نوروز 1364. شهر صنعتی اراک. لباسای عیدم خیلی خوشگلن. هنوزم برام جالبه که تو اون بلبشوی جنگ و فرار چطور مامان با اون حوصله واسم همچین چیزای خوشگلی می دوخت! دندون جلوم افتاده ! تو عکس کاملا مشخصه! انگار یکی بزور می خواد بخندوندم. بابام خوزستانه! زمین زیر پام برفیه! روی یه قسمت از دیوار اپارتمان پشت سرم که تو عکس پپداست، پره از شعار های "مرگ بر...جای شهدا خالی..." روسریم رو چقدر سفت بستم.نمیدونم بخاطر سرماست یا بخاطر؟...حاشیه های روسریم هم طلاییه. همرنگ لباسم. شرایط غیر عادی تو عکس کاملا معلومه! تنها چیز قشنگی که می درخشه، لباس منه، با اون حاشیه های طلایی، مثل ماه...
*
گر سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
بر این بلند بی نشان
ای جان تو چیز دیگری...
شادیه هزار عید آمده و نیامده پیشکش...