دیروز آخرین جلسه آموزش رانندگیم بود. جلوی در دبستان پارک کرده بودم و منتظر مربی که رفته بود دخترش رو از مدرسه بیاره. فکر می کردم که ده جلسه اصلا برام کافی نبوده و باید فکر یه مربیه دیگه باشم که مشاشینش صفر نباشه و زیاد حرص کلاج و دنده اومدن منو نخوره که یهو صداهایی پشت سرم شنیدم که: "ولم کن کثافت عوضی..میگم ول کن دستمو..." چند ثانیه طول کشید تا صحنه واسم هضم شه! یه موتوری که پشتش به من بود دست مربیه رو دو دستی چسبیده بود و با زور داشت میکشیدش سمت خودش. تندی از ماشین پیاده شدم. کمی رفتم جلو. صدای گریه دختر مربی که بلند شد ناخوداگاه برگشتم سمت ماشین...دنبال یه چیزی میگشتم که تهدید کننده باشه. قفل ماشینو که افتاده بود زیر صندلی عقب برداشتم و دویدم سمت موتوری. فقط یه لحظه درست دیدمش! معلوم بود حالش اصلا نرمال نیست. عضو مبارکه اش تا نصفه بیرون زده بود و...
قفل رو بردم بالا و زدم تو پاش. فکر کردم خیلی سفت زدم اما فقط یه کم تعادلش رو از دست داد و برگشت سمت من! دستش رو سابید به سینه ام و گازشو داد و رفت!
دختر کوچولوهه فقط گریه میکرد و مربیه هم که هاج و واج کمی با غش کردن فاصله داشت. اما من اون موقع هنوز فقط عصبانی بودم که به چه قیمتی می خواست اون کارو بکنه واقعا؟ و بیشتر نگران دختره که صحنه رو ریز و درشت با تموم مخلفاتش! دیده بود. رفتم جلو بچه رو بغل کنم که یک دفعه یه بوی تیزی اومد زیر دماغم که نگو. نگاه کردم دیدم جلوی مانتوم و روسریم همونجا که دستشو سابیده بود سفیدِ سفیده. تازه فهمیدم که چیکار کرده! آب عضو مبارکه رو ساییده بود رو لباسم! اصلا نمی تونم بگم اون لحظه چه حالی داشتم. فقط سعی کردم قفل نکنم و هی با خودم مرور می کردم که: " طفلی...حتما یه چیزی دیده...یه کاری کرده که بهش فشار اومده...بچه سن بود...آره بچه بود..." یه چیزایی واسه توجیه کردن کاری که هیچ توجیهی نداره...فقط و فقط واسه اینکه متنفر نشی....احساس حقارت نکنی....دلت نخواد آرزو کنی که کاش بتونی با ماشین از رو هر چی موتور سواره رد شی...مربیم که دیدش، حتی جرات نکرد اسمشو بیاره و بگه چی ریخته رو لباست! فقط هی تکرار می کرد: " درآر لباست رو" انگار که اونم خیابون رو با با یه جای دیگه عوضی گرفته باشه!
فکر اینکه حتی نتونستم پلاک موتور رو بردارم اذیتم می کنه هر چند مربیه می گه که پلاک نداشته! اما مهم اینه که تو همچین موقعیتی آدم باید زبل باشه و اونوقت من حتی نیم نگاهی ام طرف پلاک موتور ننداختم.اون روز دیگه نتونستم تمرین کنم.رفتم خونه و با لباس رفتم زیر دوش...
ساعت 4 بعد از ظهر تو یه خیابونه فرعیه نسبتا شلوغ! معلومم نیست این قضیه رو سر چند نفر دیگه پیاده کرده تا حالا! چون مشخص بود بار اولش نبود که کارش رو با اون خونسردی انجام داد. بی ترسی از اینکه خوب شاید تو همون لحظه یکی از مدرسه بیاد بیرون! یا در خونه ای باز شه...
امروز هر مورتوری رو که می دیدم یه حس تلخی می پیچید تو جونم....
امروز صبح یکی از آژمایشگاه های ژنتیک تهران که باهاشون قرارداد داریم تماس گرفتن و گفتن که یکی از اون کیس هایی رو که برای تشخیص قبل از تولد فرستادیم پیششون، بچه اش ابنورمالیته شدید داره و باید تا وقت از دست نرفته سقط کنه!! تموم صبحم رو همینجوری تلخ بودم تو خودم! تا حالا نتیجه همه مواردی که فرستاده بودیم خوب از آب در اومده بود. اونوقت تازه این یکی که نبایست اینطوری می شد!!!...هر چند بالاخره از تیم مشاوره اومدم بیرون _مساله ای که به خاطرش خیلی اذیت شدم_ اما بازم تو یه سطح دیگه یه جور دیگه باهاش درگیرم. روزیکه این زوج واسه کاراشون اومده بودن اداره جلو چشممه! یه سری فرم رو بایستی واسه بیمه شون امضا می کردن، هر دوشون از شوش اومده بودن و لهجه غلیظ عربی...مرده معلوم بود که به اصرار زن اومده بود و بعد از اون همه مشاوره بازم اعتقادی به این کارا نداشت. اما زن بدجوری مصمم بود بره تهران واسه نمونه برداریه جنین.
