پسره التماس ميكرد كه به پدر دختر چيزي نگم. فكر ميكرد دست منه. فكر ميكرد مثلا اگه من نگم هيچوقت نميفهمن! براش توضيح دادم: اين فقط يه وظيفه است. بهش گفتم كه از نظر وجداني گيرم. ما مجبوريم واسه خونواده دختر توضيح بديم...ما فقط از احتمالات حرف مي زنيم. ديگه داد ميزد. انگار كه من اونجا تنها دشمنشم يا تنها مانع رسيدنشون بهم!. پدر دختره گفته بود: " من زير بار گناه نميرم! از كجا معلوم بچهشون سالم باشه "
ميتونستن تعهد بدن و ازدواج كنن، ميتونستن اصلا بچهدار نشن، ميتونستن تشخيص پيش از تولد بدن. كدوم فكر منطقي خودشو انداخته بود وسط؟ چند سال تلاش كرده بود واسه رسيدن؟
امروز پدر پسره اومده بود دفتر مشاوره واسه بردن مدارك. ميگفت: " پسرم فوق ليسانسه. سه ساله كه نامزدن. تو اين سه سال هر كاري كه بگي كرده واسه اين خونواده! دختره هيچي نبود!! ما رسونديمش اينجا!! از هر نظر سريم ازشون! حالا بخاطر بچه..." حالم بد شد از حرفاش! ميتونستم گوش ندم. مددکار اجتماعی که نبودم. كارام مونده بود! اما مددكارم كه نباشي و فقط ادم باشي کافیه تا...ميگفت: " فكر نكنين هميشه داد ميزنه! اون روز حال خودش نبود. حالام ميبرمشون خارج اگه بذارن، پول ميريزم پاشون خانم. اونجا آزمايش ميدن، به هر حال اونا بيشتر از شما ميدونن نه؟ ميگن شما به خيليها گفتين انصراف بدن كه ازدواج كردن و هيچي نشده! پسره مي خواد ديگه..."
درو واسش باز كردمو فرستادمش پيش دكتر..يه دقيقه ديگه اونجا وايميساد موهامو از سرم مي كندم....دوباره برگهي اطلاعات پايهاش رو نگاه كردم. تموم سئوالات رو درست جواب داده بود! ميدونست بيماري چيه. ميدونست انتقالش چطوريه. پيشگيري. درمان. لاعلاج بودنش! پس مشكلش كجا بود؟...سيما ميگفت كاش فقط مشكل بچه بود، بعضيهاشون جدا بايد برن جراحي شخصيت!!!
بعضي وقتا از توضيح دادن خسته ميشم مخصوصا وقتي بين صحبتهامون چهرههاي گيجشون رو ميبينم كه بدون درك خطري كه تهديدشون ميكنه هاج و واج دنبال يه تيكهي اميد دهنده ميگردن كه بچسبناش، بدجوري نااميد ميشم...
نبودم اما يه تيكه از دلم اينجا بود.يعني فكر ميكردم اينجاست. اينجا يا يه چيزي شبيه اينجا...واسه مثل مني كه عادت تبديلِ هر چيزي به كلمه، هميشه قلقلكش ميده،حتي تو يه بوسه كشدارم گاهي اين فكر به سراغش مياد كه اين حس رو چطور ميشه نوشت؟
روزاي خوبي رو دارم مي گذرونم. خيلي خوب...فارغ از اسم ها و يادهاي بد و حتي گاهي خوب. هر چقدر كه عميقتر تجربه ميكنم انگار كه خود بخود اتفاقاي ناقص و ضعيف گذشته بهتر درك ميشن. انگار اونام يه جورايي كامل ميشن! متعاقبا خيلي چيزا رو هم دارم از دست ميدم. بهش گفتم با اومدنت خيلي چيزا رو داري ازم مي گيري. پرسيد مثل؟...گفتم منو از خودم! گفت عادت ميكني كم كم به بودنم كنار باقيه بودنها. اما اون حالا فعلا!! تو شرايطيه كه خيلي خوشبينه. اما من كه خودمو ميشناسم. اصلا آدم تمركز كردن روي چند چيز در آن واحد نيستم! مثلا تو اين روزا خيلي اتفاقا افتاد كه از كنارشون اروم گذشتم : به جاي جيغ كشيدن لبخند زدم فقط، يا به جاي زار زدن آه كشيدم...خلاصه پروانه اي شدم از بيخ و بن! نيست دارم يه ادم جديد رو كشف ميكنم؟ مهمتر از اين؟...
دلهرههاي خوب...وسوسههاي خوب...شونههاشو با لبام، با انگشتام بارها از اول تا اخر ميرم. به نظرم بزرگ ميان،خيلي بزرگ! روي اين دو تا شونه يه لب و يه جفت چشم هست و خيلي چيزاي ديگه كه با من متفاوتن. تفاوتها رو با يه هيجان عميقي دوست دارم.گوشهايي كه بهتر ميشنون، پاهايي كه بلندترن، قدم هايي كه تندترن، فكري كه چند جا مي تونه باشه و از همه مهمتر، چشم بستن رو نيمههاي خالي و مزه مزه كردن هر طعمي به اسم زندگي. ميدونم وقت مزخرفيه اگه الان بخوام به ترسهام فكر كنم اما اون وهم سبز مدام دور و برمه. فاصلهاي كه بينِمون هست، همون فاصلههه كه هميشه هست و كاريش نميشه كرد! دلم نميخواد با اون وهمه پر بشه....