تبليغاتX
رهايی



●"حق با شماست اما کاریش نمیشه کرد دیگه! ...اگه مدرکی دارین برین شکایت کنین!"

از بحث بیهوده قومیت ها خوشم نمیاد اصلا. تحمل اینو که بگن طرف لره..عربه و..رو هم ندارم و همیشه از اعتقادم دفاع کردم. تا اینکه:
تالاری که قرار بود توش فروردین ماه جشن عروسیمون برگزار بشه رو از دست دادیم. اندیمشک : تالار خاطره ها! روبروی تالار گلها!! تالارهای جهانگردی دزفول و گلهای اندیمشک تو فروردین کاملا رزرو بودن و خاطره ها تنها تالاری بود که بعد از این دو تا خوشم اومده بود! اما خوب فکر می کنین چی شد؟ بعد از چندین بار بازدید از تالار و سبک سنگین کردن شرایط، روزی که برای عقد قرارداد رفتیم.مدیریت تالار با خوش رویی و صمیمیتی انچنانی که انگار سال هاست ما رو میشناسه!  گفت که الان با هیچکس قرارداد نمی بنده! چرا که نرخ ها ممکنه تا دیماه مقداری بالا پایین برن. اینه که فقط تو دفترش اسم و شماره تماس ما رو مینویسه پای اون روز خاص و هروقت شرایط مناسب بود با ما تماس میگیره برای عقد قرارداد! ما هم اصلا فکر نکردیم که خوب یعنی چی؟ چرا پول نگرفت؟ و ودیعه گرفتن چه ربطی به بالا پایین شدن نرخ ها داره!! 2 ماه گذشت و خبری از تماس این آقا نشد. نگران شدیم و رفتیم سر وگوشی اب بدیم که مرده گفت: "جاتون رو دادیم به یکی دیگه" با ناباوری براش توضیح دادیم که: "ما تموم کارامون رو برای اون روز و اون تاریخ خاص برنامه ریزی کردیم . آرایشگاه..اتلیه...فضای سبز...چرا زودتر خبرمون نکردی؟...الان دیگه جایی گیرمون نمیاد...و...." اون حرفای ما رو با خونسردی گوش داد. بعدم گفت که: "حق با شماست اما کاریش نمیشه کرد دیگه! من اون روز رو فروختم به یکی دیگه و باهاش قرارداد دارم مگه اندیمشکی ها رو نمی شناسید؟! می خواین لشکر کشی کنن و همه در و پنجره اینجا رو بشکنن!!! "  دقیقا جوابی به این سبک و سیاق! ما هم عصبانی شدیم. روال عادی این جور فضایا دیگه! اونم خیلی شیک در جواب عصبانیت ما گفت: "اگه مدرکی دارین برین شکایت کنین!"
خوب از احساس عصبانیت و دلزدگی که بهمون دست داده بود، بگذریم _ به طرز غریبی همه رو اون روزا گرگ و شیاد می دیدم _ هیچ مدرکی دستمون نبود! خصوصا اینکه یکی ار همکاراش که دل خوشی ازش نداشت و می گفت بیمرامی! کارشه! بهمون گفته بود که دفتر رزرو اسامی رو عوض کرده! رفتیم پیش صاحب اصلیه تالار که یه بنگاه دار بود و جریان رو شرح دادیم. زنگ زد به مدیر تالار! نمیدونم چی بهش گفت طرف که قانع شد! فقط یه بار یه مبلغی رو که خیلی بیشتر از اون چیزی بود که به ما گفته بودن پشت گوشی تکرار کرد که آهان اینقد گرفتی ازش!!!  و گوشی رو گذاشت: "متاسفم کاری از دستم برنمیاد. شما مدرکی ندارین" 
نه تفحصی..نه پیگیری ماجرا..که به هر حال مدیر داخلی تالار کارمند اون حساب میشد..دستمون به جایی بند نیود اما فقط بخاطر دل خودمون و اینکه بیشتر از این حس نکنیم که کلاه سرمون گذاشتن و دماغمون سوخته!! رفتیم صنفشون و شکایت کردیم! البته یه ادم خیلی اخروی بهمون گفت که این کارو بخاطر ادمای دیگه ای بکنبن که این گرگه جرات نکنه باهاشون اینطور رفتار کنه!  روزی که مدیریت تالار خاطره ها اومد صنفشون.جلوی مردی که باصطلاح نقش قضاوت کننده رو داشت گفت: " من اینارو نمی شناسم و تو عمرم ندیدمشون!! " قاضی بهش گفت قسم بخور!  قسم خورد و شروع کرد به جون بچه هاشو خوردن و...که اینجا نیما ناراحت شد و بهش گفت: "اصلا اونقدر فضیه ارزش نداره که جون بچه هاتو بخوری! ول کن آقا..." وقتی قاضی از مدیریت تالار خاطره ها خواست که دفتر رزرو ها رو بیاره تا قرارداد جدید رو با طرف جدید ببینه: تاریخ عقد قرار داد با طرف دوم سه روز بعد از اخرین مراجعه ما بود یعنی همون چند روز پیش که مطمئن شد ازش مدرکی نداریم...یعنی یه بی شرفیه کاملا حساب شده...
نتایج=
1.خیلی ها گفتن خوبت شد ! بایستی یه لر این بلا رو سرت بیاره تا بفهمی دنیا دست کیه و به هر اصل و نسبی نمیشه اعتماد کرد و...اما وقتی بهشون گفتیم صاحب اصلی تالار خاطره ها یه بنگاه دار دزفولیه به اسم اقای گل کار دهنشون تا ته معده شون کیپِ کیپ شد! بی شرفی و بی وجدانی اصل و نسب و نژاد نمی شناسه....حالا هی بگین...
2.شکایت حداقل کاری بود که میتونستیم انجام بدیدم و دادیم.نهایتش این شد که نذاشتم اون تالار لعنتی بشه کابوس خاطره هامون! و طرف جلوی اتحادیشون کلی ضایع شد! عکس العمل بعضی ها خیلی بامزه بود برام : یه اقایی اونجا تو اتحائیه وقتی ماجرا رو شنید تا بناگوشش سرخ شده بود و داد می زد مگه این مرتیکه بازاری نیست؟ بازاریه و حرفش! فرارداد چیه؟...این افت بازار کیه؟...
3.این ماجرا باعث شد که بی شرف های کوچیک رو اطراف خودمون بهتر ببینیم و فکر نکنیم که بی شرف های بزرگ از گل و بته عمل اومدن. هر پستی زمینه ای برای رشد می خواد!

+ نوشته شده در Sat 6 Jan 2007ساعت 11:46 PM توسط رهايی |