تبليغاتX
رهايی



●لابي هاي كوچولو...ميزهاي بلند....

 

كارم رو دوست دارم اما هيچوقت دلم نخواسته غرقش بشم. دلم نخواسته بخاطرش رقابت كنم اونجور كه پا رو حقي بذارم ، دلي رو بشكنم. دلم نخواسته بخاطرش دروغ بگم: مرخصي هاي شخصي رو جاي مرخصي اداري رد كنم، دير بيامو زود برم و نگهبان كارتمو سر وقت بزنه، بخاطر اضافه كاري بيشتر براي "اون" بزنم يا تملق "اينو" بگم، كار نكرده رو به اسم خودمو تموم كنمو تشويقي بگيرم، اما سخته خيلي سخته...وقتي اينا اسونترين كارا توي يه اداره دولتي واسه پيشرفته! دور زدن ادمها، بدون زحمت زياد! رئيس كوچيك مغضوب رئيس بزرگه و كارمنداي رئيس كوچيك چوب اين رابطه بد رو مي خورن!  كليشه ي  دور و بري هاي رئيس! منشي مورد اعتمادي كه رو تموم تصميم گيري هاي رئيس بزرگ!! تاثير مي ذاره! تو اداره ما اول بايد دم منشي خاله زنك رئيس رو داشت بعد خود رئيس رو...نور چشمي هايي كه هر روز صبح انتظار ابلاغ حكم رياست واحد ها رو ميكشن! رئيسي كه هر روز صبح صبحانه اش رو تو اداره مي خوره ..اونم با آش هاي متنوعي كه شب پيش منشي واسش طبخ كرده...رئيسي كه دلش مي خواد پرفكت باشه اما نيست...رئيسي كه ورد زبونش اينه :"ميبيني؟ من واسه اين اداره چه كارا كه نمي كنم اما كدوم يك از اين كارمندا قدر ميدونه؟ ها" توبگو؟؟..."

 

يه اداره با صد ها كارمند ريز و درشت....لابي هاي كوچولو...ميزهاي بلند....

 

سخته كه اين بخش زندگيم رو در كنار بخشي كه عاشقانه دوسش دارم بي احسا س نگراني روزانه حفظ كنم، سخته كه چشامو رو 8 ساعت از روزانه هام ببندم و با اغوش گرم به خونه سلام كنم، سخته كه دور بمونم از تموم اين چيزا...

+ نوشته شده در Fri 9 May 2008ساعت 3:20 PM توسط رهايی |