تبليغاتX
رهايی



. . . .


شلوغترين روزام وقتاييه كه مي‌رم مركز مشاوره. سه روز تو هفته متقاعد كردن، اروم كردن، توجيه كردن و دستمال تعارف كردن واسه گونه‌هايي كه معلوم نيست بار چندمه داره خيس مي‌شه. سه روز تو هفته سرسام گرفتن!  أرست روحي و مشاوره با ادماي مختلفي كه جز بيماري‌هاي خاصي كه دارن و بايد از نظر رواني ساپورت شن، هر كدوم يه جور متفاوت با مشكلشون برخورد مي‌كنن. بهشون گفتم: " من اونجا رو دوست ندارم. از عهده‌ي من خارجه..." گفتن از كارت راضي هستيم! اين يعني معلوم نيست تا كي اونجا بمونم! حس مي‌كنم پا گذاشتم تو يه مرداب و هر چي سعي مي‌كنم خلاص شم بيشتر فرو مي‌رم. اون غريبه‌ها وقتي‌ام كه مشاوره‌شون تموم مي‌شه بازم بخشي از مشكلات‌شون رو تو دفتر جا مي‌ذارن و مي‌رن. اينه كه ديگه بعدش غريبه نيستن! سري‌هاي بعد انگار با تيكه‌هايي از خودم ملاقات مي‌كنم! زندگي با مشكلات آدما. اينجوريه كه كارم راضي كننده مي‌شه و من هر روز بيشتر فرو مي‌رم. اگه بخوام رو زندگيم تاثير نذاره _مثل وقتايي كه گاهي تو خوابم مي‌بينمشون!_ بايد اونا رو تيكه‌هايي از يه سريال دنباله‌دار بدونم كه با تموم شدنش تا هفته بعد از ذهنم بيرون رفته باشه. بايد زياد قاطي‌شون نشم، اما نمي‌تونم، جنبه‌اش رو ندارم!
اين يه قسمتِ كارمه كه يه روزي آرزوم بود و خيلي دوسش داشتم اما الان مي‌بينم كه زيادي واسش احساساتي‌ام. نمي‌دونم...انگار بايد يه فكري به خال خودم بكنم زودي...

*
:پسر بعد از شيش سال نامزدي كه نتونسته بود بگه نمي‌خوام، حالا اومده بود و ‌مي‌خواست كه كمكش كنيم و همينجوري به خونواده دختر بگيم "خون‌شون بهم نمي‌خوره" مي‌گفت: " تو اين شيش سال هميشه برام يه غريبه بوده اما الان نمي‌خوام ناراحت بشن يا بگن دختره عيب و ايرادي داشته اخه روستا با شهر فرق مي‌كنه، همه جا پيچيده حرف‌مون..." 
جواب ازمايش‌هاشو نگرفته بود هنوز، اما مي‌گفت كه شب پيش از ازمايش چيزايي كشيده تا  دست كم اعتيادش مثبت شه!!!...دو روز بعد وقتي با دختره و پدر دختر اومد: هر دوتا مينور بودن! معرفينامه‌شون اونا رو بعنوان كيس‌ هاي ريسك معرفي كرده بود. پسره خوشحاليش رو سعي مي‌كرد پنهان كنه: "يعني من معتادم خانم؟ يه چيزي مي‌گين ها؟...حالا خون‌مون بهم نمي‌خوره يه چيزي اما...يعني هيچ كاري نمي‌شه كرد؟"
دختره اما هيچي نمي‌گفت. مطمئنم شيش سال پيشم هيچي نگفته بود همون موقع كه شايد حتي نمي‌خواست! اما الان چشاش يه چيز ديگه مي‌گفت! هر دو فرم انصراف رو امضا كردن. وقت رفتن، پسره يه لحظه برگشت نگام كرد...يه حس خوبي داشت تو نگاش، انگار كه بگه ديدي بالاخره تونستم، يا چيزي شبيه اين! چهره دختر رو نديدم اما...

