تبليغاتX
رهايی



● یه تیکه زمین!

سلام.

تقریبا یکسال پیش تو همین روزا بود که برای اخرین بار چیزی نوشتم. همین مطلب پایین. از اون موقع تا حالا خیلی اتفاقا افتاده...مهمترینش این که من عروس شدم...البته نه خیلی ساده...K                       

بعد همیشه فکرمی کردم که فردا میام می نویسم ...پس فردا حتما این کارو می کنم...شاید هفته دیگه بشه....و رفته رفته واسم شد یه آرزو که یه کوچولو وقت پیدا بشه که...

دوستامون میگن خفمون کردین بس که غر می زنین از بی وقتی!! دوستای اون میگن که از وقتی تو اومدی دیگه اون نه میاد فوتبال...نه بیشه...نه رودخونه...نه دوره های باغ ...دوستای من میگن تو عند شوهر ذلیلی بودی و ما نمی دونستیم!!!L...اما چیزی که هست اینه که وقت زیادی واسه ما نمی مونه اصلا که بخوایم با بقیه قسمت کنیم!!!..۳ که از سر کار بر می گردیم باقیه وقت رو باید بلد باشیم چطور تقسیم کنیم که برسیم به درسامون...آشپزی...تفریح!! و از همه مهمتر خودمون! که بلد نیستیم  و سر اخر بیشتر به خودمون میرسیم تا به بقیه چیزا!!! بعد از یکسال نامزذی و یکسال زندگی مشترک...هنوزم وقتی به هم میرسیم مثل بچه های تازه از سفر برگشته کلی چیز میز داریم که تعریف کنیم واسه هم. هنوزم کلی مزاحم همیم!J...خیلی ها  میگن هنوز اولتونه!!...و ما گاهی نگران میشیم که نکنه واقعا اینا راست بگن و دومی هم در کار باشه!

خیلی خوشحالم که اخرش تونستم بیامو بنویسم. الان احساس اون مالکی رو دارم که روی تیکه زمینش وایساده و داره واسش نقشه میکشه...ممکنه دیر به دیر بنویسم ...اما هر جور شده باید دوباره بنویسم...

+ نوشته شده در Wed 16 Jan 2008ساعت 5:16 PM توسط رهايی |