مرده می گفت: "خانم ما تهران جایی نداریم...پولم نداریم به ولله حتی بریم مسافرخونه!!... دست از سر ما ور دارین به خدا هی اینو هوائیش می کنین"...اما زن به جای من سعی می کرد قانعش کنه! می گفت: " خانم قراره با داداشم برم! تنها نیستم. همه کارا رو خودم می کنم کاری نداره خوب... مسکن برای چی؟ بد می گم؟"
اگه مرد همکاری می کرد، زن فقط یکبار نیاز بود که بره تهران. اما حالا مجبور بود خودش هر دو مرحله ازمایش رو بره! اونم در شرایطی که باردار بود. به مرد گفتم چطور راضی میشین که بذارین خودش بره مگه این بچه مال شما نسیت دلت نمی خواد بچه ات سالم باشه؟ دلت نمی خواد یه عمر خیالت راحت باشه؟ اگه اینم مثلا یچه قبلیتون مشکل دار باشه خودتو می بخشی؟...وقتی گفت: "خانم خدا کریمه!" دوست داشتم گردنش رو خورد کنم! اونقدر این کلمه بد معنایی داره اینجور وقتا که فحشم در مقابلش ملس میشه واسم! یاد قولم افتادم که قرار گذاشته بودم دیگه از مشکلات زوج ها نپرسم و فقط مدارک رو امضا کنم و برن! اما نمیشه! هیچوقت نمیشه! قسمت تلخ فضیه اینجاست که اینا یه بچه مشکل دار دیگه هم داشتن که 1 سال پیش بعد از 5 سال تر و خشک کردن، می میره!! زن می گفت: "دیگه تحمل یکی دیگه رو ندارم. اینم از دستم در رفت. بچه نمی خواستم دیگه، خودشم نمی خوام دیگه..." مرد هم سوزنش سر "نباید بره" گیر کرده بود و هر جا کم میوورد می گفت: "نباید بره!!" وقتی داشتن می رفتن هنوزم با هم بحث داشتن و من از صمیم قلب واسه زن دعا کردم...
اما حالا...نمیدونم چطوری باید بهشون بگم! درست مثل تسلیت گفتن میمونه. اونم پیشاپیش، همون که فروغ میگه! این دومین موردیه که تو این یکسال و نیم مدت کاریم، مرده واسه اذیت کردن زنش اینجوری از بچه اش مایه می ذاره! مورد اولم زن و شوهر از قبل یه اختلاف داشتن و مرد می گفت این قضیه به من مربوط نیست! ظاهرن از 24 ساعت زندگیشون فقط سکشِن شبش به مرد مربوط می شده! بچه گذاری با تموم دردسرها و دفتر دستک 9 ماهه و نتیجه خوب و بدش! تمام و کمال مربوط به زن و مشکلاتشه!! هیچی دیگه، این یکی زوج هم نرفتن آزمایش تشخیص قبل از تولد بدن و گولدن تایم تشخیص هم گذشت و فعلا همینجوری شمارش معکوسه واسه بچه ای که معلوم نیست خدا بهش رحم میکنه و سالم بدنیا میاد، یا نه! به دنیا میاد و بعد از چند سال جون کندن، می میره!
این بی رحمانه ترین تصمیمیه که میشه واسه یه انسان در نظر گرفت! اینا چجوری با عذاب وجدان بعدش کنار میان ؟ بچه آدمه آخه!
*
آه مامان...آه بابا
آیا باید نمایش ادامه یابد؟
آه بابا مرا به خانه ببر
آه...مادر بگذار برم...
باید اشتباهکی رخ داده باشد
نمی خواستم بگذارم که شادیم را ازمن بگیرند
آیا خیلی دیرست؟
آه مامان...آه بابا...
The show must go on: by pink floyd
**
دلتنگ بود. دلتنگ تر شد...نتونستم دلداریش بدم. کلی کاراش مونده بود و درساش از همه مهمتر! کلی مشغله فکر ی و غیر فکری. منم که ندیده بود دیگه بدتر!!? L به طرز خود خواهانه ای فکر می کردم آخریش باید از همه مهمتر باشه! ♥L♥ چون منم همین احساسو داشتم، دلتنگ بودم اما حس زنانه ام بهم می گفت وایسا!! Jبذار فعلا اون بگه. هنوز زوده که تو غر بزنی. بذار یه چند ساعت بعد! عوضش بهش گفتم: می دونی؟ بعضی مشکلات رو آدم تنها تنها باید درک کنه تا بزرگ بشه! J اونقدر جدی گفتمش که خودمم باورم شد! و اگه اون به جای هر دومون نخندیده بود...!!!