**

: همينجوري درو باز كرده بود اومده تو. يه 5 دقيقه‌اي معطل مونده بود تا گوشي رو گذاشتم سرجاش. سرشو آورد نزديك و خيلي اروم طوري كه مثلن همكارم _ميز بغلي_نفهمه: "خانم من 15 روز پيش مواد مصرف كردم مي‌خوام ازمايش اعتياد بدم واسه ازمايشات قبل از ازدواج، طوري هست كه مشخص نشه؟" يه چند ثانيه همينجوري فقط نيگاش كردم. مي‌خواستم بگم نمي‌دونم،مربوط به كار من نيست! يا اصلا تو چه رويي داري اقا! اما به جاش فقط خنديدم اونم چه خنده‌اي! از ته دل! صدام تو اتاق پيچيده بود.
مرده با يه نگاه خيلي جدي فيكس شده بود بهم! بعد همكارم پرسيد چيزي شده؟! كه مرده جواب داد: " هيچي! چيز خنده داري پرسيدم!" اينو كه گفت و بعدم اون قيافه‌اش كه از دور داد مي زد يه اديكت حرفه‌ايه! و شايدم مظلوميت مخلوط با جديتش تو طرح يه همچين سئوالي!! باعث شد كه دردم بياد و خودمو بگيرم مثل آدم! و محترمانه بهش بگم كه چقده از اين قضايا بي اطلاعم! بعدم بلند شدم درو بستم چون اين سري  احتمالا صداي خنده همكارم باعث مي‌شد كسايي كه از دم در اتاق رد مي‌شن، به اينكه تو اين اتاق مشاوره انجام مي‌شه شك كنن...

+ نوشته شده در Sat 13 May 2006ساعت 1:56 PM توسط رهايی |



اوف! ديگه زيادي
                      انسان
                                را
                                    رعايت
                                               كردنم حدي داره آخه بابا شاملو!!!
+ نوشته شده در Wed 10 May 2006ساعت 9:35 PM توسط رهايی |



دلم واسه خنده‌هاش خنچ مي‌رفت! اينو بارها به خودم گفته بودن اما چرا حالا از دهنم در نمي‌يومد واسه‌اش؟ دلم تنگ شده بود. اونم! اما نگفتيم بهم! شايد از ترس سر ريز شدنش!...گفتم احمدي تو نقش پيامبر بوش رو دعوت به آغوش دين كرده! گفت پوزخند رايس رو ديدم!...
"دعوت به آغوش" فكر كردم اين چه تركيبي بود كه الان به كار بردم؟...كلمات سمپاتيك!  صداش قطع و وصل مي‌شد: "بيشتر مواظب خودت باش"...منم قبلش انگار خواستم همينو بگم كه نگفتم با كلي چيزاي ديگه!...فردا مي گم. فردا هم روز خداست! الان كلمه به درد نمي‌خوره. تلويزيون و سياست هاي مزخرف برن به جهنم!...من دلم ولگردي مي‌خواد كنار پل قديم...يه عالمه شاديه گنده از اونا كه دستاش گرم ِگرمه...از همونا كه سنگ‌هاي صافِ و گرد رو تا دل تاف‌ها مي پروونه!...

+ نوشته شده در Tue 9 May 2006ساعت 11:0 PM توسط رهايی |



● مسئله‌ي حاج آقا سنگ پا...

