو بدون در زدن اومد تو! به جز رئيس بزرگ، فقط پلنگ قهوهاي به خودش چنين اجازهاي ميده!!...قلبم تالاب تلوپ ميزد. يكي يكي صفحهها رو بستم..چه صفحههايي رو هم باز كرده بودم...خدا رو شكر دسك تاپ تو ديدش نبود اصلا. به صندليهاي خالي اشاره كرد و گفت: " گفتين رفتن كجا؟" خوب كار اصليش شروع شده بود. سين جيم كردن و تخليه اطلاعات! اون بايد از همه چي سردر بياره خصوصا كار بخشهاي ديگه كه هيچ ربطي به اون نداره! گفتم رفتن بيرون از اداره! "بله. كجا؟..جاسه داشتن؟" گفتم نميدونم. فكر كنم!...شانس اوردم كه همون موقع تلفن زنگ خورد: "فردا كارگاه داريم؟"
"بله. اقاي...مبحث..رو دارن!"
"اها...از گزينش چه خبر؟"
"اون كه به شما بستگي داره كاملا"
"نه خدا رو شكر همينجوري پيش برين رد شدين ديگه"
"بينين اقاي ...شما رئيس گزينش رو مي شناسي، .منم دكتر رو. در ضمن تشويقيهاي همتون يه جورايي زير دست منه!"
(با خنده): "بابا چند ماه نيست اومدين زدين رو دست همه كه!"
"اينه ديگه. تازه مونده تا سمبل كاري رو حسابي ياد بگيرم"
فكر كنم اون اخري رو بد اومدم. پلنگ قهوهاي متفكرانه داره گوش ميده!
من: " خوب چيزه..فعلا.. خدانگهدارتون" انگار كه مونده باشه بپرسه طرف كي بود رفت سمت در و گفت: " دكتر اومد بگين كه كارشون داشتم!" لعنتي! از خير نت گذشتمو نشستم پاي طرحي كه قراره واسه اسفند ماه تو يه سمينار ارائه بديم! دوباره صداي تلفن در اومد! يه اقاهه بود از تعميرات كولر كه با يكي از همكارا كار داشت و چون همكاره نبود و اسم مرده هم سخت بود و تلفنم پارازيتي بود و نميفهميدم چي ميگه داشتم با اعمال شاقه يه چيزايي رو بعنوان پيام تو سرنسخه مينوشتم كه شيما اومد تو. كمي بالا سرم اين پا اون پا كرد، بعد به فاصله چند ثانيه يه خانوم چادري با لبخندي مليح اومد تو! من هنوز داشتم با تلفونه سر و كله مي زدم...
"چي؟..عرفا؟..چي؟..بلندتر لطفا؟"
خانومه هي نيگام ميكرد و هي تبسم....منم كه نفهميدم چه مرگش مي شه زنه فقط همچنان كه يه گوشم به تلفون بود و يه دستم به يادداشت! يه خنده زوركي تحويلش دادمو برگشتم سمت شيما كه داشت با خانومه ميرفت بيرون! گفتم وايسا الان تموم ميشه!
"نه برم كار اين خانومهي مراجعه كننده!! رو راه بندازم" ده قيقه بعد شيما دوباره اومد: " يه چيزي بگم سكته نكني ها؟ اون خانومه بود كه با من اومد تو اتاق، از هسته گزينش اومده بود واسه تو پرس و جو كنه" يخ كردم: "چي؟ چي گفتي؟ نه؟!...راست ميگي؟...چرا بهم نگفتي پس؟ چرا قبلش نگفتي؟"
"نميشد. چطوري ميگفتم بهت؟"
"بابا تو كه قبل از اون اومدي تو اتاق. حداقل مقنعهام رو ميكشيدي جلو؟"
"بابا پشت در بود طرف بعدم تو داشتي با تلفن حرف مي زدي"
"به جهنم تلفن. مقنعه رو چرا نكشيدي جلو؟"
"اي بابا دختر منم استرسزده نكن. ميدوني كه من خودم چقدر كندم. اينجور مواردم خنگ ميشم حسابي"
"تو گوشم ميگفتي اخه شيما"
"به خدا مقنعهات خوب بود دختر باور كن"
"مانتوم!...اي خدا..ببين چه شانسي دارم من؟..مانتو گشادهي رنگ و رو رفته رو امروز نپوشيده بودم..ديدي؟... اين يكي مانتو تنگه شيما..بدبخت شدم..."
"بابا نشسته بودي دختر! پشت ميز كه نميتونه تشخيص بده!"
"روژم! روژم! پر رنگه؟..آينه بده ببينم؟"...شيما طفلي ديگه داشت غش ميكرد: "بابا همش پاك شده به خدا...اصلا تو كه چيزي رو لبت نيست، همشو خوردي"
..."موهام بيرون بود شيما چرا نكشيديش جلو؟"
"فقط كمي به خدا. اونام آدمان رها...تازه مردي كه تو دفتر نيست...منو ببين، هم مانتوم تنگ و رنگيه، هم ارايش دارم، هم..."
"يه چيزي ميگي ها... تو كه قرار نيست ديگه گزينش بشي"
"باشه دختر.اروم باش. عوضش من كلي تعريف كردم تا تونستم. پرسيد نماز جمعه ميره؟ گفتم اونو نميدونم اما ميدونم نماز خونه! نماز عيد فطر رو رفته!!!!! بهش گفتم تا بخواين كاريه! نه مثل من تنيل كه حوصله خودمم ندارم! آمارش بيسته!..كامپيوترش بيسته. آموزشش حرف نداره. مودبه. با پرنسيپه! بهش گفتم اگه اينا گزينش نشن كي ميخواد گرينش بشه؟ ما به اين بچهها نياز داريم. ديگه؟...گفتم چادر نميپوشه اما مثل ما ساده ست..."
"اره جون تو! تو سادهاي؟...اينجوري كه فردا واسه خودتم توبيخي مياد بيچاره!"....
"خوب چي بايستي ميگفتم؟"
"تو مطمئني من نشسته بودم؟ اما انگار وايساده بودم..ها؟"
"بابا ديوونم نكن. نشسته بودي داشتي تلفن جواب ميدادي"
"تلفن؟..اره راست ميگي...نشسته بودم"
"ميخواي برات اب قند بيارم؟ "
"نه نميخوام"...چهرهي زنه با اون لبخنده همش تو ذهنمه. اون لبخند چقدر انساني بود يعني؟ چيزايي وجود داره كه دست من نيست. چيزايي كه من هر چقدر هم كه خوب باشم براي گزينشيها مهمترن! هميشه مهمتر بودن! رابطهها. من رابطه ندارم. يكي هست كه داره. يكي كه منو ميترسونه. يكي كه آشناي اقاي پلنگ قهوهايه! تازه كلي سابقه بسيج داره! شوهرشم از خودش بدتر! يكي كه نه تعهد علمي داره و نه ملي...يكي كه حق نداره اما رابطه داره...
خورشيد با شوق سرش رابرای ديدن برفی که ديشب باريده بود از پشت ابر در آورد.
دانه برف زير آفتاب درخشيد و گفت:
"خورشيد نخند، اگر بخندي آب مي شوم!"
خورشيد خنديد.
دانه برف آب شد.
متن از دریاروندگان...عکس از کسوف!
(به جای خورشید تو عکس ماه نئونی داره می خنده :d با عرض پوزش!)