گوشی رو که گذاشتم، بازم تموم اون مهم مهمایی رو که باید می گفتم تازه یادم اومد. بعد رفتم و دو صفحه واسش sms زدم.
با هر چی کلمه و کلیده بیشتر حال میکنم! مدل جالبی نیست! اونجا که نفس های واقعیم قطع میشه تازه انگار خود واقعیم شروع می شه! بجای نفس، کلمه می کشم! ماده ام رو مخفی می کنم تا با خود خودم بازی کنم، اینم یه جورشه دیگه...
***
من فردا چطور باید به اون خونواده اطلاع بدم که باید بیان واسه سقط بچه شون آخه؟؟؟.... تازه اگه مرده اجازه سقط نده؟ فکرشو بکن؟
فقط یک کلمه بنویس آسمون!
یهو آبی میشه همه چی...
به همین آرومی و سادگی دچارش شدم : وقتی می خنده...وقتی اخم می کنه...دودوی نفساش...وقتی گرمم می کنه...اما دلم نمی خواد آروم زندگیش کنم. ادامه اش انگار باید یه جور دیگه باشه. همون که یه عمر بایستی باشه! شگفت و جسور! واسه داشتن یه شروع آروم و بی حرف و حدیث،چشامو رو خیلی چیزا بستم: دل کندم!...دل شکستم!...دوست نداشتم با دست نشونم بدن و بگن: "نگا کن از اولشم همه چیزش عجیب بود!" "مثل ما نیست" یعنی: "دختر نیگا به این شعارها و ادا اطوارش نکن، که زندگیت رو به باد می دی" اما شبیه تر که باشی، حرفای عجیب و بر باد ده! رو هم راحت تر می پذیرن!
مثل "اون" تعبیر چند پهلوش نمی کنم، یا مثل" تو" که بگم هوس چند روزه!!...اما اگه جدا خودِ خودِ عاشقیه! فعلا بهتر از خودش نیست...همدیگه رو انتخاب کردیم بی که زیاد وقت همو گرفته باشیم! انگار خیلی ماهه، اما فقط چند ماهه که به این نتیجه رسیدیم میشه بیشتر از اون مدتی که حدس می زدیم با هم باشیم! فقط همین چند ماهی که نتونستم درست بنویسم و همش فکر کردم و حرف زدم!
اولش فکر می کردم مثل یه شوکه که تموم زندگیمو می بره یا شایدم یه سیل که باید منتظر بمونم تا بشینه و ببینم چی ازش بجا می مونه! اما خدا رو شکر که همه چی آرومتر از فکر و خیالای منه! حالام 6 ماه مونده تا فروردین و رسما عروس خوشه های أقاقی شدن!
ما خیلی حرفا زدیم، حرف و حرف و حرف...سعی کردیم همو متقاعد کنیم که چقدر به درد هم می خوریم!
ما پر از فکرای خوبیم! کلی هیجان داریم، مثبتیم و فکر می کنیم که از عهده هر کاری بر میایم! پوسيدگي ها زيادن، فكرشو بكن؟ حتي دلسوزاي حرفه اي، همونا كه هميشه واست آرزو هاي خوب خوب دارن هم بدشون نمياد زمين بخوري اينبار! چون بدعت چيز بديه! چون اگه الان حساب كار دستت بياد كه اينجوريام نيست و اينقده دم از حق و حقوق نزني، بهتر از اينه كه چند سال بعد با كله مشمول سقوط آزاد بشي. يا حتي اگه موفقيتي هم داشته باشي، همه كه مثل شما نيستن! بيشتر وقت ها يكي از دو طرف كه اتفاقا هميشه از نظر شرعي و قانوني و عرفي حق باهاش بوده، حاضر نيست به سادگي از رو صندلي موروثي اش بلند شه و بشينه رو زمين كنار تو! اينه كه اونوقت شما مي شين آينه دق همه!!
اما دل من روشني رو حس ميكنه، حتي اگه اون روشني سر يه پيچ ِ دور، تازه تو يه دستِ محكم ، بالا نگه داشته شده! و ما بدجوري فكر مي كنيم كه جزء اون قوی ترها هستيم! جالبه نه؟! فقط دلم می خواد دلمون نلرزه اگه می بینیم زمینا تا آسمونه! فرق میون اونچه رو که قول دادیم باشیم با اونچه رو که هستن و قبول دارن!! نلرزيم اگه يه روزي فهميديم واقعا اونقدرام كه فكر مي كرديم قوي نيستيم و ما هم مي تونستيم ترك برداريم، بيفتيم و قل بخوريم...اونوقت گم نكنيم خودمون رو، يا حس حماقت بهمون دست نده يه وقتي!
این روزا کارو بار ما گاماس گاماس کشف كردن زير رو بالا هاست! و بیشترش موج سواری رو تجربه های قشنگ اونايي كه دوسِشون داريم. فقط کاش واقعا همه چی درست مثل نوشتن همون يه کلمه باشه: آسمون....بعدشم همه چی...