اخ كه چقده عصبانيم كرد. اخه ادم هم اين همه مرتيكه!!!..5 ماهه داره جرم ميده سر يه قول مزخرفي كه بهش دادم.يعني از چند ماه پيش از اينكه هنوز جواب استخداميم مشخص شه مي‌گفت شيريني بايد واسم پيرهن بخري اخه من با بقيه فرق دارم و كلي واست دعا كردم!!!. گفتم بابا بذار ببينيم اصلا قبول ميشم يا نه!.. گفت نه، ما سيديم حاجي خداييم، دعاي ما ردخور نداره!  منم تو رو دربايسي گفتم باشه هر چي خواستين. تو شيرينيه استخداميه باقيه بچه‌ها كه شريك شد هيچي، هر جام مي‌ديد منو زودي مي‌پرسيد پس اين پيرهن ما چي شد؟ و شروع مي‌كرد به وصف پيرهن ايده‌آلش!! ديگه تموم اداره فهميده بودن قراره من واسش پيرهن بخرم.  من ِ خل هم نكردم زودي شرشو كم كنم. بهش گفته بودم باشه اولين حقوق استخداميم كه اومد!
اينجوري شد كه ديروز تا اولين حقوق استخداميم رو گرفتم_تا حالا حقوق بخور نمير طرحي مي‌گرفتيم با اجازه‌تون_ صبح اول وقت رفتم واحدش و چيزي رو كه خواسته بود بهش تحويل دادم و نفس راحتي كشيم! تا حالا شيريني به اين تلخي به كسي نداده بودم بس كه پررو بود مرتيكه!
خندون خندون تشكر كرد و كلي بازم دعام كرد كه از ترس دردسرهاش زودي در رفتم.
يه ساعت بعد تو اتاقم بود!  چي مي‌گفت؟..." بابا اولا كه من شوخي كردم با شما...(اين همه مدت!!)..دوما اين كه، صبح زنگ زدم حوزه علميه و پرسيدم مسئله‌‌شو، گفتن كه از نظر شرعي مكروهه آدم بابت دعاش پاداش بخواد!! بعدم فكرشو كردم ديدم حرف و حديث توش داره يه وقت خدايي نكرده ..خوبيت نداره...!!!" يه ساعته چقده فكر كرده بود! اونقده هم جدي بود و صداش ملكوتي بود وقت اين حرفا، كه دلم مي‌خواست بزنم تو گوشش! حاجيِ عوضي! حرصم گرفته بود بدجوري. مي‌خواستم بگم بابا، من راضي‌ام، بابام اون دنيا راضيه،  مامان و داداشام هم راضي‌ان..ديگه چي؟! مي خواستي از اول با حوزه تماس مي گرفتي!!  اما ديدم اون "خوبيت نداره‌ي" آخرش بدجوري ته‌َمو سوزوند! حتي دهنم نچرخيد بگم نمي‌خواين بدين به يه مستحق! هيچي ديگه پيرهنه رو دستم موند. نيست هم كه اونقده كج سليقه‌ست، نمي‌شه داد به يكي ديگه بپوشه! بماند كه همكاراي واحد خودم چقده نيششون باز شد بابت قضيه! هي هم مي‌گفتن به حرمت سيد بودنو حاجي بودنش ببخشينش و بيشتر لجمو درميوردن. نسيم مي‌گفت زنگ بزن حوزه و مسئله‌ي  اين سنگ پاي ريش سفيد و پيشكسوت رو بپرس از محضرشون...

+ نوشته شده در Fri 5 May 2006ساعت 3:29 PM توسط رهايی |



دلم مي خواد باهاش حرف بزنم. دلم مي‌خواد بهش بگم كه چقده برام مهمه. چقده دوسش دارم. اما نمي‌شه. نمي‌تونم. "به تو ربطي نداره" از اين ترسيدم. شايدم البته ربطي نداره يجورايي (حتمن). اما وقتي كسي رو دوست داري خيلي خيلي سخته كه بگي به من ربطي نداره. بعضي‌ها مستبدانه دوست دارن، بعضي تو دوست داشتنم دموكراتن! بعضي‌هام محتاطانه دوست دارن. من توي اين قضيه به نتايج نااميد كننده‌اي در مورد خودم رسيم: حتي دوست داشتنم رو هم قايم كردم! ترسيدم. كاش همون موقع بهش مي‌گفتم كه درسته از "اون" بدم مياد، هموني كه تو بخاطرش اينهمه رنج مي‌كشي، اما اين دليل نمي‌شه تا دلم نخواد موفق بشي...
همه حق دارن شيفته بشن. قرارم نيست همه جا آدم منطقي فكر كنه. مي‌شه تو مقطعي حتي آدم عاشق بدي بشه. فقط يه تيكه از بدي!  "اون" تموم بدي نبود! حتي وقتي روش زندگي و فكرش با اعتقاداتي كه ادعاشو داشت پارادوكس وحشتناكي ساخته بود!!  تو حق داري شيفته بشي. حق داري شيفتِگيتو زندگي كني فقط اگه ازاد بودي تا هر وقت كه خواستي از هر راهي رفتي اسوده برگردي. شايد اينجور مي‌تونستي روشن ديدن رو بهش ياد بدي. شايد از همنشيني با تو دلشم رنگ چشاش مي‌شد!
هنوزم دلم نمي‌خواد باور كنم كه درست نشناختمت! هنوزم به قوه بالاي تميزت معتقدم. هنوزم باور دارم يكي از معدود دخترايي هستي كه مي‌دوني چه چيزايي رو حتي با ناز و نوازش ازمون گرفتن! اما انتخابت رو مي ذارم پاي شيفتگيت كه انساني‌ترين حقيه كه بايد داشته باشي. مضحكه كه ازت بپرسن دليلي شيفتگي رو! مي‌دوني آرزوم چي بود؟ كه تو همين مدلي با كسي اشنا بشي كه اونقده جنبه فكري شخصيتيش وسيع باشه كه آتو گيرايِ حرفه‌اي رو  هم عاجز كنه! اونوقت شايد تو باعث مي شدي اقا معلم ديگه "نسل جديد" رو بجاي فحش بكار نبره! حالام بذارش پاي يه تجربه! هنوز راه درازي داري دختر جون.
مي‌دوني؟ قبلنا زياد عاشق شدم. تموم مردايي كه تو مقطعي خيلي كوتاه شيفته‌شون شدم همه فقط تو يه چيز خيلي خوب بودن! يا نگاه قشنگي داشتن! يا صداي قشنگي داشتن، يا زيبا مي‌نوشتن، يا زيبا توجبه مي‌كردن، يا به نظر زيبا زندگي مي كردن!! من تو ذهنم با هر كدوم زندگي كوتاهي داشتم يه عمق همون شيفتگي. مي‌فهمي دخترِ يزرگِ بزرگ كه يه مدتيه نميدونم حتي اين حرفاي كوچيك رو چطوري باهات بزنم؟ ما امكاناتمون كمه واسه رها بودن، باشه؟...بايد فكر وقتي رو بكنيم كه ديگه شيفتگي تموم مي‌شه. همون موقع كه ملافه از رومون ميوفته و آفتاب مي‌خوره تو چشامونو مجبوريم بيدار شيم. سخته. مسخره ست. اما همينه فعلا. شايد درست شه يه روزي! شايدم نه...نمي‌دوني بعدها چقده خدا رو شكر كردم بابت لحظه‌اي بودن و دوره‌اي بودن تموم اون شيفتگي‌ها! و چقدر خوب كه فقط خاطره شدن...
شرايط "اون" واسه زن و مرد محافظه كاري كه زندگي رو به قول تو تحمل مي‌كنن، يه جور شوكه! هيچوقت فكر كردي براي چي تحمل مي‌كنن؟ چي مي‌گم حتمن تا حالا بهت گفتن! اشكاشون رو ديدي؟ ديدي اونام با تموم محافظه كاريشون چطور ميشكنن؟ ديدي چقده آسيب‌پذير بودن؟ دلم سوخت، اما بيشتر براي زن، چرا كه گريه‌هاي تو رو از اين دست، منم داشتم. بهت گفته بودم هيچوقت؟...
مي‌دونستم چه حالي داري. همونطور كه مي‌دونستم توماج چه حالي داشت، محسن چه حالي داشت، تهمينه چه حالي داشت، اما زن تا حالا بخودش همچين اجازه‌اي نداده بود. زن مثل من و تو بخودش اجازه‌ي همچين جووني‌هايي رو نداده بود. زن تموم مدت داشت فيلم وحشتناك مي ديد. فهميدي اينو؟ كسي بهت گفت كه اونقده بهش فشار اومده بود كه ناخوداگاه با همه از كابوسش مي‌گفت؟  :دختر خوب من...دختر نجيب من...دختر بافرهنگ من...باتربيت من...سربه زير من...دنياي اين كليشه‌ها محكم‌تر از خواسته‌هاي من و توئه. وقتي‌ام كه فرو بريزه، اوني كه يه عمر تو هواش نفس كشيده سخت‌تر اسيب مي‌بينه! كاش بهش نزديك بشي. كاش بيشتر بفهميش.كاش گاهي وقتا تو نقش مامان رو بخودت بگيري! مطمئنم عاشقانه‌هاي بعديت عاقلانه‌تر مي‌شن. خصوصي‌تر مي‌شن و ظريف‌تر... زندگي به اين سمت هدايتت مي‌كنه (متاسفانه).
كاش مي‌تونستم باهات حرف بزنمو بگم كه خيلي‌ها چقده كه دوسِت دارن و چقده واسه خوشبختيت آرزوها دارن...دعا مي‌كنن...افسردگي واسه تويي كه از چشات زندگي مي‌ريزه نيست! كاشكي بدوني چقده دلم واسه بيرون رفتنامون تنگ شده...واسه خنديدن‌هات..واسه ويراژ رفتن‌هات...كاش بدوني شما دو تا فقط دختراي مامانتون نيستين...كاش بدوني...

+ نوشته شده در Thu 27 Apr 2006ساعت 2:10 PM توسط رهايی |